|
|
|
|
||||||||||||||
|
همايش شاعرانهی يادداشتهای پراكنده در كثافت يك پيادهرو* بخشهايی از يك رمان در حال نوشته شدن وحيد آقاجانی
1 اگر بشود همهی چيزها را از هيجان تهی كرد، آن وقت آيا میشود گفت كه همهی اين چيزها در اين صورت زايل خواهند شد، مثل عقل را از هيجان انداختن؟ اين پرسش وقتی به ذهنام خطور كرد كه پریناز بالاخره بعد از مدتها بیخبری، در موقعيتی غيرمترقبه برای من، با من تماس گرفت و حال و احوالی از من پرسيد. اين تماس بهانهيی شد كه شايد بيشتر به كار من آمد و برای پرسيدن من از حال و احوال او در دوران بعد از ازدواجاش مفيدتر واقع شد. ضمن اين كه با اين اتفاق به ظاهر كوچك، جريان ذهنی جديدی در من بروز كرد كه به خودی خود هيجان تازهيی هم در پی داشت. اين تماس تلفنی مقدمهی تماسها و ديدارهای بعدیمان شد. از صدايش (اگرچه ديگر آن لحن آغازين هميشهگیاش و آن نشاط و سرزندهگی گذشته را نداشت) به راحتی میشد حدس زد كه حال و روزش تا حدود زيادی بهتر از روزهای بحرانی جدايی زايلكنندهمان بود. روزهای بیدليل تمامكننده كه اگر اين نمیشد، حالا حالاها من و او میتوانستيم با استمرار همان شرايط مطلوبی كه برای خودمان خلق كرده بوديم به خيلی از چيزهايمان همچنان هيجان و معنا ببخشيم و اين چنين حسرتبار بخشی از هيجان و زيبايی زندهگیمان را از دست نمیداديم. اين جدايی زايلكننده مرا به اين نتيجه رساند كه قيد احمقانه را به هر چيزی كه از هيجان تهی شده باشد میتوان اضافه كرد، مثلا همانطوری كه در بعضی مواقع رفتار احمقانه داريم، میتوانيم بگوييم شرايط احمقانه يا وضعيت احمقانه هم داريم. من و پریناز هم احتمالا دچار شرايط احمقانه شده بوديم، بدون اينكه ميل به قرار گرفتن در آن وضعيت را داشته باشيم. قرار گرفتن در شرايط احمقانه البته حتا اگر ميل به آن نمیداشتيم میتوانست نتيجهی رفتارهای احمقانهی ما باشد. بدين معنی كه من و پریناز به همان سادهگی و روانی كه رابطهمان را شروع كرده بوديم و آن را در مقياس وسيعی بسط و گسترش داده بوديم، خود را درست در نقطهی مقابل اين سادهگی و روانی قرار داديم (بی آن كه از آسيبهای احتمالی آن واقف باشيم) و در نتيجه با شروع يك كشمكش محتوم به طرز پيچيده و غيرقابل دركی در ميان شرايط احمقانه پرت شديم ـ او با اصرارهايش و من با انكارهايم. اما اگر هريك از طرفين، بدون در نظر گرفتن اين نكته كه چه كسی آغازگر ماجرا بوده است، اين كشمكش را ساده میگرفت مطمئنا شرايط ديگری حاصل میشد كه احتمالا از هر منظری بهتر از وضعيت كنونی بود: يا من و او به همان روال قبلی میمانديم و زندهگیمان را میكرديم، كه در آن صورت قواعد نامفهوم و بیجهت مغلق اجتماعی، مثل گذشته، ما را ناگزير میكرد تا سادهگی زندهگیمان را و نيز زيبايی رابطهی بیغل و غشمان را از بخشی از آدمهای پيرامونمان ـ فاميل يا دوستان ـ همچنان پنهان نگهداريم، بی آن كه اتفاق خاصی رخ بدهد، و يا حالا زن و شوهری میبوديم كه مثل هزاران زوج ديگر مجبور میبوديم به اين زندهگی ساده و رابطهی بیغل و غشمان شكل مكرر هزاران سال عادتشده و تابوشدهيی كه ما هيچ نقشی در شكلگيری آن نداشتهايم بدهيم تا مثلا نيش خالهها و عمههای چند بار تاخوردهی 99 سالهی من و پریناز تا بناگوش باز شود و بپرسند: "شما دو تا مگه زن و شوهر نيستين، پس چرا بچهدار نمیشين، ننه؟ حالا مگه ما قراره تا چند سال ديگه زنده بمونيم؟" بعد ابرو گره كنند و گويی كه بخشی از وظيفهی تاريخی بشريت معطل مانده است، نگرانحال اضافه كنند: "نكنه زبونام لال، خدای نكرده، دختره يا پسره عيب و ايرادی داشته باشن؟" و ما آن وقت نمیدانستيم كه اساسا چرا آنها چنين توقعات غيرقابل هضم و احمقانهيی بايد داشته باشند و چرا پرسشهايی از نظر ما اين چنين بیربط و بیمنطق بكنند و ما هم احمقانه مجبور باشيم به هر ترتيب كه شده به زبان منطق آنها به دنبال پاسخهای قانعكنندهيی بگرديم، و يا حرص بخوريم و رياكارانه به روی آنها لبخند بزنيم و در دلمان و پشتسرشان شريرانه هزار بد و بیراه كلفت و نازك بارشان كنيم. البته ما هر دو از اين كه بر تصميممان پافشاری میكرديم، به نوعی به همديگر حق میداديم: چراكه من پذيرفتهبودم كه او بر خلاف ميلاش و به دليل نگاه حاكم بر جنسيتاش و فشارهای ناشی از هنجارهای اجتماعی مغاير با فرديتاش ناگزير بود تن به ازدواج بدهد، و او نيز میپذيرفت كه من به واسطهی جنسيتام و فرصتهای بيشتری كه به هر دليل برای بروز فرديتام در اختيارم بود راحتتر بتوانم و يا اين اجازه را داشته باشم كه حداقل در اين زمينه به طور نسبی مطابق ميل درونیام عمل كنم. بازتاب اين توافق نانوشتهی دو جانبه در ميان اطرافيانمان اين بود كه انكار من كه مرد هستم خيلی شماتتبرانگيز نشد، ولی اصرار پریناز كه زن هست به شدت ترحمبرانگيز شد. درحالیكه هيچ كداممان، با توجه به تقريبا بیپيشفرض بودن خواستههايمان، چنين قصد و نيتی نداشتيم تا كه اين نياز را در خود احساس كنيم كه با انكار و اصرار، مورد توجه ديگران قرار بگيريم يا نگيريم، چون اصل اين ابراز خواستههايمان (انكار و اصرار)، به خودی خود ريشه در يك نياز ساده و در عين حال هيجانانگيز درونیخودمان داشت كه آن هم در يك رابطهی ناب دو نفره و در فضای محصور و امن يك اتاق طرح شد. پریناز، علیرغم اينكه بهطور كل موافق اعتقاد من در انتخاب روش زندهگی مشترك بود، اما در شرايطی كه قرار داشت متقاعد شده بود كه نياز به ازدواج دارد (البته كه اين نياز متأثر از عوامل پيرامونی او هم بود و چه بسا بسيار بيشتر از خواست درونیاش)، چون اول از همه میخواست از شر اصرارها و سرزنشهای اطرافياناش رهايی يابد و بعد اين كه اشتياق و علاقهی وافری داشت كه مرا به عنوان همراه و شريك زندهگیاش، كه خودش او را انتخاب كرده بود، به همهگان به ويژه خانوادهاش معرفی كند، منتها برای اين كار لازم بود به نوعی از رابطه كه جامعه آن را بهعنوان نُرم تعريف و تحميل كرده است تن دهد تا بتواند مرا به عنوان شوهر معرفی كند نه دوستپسر و شريك صرف يا هر چيزی غير از شوهر. اما من به اين نوع رابطهيی كه بين ما جريان داشت نيازمند بودم يا به عبارتی اعتقاد و ابرام بيشتری داشتم، اگرچه من هم علاقه داشتم پریناز را به عنوان همراه و شريك زندهگیام به همهی دور و بریهايم نه بخشی از آنها معرفی كنم ـ ضمن آن كه جنسيتام نيز به من كمك میكرد كه به اصرارها و شماتتهای اطرافيانِ تابع هنجارهای متصلب اجتماعی به واسطهی ازدواج نكردنام وقعی نگذارم و سرخوشانه و گستاخانه بر روشام به مثابهی يك جهانبينی پافشاری كنم. اگرچه هميشه اين احتمال را در پی داشت كه از نظر پریناز اين رفتارهايم در مقابل او نوعی سوء استفاده از حق ويژهيی باشد كه جامعه به مفت (مفت البته برای مردان) در اختيار مردان میگذاشت. البته اگر چنين فكری هم میكرد شايد چندان هم بیراه نمیرفت، چون من ناخواسته و تصادفی اما آگاهانه از اين حق ويژه بهره میبردم (اگرچه پریناز هم ناخواسته و آگاهانه اما نه تصادفی به نُرم جامعه كه از نظر زنان، تبعيضی ناروا محسوب میشود تن میداد). و ای دريغ كه عمده عوارض ناشی از انكار من بدون آن كه بدانم چه چارهيی كنم متوجه او میشد، اوی درونیاش بيشتر. اما عوارضی كه بر اين رابطه و بر تصميمی كه در اين اتاق گرفته شده بود حادث شد ريشه در همه نوع عواملی داشت جز همين دو عامل: رابطه و تصميم. حالا ما به هر دليلی و علیرغم ميل باطنیمان از هم جدا افتاده بوديم و تماسها و ديدارهای گاه و بیگاهمان نشان میداد كه وضعيت جديد چه برای من و چه برای پریناز چندان اقناعكننده نيست، اگرچه باز هم به واسطهی وضعيت پيشآمده جديد مجبور بوديم به شكلی ديگر از نُرم جامعه تن بدهيم و اين بار البته بالضروره. چون هميشه اين خطر جدی بهويژه پریناز را تهديد میكرد كه هر آن شوهرش در پی آگاهی از گذشتهيی كه هيچ ربطی به او نداشت برآشوبد، چون برای آن مرد-شوهر، نُرم اجتماعی، خواه متصلب خواه متساهل، نوعی تابو محسوب میشد و هر چيزی كه اين تابو را تهديد میكرد به اين معنی بود كه هر آينه آيندهی پریناز را به طرز وحشتآوری تراژيك میكرد. از آن پس بود كه اضطراب ناشی از اين فكر كشنده مرا و البته پریناز را مدام همراهی میكرد. پس ما به همين تماسها و ديدارهای گاه و بیگاه خود بسنده كرديم و در لابهلای روايتی مجدد از دوران قبل از جدايیمان، شروع كرديم به بازتوليد خود در خاطرات بیدريغمان. حتا قرار گذاشتيم كه من به يك بهانهيی به شوهر پریناز معرفی شوم تا به شكلی بتوانيم مهار اين آيندهی تراژيك را در دست بگيريم و يا حداقل آن را تا زمان استطلاع از ذهن و زبانی جديد به تأخير بيندازيم.
|
|