|
|
|
|
||||||||||||||
|
ضد ارغنون: «شوهران نمردهاند، نيمهجاناند» بازپردازی به فيلم «مرد خانواده» كاوه احمدی علیآبادی*
جك كيمبل میخواهد برای ادامهی تحصيل به انگلستان برود. دوستاش كيت كه برای وداع با او به فرودگاه آمده از او میخواهد تا اگر میشود، نرود و با هم يك زندهگی جديد و مشترك را آغاز كنند، اما جك با وجود همدردی با او، به كيت میگويد كه بايد برود و میرود. سيزده سال بعد، او مدير موفق يكی از شركتهای بزرگ و معتبر است كه همهی تفريحاتاش را دارد و هم امكان رشد و پيشرفت در كار و زندهگیاش را. زندهگی و كار و همه چيز بر وفق مراد است. روز كريسمس است و تكتك سلولهای او آواز كريسمس میخوانند. در فروشگاه سياهپوستی كه انسانی بیقيد به نظر میرسد، چكی را دارد كه صندوقدار آن را فاقد اعتبار میداند، در حالی كه سياهپوست مصر است كه چك اعتبار دارد و وقتی میبيند خريدار زبان آدم سرش نمیشود، زبان اسلحه را تنها به او نشان میدهد، اما ماشهاش را نمیچكاند. مستر كيمبل دخالت میكند و میگويد حاضر است چك را خودش بپذيرد. ولی موقع رفتن، نصيحتی به سياهپوست میكند. سياهپوست مصر است كه كيمبل نمیتواند خود را جای او بگذارد، ولی كيمبل اصرار دارد كه با كاری صادقانه و با پشتكار میتواند پيشرفت كند. هر كسی به چيزی نياز دارد و اين چيزیست كه آن سياهپوست در زندهگیاش كم دارد. پسر سياهپوست از وی میپرسد كه او به چه چيزی در زندهگیاش نياز دارد و مستر كيمبل پاسخ میدهد: "من دارم، هر چه را كه نياز داشته باشم!" او متوجه نيست كه شخصیست كه «دارد» آنچه را نياز دارد و نمیتواند جای كسی باشد كه ندارد آن چه را نيازمند است! سياهپوست خاطرنشان میسازد: "پس كيمبل يادت باشه، تو اينو خودت خواستی. كريسمس مبارك!" كيمبل آن موقع منظور او را درست درك نمیكند. مستر كيمبل به منزل میرود، روی تخت دراز میكشد، چشمهايش را روی هم میگذارد و پس از مدتی باز میكند. زنی سرش را روی سينهی او گذاشته و خوابيده است! او كجاست؟ دختر بچهيی كه كودك خردسالی را بغل كرده با آواز كريسمس وارد اتاق شده و همه را بيدار میكند! جك بهت زده بر میخيزد. اينجا كجاست! اينها كيستند! اينجا احتمالی ديگر از زندهگی اوست كه به سراغاش آمده است. دختر كوچولو به جك فرياد میزند: "بيدار شو، بلند شو!" او بايد از خفتن در زندهگی گذشتهاش بگذرد و در احتمالی ديگر از زندهگی كنونیاش برخيزد! جك تنها كيت را كه سالها پيش رها كرده بود میشناسد، ولی بقيه برایاش ناآشنا هستند. سراغ ماشيناش را میگيرد، ولی به او میگويند كه ماشينی نداشته است. به محل كار میرود. او نگهبانان و كاركنان را به اسم میشناسد، اما ديگران به هيچ وجه او را نمیشناسند. اين شوك به گونهيی است كه جك تصور میكند شايد آنان شوخیشان گرفته است، اما واقعيت داشت! آن سياهپوست را میبيند، آن كابوس سياه را. او را میبيند كه سوار ماشيناش شده است، جلو وی را میگيرد و به او میگويد كه ماشيناش را دزديده است، اما سياهپوست به جك جواب میدهد كه آن متعلق به اوست و از وی میخواهد سوار اتومبيل شود. جك از او میپرسد اين اتفاقات عجيب چيست كه برایاش پيش آمده و سياهپوست به او خاطرنشان میكند كه اين چيزی بود كه خود جك خواسته است، زمانی كه میگفت من دارم هر چه را كه میخواهم! پس حالا ندارد و بايد با همان كار صميمانه و پشتكاری كه مدعیاش بود، كسبشان كند! تا كنون چنين تجربهيی داشتهايد؟ من موارد مشابهی را به كرات در زندهگیام ديدهام. بارها و بارها در ظرف مدت كوتاهی، زندهگیام از اين رو به آن رو شده است. آن شوكها آن قدر ناگهانی بودهاند كه بهت آن در حافظهام به جای مانده و به دفعات با خود میانديشيدم، نكند جدا در خوابام، نمیشود اين همه فراز و فرود ناگهانی را در چنين زمان كوتاهی باور كرد. حتما مرا از خواب بيدار خواهند كرد. پيش آمده كه برخاستم و ديدم خوشبختانه در رؤيا سير میكردم و شده است كه با تمامی وجود باور كردم كه واقعيت است و من بايد به هر طريقی شده با زير و رو كردنهای پيشين توفان زندهگیام (كه گاه عاملاش خودم و تصميماتام بوده) كنار بيايم. اين انقطاع بين واقعيت گاه در طول مكان به وقوع پيوسته گاه در بعد زمان و بعضی اوقات در تناقضات بين بازگشت به تجربهيی كه آن را به سان خاطرهای نوستالژيك تعبير میكردم و آنگاه واقعيت پيشينام به رؤيايی نوستالژيك تغيير موضع میداد. كيمبل با چنين شوكی در چند بعد مواجه میشود. او نقش شخصی را بازی میكند كه در ديگر احتمالات زندهگیاش ممكن بود تجربه كند. اتفاقاتی كه او با همان شخصيت و خصايص از سر میگذراند و آنگاه بايد ديد تأويل خودش و ديگران از او چهگونه است. او در احتمال پيشين، مديری زبردست بود، و از اين رو در سر كار شخصی توانا و موفق ارزيابی میشد، ولی در منزل از انجام پيش پاافتادهترين كارها قاصر است، كارهايی كه انی (كسی كه بايد دختر خردسالاش باشد) به او ياد میدهد. در شركتهای بزرگ قاطعانه حق خويش را گرفتن، نقطهی قوت است و در منزل نقطهی ضعف، هنگامی كه زنگی را كه آن سياهپوست به او داده بود، فرزند جك از وی میگيرد، جك از كيت میخواهد تا به انی بگويد كه آن مال اوست و بايد آن را پس بدهد! اين رفتار او بسيار كودكانه و خندهآور است! يا زمانی كه كيك مورد علاقهاش را میخواهد و اصرار دارد تا كيت كيك را به او بدهد! جك به نوعی بنا بر درخواست خودش در موقعيتی ديگر در فيلم قرار گرفته است. آن را بنا به تأويلی ديگر میتوان اين گونه استنباط كرد، كه جك بر حسب درخواست خودش در فيلم، موقعيت و ميزانسن ديگری در اختيارش قرار گرفته تا در آن شرايط نشان دهد كه همان آدم موفق هست يا خير! جك نشانی منزلاش را از كسی میپرسد كه او را نمیشناسد، اما با تعجب میبيند كه او جك را میشناسد! او فكر میكند كه جك دارد با او شوخی میكند و به همسرش میگويد كه جك پيدا شده است. پس از سردرگمیهای بسيار جك به خانه باز میگردد. كيت تلفنی صحبت میكند، به محض ديدناش به كسی كه پشت تلفن است میگويد، گوشی و اول جك را بغل كرده و میبوسد، سپس به تلفن میگويد كه او پيدا شده و مسأله حل است. آنگاه از جك میپرسد كه كجا بوده است و وقتی میبيند جك نه تنها دليلی برای اين كارش ندارد، بلكه گيجی او از منظر كيت، بهانهتراشی و رفتاری حماقتآميزتر از غيبت ناگهانیاش جلوه میكند. كيت به جك اشاره میكند كه همه چيز را از دست داده. منظور كيت اين است كه صبح كريسمس و كارهای مهمی را كه داشتند، از دست داده است، ولی اين برای جك به اين معنیست كه او زندهگی گذشته و تمامی موفقيتهای گذشتهاش را از دست داده است! انی كوچولو میآيد و با تعجب به او زل میزند و فرار میكند. او اولين كسیست كه دريافته جك پدرش نيست. چرا كه نگاههای مهربانانهی يك پدر با نگاههای بیتفاوت يك مرد فرق دارد و او با وجود سن كم، آن را درك و احساس میكند. جك وقتی میخواهد كهنهی بچه را عوض كند، نمیداند كه چهطور اين كار را انجام دهد. انی ديگر مطمئن میشود كه او پدرشان نيست و از او میپرسد: "تو پدرمان نيستی، نه؟" جك میگويد: "نه!" او میپرسد: "پدر واقعیمان كجاست؟" و جك میگويد: "نمیدانم." و وقتی میبيند كه چهرهی بچه به سوی گريه در حال تغيير است، اضافه میكند: "ولی تو را دوست دارد و به زودی دو باره بر میگردد." انی آرام آرام و ترسان ترسان به او نزديك میشود، صندلی میگذارد و بالای آن میرود تا نقاطی از صورت وی را نگاه كند و میخواهد ببيند كه همچون آدم فضايیهای فيلمهای علمی ـ تخيلی علامتی در صورتاش ندارد. جك به او میگويد نبايد نگران باشد. او میپرسد: "تو بچهها رو دوست داری. قول میدی كه بدن ما رو باز نكنی و چيزای بد توی اون كار نذاری؟" (بر حسب آنچه در فيلمهای تخيلی و فضايی ديده.) جك قول میدهد. انی لبخندی میزند و میگويد: "به زمين خوش اومدی!" اما نكتهی تعجببرانگيز آنجاست كه كيت، همسر جك، از نگاهاش متوجه نمیشود كه او آن آدم سابق نيست! اين میتواند يكی از نواقص فيلم باشد، زيرا زنان معمولا متوجه كوچكترين تغييری در همسرشان میشوند! يا شايد آن بنا به تأويلی بتواند يكی از نكتهسنجیهای فيلم باشد كه كيت به اين دليل تغيير نگاه جك را درك نكرد كه بسياری از مردان (كه جك نيز يكی از آنهاست) همواره با همان نگاهی به همسرشان مینگرند كه به هر زن ديگری مینگرند! البته از نگاه جك وقتی كه كيت را برهنه میبيند، چنين استنباطی كه نمیشود هيچ، بر عكس، نوعی شرم را میتوان به وضوح يافت (كه كيت نيز در آن صحنه، كمی از اين حالت او جا میخورد). جك عكسی را میبيند كه در آن به همراه همسرش میخندد. خطاب به خودشان میگويد: "به چی لبخند میزنيد؟" به راستی او هيچ يك از چيزهای كنونی را مطلوب نمیبيند تا كسی برایاش لبخند رضايت بزند. سپس توجهاش به سال 1988 جلب میشود. او تعجب میكند و اشاره میكند كه در آن تاريخ در لندن بوده است، نه در آنجا! جك بسياری از وقايع گذشتهاش را به ياد نمیآورد. مواردی چون حملهی قلبی همسرش، مكانی كه سابقا در آنجا زندهگی میكردند و ... جملهگی آن قدر مهماند كه كسی نمیتواند باور كند، جك آنها را به ياد نياورد و فكر میكنند او مشغول شوخیست. اين بیاطلاعی جك از وقايع زندهگی گذشتهاش به نوعی كنايه به اخلاقی از مردان نيز میزند كه بسياری از نقاط عطف زندهگیشان كه در خاطر همسرشان حك شده است، چندان جايی در حافظهی آنان ندارد و معمولا به همين سبب مورد اعتراض همسرانشان قرار میگيرند. كار در منزل خالی از هر گونه افتخاریست. كاری اساسی كه عموما بیاهميت و بیارزش شمرده میشود. او از اين پس كارش اين است كه بچهها را بردارد و به مهد كودك و مدرسه ببرد و برگرداند و بعد از ظهرها سگها را به گردش ببرد. اتفاقاتی نيز كه هنگام عوض كردن كهنهی نوزاد برای جك میافتد، میخواهند تأكيدی بر دنيای واقعیای بگذارند كه جك بايد آنها را بپذيرد. او كت و شلواری میپوشد كه از وی شخصی جديد میسازد. قيمتاش خيلی بالاست، اما او احساس میكند در آن انسانی ديگر است. كيت میگويد كه خيلی به او میآيد و بسيار گران است. جك اعتراض میكند: "چهطور میتونی منو وادار كنی كه رؤياهامو واگذار كنم؟" همسرش به او اذعان می كند: "شايد تو آن آدم سابق نباشی، شخصی كه من با او ازدواج كردم! كسی كه با يه كت و شلوار احساس نمیكرد كه شخصی متفاوت شده." البته اين نوع گله را معمولا خانمها میكنند. روح اين گلايه زنانه است، زيرا مردان برای برآورده شدن آرزوهايشان منتظر همسرشان نمیايستند و زناناند كه به تناوب چنين اعتراضاتی را نسبت به شوهرانشان دارند. نامعادلهی آن ضدمنطق اين است: من خوشبخت نيستم، پس همهاش تقصير توست. نامنطق آن اين است كه همواره در روابط زناشويی، يك علامت محقتر به سوی خود میكشد. البته اول منطقاش را پی نمیريزد، اول علامت بزرگتر (<) را به سوی خود میكشد، بعد به دنبال منطق نامعادلهای برای توجيهاش میگردد! مردان در طول تاريخ دچار اين سوء تفاهم شدهاند كه خداوند «زنان» را برای آنها آفريده است و زنان دچار اين سوء برداشت گشتهاند كه خداوند «تمام جهان» را برای آنان خلق كرده است! باور نخست در كتب مقدس انعكاس يافته، چون مردان آن را نوشتهاند، اما باور دوم در كتب مقدس نيامده، بلكه در زندهگی هر روزهی زناشويی (به خصوص بانوان جوان) انعكاس پيدا میكند، كه زنان سهم بزرگی در به وجود آوردن آن داشته و دارند. جك خلاصه تصميم میگيرد از اين سردرگمی خارج شود. او میفهمد كه بايد از اول و آن پايين شروع كند. در ابتدا كارها را خراب میكند، اما كمكم ياد میگيرد. همسر جك، روز تولدش برای او آن كت و شلوار گران قيمت را میخرد تا نشان دهد كه حتا نسبت به كوچكترين رؤياهای جك نيز بیتفاوت نيست. جك با رجوع به شركتی كه در احتمالی ديگر از زندهگیاش در آن كار میكرده، میكوشد راه ترقیاش را باز پيدا كند و با ارائهی قابليتها و انگيزههايش به مديران شركت، نظر آنان را جلب كرده و امكان زندهگی در يك منزل اشرافی را میيابد. سپس كيت را به آنجا میآورد تا نظر وی را در يابد، اما همسرش وقتی میفهمد كه تصميم جك اين است كه در آنجا زندهگی كنند، اول از همه از كارش سخن میگويد. او نگران كار «خود» در صورت جابهجايی به آنجاست. بزرگترين نقطهی ضعف اين سكانس در آن است كه اين آقايان هستند كه به كارشان بيش از مردان اهميت میدهند و خانمها بيش از مردان به وضعيت منزلشان. بیتوجهی كيت و علاقهی وافر جك به منزل باشكوهی كه او در صورت كار در شركتی معتبر به دست میآورد، يكی ديگر از اشتباهات فاحش در برداشتی واقعبينانه از زندهگی زناشويیست، اما بزرگترين نقص «مرد خانواده» آن است كه كوتاه آمدن زن و شوهر را در موارد اختلاف نشان میدهد. كنار كشيدن كيت در لحظهی پايانی نيز دقيقا نقطهی مقابل واقعيت است. در روابط خانوادهگی اين مرداناند كه در نهايت كوتاه میآيند. «مرد خانواده» آنها را معكوس میسازد (البته اين بخش ناخواسته معكوسسازی زنان در محق پنداشتن هموارهی خويش نسبت به شوهرانشان را بازآفرينی میكند. شايد چنين معكوسسازیهايی كه در پارهيی از موارد تعمدی نيز به نظر میرسد، از نظر تبليغاتی تأثير مثبتی برای پيامی كه توليدكنندهگان فيلم مدنظر قرار دادهاند، داشته باشند!) جك يواش يواش به مرد خانواده بدل میشود و هويتاش را كسب كرده از آن لذت میبرد. يك روز صبح همسرش بيدار شده میبيند كه او در رختخواب نيست و در حياط با دخترشان برفبازی میكند. دخترش به جك، اكنون ديگر پدرش، میگويد: "تو برگشتی!" چرا كه اينك رفتار او پدرانه است و او به خوبی آن را حس میكند. جك شير نوزاد را آماده میكند، همچون مردان تازه متأهلشده همسرش را به ضيافت شام آنچنانی دعوت كرده با او میرقصد. جك حتا موسيقی ناموزونی را كه دخترش با ويولون میزند، با اشتياق گوش داده حظ میبرد. او ديگر اينك از نفس هويتاش در خانواده نه تنها احساس خجالت نمیكند، بلكه از آن لذت میبرد. آن رؤيای سياه باز پيدايش میشود. جايی كه سياهپوست را در فروشگاه نشان میدهد، او اين بار نقش صندوقدار را بازی میكند تا به ثبوت برساند، خود سياهپوست نيز در جایگاه انسانهای مختلف، حتا آنانی كه با وی درگير بودهاند، قرار گرفته تا بر حسب آنان با وقايع و مشكلات زندهگی روبهرو شود. از اين رو در نقش صندوقدار ياد میگيرد كه جلو مشتری نبايد شلوغ كند، ولی او هنوز بسياری از رفتارهای ناشايستاش را كنار نگذاشته است (دروغ میگويد، كلك میزند و ...). اما جك پيامی ديگر نيز برای سياهپوست دارد، ولی مهمتر از آن، پيامی برای اشخاص صددرصد ناراضی و معترض به همه چيز. او ثابت میكند در شرايطی كه او از آن برخوردار بود (نه جامعه يا شرايطی بدتر از او، چون آن را بايد شخصی ديگر در شرايط ديگر ثابت كند) میتوان از پايين شروع كرد و با كاری صادقانه، با پشتكار، و مهمتر از همه با خواهش دل، موفق بود. جك میخوابد و وقتی بيدار میشود، در احتمالی ديگر از زندهگیاش چشم باز میكند. در زندهگی نيمهكارهی گذشتهاش. او دو باره يك مدير موفق و مجرد است و آن روز همان روز كريسمس رهاشدهی اوست. به تأويلی ديگر، او در فيلم، در نقش جك پدر خانواده ايفای نقش كرده و اكنون بايد بقيهی ماجرای فيلم را در نقش مديری مجرد، مستر كيمبل، تمام كند. اما جك ديگر اين نقش را نمیپسندد، چه در نقشی كه فيلمنامهنويس و كارگردان به او میدهند چه در نقشی كه به عنوان يك انسان برای آيندهی زندهگیاش برمیگزيند. پس او به دنبال همسر و زندهگی گذشتهاش میگردد. پيغامی را كه كيت برایاش گذاشته بود، پيدا كرده به آن نشانی رجوع میكند. كيت در حال اسبابكشی و سفر به پاريس برای اهداف زندهگیاش است. اين بار جك در آخرين دقايق از وی میخواهد بماند و او بر خلاف جك میپذيرد و طرح زندهگی آيندهشان را با هم میريزند. كاری كه مرد خانواده مدعیست، زنان همواره انجام میدهند. جك از رؤياهايش میگويد، اما اين نيز دليلی ديگر بر آن است كه «مرد خانواده» به خوبی به روان مردان دست نيافته است. مردان كاری را كه زندهگی برايشان پيش كشد، انجام داده در بسياری از موارد تصور میكنند تنها ادای وظيفه میكنند، و اين زناناند كه رؤياهايشان را در زندهگی تفسير و تعبير میكنند. اما خودمانايم، دنيای علم از منظر واقعبينانه چه اقبالی آورد كه تاريخ را زنان ننوشتند! وقتی وقايع هر روزهی زندهگی زنان و مردان را كه جلوی ديدهگان ماست تا اين حد معكوس تأويل میكنند، آنگاه تاريخ را نيز بايد به سان قصهيی مینگاشتند.
* دارای گواهی دكترای فلسفه و مطالعات اديان از دانشگاه راچ ويل تگزاس در آمريكا
|
|