|
|
|
|
||||||||||||||
|
سه گانهی يك اتفاق انسيه سياوش
1 شنيده بود ديوانه دو مدل است. ديوانهيی كه خيلی خيلی زياد کسی را دوست دارد و ديگری حرف بدی است برای گفتن، اين اندوختهی دوران خردسالی بود. او ديوانه بود، اما خودش را دستهبندی نكرده بود. سرنگ را پر كرد. چند قطره از سوزن چكيد. دستاش میلرزيد. سرنگ را روی ميز گذاشت و با دست راست و دندانهاش كش دور بازوی دست چپاش را محكم كرد. بلند شد، در اتاق را قفل كرد. پای راستش را روی تلی از مجلههای هفت گذاشت. روی جلد آخرين شمارهی زير پايش، عكسی بود از نيكول كيدمن، خوابيده بين سيبها پوشيده شده با حرير. هفتهی پيش از كيوسك روزنامهفروشی روبهروی خانهی «ته دنيا» خريده بود. با دست راستاش پنجره را هل داد، صدای بسته شدن پنجره در اتاق پچيد. مادرش داد زد: "چه كار میكنی؟" پسر به انگشت بزرگ پايش خيره شد و فرياد زد: "Nothing!" زن نفس عميقی کشيد: "Please ، سكوت! در حال مديتيشنام." پسر زير لب گفت: "مديتيشن، مديتيشن، مديتيشن!" و فرياد كشيد: "ديوانه!" با شست پای راستاش به شاسی پايهی آباژور فشار آورد، اتاق نيمه تاريكاش با رنگ آبی كمی روشن شد. روی كوسن، زير آباژور نشست و سوزن را داخل ساعد دست چپاش فرو برد. چند قطره خون چكيد روی شلوار كتان استخوانی رنگاش. دو سال قبل با «ته دنيا» خريده بود. دانههای عرق روی پيشانیاش نشسته بود و از كنار گوشهاش غلت میخورد و روی بدناش پخش میشد. صدای پای مادرش را پشت در اتاقاش شنيد. "من میروم jogging . چيزی نمیخو ای؟" پسر ابرواناش را جمع کرد و گفت: "از همسايهها هم بپرس!" صدای پای مادرش را شنيد، صدای تقتق پاشنهی کفشهايش. زن بلند گفت: "ديوانه!" صدای در آمد. نيمخيز شد، خودش را به در اتاق آويزان كرد و كليد را در قفل چرخاند، نشست. تكيه كرد به چارچوب در. تمام بلوزش انگار شبنم زده باشد. صدای خس خس نفس كشيدناش سكوت را به هم ميزد. زير لب گفت: "ديوانه كجايی؟" با دست چپ در را باز کرد و ميان چارچوب در اتاق و سالن روی زمين خوابيد. چشمهايش را بست. عطر خنکی مثل باد پاييزی روی پوستاش دويد و آن را بیحس کرد. چشمهايش را باز کرد و خيره شد به سقف. دايرههای تودرتو، دايرههايی يک در ميان سياه، سفيد. غلتيد به پهلوی چپ، سيگاری از جيب راستاش در آورد. گوشهی لباش گذاشت و شروع کرد فيلترش را جويدن. دست راستاش را روی زمين گذاشت، کمی پاهايش را جمع کرد و خودش را از زمين جدا کرد. سيگار را از گوشهی لباش برداشت و داخل جيب شلوارش گذاشت. کش دور بازويش را باز کرد و انداخت روی ميز اتاق. صدای زنگ تلفن در سالن پيچيد. چندين زنگ خورد و صدای بوق پيغامگير. ميان سالن ايستاده و سيگاری آتش کرده بود. صدای «ته دنيا» در اتاق پيچيد: "سلام! امروز تا عصر دانشگاه میبينمات؟ الان ساعت ... اِ اِ اِ ساعتام را برنداشتم، موبايل اُ اُ اُ هم نداشتم! اگر نيايی با ايزد میروم اولين سينمای نزديك دانشگاه، بیخودترين فيلم. دلات سوخت؟ بایبای!" سيگار را از گوشهی لباش برداشت، خاکسترش را داخل گودی دست چپاش تکاند. گفت: "ديوانه!" نشست روی مبل و خيره شد به سقف. دايرههای تودرتو، دايرههايی يک در ميان سياه، سفيد. پشت لباش خيس خيس شد، خنکايی در بدناش پيچيد. خاکسترها روی شلوارش و مبل پخش شد. شانهاش میلرزيد، تمام بدناش کمکم آن خنکای سحرگاهی را حس میکرد. دهاناش طعمی مثل خرمالوی گس میداد. چند دقيقه گذشت تا به خود آمد. اين ديوانهگی نو باعث میشد باز هم دستهبندی نشده بماند. ديوانهی «ته دنيا» بود. صدای تلفن در اتاق پيچيد، چند بوق و صدای پيغامگير و بعد صدای دنيا: "نيايی دانشگاه، عصر میآم خانهی شما!" عقربههای ساعت ديواری از دو ظهر گذشته بود و مادرش برنگشته بود. بلند شد به سمت اتاق رفت. قلم درشت را از روی ميز تحرير برداشت و سعی کرد با دست چپ روی کاغذ سفيد ميز بنويسد «ديوانه». انگار نوشتن با اين دست پريدن از يک سطح بود، يک سطح مرتفع.
دو ساله بود. داخل اتاق خودش در ساختمان محلهی قبلی، با «دادا» کنار هم نشسته بودند. «دادا» سياه سياه بود. فقط روی شكماش چند تا خط بالا و پايين سفيد بود. ماماناش گفته بود: "برات يک داداش خريديم! بيا ببين!" رفت و ديد مادرش دادا را باز کرده روی سرش و میخواند: "ما دو تا داداشايم، ..." پدرش هم ايستاده بود و يک چوب گوشهی لباش بود که با دست گرفته بودش و دست ديگرش داخل جيب شلوار راهراه قهوهيیاش بود. لبخند زده روی زانو نشسته بود. دستاش را از جيباش بيرون آورده بر سر پسر کشيده بود و گفته بود: "اين دادا تو دنيای ما آدمها يک چتر است. وقت باران و برف میگيريم روی سر." همان روز عصر صدای « آسمان قلمبه» آمده بود. تا اتاق مادرش دويده بود و خودش را تو بغلاش انداخته بود. صورت مادرش خيس خيس بود. "تو هم از آسمان قلمبه ترسيدی؟ به پدر خبر بديم؟" مادرش پسر را محکم در بغلاش گرفته بود و موهای پسر را غرق بوسه کرده بود. چند هفته بعد عمه خانمی آمد و وسايل پدر را برد. پسر از لابهلای در نيمه باز اتاق، بيرون را نگاه میکرد و میشنيد که مادرش میگفت: "بگيد هرگز سراغ ما را نگيرد. با همان خانوادهاش خوش باشد! هرگز سراغ ما را نگيرد ..." و دو باره صورت مادرش خيس شده بود، درست مثل روزی که از «آسمان قلمبه» ترسيده بود. هرگز با دادا و پدر بيرون نرفتند، نه وقت برف نه وقت باران. چند روز بعد با دادا از پنج تا پله تو حياط بالا رفت، بعد دو تای ديگه ... و با دادا با هم به پايين نگاه کردند و پريدند. دايرههای تودرتو، دايرههايی يک در ميان سياه، سفيد. پشت لباش خيس خيس شد، گرمايی در بدناش پيچيد و ...
زنگ ورودی زده شد. دنيا پشت در بود. عقربههای ساعت ديواری از چهار عصر گذشته بود و مادرش برنگشته بود. بلند شد، سيگاری از جيباش بيرون آورد و با آتش فندک روی مبل آن را روشن کرد. به سمت در رفت، منتظر بازگشت دادا بود. دايرههای تودرتو، دايرههايی يک در ميان سياه، سفيد ...
2 درختهای کاج، صنوبر و چنار پشت هم قطار شده بودند. آسمان سپيد و خاکستری بود. از خواب که بيدار شده بود، يک لنگه جوراب به پا داشت و چشمهايش لنگهی چپ را نمیديد. زير پتو خودش را جمع کرد و روی تشك کمی خودش را سراند به پايين و يک باره بلند شد و ايستاد. صورتاش را به سمت آينهی تمامقد اتاقاش چرخاند و به دختر درون آينه سلام کرد، سلامی دنداننما! از روی تخت پايين پريد و لیلیکنان از اتاق بيرون آمد و مستقيم وارد آشپزخانه شد. "صبح به خير مامی! صبح به خير آشغال کله!" مادرش داشت شير داخل ظرف گربه میريخت. از زير لباس سپيد خواباش که غرق شكوفههای گيلاس بود، پاهای کتلتیاش پيدا بود. "بیچاره گربه اسم دارد! برو دست و رويت را بشور!" دختر موهايش را با دست شانه کرد. "اول خوراک، And Next تميزی مامی!" مادرش ميز را میچيد. دو ظرف بزرگ مربا از يخچال بيرون آورد و روی ميز گذاشت، يک ظرف پنير و کره. موهای مادر در روشنايی نور داخل يخچال طلايی و قهوهيی میشد. نشست روی صندلی کنار ميز، پاهايش را روی هم انداخت و دست راستاش را داخل موهايش برد. "چرا زل زدی به من دنيا؟ چايی بريز!" دو تا ليوان بلند از داخل سبد ظرفها برداشت. گيرهی هر دو را داخل انگشت سبابهی دست راستاش کرد. "دو ليوان و يک انگشت، چه عشقی!" لیلیکنان تا سمت گاز رفت، ليوانها را روی صفحهی نقرهيی گاز گذاشت و با پای چپاش روی سر گربه کشيد. "دو تا کلاس دارم." مادرش با چنگال از داخل ظرف مربا روی نان ماليد. "کلاس درس يا کلاس خيابانگردی؟ ماشين نبر، کار دارم." شكر داخل ليوان چای را هم زد. انگار ماسه داخل ليوان بود، همزدنی بیپايان. دنيا چایاش را نيمه خورد. بلند شد. "خداحافظ مامان!" داخل دستشويی زل زده بود به کاشیهای يک در ميان سفيد و سبز. چه خوب که جايی برای فکر کردن داشت! صورتاش را با آب و صابون شست و داخل آينه نگاه کرد، دائم با لبها و چشماناش شکلک میساخت. زير لب آهنگی میخواند. از دستشويی بيرون آمد و رفت داخل اتاقاش. چشماناش را بست و دستاش را ميان لباسهايش سراند. "هر چه پيش آيد، خوش آيد!" شروع کرد به پوشيدن لباسهايش، يک باره ايستاد و به انگشتان پايش خيره شد: لنگه جوراب! خم شد، روی زانو نشست و زير تخت را نگاه کرد. "يافتم، يافتم!" مادرش از آشپزخانه گفت: "دنيا جيغ نزن!" دست برد طرف کيفاش، انگار کيسهی بزرگ سيب زمينی گوشهی اتاق لميده بود. برداشت و از اتاق دويد به سمت در خروجی. خم شده بود، کفشاش را میپوشيد. دانهی عرق از پشت گردناش غلتيد روی پشتاش. "رفتم مامی تا شب، بای!" در را باز کرد، بين در و خروجی ايستاد، کمی به پادری خيره شد و بعد در را بست. صدای برخورد در در فضا پيچيد. همهی مسير را با تاکسی رفت. میشد روی شيشه تا کسی کاغذی چسباند. چهار چسب زخم زد گوشههای کاغذ و رويش نوشت: «دوست داشتن ديوانهگیست؟» دنيا او را بيش از هر چيز دوست داشت. وارد دانشگاه شد، درختهای کاج، صنوبر و چنار پشت هم قطار شده بودند. آسمان سپيد و خاکستری بود. دستاش را داخل کيفاش برد. با انگشتاناش کيف آرايشاش را لمس کرد، کارت تلفناش را و ناگهان خودش را روبهروی باجهی تلفن ديد. دستاش روی شمارهگير رفت. بعد از چند بوق، تلفن رفت روی پيغامگير. دنيا شروع کرد به صحبت، حتا پلک هم نمیزد: " سلام! امروز تا عصر دانشگاه میبينمات؟" آستين مانتوش را بالا زد: " الان ساعت ... اِ اِ اِ ساعتام را برنداشتم ..." دستاش را داخل کيفاش برد و شروع کرد به لمس اشياء داخل کيف. " موبايل اُ اُ اُ هم نداشتم! اگر نيايی با ايزد میروم اولين سينمای نزديك دانشگاه، بیخودترين فيلم. دلات سوخت؟ بایبای!" محوطهی دانشگاه شلوغ بود. ايزد همکلاسی سابقاش به درختی تکيه داده بود و به او نگاه میکرد. دنيا رفت و روی اولين نيمکت نشست. "تنها نشستی." دختر سرش را بلند کرد و به او نگاه کرد. "روزهی سکوت گرفتی؟" پسر با نوک کفش به سنگی زد. "حال شما؟" نزديک نيمکت ايستاد و گفت: "کی تشريف میآرن؟ عينک لازم شدی؟" دنيا کاغذهای جزوه را بيشتر به چشماناش نزديک کرد. "میخوام درس بخوانم، لطفا شرتون رو کم کنيد!" دنيا دائم دستاش را داخل کيفاش میبرد، انگار دنبال چيزی بگردد. جزوهها را جمع کرد و داخل کيفاش چپاند. ايزد سر ديگر نيمکت نشسته بود و به او نگاه میکرد. "احمق نشو! کلاس امروز را بمان!" او از جايش بلند شد، مانتوش را مرتب کرد. کيفاش را روی شانهاش جابهجا کرد و گفت: "بایبای!" دختر قدمهای بلندی برمیداشت. به بيرون دانشگاه رسيد. چشماش به اولين تاکسی که افتاد، داد زد: "دربست!" سوار تاکسی شد. دستاش را داخل کيفاش برد و کيف لوازم آرايشاش را بيرون کشيد. "آقا! لطفا جلوی يک گلفروشی نگهداريد!" راننده از داخل آينه نگاهی به دختر کرد و گفت: "آفتاب اذيتتان نمیکند؟" دنيا کمی رژ به لبهاش زد و بعد داخل آينهی کوچکاش نگاه کرد و صورتاش را مرتب کرد. "گلفروشی، خانم!" از گلفروشی بيرون آمد. دستهيی گل مريم در دست داشت. سوار تاکسی شد. "ببخشيد آقا، اولين کوچه داخل آصف، سمت چپ!" راننده از داخل آينه خيره شد به دسته گل. زير لب حرفی زد و با دست راستاش دنده را عوض کرد. تاکسی داخل کوچه پپچيد. دستاش را داخل جيب شلوارش برد. مانتوش انگار بلوز شد و کرايهی تاکسی را داد. دويد به سمت در قهوهيی بزرگ انتهای کوچه. زنگ در را زد. در زده شد و او با دسته گلی پر از گلهای مريم داخل شد.
3 پسر با هر ضربهی قلمتراش خراشی روی انگشتان دست چپاش ايجاد میكرد و بعد آرام و با تأمل سيگار را از گوشهی لباش برمیداشت و خاكستر آن را روی خراش انگشتاناش خاموش میكرد. پلكهايش را به هم میفشرد و لباش را میگزيد و بعد لبخندی میزد. چند ساعتی بود گوشهی اتاق نيمه تاريك و پر از رنگهای غروب زدهاش نشسته بود. تنها پنجرهی اتاق رو به خيابانی باز میشد كه با پردهيی از درختان كاج تصوير خيابان را غير قابل ديد میكرد. فقط صدا بود و صدا. صدای موتور كولر از كانال سقفی، صدای كشيده شدن انگشت شست پای پسر روی پاركت و صدای نفسهای بیرمق دختركی زير ملحفهی سپيد. پسر روی صندلی كمی خودش را به عقب پرتاب كرد و با پای راستاش ضربهيی به بدن بیحركت دختر زد. صدای نالهيی خفيف شنيده شد. انگشتان دختر از زير ملحفه بيرون افتاد. جايی در نزديكی شقيقههای دختر، ملحفه سرخ سرخ شده بود، اما همچنان با ضربآهنگ كند نفسهای دختر ملحفه بالا و پايين میرفت.
زنگ زده شد و دسته گلی پر از گلهای مريم داخل آمد. صدای خنده و فرياد! دختر با پای چپ در را بست. پسر نزديکیهای ورودی، پای راستاش را از زانو جمع کرده به ديوار تکيه داده بود و با دست چپ سيگار را از گوشهی لباش برمیداشت، با دندانهايش گوشهی سمت راست لباش را میجويد. با صدايی لرزان از دختر پرسيد: "دو باره برایات گل آورده بود؟" دخترک ناگهان ساکت شد. به پسر خيره شد و گلها را روی ميز اتاق گذاشت. آرام نشست، پای راستش را روی پای چپاش انداخت و شروع کرد به تکان دادناش. کيفاش را روی پايش گذاشت و شروع کرد به داخل آن را گشتن. از داخل کيف دستمال سپيدی بيرون آورد و اشکها و بينیاش را با آن پاک کرد. دست راستاش را داخل جيب شلوارش فرو کرد. انگار پيراهن و شلوار به تن داشته باشد مانتوش بالای دستاش جمع شد. به پسرک خيره شده بود و آب بينیاش را مدام بالا میکشيد. پسر سيگار را از گوشهی لباش برداشت و تکرار کرد: "دو باره برایات گل آورده بود؟" دخترک آدامسی از داخل جيباش بيرون کشيد و داخل دهاناش گذاشت. بلند شد و به سمت پسر رفت. روبهروی پسر ايستاد. پسر پک عميقی به سيگارش زد و همهی دود را يک باره روی صورت دختر بيرون داد. دختر صورت پسر را بين دستاناش گرفت و به چشمان پسر خيره شد. آدامساش را باد کرد و مستقيم روی لبهای پسر چسباند و باز صدای خندهاش همهی اتاق را پر کرد. پسر با پشت دست چپاش باقیماندهی آدامس را از روی صورتاش پاک کرد و به سيگار دست راستاش آخرين پک را زد. پايش را از روی ديوار برداشت و به سمت اتاقاش رفت و چندين بار بلند تکرار کرد: "دو باره برایات گل آورد؟" مستقيم وارد حمام اتاقاش شد و ته سيگارش را داخل دستشويی حمام خاموش کرد. شير آب را باز کرد و سرش را بلند کرد تا داخل آينه خودش را نگاه کند. دخترک پشت سرش ايستاده بود. به آرامی گفت: "نه، اما امروز صبح داخل محوطهی دانشگاه ديدماش، به تو سلام رساند." يک لحظه همه چيز سياه و سپيد شد و دخترک احساس گرمای شديدی پشت سرش کرد. پسر دستاش را بغل کرد. ضربهيی که زده بود خيلی سنگين بود. دستاش به چارچوب آهنی در خورده بود و میسوخت. دخترک روی زمين بين اتاق و حمام افتاده بود و لكههای خون روی چارچوب ديده میشد. پسر پای راستاش را جمع کرد و بالای سر دختر نشست. دستاناش را ميان موهای دختر برد و به آرامی در گوش دختر گفت: "گفته بودم هرگز او را نبينی. يادت هست؟" دخترک به سختی نفس میکشيد، چشمهايش را کمی باز کرد و شمرده شمرده گفت: "کمکام کن! اتفاق بود." پسر بلند شد و بالش را از روی تخت آورد تا زير سر دخترک بگذارد. يک لحظه ايستاد و به دخترک خيره شد. بالش را رها کرد و دخترک را به روی شکم غلت داد. صورت دختر را روی بالش گذاشت و ملحفهی سپيد تخت را با دست راستاش کشيد و روی دخترک انداخت، صدای آرام دخترک مثل نجوا در اتاق گم میشد: "کمکام کن! اتفاق بود." پسر روی صندلی نشست. با خودش تکرار کرد: "اتفاق بود." قلمتراش روی ميز را برداشت و خراشی روی ناخناش ايجاد کرد. از روی ميز سيگاری برداشت و با آتش فندک داخل جيباش آن را گيراند و دو باره تکرار کرد: "اتفاق بود." صدای ماشينهای داخل خيابان، صدای کانال کولر سقفی، صدای زنگ تلفن و بوی مريم فضای اتاق را پر کرده بود.
|
|