|
|
|
|
||||||||||||||
|
درختنامه: سرگذشت درختان مقدس بخش ششم محمود كوير
درخت در ادبيات مولانا بيش از هر شاعری در بارهی درخت داستان دارد: گفت دانايی برای داستان / که درختی هست در هندوستان هر کسی کز ميوهی او خورد و برد / نی شود او پير، نی هرگز بمرد پادشاهی اين شنيد از صادقی / بر درخت و ميوهاش شد عاشقی قاصدی دانا ز ديوان ادب / سوی هندستان روان کرد از طلب سالها میگشت آن قاصد از او / گرد هندستان برای جستوجو شهر شهر از بهر اين مطلوب گشت / نی جزيره ماند و نی کوه و نه دشت هر که را پرسيد کردش ريشخند / کين که جويد جز مگر مجنون بند ... چون بسی ديد اند آن غربت تعب / عاجز آمد آخر الامر از طلب ... کرد عزم بازگشتن سوی شاه / اشک میباريد و میبريد راه ...
و يک درخت شدن آن هفت درخت از داستانهای جادويی مولاناست: گفت راندم پيشتر من نيکبخت / باز شد آن هفت جمله يک درخت هفت میشد، فرد میشد هر دمی / من چه سان میگشتم از حيرت همی ... بعد ديری گشت آنها هفت مرد / جمله در قعده پی يزدان فرد چشم میمالم که آن هفت ارسلان / تا کياناند و چه دارند از جهان ...
و نيز قصهی زاهد کوهی و درخت: ... گفت آن درويش: يارب با تو من / عهد کردم زين نچينم در زمن جز از آن ميوه که باد انداختاش / من نچينم از درخت منتعش مدتی بر نذر خود بودش وفا / تا درآمد امتحانات قضا ...
و فردوسی اره شدن جمشيد توسط ضحاک (در واقع سپيتوره اوستا، کورش) را چنين تصوير نموده است: چو جمشيد را بخت شد کندرو / به تنگ آوريدش جهاندار نو برفت و بدو داد تخت و کلاه / بزرگی و ديهيم و گنج و سپاه نهان گشت و گيتی برو شد سياه / سپرده به ضحاک تخت و کلاه چو صد سالاش اندر جهان کس نديد / ز چشم همه مردمان ناپديد صدم سال روزی به دريای چين / پديد آمد آن شاه ناپاک دين چو ضحاکاش آورد ناگه به چنگ / يکايک ندادش زمانی درنگ به اره مر او را به دو نيم کرد / جهان را از او پاک و بی بيم کرد گذشته برو ساليان هفت سد / پديد آوريدش بسی نيک و بد
و به همين سان داستان درختان مقدس و درختانی كه قصه و ماجرايی ويژه دارند، يا در شعر و روايت ادبا جايی يافتهاند، بیپايان! چندان كه در افسانهها آمده از اشك چشم آدمی «درخت حرا» روييده درختیست شگفت كه روی دريا و آب شور قرار دارد و يا «انار فرهاد» كه گويا فرهاد با شنيدن خبر مرگ شيرين با تيشه بر سر خود زد. دستهی تيشه كه از چوب انار بود، بر زمين افتاد و در خون فرو ريختهی فرهاد بر خاك روييد.
|
|