|
|
|
|
||||||||||||||
|
البرز و فصل اقاقی چند شعر از خانم فرشيد افشار به انتخاب و با يادداشت فيروزه خرمشاهی
مجموعه شعر «البرز و فصل اقاقی» شامل سرودههايیست برگرفته از طبيعت و ملهم از متن جاذبههای زندهگی و انعکاسی از گذران عمر در خانههای دلانگيز دهههای پيشين در کوچه محلههای قديمی تهران و قرار در دامنهی کوهها، تپهها و دشتها، نشانیاست از دلبستهگیهای دیروز در هزارتوی نشانههای امروز و راهیست روشن به مقصد زلال لاهوت و آرامش. در کتاب اثریست از روزهای دلنشين کودکی، نوجوانی و جوانی که سراينده در معيت خانواده از تب شهر به خنکای باغ در دامنهی البرز پناه میجسته است و در اين همنشينی با عظمت جبال البرز و نيز خانه در فصل رويش اقاقی همواره برایاش خاطرهانگيز است.* «خانم فرشيد افشار» با تحصيل در رشتهی حقوق و اشتغال در اين رشته ولی با رویکرد به غنای ادبيات فارسی و علاقهی وافر به فرهنگ اصيل ايرانی، شعر و نثر را پنجرهيی برای نمايش شکوه، استواری و زيبايی سرزمين، مردم و هنر ايران میداند. از ايشان پيش از اين مجموعه شعر «زايندهرود» نيز توسط همين انتشارات منتشر شده است.
سال سی و دو با تمشکهای آبی گونهام را کبود میکردم و با توتهای سفيد لبهايم مهتابی میشد در چشمام دریچههايی به آسمان باز میشد قصهام را برای کودکان بازخوانی میکردم
آب از زمين سرسبز فوران میزد چشمهيی جوشان از سالهای کودکیام پديدار بود و همسايههای تشنه با کوزه و سبو و خم و دلو به جانب قصر خاکی و سنگی ما برای چشمه میآمدند گاهی تمشکها هم لگدمال میشدند با تمشکهای آبی دستهايم هم به کبودی میگرويد وقتی دعا میکردم دستها همرنگ آسمان بودند -هنگام نماز مغرب – از غروب تا سپيدهدم وقتی که آبادی در خواب بود از چشمه صدای ريزش آب شنيده میشد.
از مهتابی کاخ سنگیمان که يک ساختمان روستايی بود با ستونهايی از سپيدار صدای آواز من شنيده میشد آن شبها اغلب شب مهتاب بود و حبيب در خواب بود مادرم اين آواز را میستود هنوز شب نشده موقع طلوع آفتاب میرسيد انگار چشم بر هم زدنی سرود مهتاب و شب تمام میشد.
و دماوند صبور و دلنشين در بالای دامنه به سپيدی برف میدرخشيد همه را زير نظر داشت با تمشکهای باغ وسيع ما الفتی ديرينه داشت و مثل خورشيدزدهها آنها را سرخ میکرد داستان باغ ما بود و تمشک فراوان دستها کبود و گونهها آبی بود آهو، شکار پدر از ديوار غربی ايوان باغ را خيره مینگريست و انگار گاهی هم میگريست.
بيست و هشت مرداد شد سال سی و دو گويی عشق به اتمام میرسيد گونهها آبی و لبها سفيد شد چشمهای من خيره به جادهی زير باغ که خاکی بود و گذرگاه دوست بود و حالا مسير گرگهايی که زوزهکشان میرفتند نه آبادی را بلد بودند و نه میدانستند فرامه و چاليکا کجاست آنها فقط آژير اضطراب داشتند و قصهی نسل مرا نمیگذاشتند برای کودکان بازخوانی شود.
فواره میگريست در نيمروزی گرم باغچهمان فرياد برآورد غنچه ای لب فرو بست و مثل شب زنجرهها با هم، همصدايی کردند من شنيدم که بوتههای گل تشنهگی را احساس کردند
فواره میگريست، به راستی میگريست و لجنهای ديوارهی حوض آماس کرده بود حبابها از هم میگسست بيد مجنون، گيسويش را در آب سبز و ژرف کر میداد در حالی که سماور در ايوان ديرين روی فرش هريس میجوشيد و فنجان چای ولرم بود رخوت روز گرم در حياط میپاشيد.
بره پوست هندوانه را با آهنگی سنتی میجويد از حياط همسايه آوای بغمههای دو کبوتر به گوش میرسيد که در قفس بودند من میدانستم که در قفس هستند. بازنشستهگی، در قيافه پدر جان میگرفت مادر نامه مینوشت و عمه بانو قرآن میخواند.
شب آدينه بود ارواح روی آجرهای نمور و سبزهها میلوليدند فرشتهها بال بال میزدند از باغچه فرياد برآمد غنچهيی دلاش شکست چمن ناليد و گل سرخ به تحير بنشست.
راه میخواستم که در من شکوفا شوی بلاتشبيه چونان که مسيح در مريم ای مرد کوچک من!
خواب آبی انديشه را و خاطرهی چشم شيوای ترا نه اينک آرزو کردهام که ديریست.
وقتی آسمان با کلام ستاره سخن میگفت و زمين با بوتههای تشنه ترا ياد کردم و از تصور زادروزت چون شکوفهيی شکفتم.
من راه آبی کهکشان را برای سفر برگزيدهام و ترا بر زورق طلايی يادم به امواج آسمان میکشانم اينک که دورانی از ميلادت میگذرد در من شکوفايی ديگری داری باورم شده است که زمينی هستی و به دریچهها و پنجرهها تعلق داری من دریچه سبز خيال را برای تو به باغ انديشه گشادهام تا تو چون پدر به ديدههای منتظر بينديشی و به آزادیشان.
آه نکند ... من راه سختی را برای بالندهگی تو برگزيده باشم.
کاروان سريع در اين ديار حادثه میبارد از ابر و باد و مه و خورشيد و تو در کار فلک میمانی سرنوشت را که کورکورانه در سرت میريزد با خط ميخی و ريحانی، نسخ و نستعليق و دلشکسته میخوانی زاينده رود با آنهمه زايندهگی و رشتههای روان مادی به خشکی میگرايد و لتيان، کويری و برهوت میشود.
از کوه بگذر که دامنهاش مهيب است در دشت منشين که وسعتی غريب دارد در کرانه پا مگذار که حق موهوم اختاپوسها بر دست و پايت چنبر میزند در اين ديار حادثه میبارد از ابر و مه و خورشيد و باد اينجاست که از آهی سپيد بر میآورم فرياد من گرچه از بالا و از فرازم اما خاکسترنشين آن کاروان سريعام که از بيابان بیواحه گذر کرد وای با اينهمه غبار و شن و گرد و رمل و دود چه سازم.
* کتاب حاضر توسط انتشارات مديسه به چاپ رسيده است و برای تهيهاش میتوانيد با شماره تلفن 66494555-021 تماس بگيريد يا به نشانی انتشارات واقع در تهران، خيابان انقلاب، خيابان فخر رازی، خيابان شهيد وحيد نظری، شمارهی 192 ، طبقهی چهار، واحد هشت مراجعه كنيد.
|
|