سال ششم

نه دی 1386

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

رضا آشفته

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

rashofteh

[@] yahoo [.] com

 

حميده طرزی

هم‌راه با او / آثار پيشين

 

مهدی كريم‌زاده

هم‌راه با او / آثار پيشين

 

سيد محمدمهدی شهيدی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

mehdish884

[@] yahoo [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

kargadanha.blogfa.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1386

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

رنگ كلمه: پنج اثر از چهار شاعر

آثاری از رضا آشفته، حميده طرزی، مهدی كريم‌زاده و سيد محمدمهدی شهيدی

 

پاييز و چند واژه‌يی روشن

رضا آشفته

 

پاييز

پاييز خوش‌تر از من می‌آيد

برگ برگ‌اش را می‌شمارم

پای پنجره

چشم‌انداز غريبی‌ست

و دل‌فريب‌تر از آن مه سفيد

پاورچين پاورچين می‌خزد

از آسمان به باغ

و احساس من از رنگ‌های زير پا می‌ميرد

دل‌تنگی گربه‌ها را می‌رانم از خود

حال‌ام را به هم نزنيد

قربان جيغ وا جيغ قشنگ‌تان

بگذاريد دقيقه‌های كسالت‌ام را

با ديازپام بيست خواب كنم

و رؤيايی نارنجی در پس‌زمينه‌ی خاكستری

حال‌ام را نگوييد به همه

خراب می‌شود او كه می‌شنود

پای پنجره

هزار هزار كم آورده‌ام

اعداد گنگ به دادم می‌رسند

و يك دايره از مجهولات زمانه

 

چند واژه‌يی روشن

آمدنی نيست گويی

بر من مشتبه شده كه نيستی تو

اصلا در هيچ جايی نبوده‌ای به يقين

من و واژه‌ها هم برای هم غريبه هستيم

نمی‌بينم دست‌كم چند واژه‌يی روشن

در وصف گل رويت بی‌اغراق

اين‌جا مرا فروخته‌اند و تو را

و خود را دريغ كرده‌اند از فرزانه‌گی

پيام‌بران سرد زمستانی

قايم در پوستين قوچ‌های شاخ‌دار

بی آن كه مرا لطف كنند

و اميدی بر دامن‌ام بريزند

اين‌جا تنها می‌مانم و غريب

در ترك خود

و يك نقطه‌ی تاريك

به ناگاه می‌نويسم آمدن‌ات را ...

Ç

 

خمار مادرزاد*

حميده طرزی

 

زهر چشم گرفتی: "معتاد شوی ترک‌ات می‌کنم."

پوزخند می‌زدم

و در ترک خانواده‌ی دودزده‌ام

استخوان‌هايم تير کشيدند

درد ترک‌ام نمی‌کند

سال‌هاست

خواهرم پدرم را ترک می‌دهد

مادرم ترک خوابِ خواهرم است

برادرم رفقايش را ترک می‌دهد

خواهرم هم‌کاران‌اش را

تو به فکر ترک دادنِ عالم و آدم از طريق اللهی هستی

اللهی سال‌هاست به تو قرص‌های رنگ‌رنگ می‌دهد

و من خمار مادرزاد در ترک زنده‌گی.

 

* "اين مردم عصرا که می‌رن خونه فِک می‌کنن خسَّن، نمی‌دونن خمارن ..." (گوزن‌ها)

دو شب به اولين يلدای 86

Ç

 

همه چيز بی‌ربط است

مهدی كريم‌زاده

 

لب‌هايم را بدوز!

يقه را بدَر!

ببند پنجره را!

پرده را بکش!

کوچه از ديرک گاز بالا آمده است!

بگذار دکمه‌هايم راه به لباس‌های تو جويند.

و خواهشی را که در سلول‌هايم تقسيم می‌شود فراموش کن

خانه‌ات زنگ می‌خورد          فراموش کن!

پست‌چی پشت در است

فراموش کن          موهای صورت‌ات را!

 

خواهش می‌کنم

کلمات را فراموش کنی

به غار برگردی و ياد نياوری که «کيسه‌خواب»، «کنسرو» و همه چيز پيش من است.

کلماتِ باردار

کلماتِ باردار مريض

کلماتِ پوسيده‌ی در نحو

کلماتِ در صرف محو

الف‌بای آبستنِ از ياد رفته

فرصتی متورم تا جلو چشم‌هايت رشد کنم

فاصله‌يی تا به سمتِ تو خيز بردارم

به من ده!

 

بر قلم‌رو تلخ شاشيدم

زيبايی را به نفع وراث ترک می‌کنم

ترياک را ترک می‌کنم

گرسنه‌گی را – چاق -

معده‌ام،

ريه‌هايم را ترک می‌کنم

رخت‌هايت را ترک کرده‌ای

و انسباطِ پوست‌ات اتاق را لب‌ريز کرده است

تنهايی به خيابان ريخت

و شهر – دست‌گيره گير می‌کند

و بارانِ گذشته هنوز در ناودان، ناله

نور همه چيز را سايه‌دار خواهد کرد

ساکت‌ام کن!

به خودم بمب بسته‌ام

دريايی که در من است، نجس

سگی که با فرشته می‌رقصد.

خوکی ستاره می‌چيند.

به گلوله بسته می‌کِشی مرا

و همه چيز بی‌ربط است.

به لای موهايت، بالای موهايت درست

چيزی که انگشت‌هايم را شانه می‌زند

و نيم‌رخ‌ات با پيشانی کامل به سويم برگشت

آه، معشوقه‌ی مداد رنگی‌ها!

آه، دختر چهارراه بی‌طرف!

ميدان گيج منتظر است

حزب مردهای حشری

خُنچه‌ی حرف‌های هرز

تا پُر پُر زير پايت پَرَت کََنَد برقص!

جاده تا گلو می‌رود فرو.

تهران، آذر 86

Ç

 

من به خودش هم رحم نمی‌كند

سيد محمدمهدی شهيدی

 

يک

شبِ عيد فطر هزار و چهارصد و بيست و هشتمين سالی که از هجرت محمد پيام‌بر می‌گذرد، سگ‌های زريسف سکوت مَلَسِ هوای سحر را گذاشته‌اند روی عوعو بی‌خوف‌شان که فقط آژير ماشين‌ها را به جيغ می‌کشاند.

دو بهِ گس روبه‌رو از شاخه آويزان در نور محو شب سبز می‌زنند به من سر به پکيدن زر که بالا می‌گيرم.

اين‌جا کنار باغ‌چه‌يی تُنک که پيش‌گويی از شمال از گنجی زير همين بهِ سيزده ساله خبر داده از پشت تلفن.

کسی نديده که چشم‌بسته گفته يا نه، برای همين دو به زير نور شبِ ساکت به زَر می‌زنند برق می‌زنند.

خروسی بی‌گاه می‌خواند از دورادور:

گفتا من آن ترنج‌ام کاندر جهان نگنجم

گفتم به از ترنجی ليکن به دست نايی

گفتا تو از کجايی کاشفته‌ای و حالی

گفتم من‌ام غريبی از شهر آشنايی

گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری

گفتم ور آستان‌ات دارم سر گدايی

گفتا به دل‌ربايی ما را چه‌گونه ديدی

گفتم چو خرمنی گل در بزم دل‌ربايی

گفتم که بوی زلف‌ات گم‌راه عالم‌ام کرد

گفتا اگر بدانی هم بوت ره برآيد

گفتم که نوش لعل‌ات ما را به آرزو کشت

گفتا تو بنده‌گی کن کو بنده‌پرور آيد

 

دو

حالا دگر شدم در لحظاتی که غرق شده بود من در سکوت

دو باره بازگشتم به شبِ زريسف

به موهبتی که دريغ کرده می‌شود زير لحاف گرم در خوابِ خوشِ در غلتيدن.

من رحم نمی‌کند به خودش

خودم که نشسته حالا زير آن همه به و اين همه ستاره.

من خودم هستم و اين بی‌رحم می‌کندم در بيان آن‌چه می‌گذرد بر من.

حالا سهم مرا از لحظاتی که نيستی بده!

من شالوده شکسته‌ام و بعد از اين است که همه چيز می‌شکند در خود که من‌ام و مگر نمی‌دانی هوسرل گفته است:

"آگاهی همواره آگاهی به چيزی‌ست."

 

سه

شهادت می‌دهم به تمام ستاره‌های اين زريسف

شهادت می‌دهم به اين به‌های سبز

شهادت می‌دهم  به اين باغ‌چه‌ی تَنک

به خط صدای هواپيمايی که می‌افتد به تن شب

و دو باره در می‌گيرد شعله‌های جنگ

من می‌دوم سمت مرگ با سلاحی که می‌شکفد در مشت

تو پيغام‌هايت را باد می‌آورد

و عوعو سگ‌ها ديگر از ياد می‌رود در پاره‌گی انفجار دل شب.

خواب می‌بينم از دست رفته‌ام سريده در شيب برفی که سُرسُره‌يی‌ست در جيغ‌های شادی ترس

حالا از خواب می‌پرم در تک‌صدای گلوله‌يی که به علامت سحر در می‌کشد نفير

فردا کسی روزه نيست. مرده‌ها روزه نمی‌گيرند و زنده‌گی بی فطريه، فطير است می‌افتد تنور می‌سوزد.

حيات چرخ می‌خورد دور سر خودم می‌چرخم، دورِ دور شير آب دورِ دورِ دورادور نزديک می‌شود من پرت تا دورها جايی ميانِ تير و ماهِ شبِ اولِ شوال، شب اول قبر:

صدای انکر مُنکر بلند که می‌شود می‌خزم در تکه‌های کفنِِ کلام.

اين بی‌رحمی‌ست اين صراحتِ کلام

و من به خودش هم رحم نمی‌کند.

 

سحرِ هزار و چهارصد و بيست و هشتمين پايان رمضانی از اول اسلام که روزه به عيد می‌شکنند!

 

Ç