سال ششم

بيست‌وسه دی 1386

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

محمود كوير

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

mahmoodkavir

[@] hotmail [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

mahmoodkavir.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1386

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

عاشقانه‌های شاه‌نامه: داستان زال و رودابه

محمود كوير

 

شاه‌نامه کتاب دانايی و داد و عشق است. شاه‌نامه سراسر ستايش عشق است. زنان شاه‌نامه چونان گل‌هايی در شوره‌زار جنگ‌ها می‌رويند تا طراوت و شادی و مهر ببارد. شاه‌نامه را بارها تحريف کرده‌اند و بيت‌ها بر آن افزوده و داستان‌ها از آن برداشته و يا آميخته‌اند. بنگريد که در آن روزگار ستيزه و دشنام، چه‌گونه از زن سخن می‌گويد:

ز پاكی و از پارسايی زن / كه هم غم‌گسارست و هم رای زن

 

چو فرزند را باشد آيين و فر / گرامی به دل بر چه ماده چه نر

 

بدو گفت رای تو ای شير زن / درفشان كند دوده و انجمن

بدو گفت هركس كه بانو تويی / به ايران و چين، پشت و بازو تويی
نجنبناندت كوه آهن ز جای / يلان را به مردی تويی ره‌نمای
ز مرد خردمند بيدارتر / ز دستور داننده هوش‌يارتر
همه كه‌تران‌ايم و فرمان تو راست / بدين آرزو، رای و پيمان تو راست

 

برخلاف تفكر رايج زمانه و برخی از شعرای پارسی‌گوی، فردوسی، نگاهی  انسانی به زن داشته است. در  داستان شورش نوش‌زاد بر ضد پدرش خسرو انوشيروان، آن‌جا كه می‌خواهد زن مسيحی او را كه نوش‌زاد از اوست، توصيف كند، چنين می‌سرايد:
چنان دان كه چاره نباشد ز جفت / ز پوشيدن و خورد و جای نهفت
اگر پارسا باشد و رای زن / يكی گنج باشد پُر آگنده زن
به ويژه كه باشد به بالا بلند / فرو هشته تا پای مُشكين كمند
خردمند و هوش‌يار و با رای و شرم / سخن گفتن‌اش خوب و آوای نرم
برين سان زنی داشت پر مايه شاه / به بالای سرو و به ديدار ماه

 

با داستان‌های عاشقانه‌ی شاه‌نامه، عشق با شکوه بسيار در اين سرزمين شکوفا می‌شود. داستان‌های زال و رودابه، رستم و تهمينه و بيژن و منيژه از زيباترين داستان‌های عاشقانه‌ی جهان هستند. اين داستان‌ها چونان رودی خروشان در شاه‌نامه جريان دارند. زنان شاه‌نامه عاشقانی دلير، خردمند، سنت‌شکن هستند. عشق در شاه‌نامه مرزهای زبانی و نژادی و طبقاتی و ملی را در هم می‌شکند. بيش‌تر زنان عاشق شاه‌نامه که بر پهلوانان ايرانی عاشق‌اند، از سرزمين بيگانه، از روم و کابل و توران هستند. اين داستان‌ها شکوه عشق‌های زمينی و انسانی را با مشهورترين داستان‌های دوران رنسانس و پس از آن در اروپا برابر و گاه بالاتر می‌نهد. تنها بنگريم که در ستايش زيبايی رودابه چه‌گونه داد سخن می‌دهد:

پس پرده‌ی او يکی دختر است / که رويش ز خورشيد نيکوتر است

ز سر تا به پايش به کردار عاج / به رخ چون بهشت و به بالا چو ساج

بر آن سفت سيمين دو مشکين کمند / سرش گشته چون حلقه‌ی پای‌بند

دهان‌اش چو گلنار و لب ناردان / ز سيمين برش رسته دو ناردان

دو چشم‌اش به سان دو نرگس به باغ / مژه تيره‌گی برده از پر زاغ

 

يكی از دل‌انگيزترين داستان‌ها در شاه‌نامه، داستان رودابه (دختر مهراب، شاه كابل) و زال است.

زال بنيان‌گذار دانش، حكمت و دبستان پهلوانی‌ست. زايش و پرورش وی در هاله‌يی از رازهای عرفانی نهان است. عشق، خرد و فضيلتی عرفانی همواره با اوست. نيمی خدا و نيمی انسان است. هنگام زاده شدن سپيدموی است و اين نشان خردمندی او و سروش كه خدای زايمان روشنی و نور و سحرگاهان و شادمانی و عشق است، پيام‌آور تولد اوست. زال آن نيمه‌ی نورانی و رخشان و خردمند درون هر انسانی‌ست. او نيز مانند بسياری از قهرمانان عرفانی به كوه انداخته می‌شود و سيمرغ كه آشيان بر البرز دارد، او را پرورش می‌دهد. او فرزند سيمرغ است. سيمرغ خداست و او شيره‌ی جان خدا را می‌نوشد و خدا و آدمی در هم می‌شوند. اين است ارج و مقام آدمی در آيين کهن ايرانی. اين است آيين و دين مولانا و حافظ و عطار و ... اين نگاه  حکمت خسروانی ايران باستان است به آفرينش و انسان: سيمرغ نور است و نور الانوار است و هر سحرگاه بر می‌خيزد و بال می‌افشاند. بالی از او، ايزدبانوی رام است و بالی ديگر، بهرام. هستی در هر سحر، از بال کوبيدن سيمرغ يا عشق‌بازی رام و بهرام از نو افشانده و زاده می شود. همه‌ی هستی نور است و خدا را در گوهر خود دارد. خود خداست. آفريدنی در کار نيست، همه چيز می‌رويد و افشانده می‌شود. کوه از زمين می‌رويد و گياه از کوه و انسان از گياه! همه هم‌تراز و هم‌سر و هم‌بالا!

البرز آن كوه مقدسی‌ست كه جز سيمرغ را بر فراز آن راه نيست. البرز دژ عاشقان جهان است. البرز مركز جهان، سرحد نور و تاريكی، قرارگاه مهر است. البرز قله‌ی درون ماست. انسان كوه است. كوهی كه عشق و مهر و داد و خرد بر آن آشيان دارد.

زال نيمی در اساطير و نيمی در حماسه می‌زيد. زال، خرد تاب‌ناك درون هر انسانی، گشاينده‌ی تمام قفل‌ها و رازهای عرفانی‌ست:

زمانی در انديشه بد زال زر / برآورد يال و بگسترد پر

و زان پس زبان را به پاسخ گشاد / همه پرسش موبدان كرد ياد:

نخست از ده و دو درخت بلند / كه هر يك همی شاخ سی بركشند

به سالی ده و دو بود ماه نو / چو شاه نو آيين ابرگاه نو

به سی روز مه را سرآيد شمار / برين سان بود گردش روزگار

كنون آن كه گفتی ز كار دو اسب / فروزان به كردار آذرگشسب

سپيد و سياه است هر دو زمان / پس يك‌دگر تيز هر دو دوان

شب و روز باشد كه می‌بگذرد / دم چرخ بر ما همی‌بشمرد

و ديگر كه گفتی از آن سی سوار / كجا بر گذشتند بر شهريار

شمار مه نو بر اين گونه دان / چنين كرد فرمان خدای جهان

نگفتی سخن جز ز نقصان ماه / كه يك شب كم آيد همی گاه گاه

كنون از نيام اين سخن بركشيم / ز دو سرو كان مرغ دارد نشيم

ز برج بره تا ترازو جهان / همی تيره‌گی دارد اندر نهان

چو زين باز گردد به ماهی شود / بدان تيره‌گی و سياهی شود

دو سرو آن دو بازوی چرخ بلند / كزوييم شادان و زو مستمند

 

داستان عشق شورانگيز زال و رودابه نيز كه همه‌ی سنت‌های موجود را زير پا می‌نهند، از قسمت‌های دل‌كش شاه‌نامه است. عشق جان و جهان زال است. عشق با زال هزار چهره می‌گيرد و چونان رنگين‌كمانی بر بام ايران قد بر می‌افرازد. كه جهان از عشق زاده می‌شود و عشق جهان را می‌زايد. زال در تمام دوران پهلوانی شاه‌نامه با ماست. پيری زال، زوال قدرت پهلوانان و بر تخت نشستن دولتی دينی و پايان حماسه است.

زال به كابل سفر كرده و با مهراب امير آن ديار هم‌نشين شده و در همان‌جا توصيفاتی چند از زيبايی دختر مهراب می‌شنود:

پس پرده او يکی دختر است / که رويش ز خورشيد روشن‌تر است

مهراب نيز توصيف زال را برای سيندخت (هم‌سرش) و رودابه باز می‌گويد:

رخ‌اش سرخ مانند ارغوان / جوان‌سال و بيدار و بخت‌اش جوان

به کين اندرون چون نهنگ بلاست / به زين اندرون تير چنگ اژدهاست

دل شير نر دارد و زور پيل / دو دست‌اش به کردار دريای نيل

چو بر گاه باشد زرافشان بود / چو در جنگ باشد سر افشان بود

 

و بدين سان مهر رودابه نسبت به زال بر انگيخته می‌شود:

چو بشنيد رودابه آن گفت‌وگوی / برافروخت و گلنارگون کرد روی

 

داستان شوريده‌گی و دل‌داده‌گی اين دو از اين‌جا آغاز می‌شود كه بدون ديدار يك‌دگر، مهر و عشق در جان‌شان می‌نشيند. رودابه راز دل باختن خود را به زال، با نديمه‌های خويش باز می‌گويد و راه می‌جويد:

که من عاشق‌ام هم‌چو بحر دمان / از او بر شده موج تا آسمان

نديمه‌گان که نماينده‌گان نسل کهنه و محافظه‌کارند، او را نهيب می‌زنند كه زال پرورده‌ی سيمرغ است و رودابه را با چنين زيبايی هم‌سری ديگر سزاست، اما رودابه‌ی جوان و دلير و گستاخ و عاشق، گل‌بانگ عاشقانه در می‌ افکند که:

چو رودابه گفتار ايشان شنيد / چو از باد آتش دل‌اش بر دميد

 

ولی بر سر راه عشق، بسيار کسان و خسان ايستاده‌اند: انديشه‌های کهنه، مال و ثروت، ايل و تبار، نژاد و دين. مهراب از تبار ضحاك و زال از يلان ايران زمين است. زال اما پهلوان عشق است. او  اين همه را ناديده گرفته و آرزوی ديدار رودابه را در سر پرورده و برای دست‌يابی به آن راهی بارگاه دل‌دار می‌شود. زال در دامان البرز و بر بال سيمرغ پرورش يافته است. زال نماد آزاده‌گی و خرد و دليری‌ست. زال پدر عشق و دانايی‌ست.

رودابه  از باروی کاخ زال را می‌بيند و:

کمندی گشاد او ز سرو بلند / که بر مشک زانسان نپيچد کمند

 

و از زال می‌خواهد كه گيسوی او را چون كمندی گرفته و از ايوان قصر بالا رود. پهلوان بر گيسو بوسه زده و  به راه خويش و با افكندن ريسمانی به بام بر می‌آيد. شگفتا دعوت رودابه! شگفتا عشق! شگفتا دل‌آوری و دانايی رودابه!

در آن شب زيبا، عشق بال می‌گشايد و بر بام کاخ ستاره می‌بارد. حماسه و عشق در هم می‌آميزد و صحنه‌يی باشکوه در شاه‌نامه آفريده می‌شود: عشق‌بازی رودابه و زال.

اما به گمان‌ام برخی بيت‌ها در اين‌جا به شاه‌نامه افزوده شده و آن اين است که در آن نيمه‌شبان و در آن جهان سراسر زيبايی، ناگهان رودابه و زال بدين فکر می‌افتند که رابطه‌ی آن‌ها بايد قانونی و شرعی باشد و در جست‌وجوی موبدی بر می‌آيند تا بر اين عشق نوری بتاباند. اين ماجرا به همين شکل در داستان تهمينه و رستم نيز تکرار شده است. شگفتا که  نخست به شاه خبر می‌دهند و سپس موبدی را در آن نيمه شب می‌يابند و هنوز هم‌چنان نيمه‌شب است. کسی که داستان شرعی کردن اين عشق را به شاه‌نامه افزوده، از ياد برده است که زمان می‌گذرد و پرده‌ها بر می‌افتد.

به هر روی، سام آن‌گاه كه از شيدايی فرزند آگاه می‌شود، موبدان را فراخوانده و آينده‌ی چنين عشقی را از ايشان جويا می‌شود و آنان نيز مژده می‌دهند كه از اين پيوند يل نام‌آوری زاده می‌شود . سام نيز موافقت خود را با ازدواج زال و رودابه اعلام می‌دارد. زال زنی را با هدايای فراوان سوی رودابه می‌فرستد تا پيغام موافقت سام را با ازدواج آن دو به او رساند. زن در بازگشت با سيندخت روبه‌رو شده و سيندخت به او بدگمان شده و به سوی دختر می‌شتابد.

به رودابه گفت ای سرافراز ماه / گزين کردی از ناز بر گاه چاه

 

داستان شيدايی زال و رودابه به مهراب می‌رسد و او را خشم‌گين می‌سازد. سيندخت برای آرام كردن مهراب به وی می‌گويد كه سام به اين پيوند رضايت داده است. سيندخت مژده به دختر برده و از او می‌خواهد كه پيرايه‌هايی كه هديه زال است، از سر و دست بگشايد و پيش پدر رود، چراكه بيم آن می‌رود مهراب اين كار وی را حمل بر گستاخی كند، ولی رودابه شيدايی خويش را  نهان نمی‌دارد. چونان ماده پلنگی به سوی ماه گردن می‌کشد و بر آن نيست تا راز عشق نهان دارد:

بدو گفت رودابه: پيرايه چيست / به جای سرمايه بی‌مايه چيست ...

به پيش پدر شد چو خورشيد شرق / به ياقوت و زر اندرون گشته غرق

 

مهراب اين داستان را دسيسه‌يی از سوی منوچهر و سام برای دست يافتن بر كابلستان قلم‌داد كرده و از سوی ديگر از جنگ با شاه ايران می‌هراسد. پس برای رهايی از اين درگيری، سيندخت و رودابه را به مرگ تهديد می‌کند تا شايد بدين ترتيب خود را از اين شرايط نجات دهد، اما سيندخت نيز شيرزنی‌ست. بانگ بر می‌دارد که با خرد و دانايی همه‌ی مشکلات از ميان بر خواهد خاست.

سيندخت از جمله زنان خردمند و فداكار شاه‌نامه است كه با خردمندی از بروز جنگ ميان شاه كابل و سپاه ايران جلوگيری می‌كند. مهراب با رفتن سيندخت به سوی سام و صحبت با وی موافقت می‌کند. سيندخت با هدايايی به نزد سام می‌رود و با سخنانی نرم و خردمندانه سام را از جنگ با كابلستان و مهراب دور داشته و وی را از خشم خداوندگار بيم می‌دهد. دانايی سيندخت كارگر می‌افتد و سام نامه‌ی موافقت منوچهر (شاه ايران) را با ازدواج زال و رودابه برای مهراب می‌فرستد. سرانجام با همه‌ی مشکلات و با ايستاده‌گی و دل‌آوری رودابه، دليری و دانايی زال، کار عشق به سامان می‌رسد:

به يک تخت‌شان شاد بنشاندند / عقيق و زبرجد برافشاندند

 

پس از اين عقيق‌افشانی، يک هفته می را از دست زمين نمی‌گذارند و زال و رودابه هم يک هفته شادمانی به پا می‌دارند:

برفتند از آن‌جا به جای نشست / ببودند يک هفته با می به دست

همه شهر بودی پر آوای نوش / سرای سپه‌بد بهشتی به‌جوش

نه زال و نه آن ماه بيجاده لب / بخفتند يک هفته در روز و شب

و ز ايوان سوی کاخ رفتند باز / سه هفته به شادی نمودند ساز

 

پس از يک ماه جشن و شادی:

سپرد آن‌گهی سام شاهی به زال / برون برد لشکر به فرخنده فال

 

در بيش‌تر داستان‌های عاشقانه‌ی جهان، روايت با تلخی و ناکامی پايان می‌گيرد، اما در داستان زال و رودابه عشق به بار می‌نشيند و از اين عشق خجسته است که رستم زاده می‌شود، پهلوان پهلوانان جهان!

 

داستان رودابه اما کشاکش‌های بسيار دارد. زادن رستم يکی از آن‌هاست. به گمان‌ام که اين نخستين زايش آدمی از راه سزارين در اساطير است:

نخستين به می ماه را مست کن / ز دل بيم و انديشه را پست کن

بکافد تهی‌گاه سرو سهی / نباشد مر او را ز درد آگهی

وزو بچه‌ی شير بيرون کشد / همه پهلوی ماه در خون کشد

 

و بدين سان رستم از پهلوی رودابه زاده می‌شود. و چون داستان رستم در چاه نابرادر به سر می‌رسد، طومار پهلوانی به دست حکومتی دين – شاهی (گشتاسب) در هم پيچيده می‌شود. بهمن، پسر اسفنديار، که دين تازه آورده و حکومت با دين در آميخته، زال را نيز به بند می‌کشد و فرامرز، فرزند رستم، را می‌کشد و خاندان رستم و سيستان را باد می‌دهد:

چو ديدش ندادش به جان زينهار / بفرمود داری زدن شهريار

فرامرز را زنده بر دار کرد / تن پيل‌وارش نگون‌سار کرد

از آن پس بفرمود شاه اردشير / که کشتند او را به باران تير

 

داستانی که با عشقی باشکوه آغاز گشته بود با قدرت و ستم در می‌آويزد و حماسه با زنجير شدن زال و با جنون رودابه در مرگ رستم به پايان تلخ خويش می‌رسد.

شاه‌نامه بيش از هزار سال از آثار همانند خود در ديگر کشورها جوان‌تر است. اساطير ديگر کشورها را خدايان و نيمه‌خدايان سامان می‌دهند، اما اساطير ايرانی را انسان‌ها و پهلوانانی که نمونه‌ی انسان کامل هستند به سرانجام می‌رسانند. عشق در شاه‌نامه بر زمين و بين انسان‌ها جريان دارد. انسان‌هايی گستاخ و خردمند و عاشق!

 

Ç