سال ششم

بيست‌ويك بهمن 1386

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

مسعود تهرانی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

mg-tehrani

[ @ ] hotmail [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1386

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

بحث جامعه‌شناختی «مميزی»

مسعود تهرانی*

 

سانسور در «دموكراسی» غربی پنهان است و در «دموكراسی» كشورهای غير غربی آشكار. ساز و كار اين تفاوت نياز به مطالعه‌ی جدی دارد.

 

مقدمه

مميزی به شكل تحميلی آن سرگذشت روزگاری‌ست كه چيستی حوزه‌ی حاكم ميان دولت‌مردان و مردم در بی‌اعتمادی بود. هم‌چنان‌كه خود مشغولی و انفعال مردم - «محكومان» - به جدايی و به قدرتِ تك‌قطبی همه‌كاره ياری می‌رساند. اين جدايی (كنش پذيری – ابرقدرتی - تحقير) شكستن حريم‌ها را برای ايجاد نظم (مكانيكی) ناگزير می‌كرد. مميزگری در الگوی دخالت‌های نهادينه و عقلايی‌نشده (افزار سرد) و نبود پستايی و پشتوانه‌ی فلسفی و تدوين آيين پيوند (به شكل فضايل مدنی) بين دولت و مردم ميان‌گيری بود در برابر رشد گسترده‌ی آفرينش‌های فرهنگی و بشری.

اين دوره گذشت تا هنر، هنرمند و نويسنده و در پايان متن در دنيای نوين و ميانجی‌گر قلم‌رو شهروندی پناه گرفتند. قلم‌رويی كه مايملك و اقامت‌گاه آن‌ها (و مردم) شد. ظهور آدميان كنش‌گر و صاحب غرور و مسؤوليت ناشی از آن و گسست از بودِ ماورايی و برون‌مايه‌گی از چنان شكوه و مينويی برخوردار شد كه قدرت‌ها تنها با از دست دادن تبعيت‌شان می‌توانستند به آن حوزه اجازه‌ی ورود پيدا كنند. در ارغنون اين قلم‌رو دولت زورگو به دولت مدارا و قانون سرشت، انسان معمولی به انسان شهروند، نوشته (ترسيده) به متن و دگر-سانسوری به خود-سانسوری نهان انگيخته ديگرگونه شد. سانسور برونی متن و واژه‌گان بازجويی پندارها و ورود جبارانه به قلم‌رو ادبيت و حريم غرور نويسنده شناخته شد. قلم‌رويی كه واژه‌گان و نويسنده‌گان رسته از نيروی واهمه و آمال منِ بی‌درنگ در جو ميرايی و برابری در كنار هم قرار پيدا می‌كردند.

هدف از بحث آسيب‌شناسی سانسور در حوزه‌ی ادبيات بيش‌تر تحليل گذری نظريه‌های (التقاطی) ادبی و راه‌كارهای عملی در اين مورد است. اميد است كه فرهيخته‌گان ادب ايران اين جستار را به مثابه‌ی طرح مسأله از نگارنده بپذيرند.

 

ماهيت و ويژه‌گی متن

در فراشد آزادی انسان در قلم‌رو عمومی و نوين، نوشتار نيز از دنيای متن سر بر می‌كند. اين دگر شدن رهايی از چيره‌گی و تك‌معنا داوری‌ست كه فراسوی قلم‌رو شهروندی قرار می‌گيرد، زيرا وقتی نوشته به قدرت ماورا وابسته شود يا به داوری آن تن دهد چه بسا به شاكله‌ی شی‌ءواره‌گی يا كالا بودن خود اعتراف كرده. نوشتار در فضای آزاد آرا و نقد يا بگوييم در چشم‌انداز بريدن از حاكميت ضد متن به سوی سوژه‌گی گام بر می‌دارد. متن در اين‌جا بار دگر با انسان (مدنی) يكی انگاشته شده است كه نمی توان آن را به برون از خود ارجاع داد تا بودی ماورا پيدا كند. تسليم به سانسور اين گونه است. به گفت ديگر، هستی كه در پس آن جباريت لوت و لخت خود نمايد و ترسيده باشد چه بسا دارای بودباشی سلبی و واكنشی می‌شود، حتا در چند و چون گزينش سوژه‌ی روايت. سانسور شده به سوی كنش‌پذيری می‌رود. از اين رو مخاطب يا حضور كنش‌گر ديگری به سختی از بافت و بطن نوشته سر بر می‌كشد، زيرا بند پايی و ملاحظات آن‌جايی نيز برای تمكين مخاطب(هایِ مميزگر) به نوشته هستی داده (و البته ما نمی‌دانيم تا چه اندازه). بديهی‌ست اين نوشته بودنی معلول پيدا می‌كند و اگر در دست مميزگری مميزی هم نشود، نخواسته تسليم و اجباری را پذيرفته كه به دلالت‌های بی‌گانه از شكل و شالوده‌ی خود تن داده. يا با رسميت شناختن آن دلالت‌ها باليده‌گی و بالنده‌گی از آن برگرفته شده. آن‌جا كه پليس به نوشتار يا (در اين مرحله) به شكل به‌سوده‌تر آن به «مؤلف» دست‌بند نامرئی می‌زند و نويسنده بسته دست می‌نگارد و احساس او در محظور و حصار می‌حسّد يا خطرناك‌تر حسّيت مدنی خود را يله می‌كند و «عادت» (انرشيا) می‌گويد: "كاری نمی‌شود كرد، چاره‌يی نيست، بايد كوتاه آمد!" در اين‌جا البته در ويژه‌گی ساختاری بودن اين گونه تسليم شدن‌ها ترديد وجود دارد: آيا انسان حساسيت خود را از دست داده است (desensitization) كه برای برآوردن سرخوشی‌ها يا نيازهای «اوی»اش به زور تمكين می‌كند؟ در اين صورت البته گذشت مدنی ديگر برای سربلندی متن معنا نخواهد داشت. و در شرايط موجود نوشته گاه مسخ شدن را می‌پذيرد تا زنده بماند.

و اگر بناست كه شكل (شكلوفسكی) يا خواننده (اومبرتو اكو) محتوا را بسازد، پس چه‌گونه واژه‌گان و بتونِ زير نظر و نظارت و ملاحظات فرامتنی می‌تواند در ساختن محتوا دخيل باشد؟ البته مشكل كه بتواند! بازداشت از به كار بردن و چاپ واژه‌گان «كليدی» يا «غير اخلاقی» در شعر يا داستان حذف يك واژه نيست بل حريم شكنی‌يی به حوزه‌ی خصوصی متن و ادبيت در يك معادله‌ی نابرابر قدرت است. دست كم در نظر نگرفتن آواها، وزن و نحو،‌ ضرب‌آهنگ، هم‌نشينی و درون‌مايه‌ی متن و در نهايت بی‌حرمتی و حذف خواننده به شمار می‌رود.

در صورت نبود معنای كوبنده در داستان، آن‌طور كه اومبرتو اكو می‌گفت، خواننده می‌تواند داستان خود را بسازد. حال چه‌گونه خواننده می‌تواند از نوشتار دست‌خورده و تقطيرشده داستان بيافريند؟ همان‌جايی كه نقش مؤلف ناخواسته برجسته می‌شود و نويسنده نمی‌داند روايت را به چه شكلی «هدايت» كند و چه واژه‌يی برگزيند، خودآگاه يا ناخودآگاه - البته واژه‌های استراتژيك - تا ملاحظات و منعيات يا نهيات برونی نداشته باشند. در اين صورت، نويسنده نوشته را از متنيت خارج كرده هرچند كه گاه پندارد اثرش را در «آزادی» نگاشته. او پيوسته بايد مواظب شخصيت‌های داستانی خود باشد يا كاراكترهايی برگزيند تا رام و يا مخفيانه از نيت نويسنده‌ی مقهور با خبر باشند. در اين‌جا می‌شود از واژه‌گان و شخصيت‌های داستان حضور بندهای ناپيدا و سانسور درونی شده را جوييد كه مميزی مطمئنا جلو موومان و شكوفايی كاراكترهای چند ساحتی و شخصيت‌های رنگين‌كمان را می‌گيرد: سانسور متن و شخصيت‌های مطيع می‌خواهد. به سخن ديگر، اگر متن و كاراكترهای يك رمان بخواهند خود را بنويسند يا بيافرينند (و كامل، رنگين و هفت پيكر بيافرينند) به گوهر قلم آزادی نيازمندند. آن دنيايی باشند كه خود می‌خواهند، يا به‌تر  آن سان كه اثر و داستان در «حوزه‌ی شهروندی» شكل می‌گيرد، تا خواننده بتواند خود را در كنش خواندن بخواند (پروست) و بيابد (ريكور).

در اين‌جا حوزه‌ی شهروندی همان شكوفايی اگزيستانسياليستی متن و واژه‌گان است. اكنون دورانی‌ست كه همه چيز هستی و حقيقت مستقل خود را می‌جويد تا زنده‌گی زمينی ارگانيك و رنگارنگ‌تر شود و شادی (لذت) به شكل ديگر به زمين باز گردد. آزاد از نيروهای ارغنده كه می‌خواهند او را به هيأت خواسته‌ی خود در آورند و آن را نص جاودانه بخوانند. از اين رو متن مكانيسم خود را دارد و خود را بر بنياد نيروهای بازدارنده‌ی درونی و فضيلت‌های شناخته و فلسفی‌شده مميزی می‌كند.1 نوشتار نخست از درون (با اميد به زنده‌گی و مرگ و ) به حوزه‌ی متنيت می‌گرايد. شاعر مدرن از ماوراها گسسته سپس در حوزه‌ی مدنی جامعه جای گرفته و با شعرش ناوابسته‌گی و فرهيخته‌گی خود را از ماورا نيز اعلام كرده تا واژه‌گان به رقص در آيند و آواها او را بنگارند. بر اين بنا، واژه‌گان ابتدا می‌روند تا رقصيدن (يا شايد هوس‌‌انگيزی) را فرا گيرند تا آواها بتوانند آن‌ها را به رقص وا دارند. شايد آن‌چه كه يك نويسنده و شاعر نياز دارد اعتراف به شورشی و خطرناك بودن خود (نيچه) و وجود تباهی و ويران‌گری كامل است تا راه‌های خودداری و بيان شاعرانه و هنرمندانه را فرا گيرد (شايد مانند فروغ). هرچه اين گزينش بيش‌تر، هنر و زنده‌گی انسان بيش‌تر می‌گسترد.

در اين فراشد واژه‌گان از سيطره‌ی آرا و داوری‌ها و تحميل ارزش‌های اقتدارگرايانه در امان می‌مانند تا بتوانند به ادبيت كلام برسند. ادبيت به گفته‌ی ياكوبسن همان «دگرگونی گفتار به نوشته‌ی ادبی» و گذار از استبداد به دموكراسی‌ست.2 زيرا زمانی كه نويسنده با خودآگاهی يا ناخودآگاهی گوشه‌ی چشم به سانسور داشته باشد، متن (خود) را ناخواسته و شايد اجبارا مفلوك كرده يا از قلم‌رو حوزه بيرون رانده. ممكن است آن چيزی كه در نوشته حذف می‌شود، همانی باشد كه ارزش‌مندتر است (واسازی). او اگر به خود ارجاع می‌كند برای ويرايش، تهِ ذهن‌اش چه بسا بيش‌تر متوجه فرار از ويرايش بيرونی و چاپ اثر است و اين فراشد ممكن است تا آن‌جا پيش رود كه نويسنده سانسور بيرونی را درونی كند و خود چوب در دست از پس متن بيفتد و روايت آن شود كه نمی‌خواسته و نمی‌خواهد. در اين شرايط بلای ادبی-انسانی رخ داده.

 

متن چه‌گونه به وجود می‌آيد و انسان مدرن چه‌گونه شكل می‌گيرد؟

همان‌طور كه اشاره شد، متن دارای اثر ديناميكی و ساز و كار و مناسبات عناصر درونی و پيوند بين واژه‌گان و (با در نظر گرفتن وجود خواننده) دارای حيات ويژه‌ی خود است. از اين رو موكاروفسكی معتقد بود كه از راه واقعيتِ متن واقعيت بيرونی را می‌شود شناخت (يا از اين منظر حتا واقعيت بيرونی را ساخت). تحليل متن با ياری گرفتن از خود متن و دلالت‌های معنايی آن امكان‌پذير است. در نظر گرفتن شكل و شالوده‌ی درون نوشته و ادبيت اثر «علمی» و مستقل كردن آن بود. تنها از اين دری‌چه‌ی متن اهميت پيدا می‌كرد كه تاريخ‌اش تاريخ گسست از ماورا باشد. شعر نيز در فضای شهروندی شعريت می‌يافت همان شعر از بند رسته‌ی «نو». آن‌جا كه سدهای زبانی كه در ماورا و بيرون از حيطه حكومت می‌كنند كنار زده می‌شود.

پس اگر نيروی واهمه‌يی سر راه متن يا شعر قرار گيرد يا به شكلی در پس ذهن نويسنده باشد يا نويسنده از ترس يا نگرانی سانسور و نه وجدان فرهنگی و مذهبی و وجود خواننده (يا خوانش) نوشته خود را مميزی كند، از ارزش ادبيت و نقد كردن و  تأويل نوشته كاسته می‌شود. شما می‌توانيد به نقد هستی‌يی كه دارای ساز و كار و مميز درونی‌ست بپردازيد، اما قدر مسلم نه به نوشته‌يی كه نمی‌دانيد چه سازه‌ی بيرونی در نوشتن آن دخيل بوده. بخشی از كار منتقد ما شايد بررسی ننوشته‌ها باشد، اما او هم با سانسور سر و كار دارد! از اين رو، نه نقد نقد (علمی) است نه نوشته متن كامل.

در اين‌جا لازم به يادآوری‌ست كه هر چند سانسور بيرونی ممكن است سبب شود نويسنده با به كارگيری استعاره (جانشينی) و مجاز مرسل (هم‌نشينی) يا شگردهای ديگر راه فرار بيابد يا طرح‌های انتزاعی بريزد، اما آبش‌خور و مبنای كار هنری تماما گريز نيست (مگر اين‌كه گريز به شكل يك جنبش ادبی در بيايد)، بل‌كه همايی و ضرورت‌های متن و هنر و هنريت است. ابهام‌نويسی برای خيال‌آفرينی و ارائه‌ی دنيای نو به كار می‌رود. ابهام در حضور هنر است نه در قربان‌گاه سانسور و نظارت كه چه بسا اثر را از ستيغ هستی فرو كشد تا آن شود كه قدرتی با شرايط خود بپذيرد يا نپذيرد. از اين رو «نويسنده» در وهله‌ی اول به واژه‌گان و شخصيت‌های داستانی خود احترام می‌گذارد و نمی‌تواند آن‌ها را تسليم نيروهای بيرونی كند، اگر چنان‌چه باور كرده كه خود او هم متن و شهروند شده است. آن احترامی كه سانسورگر را به رسميت نشناسد و به «آفريده»‌ی خود توهين روا ندارد.3 «خداوند» نيز آن توهين را از شيطان به آفريده‌ی خود يعنی انسان نپذيرفت و بشر را آزاد خلق كرد تا مسؤول كردار خود باشد. او را معلول و مفلوك نيافريد تا چيزی آفريده باشد تا كسی را خشنود كند. طرح «بهشت» و «جهنم» نيز برای تبيين اختيار بود كه انسان خود حق گزينش داشته باشد و با اختيار نيرويش را رها كند: خواننده يا متن را می‌خواند يا نمی‌خواند. علم نقد نيز در اصل شايد همان شكل پالايش شده و مدنی سانسور باشد برای تحليل و مطالعه‌ی علمی متن به شكل ديالوگ تا راه گزينش و آفرينش هموارتر شود كه اين خود بحث ديگری می‌طلبد.

به اين شكل سانسور بر ضد متن و خواننده است. بيش‌ترين و به‌ترين آثار ادبی مدرن دنيا در ميدان آزادی انديشه نوشته شده‌اند. پس به نظر ضروری می‌رسد كه برای به دست آوردن اين آزادی نخست می‌توان با پيكان ناوابسته‌گی به سازه‌های برون از حوزه‌ی شهروندی بر ضد مميزی مبارزه كرد. اگر وظيفه‌ی شاعر و نويسنده و متن از ميان بردن نيروی عادت و آن‌چه بوده باشد كه كار سانسورگر بيرونی بيش‌تر بر ضد اين آشنازدايی‌ست. سانسورگر چه بيرونی چه درونی شده‌اش همواره در پی نظم و ثبات و دنيای كليشه می‌گردد و محتاط است در حالی كه ادبيت بر بنيان سرشت خلاق‌اش از اين نظم روی می‌گرداند: از نظم متعارف (كريستوا). واژه‌گانی كه متن را می‌سازند و ماده‌ی اصلی كار آفرينش‌اند با جهان بيرون از متن سانسورگر متفاوت است. واژه‌يی ذات حقيقت دارد (مالارمه) كه از بار معنايی (و در اين جا بار فراسويی) و كاربرد هر روزه‌اش جدا می‌شود. و اگر بينگاريم كه اثر ادبی، زبان و متن اقامت‌گاه هنر است، وراها و دلالت‌ها حكم خانه به دوشی را دارد.

زبان و متن، بار دگر، هستی اگزيستانسياليستی دارد كه بار مسؤوليت هستی خود را به دوش می‌كشد. در اين‌جاست كه نوشتار از حالت متافيزيكی بيرون می‌آيد و به رشد و بالنده‌گی می‌رسد. از جوهريت می‌رهد و هستی خود را با بودش خواننده كه (پيشاپيش) در متن گنجانده شده می‌آزمايد. اين‌جا متن ارزش نقد كردن پيدا می‌كند و خواننده خود را در متن می‌يابد (اين هرمنوتيك زمان خصوصی خواننده است). بنا بر اين سانسور يك امر a proiori  است كه ناقض موجوديت، و پناهنگ استمرار جوهريت است. منظور از جوهريت همان نيروهای سكون‌گونه و كوبنده‌ی فرامتنی ارسطويی‌ست. و اين متن بايد روزی آن‌قدر بزرگ و والا شود كه كس جرأت دست بردن در آن را نداشته باشد. يا نوشته از حالت ابژه بودن در آيد و سوژه شود. مخالفت با همان دخالت‌های نيروهای برون متنی‌يی كه در مبارزه با آن روزگاری جنبش فرماليسم به وجود آمد.

در قلم‌رو شهروندی دال در يك پيوند ارگانيكی به حركت می‌افتد. در اين حيطه چون قدرت بيرونی و نظارت‌گر وجود ندارد، زبان چونی ماورايی خود را از دست می‌دهد. پس تنها در اين حوزه است كه زبان زنده‌گی می‌شود و به بودش نزديك. به اين شكل متن- زبان كه در حيطه‌ی شهروندی ساخته شود، از جوهريت دور و نقدپذير می‌گردد.

يك واژه در يك شعر با تمام واج‌گان آن شعر پيوند دارد (طنز و لطيفه نمونه‌ی گويای اين پيوند است). اين جستار نظری ساخت‌گرايی متن بر آن اصل و در آن تركيب خود را نشان می‌دهد: توازن و تخالف، شباهت‌ها و تقارن‌های آوايی و دستوری از يك‌سو و تقابل‌های آوايی و دستوری از سوی ديگر. در شعر و در بسياری موارد در داستان حتا يك واژه به شكل بی‌طرف و بی‌كاره نمی‌تواند وجود داشته باشد. يا نبايد وجود داشته باشد. ادگار آلن پو، پدر داستان‌نويسی آمريكا، می‌گويد: "... در تمامی داستان، نبايد حتا كلمه‌يی نوشته شود كه مستقيم يا غيرمستقيم، به آن يگانه طرح از پيش ساخته شده متمايل نباشد."4 همانند انسان‌های شهروند كه با هم پيوند ارگانيك و آشنايی دارند. آشنايی جهان‌شمول كه می‌خواهند در دست‌گاه تجريدی و فلسفی زنده‌گی با وجود تفاوت‌ها، تخالف‌ها و شباهت‌ها برابر باشند و اين خود مايه و بنيان زنده‌گی مدنی شود. انسان‌ها هم‌ديگر را به جای حذف () تحمل می‌كنند. همان‌گونه كه انسان با «بد» (متفاوت بودن) مدارا می‌كند، واژه‌ی «بد» را هم می‌خواند و نقد می‌كند. اين انعطاف‌پذيری به توان و دامنه‌ی داوری‌ها و بالنده‌گی می‌افزايد. خواننده می‌تواند از متن لذت ببرد و آن لذت از حق داوری و اختيار و تأويل خواننده سرچشمه می‌گيرد كه فرهيخته و بالغ انگار شده (نه كودن) و به شعور او با مميزی توهين نشده: من از هنری لذت می‌برم (يا لذت نمی‌برم) و به آن احترام می‌گذارم و اين بسته به آن دارد كه بدانم آن هنر قائم به خود است و در بودش انگولك نشده. من به هستی‌يی كه در آن اختيار و غرور باشد، احترام می‌گذارم.

به هر حال، زبان و متن تنها در امنيت قلم‌رو شهروندی و هراس‌انديش نبودن آگاهانه يا ناآگاهانه‌ی نويسنده پی‌ريزی می‌شود. به وجود آمدن پاره‌يی از هنر (به ويژه هنر آوانگارد) جسارت است، اما مميزی می‌زيد تا جسارت را نيز از متن- نويسنده بگيرد، يعنی خوراك سانسور چه بسا بی‌جسارتی و كليشه‌آفرينی و بازآفرينی كليشه است. با آن جسارت بود كه رابله و مالارمه و مارسل پروست و ديگران با متن‌هاشان خانه‌تكانی در زبان روزگار خود انجام دادند. به عبارت ديگر، متن را نمی‌شود ارشاد كرد مگر هستی آن را نصفه و نيمه بينگاريم يا خود را ولی كه در آن صورت بحث از جستار شهروندی بی‌مورد است.

 

خواننده و نوشته‌ی سانسورشده

در نظريه‌ی خواننده‌مداری خواننده در آفرينش متن نقش بنيانی دارد (ريفاتری) و متن (شعر) در زمان خواندن‌اش شكل می‌گيرد. در اين‌جا نه مؤلف كيستی دارد و نه نيت او مهم است (فوكو). موضوع خواننده از دو سو دارای اهميت است: 1- نوشته به شكل مميز-مخاطب نوشته شود (متن خواندنی)، 2- خواننده‌مدار باشد و خواننده نقش فعال در نوشتن متن داشته باشد (متن نوشتنی).

در مورد اول، اگر اثر با شيوه‌ی مميز-مخاطب نوشته يا ويراستاری شود، نقش خواننده‌ی كنش‌گر به سود خواننده در نقش مميز كنار گذاشته شده. نوشته اگر با استادی هم خود را بنگارد باز هم به يك سويه‌گی تمايل خواهد داشت. به اين شكل نوشته‌ی مميز-مخاطب كلته است، زيرا با انسان (خواننده) به سوده‌گی سخن نمی‌گويد و بر حس‌های چندگانه‌ی او تأثير مطلوب و اثرگذار نمی‌گذارد و نيروی خيال‌پردازی و نوآفرينی خواننده را محدود می‌كند (آن چيزی كه بارت  آن را «خوشی» ناميد). يا برهنه از تماميت حسی و جامعيت روانی‌ست مانند موجودی كه از اندام‌اش يكی كم باشد. مثلا عشق تقطير يا تصعيد شده پاره‌يی از عرفا داستان همه يك‌جای پيوند احساسی بشر نيست. زيرا هم‌چنان‌كه پا به دنيای مدرن می‌گذاريم عشق تقطير نشده اين بار آزادتر و به شكل پربارتر در دامان بيان ادبی قرار می‌گيرد كه تمام نيروهای آفريننده‌گی نويسنده-متن را بيدار و هنرمندانه بسيج می‌كند. اين مرحله‌ی زيباشناختی مسأله لمس نيروهای درونی و عينی و پيوند مستقيم ميان خواننده و زبان است (بارت اين را لذت نام‌گذاری كرد)، همان وجد جنسی شاعرانه‌يی كه آن را اروتيسم يا اروتيكا ناميده‌اند. زنده كردن شاعرانه و هنرمندانه‌ی ارتباط و ميل جنسی روابط بين زن و مرد، جستار سكس را مدنی می‌كند. يعنی دوست داشتن و علاقه به هم‌ديگر يا عشق لدنی را از مرحله‌ی گريز و گسست، وازدن‌ها و چه بسا وابسته‌گی كودكانه و نيازهای اوليه (ارسطو) به مرحله علاقه به شكوفايی ديگری راه‌گشا می‌شود. در اين‌جا ديگر مسأله عاشق حرمان‌زده و معشوق عشوه‌گر نيست، بل‌كه عشق كنش‌گر دو سويه فرمانروايی می‌كند كه در پی برابری‌ست. اين‌جاست كه نقش ديگری در آينه‌ی خيال ما نقش می‌بندد و عشق تقطيرشده اين بار به شكل مدرن از دنيای وحش يا آسمان يا جهان حرمان‌ها به جامعه بر می‌گردد. به اين ترتيب، پيش از اين كه روان‌شناسی پا به عرصه‌ی عشق بگذارد، دنيايی كردن سكس و آوردن آن به حوزه‌ی شهروندی جامعه، به گردن ادبيات و هنر افتاد. ميكل آنجلو چنان با احترام و استادانه از بدن عريان زن و مرد مجسمه ساخت كه كسی جرأت نمی‌كرد نگاه غير هنرمندانه به آن‌ها داشته باشد. او اين آفرينش را برای ارضای ميل جنسی بيننده (و شادی او) نيافريد، بل‌كه مرتكب گناه كبيره‌يی شده بود كه تنها نگاه‌های هنرمندانه به عريانی می‌توانست او را از ارتكاب آن بزه برهاند. هنر بدن را از اسارت و برده‌گی قرون ميانه بيرون آورد و گفت من آفريده‌ی خدا و هنرم. و هنر آن چيزی نيست كه پوشيده و لنگ باشد. اين پرورش ديد هنرمندانه انسان به بدن رفته رفته سانسور (پوشش) را درونی كرد و آن‌چه كه نام‌اش را اكنون آزادی می‌گذاريم به شكلی برای بشريت به ارمغان آورد.

دكتر فاوست روح يا ويژه‌گی اثيری‌اش را به مفستوفل فروخت تا بتواند هنر و مهارت‌های زيستن كامل را روی خاك اسفل و جهان فرودين فرا گيرد. او می‌خواست آن‌چه را كه برخی در پنهان و در دنيای خلسه جست‌وجو می‌كردند آشكارا در قلم‌رو مدن به دست آورد. از آن‌چه كه نفرين شده بود آشنازدايی كند. فاوست ثروت و قدرت می‌خواست. می‌خواست توش و توان بشر رهيده را نشان دهد و با زن‌های زمينی كه همواره زمينی بوده‌اند و ديگر نمی‌خواستند در دام عرفان مردانه دوران‌های مردسالاری بيفتند باشد. (من نمی‌دانم كه آيا در طول تاريخ زن عارفی داشته‌ايم كه گفته باشد: ما در پياله عكس رخ يار ديده‌ايم  ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما؟) در رمان‌های مطرح نيز زن هم‌چنان اثيری و «عرفانی» باقی ماند (بوف كور) و نتوانست هنرمندانه به زمين باز گرد. البته در غرب هم مادام بوواری روح‌اش را به شيطان می‌فروشد، اما موفق نمی‌شود و نيروهای موذيانه‌ی مردانه (شايد فلوبر) مادام را به خودكشی وا می‌دارد.

اين‌ها به هيچ‌وجه به اين معنا نيست كه داستان حتما بايد اروتيك و سكسی باشد. بعضی از داستان‌های مكتب «پيكارِسكس» به قلم هنری فيلدينگ و مارك توآين در ماجراجويی‌های هاكبری فين عاری از هر گونه سكس است.

بی بند و باری غربی در غرب كاملا مشهود است، اما چيزی كه مشهود نيست نگاه تربيت‌شده‌ی دست‌كم نيمی از غربی‌هاست كه به حريم ديگری احترام بگذارند، با نگاه‌شان به آن حريم وارد نشوند (هرچند كه درد تنهايی آن‌ها از بابت اين خودداری افزون‌تر شود). به يك سخن، اروتيكا انسان ابژه را به انسان سوژه دگرگون كرده است، زيرا مردان چون دكتر فاوست شيوه‌ی تعامل و رفتار با زن را فرا گرفته‌اند. زن و مرد هستند كه هم‌ديگر را می‌آفرينند. مردان ياد گرفته‌اند كه با درويش كردن چشم و دگرگون كردن ديد خود اجتماع را از يوغ مميزی بيرونی و مردانه آزاد كنند.

به طور كلی، همان گونه كه در مراودات زمينی ام‌روزه، زنده‌گی بدون ميل جنسی بی‌معنی و ناممكن است، در ادبيات هم حذف تحميل‌شده‌ی آن، مسخ متن و زندان كردن هنر است.

خواننده‌يی كه به واسطه‌ی وجود فضای سفيد و نانوشته در متن بتواند خود را ببيند و بيازمايد در نوشتنِ متن هم‌راهی كرده، زيرا در خوانش خواننده به خويش بر می‌گردد. از اين رو، در هرمنوتيك وارد شدن سوژه به متن مهم می‌شود. اين‌جا پيوند سوژه‌ها در ميان است كه دگر باره حضور هر گونه نيروی بيرونی بی‌ارجی به آن‌ها به شمار می‌رود. در عصر آگاهی‌ها متن نمی تواند اشكال «اصالت» داشته باشد، زيرا خواننده اقامت‌گاه خود را در حوزه‌ی هنر از دست می‌دهد و چون خوانش در خلوت بدون نظارگر هر فرد صورت می‌پذيرد (كسی كتاب را بلند در جمع نمی‌خواند)، خواننده می‌خواهد اثر را با تمام وجود حس و تجربه كند. اين حق اوست (سانسور و هرمنوتيك البته خود بحث ديگری را می‌طلبد). آن هنگام كه نوشتار-نويسنده سانسور بيرونی را درونی كرده باشد تا برای ادامه‌ی حيات‌اش حاضر باشد ناآشكار بماند، شور و سوز چندانی برای خواننده جهان ندارد.

پيش‌شرط سانسور نخست نااطمينانی به شهروندان (متن و خواننده) و نويسنده‌گان است و دوم به رسميت شناختن سانسور از سوی قشر نويسنده (و البته نه متن) كه هر دو دست در دست به يك سو گام بر می‌دارند: قطبی شدن قدرت. به همين دليل، در اين نوشته بر پدرمآبی و استبدادی بودن سرشت معنا (تك‌معنايی و نيروهای فرامتنی) و مبارزه با آن پافشاری شد. معنا و ماورايی كه دست‌كم بايد از منوپولی قدرت، هر قدرتی بيرون آورده شود تا خلع سلاح شود و به قلم‌رو شهروندی و متنيت پا بگذارد.

 

1- به‌تر كه اين فضليت‌ها را شناخت و به زنده‌گی روزمره وارد كرد، زيرا فضيلت بدون عمل و كنش‌گری فضيلت نمی‌شود.

2- البته در اين‌جا منظور از دموكراسی، دموكراسی‌يی نيست كه آمريكا برای كشورهای در حال توسعه تجويز می‌كند. دموكراسی و آزادی آمريكايی حربه‌يی‌ست برای سلطه‌گری آن‌ها بر اين كشورها.

3- اگر هم كه متن نويسنده را آفريده باشد، طرف شدن متن-نويسنده با مسأله‌ی سانسور پيچيده و دشوارتر می‌شود.

4- مرگ در جنگل، ترجمه‌ی صفدر تقی‌زاده و محمدعلی نصيريان، نشر نو، سال 1368، تهران.

 

* دارای گواهی دكترای جامعه‌شناسی

Ç