سال ششم

بيست‌وسه دی 1386

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

محمود كوير

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

mahmoodkavir

[@] hotmail [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

mahmoodkavir.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1386

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

درخت‌نامه: سرگذشت درختان مقدس

بخش ششم

محمود كوير

اشاره: بخش‌های پيشين مقاله‌ی بلند «درخت‌نامه» را در چند شماره‌ی قبلی «فروغ» می‌توانيد بخوانيد: بخش نخست، بخش دوم، بخش سوم، بخش چهارم و بخش پنجم.

درخت در ادبيات

مولانا بيش از هر شاعری در باره‌ی درخت داستان دارد:

گفت دانايی برای داستان / که درختی هست در هندوستان

هر کسی کز ميوه‌ی او خورد و برد / نی شود او پير، نی هرگز بمرد

پادشاهی اين شنيد از صادقی / بر درخت و ميوه‌اش شد عاشقی

قاصدی دانا ز ديوان ادب / سوی هندستان روان کرد از طلب

سال‌ها می‌گشت آن قاصد از او / گرد هندستان برای جست‌وجو

شهر شهر از بهر اين مطلوب گشت / نی جزيره ماند و نی کوه و نه دشت

هر که را پرسيد کردش ريش‌خند / کين که جويد جز مگر مجنون بند ...

چون بسی ديد اند آن غربت تعب / عاجز آمد آخر الامر از طلب ...

کرد عزم بازگشتن سوی شاه / اشک می‌باريد و می‌بريد راه ...

 

و يک درخت شدن آن هفت درخت از داستان‌های جادويی مولاناست:

گفت راندم پيش‌تر من نيک‌بخت / باز شد آن هفت جمله يک درخت

هفت می‌شد، فرد می‌شد هر دمی / من چه سان می‌گشتم از حيرت همی ...

بعد ديری گشت آن‌ها هفت مرد / جمله در قعده پی يزدان فرد

چشم می‌مالم که آن هفت ارسلان / تا کيان‌اند و چه دارند از جهان ...

 

و نيز قصه‌ی زاهد کوهی و درخت:

... گفت آن درويش: يارب با تو من / عهد کردم زين نچينم در زمن

جز از آن ميوه که باد انداخت‌اش / من نچينم از درخت منتعش

مدتی بر نذر خود بودش وفا / تا درآمد امتحانات قضا ...

 

و فردوسی اره شدن جمشيد توسط ضحاک (در واقع سپيتوره اوستا، کورش) را چنين تصوير نموده است:

چو جمشيد را بخت شد کندرو / به تنگ آوريدش جهان‌دار نو

برفت و بدو داد تخت و کلاه / بزرگی و ديهيم و گنج و سپاه

نهان گشت و گيتی برو شد سياه / سپرده به ضحاک تخت و کلاه

چو صد سال‌اش اندر جهان کس نديد / ز چشم همه مردمان ناپديد

صدم سال روزی به دريای چين / پديد آمد آن شاه ناپاک دين

چو ضحاک‌اش آورد ناگه به چنگ / يکايک ندادش زمانی درنگ

به اره مر او را به دو نيم کرد / جهان را از او پاک و بی بيم کرد

گذشته برو ساليان هفت سد / پديد آوريدش بسی نيک و بد

 

و به همين سان داستان درختان مقدس و درختانی كه قصه و ماجرايی ويژه دارند، يا در شعر و روايت ادبا جايی يافته‌اند، بی‌پايان! چندان كه در افسانه‌ها آمده از اشك چشم آدمی «درخت حرا» روييده درختی‌ست شگفت كه روی دريا و آب شور قرار دارد و يا «انار فرهاد» كه گويا فرهاد با شنيدن خبر مرگ شيرين با تيشه بر سر خود زد. دسته‌ی تيشه كه از چوب انار بود، بر زمين افتاد و در خون فرو ريخته‌ی فرهاد بر خاك روييد.

 

Ç