|
|
|
|
||||||||||||||
|
رنگ كلمه: سه اثر از دو شاعر آثاری از سارا باقری، سيد محمدمهدی شهيدی
سارا باقری
تكرار میشوم هر روز در اتاق خواب و آشپزخانه بی هيچ بدعتی همان پيامبر دیروزم
سيد محمدمهدی شهيدی
دل در گرو اين حياط کوچک با نيلوفر و آجرهای قرمزش رها نمیکُنَدَم. چشم ببندم به پشت سر نکنم نگاه رأس ِ دماغام را بگيرم بروم جايی دور، دورتر از اين گذرهای نابلَد.
سراغ ِ ئی چينگ نرفتهام در اين نيمه شب گذشته چند ساعتی مانده تا اذان و طلوع خورشيد و تکه نور قشنگی که از درز دو ديوار بلند راست مینشيند میلغزد روی کنج اتاق بر ديوار.
رفتن، دل کندن از شهری که بيست سال زيستهام در آن دل کندن از بوی چرب آسفالتهای داغ ِ ظهر، و سوز دی ماه در پناه اگزوز ماشينها از نفس میافتد، سرد مینشيند توی استخوان آدم.
دارم میروم از جايی به جايی، از منی به خودی در اولين ماهِ دههی چارم زندهگیام. سيگار نمیپکد که، دلام میگيرد. میدود قطاری رو به جنوب. بالا میروم از پلهها تا جنوبِ شرق. و سان میبينم ايستگاهها را در تمام طول شب.
آب و آهك سيد محمدمهدی شهيدی برای حميده طرزی
1 اين همه شعر اين همه سخن کجای دل راه میبرد اگر تو نباشی؟
خطابهها سرشکسته میمانند راه دل که نباشد به گل نشسته، گريان، با باری از اندوه آن همه خاطره
وقتی نمانده از اول هم وقتی نبوده تا گره آن راز سر به مهر گشوده شود حالا مدام اين سه حرف را بچرخان لای اين همه ابريشم پرتاب کن به دورترين ستارهی نزديک فرجی هم اگر شود در کنج روسری توست که ليز میخورد از گيسوهای بريدهيی که گذاشتهاند لای کتاب مقدس، لای قرآن تلی از آب و آهک که روی آيههای خدای مرده سخت شده و سرانگشتهای من به خون افتادند در خراشيد نشان از روی صورتات
امروز جمعه، با پاييزی ملس گره خورده سرريز کرده تا غروبِ شامی که ماهاش تمامی ندارد امروز روبهروی آينه عکس تو ريز میخنديد به دندانهای سه در ميان کرمخوردهام من نخنديده بودم اگر مردمکان سياه تو زل زده بودند يک نفس و قاب قديمی چوبی و موريانهها که بیداد کرده رفته بودند تيرهای سقف را بجوند با دندانهايی که مثل صدف برق میزنند شبها که میشمرمشان تا از نفس بيفتد رگ خوابام در دستهای تو.
2 قطار چل دقيقه مانده به رسيدن سوزنبانِ بیکار در سيستم ديجيتال لنگ میزند، و جهاز دخترکاش و زناش که سالها پيش رفته بود زير قطاری از شمال پونهی تازه بچيند و سفره پهن نشد در تأخير نداشتهيی که سوزنبان خط يک خواباش برده بود مُرس بزند. بوی پونه، رنگ خون و سوت دراز قطاری که تا ته قبرستان توی گوش او سخت شده بود مثل آهک و آب.
فردا سر که میزند خورشيد فردا که قطارهای پر شده از سربازان افقی باز آمده بودند فردا باز نيامد «فردا» توی لغتنامهی دهخدا موشخورده است مثل دِه با پاييز رنگوارنگاش مثل خدا که مرده است زير دو من تبريز آهک و آب.
زريسف، دوم آذر 1386
|
|