سال ششم

يازده آذر 1386

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

محمود كوير

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

mahmoodkavir

[@] hotmail [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

www.mahmoodkavir.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1386

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

هم‌راه مولانا، همين حوالی

محمود كوير

 

همه جا سخن از مولاناست. (+) از ترکستان تا فرغانه، از لب دريا تا ژرفای دل مرواريد، سخن از پير عشق و آزادی و انسانيت است. در جهانی سخت پريشان، پر از دش‌نام و دشمنی، که هر کسی می‌کوشد تا بگويد که مولانا از کشور او و سرزمين اوست، از گوشه‌يی، بر بامی، بر روزنی، اين آواز اوست که به گوش می‌رسد:

گفتم ز کجايی تو؟ تسخر زد و گفت ای جان

نيمی‌م ز ترکستان، نيمی‌م ز فرغانه

نيمی‌م ز آب و گل، نيمی‌م ز جان و دل

نيمی‌م لب دريا، نيمی همه دردانه

من بی دل و دستارم، در خانه‌ی خمارم

يک سينه سخن دارم، اين شرح دهم يا نه

من اما در ميان اين همه نور و رنگ و آواز گم می‌شوم. می‌روم همين حوالی ... دل‌ام می‌خواهد چونان کودکی بر بام اين سرزمين بروم و در کنار مولايم که اينک هشتصد سال‌اش است، بنشينم. سر بر دامن‌اش بگذارم تا برای‌ام حکايت بخواند ... می‌شنويد اين بانگ نی را؟ من می‌شنوم. اين خورشيد رقصان عشق، در بازار زرکوبان قونيه يا گذر شکرفروشان بلخ است که می‌خواند:

بشنو از نی چون حکايت می‌کند / از جدايی‌ها شکايت می‌کند

هشتصد سال است که بر هر بام اين سرزمين مولانا می‌سرايد. دست می‌افشاند و پا می‌کوبد. هشتصد سال است که اين عيار دل‌آور در هر کوی و ميدان و بر هر برج و باروی اين دياران، کمند عشق و آزادی افکنده و ما ...

مولانا چه می‌سرايد؟ از چه سخن ساز می‌کند و غل‌غله در جان و جهان می‌اندازد؟ روی سخن مولانا با کيست؟ هر کدام از ما چند گونه ديوان غزليات شمس و مثنوی در خانه داريم؟ چند بار خوانده‌ايم و تا چه ميزان در زنده‌گی ما تأثيری نهاده است؟ به راستی اين مولانا از چه و با که سخن می‌گويد، که از پس هشتصد سال، هنوز بر بام خانه‌ی من و تو نشسته است و به ما می‌نگرد؟

گويی هم اينک از کوچه‌های شب‌زده و از ستم شکسته‌ی اين سرزمين آتش‌گرفته می‌گذرد. درفش شعرش بر دوش! بنگريد! اين مولاناست! نه درويشی ژوليده و تارک دنيا! عاشقی‌ست مست و برهنه! آمده است تا در برابر ستم و سياهی قد برافرازد و ولوله در بنياد ستم و تباهی اندازد و ستم‌گران و تبه‌کاران را چنگال و دندان بشکند. آمده است تا قفل هر زندان را بشکند. اين حضرت عشق است که با مردمان پيمان کرده است که در راه آزادی و عشق، جان فدای محبوب کند! يک بار ديگر بخوانيم، با فرياد بخوانيم! گل‌بانگ در جهان افکنيم. در کوی و بازار بخوانيم. در شب بی‌داد بخوانيم:

باز آمدم چون عيد نو تا قفل زندان بشکنم

وين چرخ مردم‌خوار را چنگال و دندان بشکنم

هفت اختر بی آب را کاين خاکيان را می‌خورند

هم آب بر آتش زنم هم باده‌هاشان بشکنم

از شاه بی‌آغاز من پران شدم چون باز من

تا جغد طوطی‌خوار را در دير ويران بشکنم

زآغاز عهدی کرده‌ام کاين جان فدای شه کنم

بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پيمان بشکنم

ام‌روز هم‌ چون آصف‌ام شمشير و فرمان در کف‌ام

تا گردن گردن‌کشان در پيش سلطان بشکنم

به راستی مولانا در غزل زير در جست‌وجوی چيست؟ چه آرزو دارد؟ باغ و گلستان مگر سرايی جز سرای آزادی و عشق است؟ مولانا از که می‌خواهد که رخ بنمايد، جز محبوب هميشه و همه جايش، سلطان بلند بالايش: آزادی و عشق و دانايی:

بنمای رخ که باغ و گلستان‌ام آرزوست
ب
گشای لب که قند فراوان‌ام آرزوست
ای آف‌تاب حسن برون آ دمی ز ابر
کان چهره‌ی مشعشع تابان‌ام آرزوست
گفتی ز ناز بيش مرنجان مرا برو
آن گفتن‌ات که بيش مرنجان‌ام آرزوست
زين هم‌رهان سست عناصر دل‌ام گرفت
سيمرغ قاف و رستم دستان‌ام آرزوست
دی شيخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز ديو و دد ملول‌ام و انسان‌ام آرزوست
گفتند يافـت می‌نشود گشته‌ايم ما
گفت آن که يافت می‌نشود آن‌ام آرزوست

چه بوده است که در دوران تازش مغولان و غارت يغماييان و تبه‌کاری دين‌مداران، يافت می‌نشده است و مولانا در آرزوی آن می‌سوخته است؟

در سياه‌ترين روزگار بود که خورشيد شرق برخاست و رقص‌کنان در بازار زرکوبان، نور اميد و فردا تاباند. او چراغ تاريکی‌ها بود.او می‌دانست که انسان شايسته‌ی زنده‌گی به‌تری‌ست. او می‌دانست که ستم‌پيشه‌گان ارزش‌های والای انسانی را لگدمال کرده‌اند. پس روی به انبوه انسان‌های خوارشده، تحقيرشده و لگدمال‌شده، چونان سرودی تاب‌ناک بر آسمان برمی‌خاست که:

ای انبوه آدميان! تحقيرشده‌گان! رنج‌ديده‌گان زمين!

هر نفس آواز عشق
هر نفس آواز عشق
می‌رسد از چپ و راست
می‌رسد از چپ و راست
ما به فلک می‌رويم
ما به فلک می‌رويم
عزم تماشا کراست
عزم تماشا کراست
هر نفس آواز عشق
هر نفس آواز عشق
می‌رسد از چپ و راست
می‌رسد از چپ و راست
ما به فلک می‌رويم
ما به فلک می‌رويم
عزم تماشا که‌راست
عزم تماشا که‌راست

ما به فلک بوده‌ايم، يار ملک بوده‌ايم
باز همان‌جا رويم، جمله که آن شهر ماست
خود ز فلک برتريم، وز ملک افزون‌تريم
زين دو چرا نگذريم؟ منزل ما کبرياست
گوهر پاک از کجا، عالم خاک از کجا
وز چه فرود آمديم، بار کنيم اين چه جاست

آری، اين مولاناست که با تمام عشق فرياد برمی‌دارد که: "خود ز فلک برتريم! وز ملک افزون‌تريم!" چنين است مقام انسان!

آن‌گاه مولانا روی به انبوه خواب‌زده‌گان و ترسيده‌گان و تسليم‌شده‌گان کرد و چونان کبوتری که بغض‌اش در گلو بشکند و بال‌اش به سنگ روزگار بشکند و دل‌اش در سياهی و سردی زمانه بشکند، بانگ بر کشيد:

رو سر بنه به بالين، تنها مرا رها کن
ترک من خراب شب‌گرد مبتلا کن
ماييم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بيا ببخشا، خواهی برو جفا کن
از من گريز تا تو، هم در بلا نيفتی
بگزين ره سلامت، ترک ره بلا کن

آری، او به آنانی‌ست که راه سلامت گزيده و پشت بر عشق کرده‌اند.
ماييم و آب ديده، در کنج غم خزيده
بر آب ديده‌ی ما صد جای آسيا کن
خيره‌کشی‌ست ما را، دارد دلی چو خارا
بکشد، کس‌اش نگويد: "تدبير خون‌بها کن!"
بر شاه خوب‌رويان واجب وفا نباشد
ای زردروی عاشق، تو صبر کن، وفا کن
دردی‌ست غير مردن، آن را دوا نباشد
پس من چه‌گونه گويم کاين درد را دوا کن؟

اما سرانجام اين سردار عشق است که بانگ برمی‌دارد. بشنويم! بنگريم بر بام خانه‌هايمان! بگشاييم پنجره‌ها را و گوش کنيم:
در خواب، دوش، پيری در کوی عشق ديدم
با دست اشارت‌ام کرد که عزم سوی ما کن
گر اژدهاست بر ره، عشق است چون زمرد
از برق اين زمرد، هين، دفع اژدها کن

اينک از تمام کوچه‌های قرق، از شهرهای سوخته و آتش‌گرفته، از تمام اقليم‌های بند و زنجير، برده و بندی، آدميان می‌آيند. مولانا در ميان آنان می‌خواند و می‌رقصد و می‌شتابد که:

ای انسان‌ها! ای عاشقان آزادی و عدالت و رهايی! ای عاشقان! برخيزيد!

ای عاشقان ای عاشقان ام‌روز ماييم و شما

افتاده در غرقابه‌يی تا خود که داند آشنا

گر سيل عالم پر شود هر موج جون اشتر شود

مرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا

هر جا روی تو با من‌ای ای هر دو چشم و روشنی

خواهی سوی مستی‌ام کش خواهی ببر سوی فنا ...

برمی‌خيزم و از بام به کوچه می‌شوم. از دور گل‌بانگ سپيده می‌آيد. بايد بروم. هياهوی باد است و شبنم می‌بارد. عطر ياس است و سوسن و نسترن. در تمام کوچه عطر سلام است و از دور ...

آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر به رقص آ

چون يوسف اندر آمد مصر و شکر به رقص آ

چوگان زلف ديدی چون گوی در رسيدی

از پا و سر بريدی بی پا و سر به رقص آ

تيغی به دست خونی آمد مرا که چونی

گفتم بيا که خير است گفتا نه شر به رقص آ

از عشق تاج‌داران در چرخ او چو باران

آن جا قبا چه باشد ای خوش‌کمر به رقص آ

ای مست هست گشته بر تو فنا نبشته

رقعه فنا رسيده بهر سفر به رقص آ

پايان جنگ آمد آواز چنگ آمد

يوسف ز چاه آمد ای بی‌هنر به رقص آ

تا چند وعده باشد وين سر به سجده باشد

هجرم ببرده باشد دنگ و اثر به رقص آ

کی باشد آن زمانی گويد مرا فلانی

کای بی‌خبر فنا شو ای باخبر به رقص آ

طاووس ما درآيد وان رنگ‌ها برآيد

با مرغ جان سرايد بی بال و پر به رقص آ

حالا دارم روان می‌شوم. روانه می‌شوم. حالا دارم ابر می‌شوم. دارم می‌رقصم بر باد. دارم رقص می‌شوم. بی بال و پر می‌رقصم. می‌رقصم من. رقص! رقصارقص، رقص! اين غزل است که می‌رقصد. مولاناست که می‌رقصد. من‌ام. تويی. رقص است. رقص است که می‌رقصد. آهای! رقص‌ام من! رقص! رقص! بال‌ام من! پروازم من! آهای ...

 

Ç