سال ششم

هفت بهمن 1386

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

مينا حسين‌آبادی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

mina.hos2008

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1386

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

هنوز صدای آن كلاغ توی گوش‌ام است و شومينه‌ی اجاره‌يی مامان

مينا حسين‌آبادی*

 

سلام

من مينا هستم. چند داستان نوشتم كه دوست داشتم برای شما بفرستم.

پدرم گفت كه برای اينترنت [يك پای‌گاه اينترنتی] بفرستم به‌تره. اون گفت: "برای «فروغ»."

(می‌‌دونين، من فروغ رو خيلی دوست دارم. دو تا كتاب‌ش هم توی خونه داريم. پدرم هميشه از شعرهای فروغ برام می‌‌خونه. من «تولدی ديگر» رو خيلی دوست دارم. «من پری كوچك غم‌گينی را می‌‌شناسم كه در اقيانوسی مسكن دارد و دل‌اش را در نی‌لبكی می‌‌نوازد و ...»)

پدرم هميشه می‌گه بايد زياد بخوانم تا خوب بنويسم. اين داستان هم اول‌اش داستان نبود. من هميشه دوست دارم چيزهايی رو كه می‌بينم بنويسم و يه گزارش از يه اردو تفريحی تهيه كردم برای معلم‌ام كه اون و پدرم گفتند شبيه داستانه. يه پاك‌نويس كردم و به معلم‌ام دادم تا غلط‌هاشو بگيره. الان هم براتون می‌فرستم‌اش. اگر غلط داشت ببخشيد! خيلی ممنون ...

 

هنوز صدای آن كلاغ توی گوش‌ام است

 

اتوبوس توی خيابان‌های شلوغ و پر از دود پيش می‌رفت. راننده‌ی اتوبوس مردی جوان با قدی بلند و به نظرم جدی بود. او رو به خانم مستعسد، مدير مدرسه، كرد و گفت: "خانم! اتوبوس جا ندارد! اين همه بچه را چه‌طوری توی اتوبوس جا داده‌ايد؟"

بچه‌های كلاس چهارم و پنجم توی سر و كله‌ی هم می‌زدند و بعضی‌ها هم مشغول خواندن شعر و ترانه‌های دسته‌جمعی بودند. اتوبوس هم‌چنان پيش می‌رفت و خيابان‌ها و بزرگ‌راه‌های شلوغ و پر از دود را پشت سر می‌گذاشت. صدای مادرم را شنيدم كه می‌گفت: "مينا! مينا! بيدار شو، ام‌روز بايد زودتر خودت را برای گردش مدرسه آماده كنی!"

از خواب كه بيدار شدم هنوز صدای بچه‌ها، راننده‌ی اتوبوس و خانم مستعسد توی گوش‌ام بود. از اين كه اين همه يك خواب بود، خنده‌ام گرفت. سريع خودم را آماده كردم و به مدرسه رسيدم. بچه‌ها ام‌روز حال و هوای ديگری داشتند و پر از هيجان و شادی بودند. يادم می‌آيد كه سه‌شنبه‌ی گذشته بود كه خانم پاييزی، ناظم مدرسه، وارد كلاس شد و گفت: "بچه‌ها! هفته‌ی آينده به ديدن يك مكان تاريخی و يك نمايش می‌رويم."

تا وارد اتوبوس شديم كيميا و فائزه كه ادای پرستوی سريال چارخونه را در می‌آوردند، با هم سر اين كه كی كنار پنجره بنشيند، بحث می‌كردند. صبا توی كيف‌اش دنبال چيزی می‌گشت. رومينا هم آرام گوشه‌يی در يك صندلی جا خوش كرده بود. خانم سيدی، معلم كلاس‌مان، هم بچه‌ها را به خواندن شعر و ترانه تشويق می‌كرد. وای خدايا! از اين خانم سيدی معلم سرحال‌تر نديده‌ام! خيلی شوخ و خنده‌روست. واقعا دوست‌اش دارم! اتوبوس كه حركت كرد، همه كمی آرام‌تر شدند. خيابان‌ها پر از ماشين‌هايی بود كه توی دود گم شده بودند.

پدرم هميشه می‌گفت: "شهر از دست رفته. ما شهر را سپرديم به دست آهن‌پاره‌ها و به جای اين كه سرعت كارهای ما را بيش‌تر كنند، موجب كُندی كارهای ما شده اند." و هميشه هم با ديدن ترافيك و آلوده‌گی هوا غُر زدن‌اش شروع می‌شد.

تا خواستم ديدنی‌های ديگر را بنويسم به كاخ سعدآباد رسيديم. در ختان بلند با شاخ و برگ‌های زياد و كلاغ‌هايی كه بالای آن‌ها لانه كرده بودند، در حياط اين كاخ ديده می‌شد. يكی از كلاغ‌ها با ديدن ما روی شاخه‌يی نشست و با دقت به تك تك ما نگاه می‌كرد. اتوبوس كه ايستاده بود با دود و سر و صدای زياد هنوز خاموش نشده بود. من به شاخه‌يی كه كلاغ روی آن نشسته بود، نزديك شدم. كلاغ نگاهی به من انداخت و با چند سرفه گفت: "مزاحم‌ها! دو باره سر و كله‌ی شماها پيدا شد؟ اين همه دود و سر و صدا توليد می‌كنيد، حالا هم آمدين اين‌جا تا لانه‌های ما را خراب كنين؟"

من نمی‌دانم كلاغ‌ها هم حرف می‌زنند يا نه، ولی باور كنيد او با من حرف زد. آری! خودش بود با آن پرهای سياه، چشم‌های گرد و منقار درازش. هنوز صدای آن كلاغ توی گوش‌ام است. هنوز صدای كلاغ می‌آيد و خيابان‌ها، شهرها، آدم‌ها، كلاغ‌ها و دود دود دود ...

 

 

باز هم سلام!

اين هم دومين داستان‌ام كه برای شما می‌فرستم ...

 

شومينه‌ی اجاره‌يی مامان

 

مامان من هر وقت از سر كار می‌آد خونه، می‌دانيد جاش كجاست؟ در كنار شومينه! درست چسبيده به اون. يه ليوان چای دست‌اشه و پاهاش رو روی لبه‌ی سنگی شومينه انداخته و يا مشغول نوشتن حساب و كتاب اداره‌اش هست يا رمان می‌خونه.

مادر من هميشه به شومينه چسبيده. خودش می‌گه: "گرما برای من مثل پدر و مادرمه!" او حتا يه بار هم گفت شومينه از من هم براش مهم‌تره. اول شومينه، بعد من، بعد هم اگر وقتی باقی موند بابا! بی‌چاره بابا! من هم يه روز رفتم و توی شومينه آب ريختم تا ديگه روشن نشه. اون روز برای چند ساعتی من اول بودم، ولی بابا بدجور قاطی كرد. فهميد كه من اين كار رو كردم.

توی دل‌ام گفتم: "بدبخت! خوب، وقتی شومينه نباشه، توی دل مامان من اول‌ام و تو دوم!"

به هر حال، مامان‌ام انگار شومينه رو اجاره كرده و حاضر نيست برا يه دقيقه هم ازش جدا شه. اين شومينه‌ی اجاره‌يی مامان هم دور و برش پر از چيزهای جورواجوره كه همه رو بابام چيده.

سمت چپ، بالای ديوار سنگی شومينه، كه بابام به‌اش می‌گه رف، ديوان حافظ و سمت راست‌اش غزليات سعديه. دو تا شاه‌نامه هم هست. يه جا شرابی سفالی كه چهار تا ليوان سفالی هم كنارش زنده‌گی می‌كنند!

كلاه دخترونه‌ی پولك‌دار كرمان‌شاهی و بالای اون هم دفی كه پدرم دم به دقيقه دست‌اش می‌گيره و هم ما هم هم‌سايه‌ها رو اذيت می‌كنه. من كه بالای گوش‌ام را می‌گيرم، بی‌چاره هم‌سايه‌ها!

كنار شومينه يك گل‌دون بزرگ سفيد گل‌گلی‌ست كه از همدان گرفتيم و روی آن روسری كُردی كرمان‌شاهی من انداخته شده و روی روسری هم ديوان انوری كه من نمی‌دونم كيه، ولی بابام از شعرهاش می‌خونه. روی ديوان انوری هم يك ديوان از نيما يوشيج گذاشته. چون نزديك شومينه است، چند بار هم پای مامان به‌اش خورده و بابام هم سرش حسابی غُر زده. كنار گل‌دون، تلويزيون هست كه بلندگوهای بزرگی كنار اونه. روی يكی از بلندگوها چراغ خواب قديمی و روی ديگری هم دو جلد كتاب آيين مهر است كه تا هر مراسمی و يا چيزی رو از هر جايی می‌بينيم، بابام می‌گه: "اين ريشه در آيين مهر و ميتراييسم داره." من فكر می‌كنم مثل درخت‌ها و گل‌ها كه ريشه در خاك دارند.

يكی ديگه از گل‌دون‌های سفيد گل‌گلی در طرف ديگه‌ی تلويزيون هست كه كنار اون يك شاه‌نامه‌ی بزرگ هشتادوهفت‌هزار تومانيه و روی گل‌دون يه تُنگ چوبی كه شيش تا ليوان چوبی اطراف‌اش رو گرفته‌اند. من فكر می‌كنم اين ليوان‌ها به تُنگ احترام می‌گذارند. وقتی از دور نگاه‌شون می‌كنی مثِ اين كه دارند با احترام به قد بلند تُنگ نگاه می‌كنند. و در زير تُنگ هم يه سينی چوبيه كه روی اون ساعت و حلقه‌ی مادرمه.

خوب، حالا ما به بن‌بست می‌خوريم، يعنی به ديوار كه روی آن يك ميخ هست كه به اون دوربين عكاسی قديمی پدرم آويزونه.

من به شما گفتم كه اطراف شومينه اجاره‌يی مامان خيلی شلوغه. او با اين كه اين شومينه را دوست داره، ولی بايد مواظب باشه كه وقتی خودش را به شومينه می‌چسبونه، به يكی از اين چيزها نخوره تا بابام سرش غُر نزنه.

مامان من هميشه كنار شومينه است. و من اسم شومينه را گذاشتم شومينه‌ی اجاره‌يی مامان. تابستان مامان من كمی غم‌گينه و هميشه با حسرت به شومينه نگاه می‌كنه. من هم دل‌ام براش می‌سوزه. اگه خنده‌دار نبود، حتما می‌رفت و برا يه لحظه هم شده روشن‌اش می‌كرد و خودش رو به‌اش می‌چسبوند. شايد هم وقتی من و بابام نيستيم، اين كار را بكنه! شومينه برای مامان همه چيزه. مامان شومينه، شومينه مامان! شومينه شومينه!

* مينا، دختر علی‌رضا حسين آبادی (دوست و هم‌راه قديمی «فروغ») نويسنده‌ی نه ساله و نوپای ساكن در تهران است.

Ç