سال ششم

بيست‌ويك بهمن 1386

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

فرشيد قربان‌پور شيخانی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

one77743

[@] gmail [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1386

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

می‌شكنيم ...

فرشيد قربان‌پور شيخانی

 

می‌شکنيم ...

هوا خيلی سرد است. بيرون برف زيادی آمده و هنوز می‌آيد. چتر شکسته‌ام را بر می‌دارد. نگاه می‌کند. کمی می‌چرخاند و دو باره نگاه می‌کند. می‌گويم: "شکسته. مطمئن‌ام که شکسته."

می‌گويد: "می‌دانم."

و بعد نگاه‌ام می‌کند.

- بايد يکی تازه‌اش را برای‌ات بخرم.

- بابا تو چه‌قدر به فکر من هستی!

با کنايه می‌گويد: "ديگران که وقت اين کار را ندارند!"

ناراحت می‌شوم، اما لب‌خندی می‌زنم و با يک چشمک جوری که ناراحت نشود، می‌گويم: "ديره‌ها! نمی‌خوای بری؟"

او هم با لب‌خند می‌گويد: "الآن می‌رم."

بر می‌گردد به سمت در. چتر شکسته‌ام را رها می‌کند و کفش‌هايش را می‌پوشد. من مانتو جديدم را به تن می‌کنم تا در را که باز می‌کند سردم نشود. او هم پالتوش را پوشيده تا بيرون سردش نشود. دستی به موهای به هم ريخته‌اش می‌کشد و کلاه‌اش را به سر می‌گذارد. می‌گويد: "ما ديگه رفتيم."

- نکنه سرما بخوری؟

- نه، مراقب خودم هستم.

می‌آيد جلو و برای خداحافظی مرا می‌بوسد، تيغ تيغی موهای صورت‌اش روی صورت‌ام. من هم می‌بوسم‌اش. در را باز می‌کند و می‌رود.

من بر می‌گردم و رخت‌خواب را مرتب می‌کنم و تلويزيون را خاموش. غذا را می‌گذارم تا گرم شود که در صدا می‌خورد. شوهرم آمد ...

 

Ç