سال ششم

بيست‌وسه دی 1386

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

حميده طرزی

هم‌راه با او / آثار پيشين

 

سيد محمدمهدی شهيدی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

mehdish884

[@] yahoo [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

kargadanha.blogfa.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1386

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

رنگ كلمه: پنج اثر از چهار شاعر

آثاری از حميده طرزی و سيد محمدمهدی شهيدی

 

يادداشت‌های دل‌تنگی

حميده طرزی

 

يک

نور روز رنگ می‌بازد

آسمان برف می‌بارد

دشت‌ها سياه می‌شوند

جاده يخ می‌بندد

و صدای تو در گوش‌ام با پچ‌پچ مسافران در می‌آميزد

درخت‌های لخت

عريانی يادت را در گوش‌ام فرياد می‌کنند

دل‌تنگی هم‌سفرم است

جاده را انتهايی نيست

رو برمی‌گردانم، کنارم نشسته‌ای، لب‌خند که می‌زنی، غرق نور می‌شوم

هرم داغ نفس‌ات گرم‌ام می‌کند

خواب می‌روی و صدای نفس‌ات به خنده‌ام می‌اندازد

چشم باز می‌کنی زر می‌گيرانی دودش را ول می‌کنی در صورت‌ام

بی‌هراس راننده و اتوبوس و جاده غرق زر، مست می‌شويم

دود در بر می‌گيردمان و تو باز لب‌خند می‌زنی

به جاده چشم می‌دوزم

سر می‌چرخانم

صندلی خالی

سرشار از ياد توام می‌کند

آه می‌کشم

در تاريکی شب محو می‌شوم

جاده‌ی بروجرد - تهران

اين‌جا اتوبوس ساعت پنج عصر

دو

چشمان‌ام با ولع خانه را دور می‌زند

اجاره‌دار نامی که بيش از يک سال پای تمامی نوشته‌های تو مُهر شد

و اکنون فاصله‌ی بين ما تلاشی‌ست برای وداع با طايفه

تنهايی مرا می‌کشاند به جست‌وجوی تو

در فضای پلاک 71 اروجنی که سرد است و انگار سر گرم شدن ندارد

چه کسی پشت در است؟

گرمای حضور پسرعمو، اسکيزوفرن‌ام می‌کند،

مست می‌شويم، سيگار می‌کشيم، چای می‌خوريم و بی‌صدا بلند بلند می‌خنديم.

در سکوت سکرآور دل‌داده‌گی ما ياد تو غوغا می‌کند.

اجاره‌دار، چند ساعت بعدِ رسيدن

Ç

 

لحظه‌ی محتوم

سيد محمدمهدی شهيدی

 

شب، آرام با ماهی نيم‌جويده در فرق آسمان خانه‌ی پدری.

چکه می‌کند شير آش‌پزخانه در سه و هشت دقيقه.

روحی بی‌قرار روبه‌رويم نشسته در خلسه‌ی ابدی

و همه چيزی بوی قبل می‌دهد.

 

دل‌تنگ رفتن و شوق رسيدن

پابه‌پا می‌شود روح تلخ زير ثانيه‌ها که چک‌چک صدا می‌دهند در کف سينك.

فردا يادم باشد شير را عوض کنم.

 

حسی غريب از رخت‌خواب گرم و خواب‌های ازلی کشانده نشانده است‌ام روی صندلی.

استکانی چای تمام لذت من است

اين‌جا که آش‌پزخانه بوی زر می‌دهد.

 

طعم سقوط می‌دهد قدم‌های مادر که نگران درز در را باز می‌کند

و در اتاق‌های تو در تو صدای خواب پدر می‌پيچيده می‌شود

از مناجات صبج ششم دی بالا می‌رود.

زمان روی ساعت ديواری به خواب رفته است

و شير آب چک‌چک رابطه‌اش را با دريا حفظ کرده است.

خودم را به خاطر ندارم

و روح تلخ استکان چايش را هورت می‌کشد

بلند می‌شود سرش را از سقف می‌برد تا گونه‌ی ماه نيم‌جويده‌ی بامداد ششم اولين ماه زمستان.

 

شب آرام می‌گذرد از پهنای حياط خانه پدری

من زر می‌گيرانم و فراموش می‌کنم فردا زمان را بند بياورم

رها کنم از چکيدن مدام

که می‌ترساندمان از لحظه‌ی محتوم.

بروجرد، خانه‌ی پدری

Ç