|
|
|
|
||||||||||||||
|
دو داستان مينيمال انسيه سياوش
1 ليوان شير را سر كشيد. روی زمين خوابيد و چشماناش را به آسمان دوخت. ابری میدويد، ابری خوابيده بود. گوسفند اول، دوم، ... دستاش را روی قرصهای داخل جيباش فشرد و دو باره شمرد.
2 مثل سيب قل خورد، بدناش به جدول كوبيده شد. صورتاش كبود و كثيف بود. مرد اسكناسی انداخت و سوار شد، زن سكهيی انداخت و عبور كرد، عابران نيز يكی يكی. زن سفيدتر میشد. مأمور شهرداری تراكت ميم مثل مادر را روی زن كشيد. دانههای باران از ميان درختان شروع به باريدن كردند. زن كنار خيابان بود.
|
|