سال ششم

پنج اسفند 1386

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

فيروزه خرم‌شاهی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

f.khoram

[@] gmail [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1386

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

البرز و فصل اقاقی

چند شعر از خانم فرشيد افشار

به انتخاب و با يادداشت فيروزه خرم‌شاهی

 

مجموعه شعر «البرز و فصل اقاقی» شامل سروده‌هايی‌ست برگرفته از طبيعت و ملهم از متن جاذبه‌های زنده‌گی و انعکاسی از گذران عمر در خانه‌های دل‌انگيز دهه‌های پيشين در کوچه محله‌های قديمی تهران و قرار در دامنه‌ی کوه‌ها، تپه‌ها و دشت‌ها، نشانی‌است از دل‌بسته‌گی‌های دی‌روز در هزارتوی نشانه‌های ام‌روز و راهی‌ست روشن به مقصد زلال لاهوت و آرامش.

در کتاب اثری‌ست از روزهای دل‌نشين کودکی، نوجوانی و جوانی که سراينده در معيت خانواده از تب شهر به خنکای باغ در دامنه‌ی البرز پناه می‌جسته است و در اين هم‌نشينی با عظمت جبال البرز و نيز خانه در فصل رويش اقاقی همواره برای‌اش خاطره‌انگيز است.*

«خانم فرشيد افشار» با تحصيل در رشته‌ی حقوق و اشتغال در اين رشته ولی با روی‌کرد به غنای ادبيات فارسی و علاقه‌ی وافر به فرهنگ اصيل ايرانی، شعر و نثر را پنجره‌يی برای نمايش شکوه، استواری و زيبايی سرزمين، مردم و هنر ايران می‌داند.‏

از ايشان پيش از اين مجموعه شعر «زاينده‌رود» نيز توسط همين انتشارات منتشر شده است.‏

 

سال سی و دو

با تمشک‌های آبی

گونه‌ام را کبود می‌کردم

و با توت‌های سفيد

لب‌هايم مه‌تابی می‌شد

در چشم‌ام دری‌چه‌هايی به آسمان

باز می‌شد

قصه‌ام را برای کودکان

بازخوانی می‌کردم

 

آب از زمين سرسبز

فوران می‌زد

چشمه‌يی جوشان‏

از سال‌های کودکی‌ام

پديدار بود

و هم‌سايه‌های تشنه

با کوزه و سبو و خم و دلو

به جانب قصر خاکی و سنگی ما

برای چشمه می‌آمدند

گاهی تمشک‌ها هم لگدمال می‌شدند

با تمشک‌های آبی

دست‌هايم هم به کبودی می‌گرويد

وقتی دعا می‌کردم

دست‌ها هم‌رنگ آسمان بودند

-هنگام نماز مغرب –

از غروب تا سپيده‌دم

وقتی که آبادی در خواب بود

از چشمه صدای ريزش آب

شنيده می‌شد.‏

 

از مه‌تابی کاخ سنگی‌مان

که يک ساختمان روستايی بود

با ستون‌هايی از سپيدار

صدای آواز من شنيده می‌شد

آن شب‌ها اغلب شب مه‌تاب بود

و حبيب در خواب بود

مادرم اين آواز را می‌ستود

هنوز شب نشده

موقع طلوع آف‌تاب می‌رسيد

انگار چشم بر هم زدنی

سرود مه‌تاب و شب

تمام می‌شد.‏

 

و دماوند صبور و دل‌نشين

در بالای دامنه

به سپيدی برف می‌درخشيد

همه را زير نظر داشت

با تمشک‌های باغ وسيع ما

الفتی ديرينه داشت

و مثل خورشيدزده‌ها

آن‌ها را سرخ می‌کرد

داستان باغ ما بود و

تمشک فراوان

دست‌ها کبود و گونه‌ها آبی بود

آهو، شکار پدر

از ديوار غربی ايوان

باغ را خيره می‌نگريست

و انگار گاهی هم می‌گريست.‏

 

بيست و هشت مرداد شد

سال سی و دو

گويی عشق به اتمام می‌رسيد

گونه‌ها آبی

و لب‌ها سفيد شد

چشم‌های من خيره

به جاده‌ی زير باغ

که خاکی بود

و گذرگاه دوست بود

‏و حالا مسير گرگ‌هايی که زوزه‌کشان می‌رفتند‏

نه آبادی را بلد بودند

و نه می‌دانستند

فرامه و چاليکا کجاست

آن‌ها فقط آژير اضطراب داشتند

و قصه‌ی نسل مرا

نمی‌گذاشتند برای کودکان

بازخوانی شود.‏

 

فواره می‌گريست

در نيم‌روزی گرم

باغ‌چه‌مان فرياد برآورد

غنچه ای لب فرو بست

و مثل شب

زنجره‌ها با هم، هم‌صدايی کردند

من شنيدم که بوته‌های گل

تشنه‌گی را احساس کردند

 

فواره می‌گريست، به راستی می‌گريست

و لجن‌های ديواره‌ی حوض

آماس کرده بود

حباب‌ها از هم می‌گسست

بيد مجنون، گيسويش را

در آب سبز و ژرف کر می‌داد

در حالی که سماور در ايوان ديرين

روی فرش هريس می‌جوشيد‏

و فنجان چای ولرم بود

رخوت روز گرم

در حياط می‌پاشيد.‏

 

بره پوست هندوانه را

با آهنگی سنتی می‌جويد

از حياط هم‌سايه

آوای بغمه‌های دو کبوتر به گوش می‌رسيد

که در قفس بودند

من می‌دانستم که در قفس هستند.‏

بازنشسته‌گی، در قيافه پدر

جان می‌گرفت

مادر نامه می‌نوشت

و عمه بانو قرآن می‌خواند.‏

 

شب آدينه بود

ارواح روی آجرهای نمور و سبزه‌ها می‌لوليدند

فرشته‌ها بال بال می‌زدند

از باغ‌چه فرياد برآمد

غنچه‌يی دل‌اش شکست

چمن ناليد

و گل سرخ به تحير بنشست.‏

 

راه‏

می‌خواستم که در من شکوفا شوی

بلاتشبيه چونان که مسيح در مريم

ای مرد کوچک من!

 

خواب آبی انديشه را

و خاطره‌ی چشم شيوای ترا

نه اينک آرزو کرده‌ام که ديری‌ست.‏

 

وقتی آسمان با کلام ستاره سخن می‌گفت

و زمين با بوته‌های تشنه

ترا ياد کردم

و از تصور زادروزت

چون شکوفه‌يی شکفتم.‏

 

من راه آبی کهکشان را

برای سفر برگزيده‌ام

و ترا بر زورق طلايی يادم

به امواج آسمان می‌کشانم

اينک که دورانی از ميلادت می‌گذرد

در من شکوفايی ديگری داری

باورم شده است که زمينی هستی

و به دری‌چه‌ها و پنجره‌ها تعلق داری

من دری‌چه سبز خيال را

برای تو به باغ انديشه گشاده‌ام

تا تو چون پدر

به ديده‌های منتظر بينديشی

و به آزادی‌شان.‏

 

آه نکند ...‏

من راه سختی را برای بالنده‌گی تو

برگزيده باشم.‏

 

کاروان سريع‏

در اين ديار

حادثه می‌بارد

از ابر و باد و مه و خورشيد

و تو در کار فلک می‌مانی

سرنوشت را

که کورکورانه در سرت می‌ريزد

با خط ميخی و ريحانی، نسخ و نستعليق

و دل‌شکسته می‌خوانی

زاينده رود با آنهمه زاينده‌گی

و رشته‌های روان مادی

به خشکی می‌گرايد

و لتيان، کويری و برهوت می‌شود.‏

 

از کوه بگذر

که دامنه‌اش مهيب است

در دشت منشين

که وسعتی غريب دارد

در کرانه پا مگذار

که حق موهوم اختاپوس‌ها

بر دست و پايت چنبر می‌زند

در اين ديار حادثه می‌بارد

از ابر و مه و خورشيد و باد

اين‌جاست که از آهی سپيد

بر می‌آورم فرياد

من گرچه از بالا و از فرازم

اما خاکسترنشين آن کاروان سريع‌ام

که از بيابان بی‌واحه گذر کرد

وای

با اين‌همه غبار و شن و گرد و رمل و دود

چه سازم.‏

 

* کتاب حاضر توسط انتشارات مديسه به چاپ رسيده است و برای تهيه‌اش می‌توانيد با شماره تلفن 66494555-021 تماس بگيريد يا به نشانی انتشارات واقع در تهران، خيابان انقلاب، خيابان فخر رازی، خيابان شهيد وحيد نظری، شماره‌ی 192 ، طبقه‌ی چهار، واحد هشت مراجعه كنيد.

 

Ç