سال ششم

هفت بهمن 1386

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

محمود كوير

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

mahmoodkavir

[@] hotmail [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

mahmoodkavir.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1386

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

عاشقانه‌های شاه‌نامه: كاووس و سودابه، سودابه و سياوش

محمود كوير

 

داستان سودابه و سياوش داستانی‌ست عاشقانه. عشقی زلال و بی‌پروا، که چون زبانه می‌کشد، در اين اقليم قبيله و مرد، آتش در جان و جهان عاشقان می‌افکند.

سودابه شاه‌بانوی عشق است. سودازده‌ی جان و تن است. سراپا شور و شورش است. در هنگامه‌ی خنجرها و زخم‌ها، دشنه و دش‌نام و دشمنی، چونان بارانی از عشق می‌بارد و خنجرداران و دشمن‌خويان کمند گيسويش را بر دم اسبان کينه می‌بندند و مرمر سينه‌ی عاشق‌اش را به تازيانه‌ی دش‌نام و دشنه می‌شکافند.

سودابه شاه‌بانوی سوداهاست. بانوی آب‌هاست. زيبا و هوش‌يار است. دخت زيبای شاه هاماوران است. مانند تهمينه که دخت شاه سمنگان است. مانند رودابه که دخت شاه کابل است. همه‌ی زنان عاشق و گستاخ از سرزمين بيگانه، تا بسرايند که عشق مرز نمی‌شناسد.

نام کی کاووس در اوستا کی اوسن يا کوی اوسذن است که بخش نخست آن، واژه‌ی کی، برابر با شاه و هم‌چنين کوه است و بخش دوم (اوسن) برابر با آرزو يا خورسندی‌ست. اين نام در پهلوی به کی اوس دگرگون می‌شود و دوباره در فارسی به کی کاووس دگرگون می‌گردد. پس کی کاووس شاه آرزوها و کوه آرزوهاست و سودابه نيز شاه‌بانوی آرزوها و سوداهاست.

کی کاووس از پادشاهان اساطيری ايران و از سلسله‌ی کيان است. (کيانيان که همه از کی يا شاه نام گرفته‌اند و کی همان کوه است و اين شاهان همه از کوه آمده‌اند، چونان کيومرس که کی مرد يا کوه مرد يا کوه‌زاد است.) در اوستا از او به عنوان پادشاهی مقتدر و فره‌مند ياد شده که بر فراز البرز، هزار اسب و هزار گاو و ده‌هزار گوسفند قربانی کرد. از ايزدبانو ناهيد خواست که او را تواناترين و پيروزمندترين شهريار روی زمين کند. ناهيد فرشته‌ی نگه‌بان آب آرزوی او را برآورد و کی کاووس بر هفت کشور و ديوان و آدميان شاهی يافت. سپس بر فراز البرز هفت کاخ بلند برآورد: يکی از زر، دو از سيم، دو از پولاد و دو از آبگينه. هر کس از ضعف پيری به رنج بود چون بدان کاخ‌ها می‌رفت جوان پانزده ساله می‌شد.

کاووس در پادشاهی خويش بارها برای رسيدن به آرزوهای دست‌نيافتنی خويش بر می‌خيزد. نخست رامش‌گری از مردم مازندران با توصيف زيبايی‌های سرزمين خويش او را برانگيخت که به آن ديار لشکر کشد. پند پيران و هش‌دار بزرگان او را از راه بازنداشت. چون کاووس به مازندران رسيد، شاه مازندران ديو سپيد را به ياری خواند. ديو سپيد شبانه سپاه کی کاووس را در هم شکست و شاه و سران لشکر را کور کرد.

زال فرزند پهلوان خود، رستم را برای نخستين بار به نبرد، روانه‌ی مازندران كرد. رستم در اين راه، هفت خان را با پيروزی درنورديد و با کشتن ديو سپيد، کاووس و سران سپاه را از بند ديوان مازندران رهانيد.

سپس کی کاووس به جنگ شاه هاماوران رفت و پس از شکست دادن او، دخترش سودابه را به زنی خواست، اما اين بار نيز فريب خورد و اسير شاه هاماوران شد. باز رستم به ياری او شتافت و او را از بند دشمن برهانيد. ديگر بار، ابليس به فريب دادن کی کاووس خودکامه پرداخت. ديوی را واداشت تا با چرب‌زبانی و خوش‌آمدگويی، کی کاووس را به تسخير آسمان تشويق کند. کی کاووس باز فريفته شد. آرزوی بزرگ آدميان در دل‌اش بال گشود. چهار بچه عقاب را که از آشيانه‌ی مادر ربوده بود، به گوشت پروراند و چون بزرگ و نيرومند شدند، آن‌ها را به چهار پايه‌ی تختی بست که در چهار گوشه‌ی آن بر سر نيزه‌های بلند ران‌های کباب شده آويخته بود. عقاب‌ها به سودای رسيدن به گوشت به سوی آسمان بال گشودند. اما پس از چندی خسته و گرسنه از پرواز بازماندند و نگون‌سار به شهر آمل در مازندران فرو افتادند. پهلوانان ايرانی، رستم، گيو و گودرز ناچار دوباره لشکر کشيدند و کی کاووس را به پای‌تخت باز گرداندند.

کاووس شاه آرزوهاست. وی نماد فزون‌طلبی و رؤياهای دورپرواز انسانی‌ست. او آميزه‌ی رؤيا و قدرت است. دو خوی آشتی‌ناپذير: عاشقان رؤيا می‌بينند و کين‌جويان قدرت می‌طلبند. آرزوها و رؤياهايی که می‌تواند انسانی را به سوی خودکامه‌گی و قدرت‌طلبی بکشاند و تباه‌اش سازد. کی يعنی شاه و کاووس يعنی آرزو. وی سه آرزوی بزرگ دارد.

او آرزوی گرفتن جهان دارد و به مازندران می‌تازد، سرزمينی که کسی را يارای پيروزی بر آن نيست.

من از جمّ و ضحاک و از کی قباد / فزون‌ام به بخت و به فر و نژاد

فزون بايدم نيز از ايشان هنر / جهان‌جوی بايد سر تاجور

 

او آرزوی پرواز به آسمان‌ها دارد و نخستين انسانی‌ست که به آسمان می‌تازد و پرواز می‌کند.

بيآمد به پيش‌اش، زمين بوسه داد / يکی دسته گل به کاووس داد

چنين گفت کين فرّ زيبای تو / همی چرخ گردان سزد جای تو

يکی کار مانده است تا در جهان / نشان تو هرگز نگردد نهان

چه دارد همی آف‌تاب از تو راز / که چون گردد اندر نشيب و فراز

چه‌گونه است ماه و شب و روز چيست / برين گردش چرخ، سالار کيست

گرفتی زمين و آن‌چه بد کام تو / شود آسمان نيز در دام تو

 

او آرزوی سودابه دارد. شيفته و شوريده‌ی سودابه است. کاووس نماد شورش و طغيان آدمی‌ست که از مرز بلندپروازی تا بيش‌خواهی و خودکامه‌گی می‌تازد.

سودابه اما، در ميان عاشقان جهان تنهاست. عشق دليرانه و زيبای او به کاووس در پرده مانده است. عشق او به سياوش در اين جامعه‌ی مردسالار، از او چهره‌يی سياه برساخته است. بانوی عاشق آب‌ها و زيبايی‌ها، چون از حرم قدرت مرد پای بيرون نهاده است، در نزد ما چهره‌يی سياه می‌يابد.

در اسطوره‌ی يوسف و زليخا و اسطوره‌ی فدر (هيپوليت پسر تزه که فدر عاشق‌اش می‌شود) نيز زنی دل‌باخته‌ی ناپسری خويش می‌شود، اما از زنده‌گی آنان افسانه‌ها ساخته می‌شود. نام زليخا و فدر در افسانه می‌درخشد. تنها در ميان آن همه افسانه، سودابه خوار می‌شود. چرا؟ چرا ما سودابه را خوار می‌داريم؟ گناه سودابه چيست و گناه چيست؟ سودابه دخت شاه هاماوران است. كاووس در پى لشكرکشى به هاماوران و فتح آن است. فرستاده‌گانى از جانب پادشاه هاماوران به پيش‌وازش می‌شتابند، زبرجد و گنج و گهر نثارش می‌كنند و از زيبايى رشک برانگيز ‏دخت شاه هاماوران، سودابه، با او سخن می‌گويند. وصفی که در ادبيات ما کم‌مانند است.

و زان پس به كاووس گوينده گفت: / كه شه دخترى دارد اندر نهفت‏

كه از سر و بالاش زيباتر است‏ / ز مُشك سيه بر سرش افسر است‏

به بالا بلند و به گيسو كمند / زبان‌اش چو خنجر لبان‌اش چو قند

بهشتی‌ست آراسته پر نگار / چو خورشيد تابان به خرم بهار

نشايد كه باشد جز او جفت شاه‏ / چه نيكو بود شاه را جفت ماه‏

 

اين توصيف از ديدگاه زيباشناسی و هم‌چنين زبان بسيار عالی‌ست و دل هر شنونده را می‌ربايد. پس كاووس ناديده دل به سودابه می‌بندد.

بجنبيد كاووس را دل ز جاى‏ / چنين داد پاسخ كه نيكست راى‏

من او را كنم از پدر خواستار / كه زيبد به مشكوى ما آن نگار

 

و از فرستاده می‌خواهد كه به نزد شاه هاماوران رود و به او پيغام برد كه به رسم آشتى دخترش را به هم‌سرى او در آورد.

پس پرده تو يكى دختر است‏ / شنيدم كه تخت مرا در خور است‏

كه پاكيزه چهرست و پاكيزه تن‏ / ستوده به هر شهر و هر انجمن‏

 

فرستاده نزد شاه هاماوران می‌رود و حكايت را با او در ميان می‌گذارد. شاه پريشان و آشفته می‌گردد، زيرا كه نمی‌خواهد تنها دخترش سودابه را به دشمن دهد و از سويى نيز ياراى پيكار با كاووس را ندارد.

چو بشنيد سالار هاماوران‏ / دل‌اش گشت پر درد و سر شد گران‏

همى گفت هر چند كو پادشاست / جهان‌دار و پيروز و فرمان‌رواست‏

مرا در جهان اين يكى دختر است‏ / كه از جان شيرين گرامی‌‏تر است‏

فرستاده را گر كنم سرد و خوار / ندارم پى و مايه‌ی كارزار

 

سودابه را می‌خواند و از او راه می‌جويد. سودابه در جواب می‌گويد كه‏كاووس شهريار جهان است و هم‌سرى او افتخار است و اين‌چنين سودابه هم‌سر كاووس می‌شود. اما شاه هاماوران كه كينه‌ی كی كاووس را در دل می‌پروراند، به حيله او را اسير می‌كند و هم‌راه مه‌تران‌اش به بند می‌كشد و در دژى در بالاى كوه زندانى می‌كند. خبر چون به سودابه می‌رسد بر می‌خيزد و گل‌بانگ عشق در می‌افکند. جامه بر تن می‌درد، چنگ در گيسوان می‌اندازد، شيون می‌كند، فرستاده‌گان را می‌راند. بر پدر و سلطنت می‌شورد و به نزد شوى در دژ می‌رود تا او را يار گردد.

جدايى نخواهم ز كاووس گفت‏ / اگرچه ورا كوه باشد نهفت‏

چو كاووس را بند بايد كشيد / مرا بى‌گنه سر ببايد بريد

 

كی كاووس آزاد می‌گردد و سودابه هم‌سر وفادار و فداكار كاووس كه به خاطر هم‌سرش چشم از وطن و پدر شسته، حتا اسارت و زندان را به جان می‌خرد تا در كنار شوى خود باشد. پس از رهايى كاووس، ديگر از سودابه خبرى نداريم. پادشاه ايران هم‌سرى ديگر می‌گزيند كه پسرى به او می‌دهد كه سياوش نام‌اش می‌نهند. تربيت او را رستم به عهده می‌گيرد و هنگامى كه جوانى برنا می‌گردد نزد پدر باز می‌گردد. در اين‌جا دوباره سودابه ظاهر می‌شود، اما سودابه‌‏يى ديگر و در سه بيت و بی‌مقدمه او را باز می‌يابيم كه از در در می‌آيد و با اولين نگاه دل و دين از دست می‌دهد و بی‌درنگ سياوش را به شبستان‌اش می‌خواند، شبستان شاه ايران! شب‌خانه‌ی سياه زنان شاه!

اما در اين مدت بر کاووس و سودابه چه رفته است که در شاه‌نامه نيامده باشد؟ چرا فردوسی در اين داستان از بيرون نگاه می کند و هرچه را در برخورد با سودابه پيش می‌آيد به گردن کاووس و رستم می‌اندازد و خود تنها به روايت اين داستان شوم می‌پردازد؟

يکی داستان است پر آب چشم / دل نازک از رستم آيد به خشم

 

داستان سياوش بر آن است تا اين شاه‌زاده‌ی ايرانی را به نماد صلح و ستم‌ديده‌گی بدل سازد و از همين رو بايد سودابه را خوار داشت و از کاووس سياه‌دلی خودکامه بر ساخت. از پايان داستان عاشقانه‌ی سودابه و کاووس تا داستان سياوش و سودابه، اما داستان‌ها اتفاق افتاده است.

کاووس بسار پير شده است. از انسانی آرزومند و بلندپرواز به شاهی خودکامه فرو غلتيده است که «همه کارش از يک‌دگر بدتر است.» بارها و بارها زن گرفته و سودابه را نيز از ياد برده است، اما سودابه زيبا و تنها و مغرور است. سياوش نيز زيبا و جوان و دلير است.

پس سودابه دل بر او می‌بندد. چرا که نبندد؟ چه گناهی‌ست مگر؟ مگر در همين شاه‌نامه پدران با دختران خويش ازدواج نمی‌کنند؟ اين آيين آن زمان است. مشکل در جايی ديگر است. به حريم شاه تجاوز شده است.

يكى روز كاووس كى با پسر / نشسته كه سودابه آمد به‌در

به‌ناگاه روى سياوخش بديد / پر انديشه گشت و دل‌اش بر دميد

چنان شد كه گفتى طراز نخ است‏ / و گر پيش آتش نهاده يخ است‏

كسى را فرستاد نزديك اوى‏ / كه پنهان سياوش را گو بگوى‏

كه اندر شبستان شاه جهان‏ / نباشد شگفت ار شوى ناگهان‏

 

سياوش از اين پيام بر می‌آشوبد و به شبستان نمی‌رود. پس از اين دعوت آشكار و بی‌پروا سودابه راهى نمی‌بيند به‌جز فريب. دختر دلير و درست‌كار شاه هاماوران كه با جسارت براى دفاع از شوى خود فرستاده‌گان پدر را «سگ» خطاب می‌كند، در چهره‌ی زنى فريب‌كار ظاهر می‌شود. به نزد شاه «می‌خرامد»، تا سياوش را به بهانه‌ی ديدن خواهران‌اش كه در آرزوى ديدن او بی‌قرارند به شبستان فرستد. كاووس از سياوش می‌خواهد كه نزد «مهربان مادر» رود تا دل خواهران‌اش آرام گيرد. سياوش كه می‌داند اين‌ها ترفند ديگرى از جانب سودابه است، خودداری می‌کند كه «بسيار دان، هش‌يار دل و بدگمان است.» اما در برابر فرمان پدر سر فرود می‌آورد و به شبستان می‌رود. شبستان شاه بهشتی بر زمين است. زمين آراسته به ديباى چين، آواى رود و آواز رامش‌گران و مه‌رويان آراسته كه به پيش‌واز سياوش می‌روند و عقيق و زبرجد بر سر و رويش می‌ريزند.

شبستان بهشتى بد آراسته‏ / پر از خوب‌رويان و پر خواسته‏

 

در آن تالار مرمر و عاج، سودابه‌ی ماه‌روى، آن «تابان سهيل يمن» با گيسوان شکن در شكن، بر تختى زرين نشسته است. سودابه خرامان از تخت فرود می‌آيد، او را در بر می‌گيرد و «همى چشم و رويش ببوسيد دير.» سياوش اما از او می‌گريزد، حيران و پريشان و نزد پدر باز می‌گردد. پس سودابه به ترفندی دگر دست می‌يازد: از شاه می‌خواهد تا سياوش را بار ديگر به شبستان فرستد تا از ميان دختران براى خود هم‌سرى گزيند. سياوش بار ديگر به شبستان می‌رود. سودابه اين بار دختران را می‌آرايد و بر تخت در كنار خود می‌نشاند و از سياوش می‌خواهد كه از آنان يكى را برگزيند. سياوش كه نمی‌خواهد از هاماوران هم‌سر گزيند، سكوت می‌كند. آن گاه سودابه پرده از روى برمی‌دارد و آن ماه، با مهر از سياوش می‌خواهد كه با او پيمان كند و در ظاهر دخترى بستاند و آن گاه كه شويش درگذشت در كنار او باشد. شاه‌بانوی زيبا و سودايی، با بی‌پروايى، تن و جان خود را برابر سياوش می‌نهد. او را تنگ در آغوش می‌كشد و بر رخ‌اش بوسه می‌زند.

من اينك به پيش تو استاده‌‏ام‏ / تن و جان روشن ترا داده‌‏ام‏

ز من هر چه خواهى همى كام تو / برآيد نپيچم سر از دام تو

رخ‌اش تنگ بگرفت و يك بوسه داد / بدو كش نبد آگه از ترس و داد

 

اين بار نيز سياوش می‌كوشد تا به نرمى او را آرام دارد و اين سودا را نقطه‌ی پايانی نهد، اما سودابه از پاى نمی‌نشيند. ديدار سياوش سودای جوانی در جان‌اش افکنده است. آتش در تن و جان‌اش انداخته است. بر آن است كه اگر اين بار سياوش استقامت كند، كمر به نابودی‌اش بندد. در بر خويش‌اش می‌خواند، به او وعده‌ی گنج و جاه می‌دهد. حاضر است دخترش را به هم‌سرى او در آورد، از عشق‌اش به او می‌گويد، از زيبايى و بر و بالايش سخن می‌گويد، و سرانجام تهديدش می‌كند كه اگر سر از پيمان او پيچد و درد او را درمان نسازد، روزگارش را تيره و پادشاهى را بر او تباه كند. سياوش به هيچ وجه به اين كار تن در نمی‌دهد.

از آن پس نبرد براى نابودى سياوش آغاز می‌شود. سودابه‌ی ناكام، که جان و جهان‌اش را سياوش به آتش کشيده است، انتقام سركشى و سرپيچی‌اش را جامه می‌درد، چهره‏ با ناخن می‌خراشد تا سياوش را متهم كند. سودابه حتا زن ساحرى را وادار می‌كند كه فرزندان دوقلويى را كه در شكم دارد سقط كند تا شاه گمان كند كه سودابه آبستن بوده است و سياوش باعث سقط فرزندان او گشته است. آن‌گاه كه تمامى ترفندهاى سودابه بی‌اثر می‌افتد و هر بار بی‌گناهى سياوش آشكار می‌گردد، او را به آزمون آتش (وَر) می‌سپارد. اين بار نيز سياوش پيروز و سربلند بيرون می‌آيد. داستان بر آتش رفتن سياوش، نمونه‌های ديگری در اساطير جهان نيز دارد. پس از اثبات بی‌گناهی، سياوش از شاه می‌خواهد كه سودابه را ببخشد و خود به توران می‌شتابد.

در شاه‌نامه با دو سودابه روبه‌روييم: يكى دخت شاه هاماوران كه باهوش، صاحب‏نظر، فداكار و شجاع است و براى هم‌سرش پشت پا به پدر، وطن و آزادی‌اش می‌زند، مرگ و اسارت را به جان می‌خرد تا غم‌گسار شويش شود، و ديگرى سودابه‏يی‌ سودازده و بی‌پروا. در شاه‌نامه و در افكار عامه بيش‌تر به اين جنبه‌ی شخصيت سودابه پرداخته شده است. دو سودابه که يک‌ديگر را کامل می‌کنند. يکی آن سودابه که دل در مهر و عشق کاووس دارد و در جدايی و دربند شدن کاووس:

چو سودابه پوشيده‌گان را بديد / به تن جامه‌ی خسروى بر دريد

به مشكين كمند اندر افكند چنگ‏ / به فندق گلان را ز خون داد رنگ‏

بديشان چنين گفت كين بند و درد / ستوده ندارند مردان مرد

پرستنده‌گان را سگان كرد نام‏ / سمن پر ز خون و پر آواز گام‏

جدايى نخواهم ز كاووس گفت‏ / اگر چه ورا كوه باشد نهفت‏

چو كاووس را بند بايد كشيد / مرا بی‌گنه سر ببايد بريد

بگفتند گفتار او با پدر / پر از كين شدش سر پر از خون جگر

به حصن‌اش فرستاد نزديك شوى‏ / جگر خسته از غم ز خون شسته روى‏

نشست آن ستم‌ديده با شهريار / پرستنده بودش و هم غم‌گسار

 

و ديگری آن سودابه که بر سياوش دل می‌بندد. آيا سودابه به سياوش عاشق است يا هوسی تند و آتشی‌ست که به ناگاه از زير خاکسترهای زنده‌گی بال می‌زند؟ آيا به راستی تا اين اندازه که ما فکر می‌کنيم اين هوس يا عشق شوم است که به رستم اين اجازه را می‌دهد که به کاخ شاه بتازد و گيسوی وی در خون کشد؟ يا اين نماد آن فرهنگ قبيله‌يی و ستم‌کار ماست که تجاوزکار است، اما تجاوز به حرم خويش را بر نمی‌تابد؟

فردوسی چه می‌گويد؟ با گفتاری سرد و به کوتاهی از اين داستان در می‌گذرد. گويی او خود از گناه ناکرده‌ی سودابه در می‌گذرد و به ما می‌نگرد که شادمانه با رستم می‌رويم تا عطش خويش را با خون سودابه فرو نشانيم و آن گاه بر مزار سياوش به گريه و سوگ بنشينيم!

چو اين داستان سربه‌سر بشنوى‏ / به آيد تو را گر به زن نگروى‏

به گيتى به‌جز پارسا زن مجوى‏ / زن بدكنش خوارى آرد بروى‏

 

می‌دانيم که در مرگ سياوش نيز سودابه گناهی نداشت. اگر سودابه نيز نمی‌بود او به توران می‌رفت و کشته می‌شد. سياوش ساليان دراز پس از اين ماجرا، در توران زيست و ازدواج کرد و به سبب حسادت گرسيوز کشته شد.

آيا به راستی سودابه را گناهی جز سودای تن و جان است؟ آن سودايی که در همه‌ی انسان‌ها هست! آيا کاووس پير و خودخواه و قدرت‌طلب که ايران و فرزند را قربانی هوس‌های قدرت‌طلبانه‌ی خود می‌کند، بيش‌تر گناه‌کار نيست؟

آيا بايد در هر داستان در جست‌وجوی گناه‌کاری بود تا وجدان خويش و جامعه را رهانيد؟

سودابه و رستم و کاووس همه در شاه‌نامه خصلت‌هايی انسانی و زمينی دارند و اين يکی از برجسته‌ترين ويژه‌گی‌های ارج‌مند شاه‌نامه است.

و چنين است فرجام اندوه‌بار زنی در سودايی در ميان فرهنگی سخت قبيله‌يی:

تهمتن برفت از بر تخت اوی / سوی خان سودابه بنهاد روی

ز پرده به گيسوش بيرون کشيد / ز تخت بزرگی‌ش در خون کشيد

به خنجر به دو نيم کردش به راه / نجنبيد بر جای کاووس شاه

 

روزی به بهانه‌ی جنگ، پدر وی را به بهايی ناچيز می‌فروشد و روزی ديگر به بهانه‌يی او را در خاک و خون می‌کشند.

 

سودابه و سياوش در جهان اساطير

ريشه‌ی اسطوره‌يی سودابه و سياوش به طبيعت و پايان زمستان و آمدن بهار بر می‌گردد. دموزی (ايزد گياهان) و اينين (ايزدبانوی مادری، عشق، ازدواج و باروری) هستند. به باور سومريان که در جنوب باختری ايران می‌زيستند، اينين در جوانی دل در گرو عشق دموزی می‌بندد و با وی ازدواج می‌كند. اين ايزدبانوی جوان و قدرت‌طلب، كه عهده‌دار مادری و باروری گياهان و جانوران است، به قلم‌رو خواهرش كه ايزدبانوی دنيای مرده‌گان است، آز می‌ورزد. اينين با اين انديشه و برای دست‌اندازی به قلم‌رو خواهر، ناشناس روانه‌ی جهان مرده‌گان می‌شود. در آن جهان، نگه‌بانان تاريكی او را شناسايی كرده او زندانی می‌شود. با زندانی شدن اينين، جهان زنده‌گان با گرفتاری بزرگی روبه‌رو می‌شود. كسی به كسی دل نمی‌بندد، ازدواجی صورت نمی‌گيرد و زنی نمی‌زايد. مرگ به قلم‌رو زنده‌گی می‌آيد.

از آن‌جا که اينين ايزد جانوران و گياهان نيز هست، در ميان آنان نيز چنين مشكلی پيدا می‌شود. جهان زنده و پرتکاپو، يعنی دنيای انسان‌ها، جانوران و گياهان در سكوت و خاموشی فرو می‌رود.

پس ايزدان و خدايان، در مقام چاره‌جويی بر می‌آيند تا به هر ترفندی اينين را از اسارت خواهر نجات داده به جهان زنده‌گان برگردانند، اما بر اساس قوانين دنيای تاريک و خاموش مرده‌گان، كسی که به آن سرزمين سفر كرده از آن‌جا آزاد نمی‌شود و به جهان زنده‌گان بر نمی‌گردد، مگر اين كه فرد ديگری را به‌جای خود معرفی كند و به عنوان گروگان به جهان تاريكی بفرستد. اينين كه از شوهر خود، دموزی، خشم‌گين و ناراحت است، او را به جای خود به عنوان گروگان معرفی می‌كند. با رفتن دموزی به جهان مرده‌گان، اينين از اسارت خواهر رها می‌شود و به دنيای زنده‌گان بر می‌گردد. دموزی توسط خواهرزن خود گرفتار و به بند كشيده می‌شود. اينين پس از مدتی خشم‌اش فروكش می‌كند و از کرده‌ی خود پشيمان می‌شود. اينين چنان در غم هجران دموزی اشك می‌ريزد و نوحه‌گری می‌كند تا سرانجام خواهر دل بر او می‌سوزاند و دموزی را آزاد می‌كند. دموزی آزاد می‌شود و به دنيای زنده‌گان باز می‌گردد. با بازگشت وی شادمانی و نشاط و سرور به جهان زنده‌گان باز می‌گردد.

مراسم مربوط به اسطوره‌ی اين دو ايزد سومری يعنی دموزی و اينين در بر گيرنده‌ی دو بخش جداگانه است:

1- سوگ و ماتم اينين بر مرگ دموزی، در پی رفتن‌اش به جهان مرده‌گان.

2- شادمانی از بازگشت دموزی به دنيای زنده‌گان.

در بخش آغازين، سومريان در دسته‌های بزرگ سوگ‌واری، گريان و بر سر و سينه زنان به سوی بيابان‌ها و كشت‌زارها به راه می‌افتادند و بر سرنوشت تلخ دموزی جوان و زيبا می‌گريستند. با بازگشت دموزی، آنان نيز شادمان و پای‌كوبان و دست‌افشان به شادی و سرور می‌پرداختند.

اين مراسم و سنت سومريان به هم‌راه داستان اينين و دموزی، با تفاوت‌هايی به مناطق مختلفی كه با ميان‌رودان هم‌سايه بودند راه يافت.

در مصر با نام «ازيس و ازيرس»، در هندوستان با نام «رامايانا و سيتا»، در يونان با نام «آدونيس و آفروديت»، در لبنان با نام «آدونيس و عشتروت»، در بابل و پس از برافتادن سومريان با نام «تموز و ايشتر» و در ايران با نام «سياوش يا سياوخش و سودابه يا سوداوه» شناخته می‌شوند. دموزی و اينين سرانجام خود را در سياوش و سودابه در ايران به نمايش گذاشت. ايرانيان باستان بر اين باور بودند كه روزی، سياوش كه قربانی خشم سودابه شده و به جهان تاريكی يا دنيای مرده‌گان رفته است، به دنيای زنده‌گان باز می‌گردد. در آن روز ايزد شهيدشونده که همان سياوش باشد با برپا داشتن حكومت داد، جهانی بی‌درد و رنج بنيان می‌نهد. دنيايی كه در آن برابری كامل برقرار است و از هيچ گونه بی‌عدالتی و ستم و بی‌دادی نشانه‌يی نيست! جهانی که در گنگ‌دژ در شاه‌نامه می‌توان سراغ گرفت.

كزين بگذری، شهر بينی فراخ / همه گلشن و باغ و ايوان و كاخ

همه شهر گرمابه و رود و جوی / به هر برزنی، رامش و رنگ و بوی

همه كوه نخجير و آهو به دشت / بهشت اين چو بينی نخواهی گذشت

تذروان و طاوس و كبك دری / بيابی چو بر كوه‌ها بگذری

نه گرماش گرم و نه سرماش سرد / همه جای شادی و آرام و خورد

نبينی در آن شهر بيمار كس / يكی بوستان از بهشت است و بس

همه آب‌ها روشن و خوش‌گوار / هميشه بر و بوم او چون بهار

 

به همين مناسبت، در ده روز پايانی سال كهنه و در آستانه‌ی سال جديد، مراسم «سووشون» بر پای می‌داشتند. در اين مراسم اسبی سياه را با زين و يراق به بيرون شهر می‌بردند و بر در دروازه‌های شهر به انتظار بازگشت سياوش می‌نشستند، تا بازگردد و جهانی از داد و خرد بنا نهد.

مراسم تاسوعا و عاشورا، همان مراسم سووشون است. در اين مراسم، سياوش (ايزد شهيدشونده) جايش را به امام حسين (ع) داد. ذوالجناح سفيد رنگ نيز جای اسب سياه و شب‌رنگ سياوش را گرفت.

 

برخی باورها در باره‌ی اين داستان

تخت کی کاووس در حدود هجده کيلومتری شهر شهريار و هشت کيلومتری ملارد در روستای بيدگنه قرار گرفته است که به دوران ساسانی باز می‌گردد. اين اثر که در دوازده کيلومتری غرب تخت رستم واقع است جای‌گاه مقدسی برای برگزاری آيين‌های مذهبی در دوران باستان بوده و شامل سه بنا است، که هر سه در پای يک تپه‌ی بلند به بلندای صد متر قرار گرفته‌اند. اين بنا در شمار چهار تاقی‌های عهد ساسانی طبقه‌بندی می‌شود، مانند چهار تاقی نياسر.

 

کاشان بايد پای‌تخت کاووس بوده باشد. در مرکز ايران دريای پهناوری گسترده بود. اين دريا با شروع عهد خشکی به تدريج کوچک و خشک شد که اکنون در محل آن کوير بزرگ مرکزی برجاست و بشر در دوره‌ی استقرار در روستاها در اطراف آن زندگی می‌کرده است. ام‌روز نشان قديمی‌ترين تمدن‌ها را می‌توان در حاشيه‌ی هلالی شکل کوير يافت. يکی از قديمی‌ترين تمدن‌های اين حاشيه، تمدن سيلک است. تپه‌های موسوم به سيلک در دو کيلومتری جنوب غربی کاشان يکی از کهن‌ترين مراکز استقرار بشر در فلات مرکزی ايران به شمار می‌آيد. حدود هفت‌هزار سال پيش مردم سيلک پايه و اساس تمدنی را بنيان نهادند که در دوره‌های مختلف پيش‌رفت شايانی را به دست آورد. نشانه‌هايی از اين پيشرفت و ترقی را می‌توان در آثار سفالين و مسی و مفرغی به دست آمده از اين تپه‌ها ديد. اقوام سيلک كه دارای نوآوری‌های فراوانی در صنايع آن دوران بوده‌اند، با تمدن ميان‌رودان و مناطق ديگر ايران پيوندهای فرهنگی و اقتصادی داشته‌اند. تمدن سيلك به عنوان يكی از نخستين تمدن‌های دشت‌نشين، با تمدن سيستان و فرارود نيز هم‌زمان و دارای نقاط اشتراک بسيار است. آنان در كوزه‌گری و نگارگری و استفاده از آجر در بنای ساختمان‌ها و خط و هنرها، به پيش‌رفت‌های بسياری رسيده بودند، گرچه ردپای اين تمدن ناگهان در تاريخ گم می‌شود و مردم سيلك بر اثر هجوم اقوام تار و مار و گريزان می‌شوند، اما برخی بر اين عقيده‌اند كه ساكنان سيلك پس از ويرانی شهر و ديارشان به چشمه‌ساران، به ويژه نياسر و نوش‌آباد، پناه برده و آبادی‌هايی را به وجود آورده اند. (به پژوهش‌های استاد غياث‌آبادی در تارنمای ايشان نگاه کنيد.) نشانه‌های بسيار زياد خبر از آبادانی و رونق كاشان در دوره‌ی ساسانيان می‌دهد. بنای شگفت نياسر و بناهای کهن خرم‌دشت و نطنز در محور همين تمدن بوده و از جمله مراکز دانش آن روزگارند. در اوستا نيز مکان پای‌تخت خشتريتی يا کی کاووس، يعنی فرمان‌روای سرزمين کنار چشمه (فين)، در کنار کوه ارزيفيه يعنی کوه کرکس ذکر شده که بايد همان شهر کاشان در جوار کوه کرکس بوده باشد.

 

در باورهای هند و آريايی و اسطوره‌های ميان‌دورود، اسطوره‌يی هست که دلالت دارد بر بازگشت ايزدی از جهان مرده‌گان برای زنده‌گی‌بخشی به زنده‌گان. اين اسطوره در آيين ويشنو که شاخه‌يی از آيين هندوست، اسطوره‌ی راماياناست که بزرگ‌ترين منظومه‌ی حماسی هند و به باور برخی قديمی‌ترين و بزرگ‌ترين منظومه‌ی حماسی جهان است که متعلق به ده‌هزار سال پيش است.

راما ايزد – پادشاهی‌ست که نماد بارآوری و زايش و رويش و زنده‌گی‌ست. او با فريب‌کاری ديوان به جهان ديگر می‌رود و باز نمی‌گردد. جهان پس از او خشک و بی‌حاصل و سرد می‌شود. سپس برادر راما به سفارش سيتا، هم‌سر راما، به جست‌وجوی او می‌رود و او را به جهان زنده‌گان باز می‌گرداند. در اسطوره‌ی کلدانی ايشتار و تموز هم که برابر داستان راماياناست، تموز که نماد تابستان و گرماست توسط زمستان که به شکل يک گراز در آمده بود، کشته می‌شود. آن‌گاه هم‌سرش ايشتار، ايزدبانوی رويش و زايش و بارآوری و زنده‌گی، به جست‌وجوی او به جهان زيرين می‌رود. با رفتن او، جهان در تاريکی و تيره‌گی، سردی و سياهی فرو می‌رود. اين روی‌داد برابر تغيير فصل و آغاز زمستان است.

آن‌گاه خدايان پيکی به جهان زيرين برای باز گرداندن ايشتار می‌فرستند. ايشتار و هم‌سرش تموز پس از اين که از هفت دروازه‌يی که به جهان مرده‌گان می‌رسد، می‌گذرند و با آب حيات شست‌وشو می‌کنند، به جهان زنده‌گان باز می‌گردند. دو باره زنده‌گی و رويش و گرمی به جهان باز می‌گردد و اين برابر پايان زمستان و آمدن بهار است. در اسطوره‌های ايرانی، داستان سياوش، به اسطوره‌ی رامايانا و ايشتر و تموز مانند است.

در داستان سياوش، پس از اين که او از آزمون آتش می‌گذرد، به توران پناه می‌برد و سرانجام به دست افراسياب کشته می‌شود. پس از مرگ وی، فرزندش کی خسرو، از سرزمين توران باز می‌گردد و در نبردی که به خون‌خواهی پدر با افراسياب می‌کند، او را می‌کشد و بر او پيروز می‌شود. به نوشته‌ی دکتر مهرداد بهار تم اصلی رامايانا و تم اصلی سياوش به تم اصلی خدای شهيدشونده در آسيای غربی باز می‌گردد. ماجرای مصلوب شدن عيسا مسيح و باور بازگشت او توسط مسيحيان، به عنوان نجات‌دهنده، نيز روايت ديگری از همين خدای شهيدشونده است. اين خدا شهيد می‌شود، اما دو باره باز می‌گردد و سلطنت خود را از سر می‌گيرد.

به نوشته‌ی دکتر بهار، ايرانيان باستان هر ساله، چند روز مانده به عيد نوروز، آيين عزاداری و سوگ سياوش را برگزار می‌کردند. حاجی فيروز نوروزی ما، بازمانده‌ی سنتی همان خدای شهيدشونده است که روی سياه‌اش نشانه‌يی‌ست از بازگشت از جهان مرده‌گان و لباس قرمزش نشانه‌يی‌ست از خون و زنده‌گی. هم‌چنين داستان امام حسين (ع) نيز بايد از اين ماجرا برگرفته شده باشد.

 

ديو نام ايزدبانوی عشق بوده است، ايزدبانوی خط و خانه‌سازی. کلمه‌ی ديوار از نام وی آمده است. در شاه‌نامه نخستين سازنده‌گان خانه ديوان هستند و ديوار از تركيب ديو به علاوه‌ی آر ساخته شده است، زيرا که بنيان خانه از ديوار است. در شاه‌نامه همين ديوان يا ايزدبانوان هستند که خط و هنرها را نيز به مردمان می‌آموزند. ديوانه هنوز در هند به معنای عاشق و سودايی به کار می‌رود. چون مردان به قدرت بر آمدند، کوشيدند تا زن‌خدايان را خوار دارند.

 

Ç