سال ششم

پنج اسفند 1386

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

محمود كوير

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

mahmoodkavir

[@] hotmail [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

www.mahmoodkavir.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1386

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

ملا نصرالدين: خنياگر خنده و خرد

نگاهی تازه به زنده‌گی و شخصيت ملا نصرالدين (بخش دوم)

برای هشتصدمين سال تولد اين انديشه‌مند خراسانی

محمود كوير

 

اين نوشتار که نتيجه‌ی سال‌ها کوشش و بررسی من است، کوتاه شده‌ی زنده‌گی خواجه پيروز يا ملا نصرالدين است. نگاهی تازه به زنده‌گی و کارهای اين فيلسوف خندان تاريخ ايران. من به هم‌راه اين رساله صدها عکس و مينياتور و طرح و فيلم و نمايش‌نامه و مجسمه از ملا گرد آورده‌ام. هم‌چنين اين رساله با يک کتاب‌شناسی هم‌راه است که در آن کوشيده‌ام تا هر کتابی را که در باره‌ی ملا در هر کجای جهان، نوشته و چاپ شده است، معرفی كنم.

 

نام: ملا يعنی دانش‌مند، مانند ملای روم که نام جلال‌الدين بلخی‌ست و در بلوچستان نيز مولوی، دانش‌مند دين است. مولوی از بلخ تا ترکيه همين معنی را دارد. در ترکيه نيز او را هجا خوانند، هجا به معنی آموزگار است.

خواجه از نام‌های کهن ايرانی و در رديف پير مغان و پير خرابات و آموزگار، تا زمان ما بوده است. مانند خواجه نظام‌الملک و خواجه نصيرالدين توسی. همين خواجه بعدها به خجی و با تغيير جای نقطه‌ها که کار رايج کاتبان و نسخه‌برداران بوده به حجی و جحی و جوحی و هوکا تغيير يافته، چنان‌چه در مصر او را جحی خوانند.

خواجه و خجا و خوجه همان خدا است. در ايران باستان خدای خدايان هم نرينه هم مادينه در هم آميخته بود تا بتواند بيافريند. به همين سبب، سپس‌تر به مخنثان و آنان که نه مرد نه زن بودند نيز خواجه می‌گفتند. پس به اين خدای نرينه و مادينه خواجه يا خدا می‌گفتند. به گمان‌ام حاجی نيز از همان خواجه گرفته شده است و حاجی فيروز ترجمه‌ی عربی واژه‌ی خواجه پيروز است و خواجه را به ملا و پيروز را به نصر و نصير ترجمه کرده‌اند و از خواجه‌ی فارسی و خواجه فيروز ما، حاجی فيروز و ملا نصرالدين را ساخته‌اند. اين شخصيت‌ها همه با يک پيشينه و کار آموزگاران آيين عرفانی و کهن ايرانی بوده‌اند و خواجه و ملا و جوحی يکی هستند.

خواجه عنوانی ستايش‌آميز و بيش‌تر در خراسان رايج بوده و سپس به سراسر ايران رفته است، چنان که از ميان عاشقان، کسانی چون پير هرات را خواجه عبدالله انصاری و رند شيراز را خواجه حافظ شيرازی ناميده‌اند. برخی نام‌های عام نيز، گاهی خاص می‌شوند. از بين هزاران نفر که لقب مولوی دارند، همين که اين واژه را می‌شنويم، نام جلال‌الدين بلخی را به ياد می‌آوريم و از بين ده‌ها مثنوی، با شنيدن نام مثنوی به ياد مثنوی معنوی مولانا می‌افتيم. واژه‌ی خواجه نيز لقب همان خوجه و جوحی و حاجی‌ست که به بسيارانی داده شده است.

در باره‌ی واژه‌ی حاجی که از خواجه گرفته شده بايد اضافه کنم که بسياری از واژه‌های اسلامی از فارسی گرفته شده است و به ويژه آن‌چه که مربوط به نيايش پروردگار است. کلمه‌ی کعبه از بيت الکعبه که خانه‌ی خدا باشد، از همان خانه‌ی کيوان يا بهرام يکی از سه خدای بزرگ ايران بر گرفته شده و عرب‌ها خود اين مکان را بيت البرجيس يا خانه‌ی کيوان می‌خوانند و اين نيايش‌گاه کهن ايرانی بوده است. هر کس که به ديدار اين نيايش‌گاه می‌رفته، خود، خدا و خواجه می‌شده است و اين خواجه سپس خدا شده است. هم‌چنين واژه‌ی نماز از سلام فارسی گرفته شده و هنوز هنديان به سلام کردن، نماز گويند و اين که دست را هنگام نماز در برابر صورت می‌گيريم از همان‌جا آمده است و دست بر زانو نهادن و سپس سجده کردن که همان زمين‌بوسی باشد، نيز از رسوم بسيار رايج سلام در دربار پادشاهان ايران بوده است و در کتاب‌های تاريخ به سلام کردن بر پادشاه، نماز گزاردن و نماز بردن گفته شده است.

اما سپس‌تر برای خوار کردن اين واژه‌ها بسيار کوشيده شد. کلمه‌ی خرابات يا خورآباد که مکان مهر و خورشيد و نيايش‌گاه شعر و موسيقی بود، به خرابه تغيير يافت و خراب به زنان هرجايی گفته شد. واژه‌ی ديو که خدابانوی خانه‌سازی و خط و هنر در ايران و هند بود و کلمه‌ی ديوانه که معنای مست از خدا را داشت، زشت ساخته شد. و ديوار همان ديو است که ساختن خانه را می‌آورد و به همين سبب به بنياد خانه ديوار گويند.

واژه‌ی خاج يا صليب يا چليپ و چليپا نيز همان خواجه است. در ايران باستان، بهرام نهاد نرينه‌ی گيتی و رام، نهاد مادينه بود و سيمرغ بنيان آفرينش شمرده می‌شد. از عشق‌بازی اين سه، هر بامداد هستی از نو زاده می‌شد. اين سه با هم خوشه و نهاد هستی و خدا و خواجه بودند و کلمه‌ی خاج و صليب مسيح از همين جا آمده است. به همين سبب، ما مسيحيان را خاج‌پرست می‌ناميم.

بايد به اين نکته توجه داشت که سياه نمايش‌های روحوضی نيز شخصيتی شبيه ملا و حاجی فيروز دارد و پيشه‌اش شاد کردن مردم و خندان آن‌ها و انتقاد از جهل و ستم است. اين‌ها چهره‌های گوناگون يک شخصيت اجتماعی هستند.

هم‌چنين مبارک نمايش‌های عروسکی همين نقش را بازی می‌کند. اين آدم‌ها و آدمک‌ها از يک گوهرند و ساخته و آفريده‌ی خيال و آرزوها و اميد‌ها و رنج‌های مردمان‌اند.

در بيش‌تر نمايش‌ها و داستان‌های اين اقليم، که کمربندی از افسانه و داستان بر کمر دارد، نمونه‌ی اين آدم‌ها و آدمک‌ها را می‌توان يافت. شباهت‌های فراوان بين مبارک، سياه، حاجی فيروز و قره گوز، عروسک سياه چشم ترکيه، می‌توان ديد.

به هر روی، حاجی فيروز و ملای ما در هر گوشه از اين سياره نامی دارد و مردمان او را به زبان خويش و به نامی که از ميان‌شان برخاسته صدايش می‌کنند.

در ترکيه او را هوکا، در چين افندی، در مصر حجا، در ايران و آذربايجان ملا نصرالدين، در ترکيه و يونان هجا نصرالدين، در قزاقستان خجا نصرالدين، در تاجيکستان مشفقی، در سودان جوها، در الجزيره جها، در مالتا جاهان، در مقدونيه استرادين هوجا، در سيسيلی جيوفا، در قرقيزستان نصرالدين افندی، در جنوب ايتاليا جوفا، در آلبانی و کرواسی يا بين کراوات‌ها خوجه.

خوجه بين مردم آلبانی نامی عمومی و همان معنی خواجه را می‌دهد. فراموش نکنيم که کراوات‌ها همان مردم بلخ و فرارود هستند که سده‌ها پيش به جای ام‌روزی کوچ کرده‌اند و برای اين که در بين بيگانه‌گان يک‌ديگر را بشناسند، دست‌مالی بر گردن می‌بسته اند که معنی خودی را داشته است. همان دست‌مال که ام‌روز کراوات خوانيم و در فارسی باستان به معنی خودی‌ست.

يکی از نام‌های او يعنی جحی يا جوحی يا خواجه، نام اصلی اوست. در کتاب الفهرست، قديمی‌ترين سند مربوط به آن دوران، وراق و پژوهش‌گرش می‌گويد که از جمله کتاب‌هايی که نويسنده‌اش مشخص نيست، «نوادر جوحا»ست.

شاعرانی چون سنايی و سعدی و مولوی و عبيد زاکانی نيز از او ياد کرده‌اند:

با جحی گفت روزکی حيزی

کز علی و عمر بگو چيزی

گفت با وی جحی که انده چاشت

در دل‌ام حب و بغض کس نگذاشت (سنايی)

پيغو ملک سلجوقی شعری دارد که نام جوحی در آن آمده است:

بر دشمن تو خندد، گردون چو مرد عاقل

بر هزل‌های جوحی، بر ژاژهای طيان

عنصری در سده‌ی پنجم سروده است:

اندر اين ايام ما بازار هزل است و فسوس

کار بوبکر ربابی دارد و طنز جحی

جوهری در کتاب صحاح خود، سده‌ی چهارم هجری و آبی در کتاب نثر الدرر، سده‌ی پنجم هجری، از او ياد کرده‌اند. داستان‌های جحی يا جوحی يا حکايات ملا طنزی زيبا دارد:

جنازه‌يی را به راهی می‌بردند. جوحی با پدر تماشا می‌کرد. از پدر پرسيد: "اين را کجا می‌برند؟"

پاسخ داد: "به جايی که نه خوردنی و نه نوشيدنی و نه نان و نه آب و نه هيزم و نه آتش و نه زر و نه سيم و نه بوريا و نه گليم دارد."

جوحی گفت: "بابا مگر او را به خانه‌ی ما می‌برند؟"

در اين داستان ريا و فريب را به سخره می‌گيرد:

جوحی گوسفند می‌دزديد و گوشت‌اش صدقه می‌داد. از او پرسيدند که اين چه معنا دارد؟

گفت: "ثواب صدقه با گناه دزدی با هم برابر می‌شود و در اين ميانه پيه و دنبه‌اش توفير باشد."

يا

گروهی از ملايان در فضيلت نماز شب سخن پيوسته بودند. از جوحی پرسيدند: "تو نيز شب برخيزی؟"

گفت: "آری! برخيز و و بشاشم و برگردم و بخوابم."

 

روزگار: برخی می‌گويند که او در سال 1208 ميلادی در روستايی در ترکيه به نام هورتو به دنيا آمد. در سال 1237 به آکسهير رفت و در سال 1284 در گذشت. برخی او را هم‌روزگار ترکان سلجوقی در خراسان و هم‌زمان با سلطان علاءالدين جهان‌سوز می‌دانند.

نپه پترسون، پژوهش‌گر فنلاندی، می‌نويسد: «در فهرست تامپسون مجموعه داستانی از ملا به تاريخ 1350 وجود دارد.» کهن‌ترين سند مکتوب يافته‌شده از مولانا تاريخ 1571 ميلادی را دارد. در اين سند او را خواجه و افندی خوانده‌اند، اما اسناد ايرانی و عربی نشان می‌دهد که جوحا يا جوحی بسيار پيش از اين‌ها می‌زيسته است. مينياتورهای چندی از وی مربوط به همين زمان در موزه‌ی توپ‌کاپی موجود است. هم‌چنين مينياتوری از سده‌ی هفدهم هم‌راه کتابی خطی در باره‌ی ملا در موزه‌ی توپ‌کاپی وجود دارد.

بنا بر آن‌چه در باره‌ی نام او آمد و بنا بر دلايل زير، وی بايد همان خواجه يا جوحی ايرانی بوده باشد که در سده‌ی چهارم هجری در خراسان می‌زيسته و سپس به سبب هجوم ترکان به نواحی ترکيه رفته است و جهان‌گردی آغاز کرده است:

- نادره‌يی در باره‌ی او و ابومسلم خراسانی از روزگار بسيار کهن باقی مانده است.

- برای بار نخست از وی در الفهرست (358 هجری) نام برده شده است.

- عنصری، 431 هجری، نام‌اش را می‌برد.

- منوچهری در کنار بوبکر ربابی از طنز او ياد می‌کند.

- يبغو سلطان در شعرش نام او را با طيان مروزی هم‌راه می‌آورد و طيان از شاعران نام‌دار سده‌ی چهارم هجری‌ست.

- شخصيت‌هايی مانند خواجه در اين روزگار بسيار بوده‌اند و نام آن‌ها با هم آمده است، مانند: بهلول، جماز و عباده.

- چون در شرق، استبداد و دين و ناامنی اجازه‌ی رشد به هنرهای تجسمی و نمايشی نمی‌داد، به ناچار هنرهای کلامی رشد يافت و زبان و خنده وسيله‌ی مخالفت با ستم‌کاران گشت و کسانی چون ملا و بهلول به ميدان آمدند. در غرب تآتر و مجسمه‌سازی رشد کرد و شرق خط و شعر و کاغذ را آفريد.

به هر روی، بايد بين قرن‌های چهارم و پنجم، روزگار ترک‌تازی‌ها، سخت‌گيری‌های دينی، جهل و بی‌خردی، روزگار بر آمدن خواجه پيروز باشد و ای بسا کسان و آموزگاران که راه و رسم خواجه را پی گرفته و در جهان پراکنده شده‌اند، اما خواجه پيروز ما در ايران زاده شد: در سرزمينی که به سبب ستم و شمشير و تازيانه، مردمان بيش‌تر، قضا و قدری،  غرق در خرافه و جهل، پايه‌های تخت ستم را بر شانه می‌کشند. نصرالدين می‌خواهد تا با دانش و شادی و عشق مردمان را از پستوهای تودرتوی خوار شدن ارزش‌ها و شادی‌ها بيرون کشد.

فيلسوف و رياضی‌دان و شاعر بزرگ ايران، خيام در مقدمه‌ی شگفت‌انگيزی بر کتاب جبر خويش گويی با ما سخن می‌گويد و از روزگار خويش و ملا نصرالدين ما:

دچار زمانه‌يی شده‌ايم که اهل دانش از کار افتاده و جز اندکی که از مرگ جان به در برده‌اند، کسی نمانده که از فرصت برای بحث و پژوهش‌های علمی استفاده کند. برعکس، حکيم‌نمايان دوره‌ی ما، همه دست اندر کارند که حق را با باطل بياميزند. جز ريا و تدليس کاری ندارند. اگر دانش و معرفتی هم دارند، صرف غرض‌های پست جسمی می‌کنند. اگر با انسانی روبه‌رو شوند که در جست‌وجوی حقيقت راسخ و صادق باشد و روی از باطل و زور بگرداند و به ريا و مردم‌فريبی گرايشی نداشته باشد، او را ريش‌خند می‌کنند و کوچک می‌شمارند ...

از همين روست که فرياد بر می‌دارد:

چون نيست در اين زمانه سودی ز خرد

جز بی‌خرد از زمانه، بر می‌نخورد

ای دوست بيار آن‌چه خرد را ببرد

باشد که زمانه سوی ما به نگرد

و هم او، از اين زمانه به خروش آمده و گل‌بانگی شورآفرين در جهان می‌افکند که:

گر بر فلک‌ام دست بدی چون يزدان

برداشتمی من اين فلک را ز ميان

وز نو فلکی دگر چنان ساختمی

کازاده به کام دل رسيدی آسان

و ملا نصرالدين در داستان‌ها و ماجراهای خويش با همين دست‌گاه ستم و بی‌خردی پنجه در پنجه می‌افکند.

روزگار مولانا نصرالدين، روزگار ترک‌تازی ترکان و تازيان است، گويی جوينی، همين ام‌روز، به تماشای کوچه‌های آتش‌گرفته و سرزمين آرزوهای خاکسترشده‌ی ايران نشسته و می‌نويسد: «هر مزدوری، دستوری. هر مزوری، وزيری. هر مدبری، دبيری. هر مستوفی، مستوفی‌يی. هر مسرفی، مشرفی. هر شيطانی، نايب ديوانی. هر کون خری، سر صدری. هر شاگرد پای‌گاهی، خداوند حرمت و جاهی. هر فراشی، صاحب دورباشی. هر جافی، کافی. هر خسی، کسی. هر خسيسی، رئيسی. هر غادری، قادری. هر دستاربندی، بزرگ‌وار دانش‌مندی ... هر آزادی، بی‌زادی. هر رادی، مردودی ...»

آزاده‌دلان گوش به مالش دادند

وز حسرت و غم سينه به مالش دادند

پشت هنر آن روز شکستست درست

کين بی‌هنران پشت به بالش دادند

روزگار مولانا چنين روزگار سياهی‌ست. از سيف‌الدين فرغانی بشنويم:

جهان سربه‌سر ظلم و عدوان گرفت

درو عدل و احسان نخواهيم يافت

سگ آدمی رو ولايت پرست

کسی آدمی‌سان نخواهيم يافت

به دوری که مردم سگی می‌کنند

درو گرگ چوپان نخواهيم يافت ...

شياطين گرفتند روی زمين

کنون در وی انسان نخواهيم يافت

در اين زمانه است که مولانا نصرالدين يا خواجه پيروز، چراغ بر می‌دارد و راه می‌نمايد. اميد می‌آورد تا درد و نوميدی رخت بر بندد.

 

سرزمين: مولانا نصرالدين عارف جهان‌گردی بود. او گرد جهان می‌گشت.خاورميانه، صحرای عربستان و تا چين، آسمان پرواز او بود و هست. بنا بر نام و زبان و شکل حکايت‌ها و لباس و رفتارش بايد در سرزمين خراسان به دنيا آمده و هم‌چنان که مولوی بلخی و سيف‌الدين فرغانی و بسياری ديگر از انديشه‌مندان ايرانی از بلخ و خراسان نيز در برابر ترکان و مغولان به ترکيه گريخته باشد. لقب خواجه و مولانا نيز در همين زمان بسيار رايج بوده و بيش تر از هر جا در ايران و در خراسان به کار برده می‌شده است.

 

ادامه دارد ...

 

Ç