|
|
|
|
||||||||||||||
|
رنگ كلمه: پنج اثر از پنج شاعر آثاری از سيد محمدمهدی شهيدی، سيد علی صالحی بافقی، حميده طرزی، زيبا كاوهيی و كامبيز منوچهريان
سيد محمدمهدی شهيدی
حالا فارغ از هر چه چای نيمروزم را هورت میکشم زير آسمانی يکدست و زلال آبی ساعت کش آمده روی ديوار غربی زير آفتاب فصل جفتگيری گربههاست در خرناسهای خفه که شب تا صبح زنگ میخورد تلفن و هيچ کس بر نمیدارد. آن طرف گوشی را میگذارد سر جايش. تا پکيدن سيگاری زر تا شعر غريب بعدی. اينجا زريسفِ کرمان است و همه چيز سر جای خودش است. بیدغدغهگی محض.
سيد علی صالحی بافقی
اتفاقها، هميشه بزرگ نمیافتند. به وسعتِ ميلاد و مرگ نيستند همواره. به بیکرانی طلوع و غروب هم نيستند که بايد روبهروی آفتاب خيره ايستاده باشی تا سايهی بلندِ اتفاق از سرت بگذرد. گاهی، اتفاق، مثل برگی به بوسهی نسيمی میافتد و فرياد خِشخشِ خُرد شدناش پژواکی درونیست که جهان را نمیپريشاند، اما از قلب تا گلو را میخراشد.
حميده طرزی
نوای راخمانيف سمفونی تراژيک پايان يک زندهگیست که از ميدان ونک سرريز میکند و در فضای خالی انباشته از کارتن میپيچد. چشمانداز رو به کوير طرح تلخ نوستالژی هجرت است. آسمان کوير در حضور پررنگ ناهيد و سهيل و شطحياتی که بوی خون، جنگ، و دلواپس مرضيه بودن را صد برابر میکند. اشياء لابهلای روزنامهها پيچيده میشوند صد عود روشن چارهی بوی تحريريه، صفحه، ستون، يادداشت تهديد، پرونده، نامهی وزارت ارشاد، و اخراج پيچيده در اتاق خالی نيست. بوی روزنامه تمام عمر در شامه میماند و دلی که تنگِ تنگ است کماکان میتپد و سری که درد میکند، سر آغاز کردن دارد. خانهيی خالی میشود شهری که ترک میشود يادی در يادها نمانده، میماند شری کم میشود و اشکی که میريزد.
زيبا كاوهيی
هشتادوششام خالی مانده است از شعر و از عشق کنار تو که میماندم و لحن بیدليل سرودههايی که تنها پا کشيدهاند تا امروز هم میگذرم خط کشيدهام کنار صفحهی اين لحظه هم و باور نکردهام من تمام میشود با سرودی از آبهای پاييزی درک همين لحظه هم توهم رؤياست در کوچه باغ صدايی که پيچيده است در باد و خواب و لحظهيی هم شايد از پابرهنهگی دو دست من
كامبيز منوچهريان بغض گلوی پنجره تا باز شد شكست بال پرنده صحبت پرواز شد شكست عنقای بینشان تو سيمرغ قاف بود آنجا كه نام كوچكات آغاز شد شكست
او خسته بود از آرزوهای شعاری او خسته بود از بالهای استعاری پروازها میكرد با بال حقيقت دور از تمام آسمانهای اجاری با شعر با فرياد شايد با گلوله آن مرد میكرد از حقيقت پاسداری گفتم كه شايد فصلی از شعرش بخوانم من ماندم و اين لحظههای بیقراری دزفول بود و خاطرات موشكيناش با آن همه فريادهای انفجاری عشق و سكوت و جنگ و فرياد و تغزل اينها همه در شعرهايش يادگاری در درسمان خوانديم ما آن مرد آمد مردی كه میآمد از او بوی بهاری آن مرد رفت و ما دگر درسی نخوانديم درسی نخوانديم از غمی در روزگاری
|
|