سال ششم

پنج اسفند 1386

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

وحيد آقاجانی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

vahidagajani

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1386

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

آدامس بی‌كربنات

وحيد آقاجانی

 

بالای صفحه‌ی مانيتور با حروف bold تايپ كردم: آدامس بی‌كربنات، و رفتم سر سطر بعدی تا اين‌بار داستان را بدون آن كه ايده‌ی اوليه و طرح خاصی در ذهن‌ام باشد بنويسم. صرفا بر مبنای اسمی كه دفعتا انتخاب كردم. اين اسم وقتی داشتم آدامس بی‌كربنات می‌جويدم به ذهن‌ام خطور كرد.

چند دقيقه‌يی پنجه‌هايم روی كی‌بورد بی‌حركت ماند و همين‌طور كه خيره بودم به صفحه‌ی سفيد روبه‌رويم و آدامس می‌جويدم، چند طرح داستانی در ذهن‌ام شكل گرفت: شرح حالات ويژه‌يی كه حين جويدن آدامس بی‌كربنات برای من يا ديگران رخ داد و يا ممكن است رخ بدهد.

بی‌كربنات مرا همين‌طوری بی‌دليل به ياد پتاسيم می‌اندازد، مثل همين انتخاب بی‌دليل اسم برای داستان‌ام. حالا می‌خواهد اين دو ماده به هم شباهت داشته باشند يا نه، مهم نيست. البته شايد هم علت علمی داشته باشد. مثلا از آن‌جايی كه آدامس بی‌كربنات در گشايش احتقان دست‌گاه تنفسی نقش تأثيرگذاری را بازی می‌كند به نوعی با آزادسازيی كه پتاسيم به عنوان عنصری، به قول علما، زودگداز موجب می‌شود شباهت‌هايی دارد. علی‌الخصوص كه بتوان جدای از كاركرد شيميايی آن، كاركردهای اجتماعی-ادبی هم برای آن متصور بود، مثلا اين عنصر می‌تواند در جهت تقويت و غنای الهام ادبی و يا روش‌شناسی علمی در تحليل محتوای بعضی از آثار انتقادی، ياری‌بخش مؤلف باشد. وقتی بی‌كربنات با اين شدت پايين گشايش‌گری الهام‌بخش خلق يك داستان كوتاه است، قاعدتا پتاسيم با آن قدرت بالا می‌تواند در توليد صدها صفحه محتوا با موضوعات از قبل تعيين‌شده نقش به‌سزايی ايفا كند.

نويسنده‌يی را فرض بفرماييد كه دچار ركود نويسنده‌گی شده است. اين آقا يا خانم نويسنده (استثنائا در اين‌جا آقا) هيچ انگيزه‌يی هم ندارد كه برای توليد يك اثر دست به قلم ببرد يا مثل بچه آدم بنشيند پشت ميز كامپيوترش. در اين صورت برای كمك به اين نويسنده بی‌انگيزه يا نااميد كسی بايد پيدا بشود، وقت بگذارد، و با توجه به حجم تعيين‌شده برای آن اثر در تهيه‌ی مقدار پتاسيم يا بی‌كربنات مورد نياز هزينه كند تا فرهنگ و ادبيات در مسير واقعی خودش قرار گيرد و طيف وسيعی از مخاطبان از اثر توليدشده بهره ببرند. اين شخص ايثارگر كه از خود مايه گذاشته است چنان‌چه يك يا دو بار اين حركت فرهنگی را به منصه‌ی ظهور برساند، آن‌قدر داوطلب پيدا خواهد شد كه ديگر هيچ نويسنده‌ی بی‌انگيزه‌يی بی‌يار و ياور نخواهد ماند.

اين نويسنده بی‌انگيزه، بدون آن كه سيگار بكشد (چون بر خلاف معمول نويسنده‌گان، اين آقا سيگاری نيست)، ساعت‌ها می‌نشيند روبه‌روی صفحه‌ی حالا نيمه‌سفيدشده مانيتور و هی آدامس بی‌كربنات می‌جود، بل‌كه فرجی شود و سطری بيايد دنباله‌ی سطرهای قبلی و به تصور مرددش داستان‌اش شكل بگيرد. نويسنده نفس عميقی می‌كشد و هوای خنك‌شده‌ی ناشی از فعل و انفعالات شيميايی بی‌كربنات را تا عمق ريه‌هايش فرو می‌دهد و همين پارگراف را كه الآن داريد می‌خوانيد تايپ می‌كند. دل‌اش خوش می‌شود كه چند سطری جلوتر رفته است.

نويسنده كه احساس می‌كند يك طرح داستانی دارد شكل می‌گيرد، از سر لج‌بازی تصميم می‌گيرد جلو شكل‌گيری آن طرح را بگيرد. پس صفحه‌ی داستان‌اش را پايين می‌كشد و می‌رود سراغ اينترنت تا در باره‌ی موضوع بی‌ربطی جست‌وجو كند. صفحه‌ی يك پای‌گاه خبری را باز می‌كند. تصاوير و نوشته‌ها از بالای صفحه رديف به رديف با جان كندن می‌آيد پايين تا صفحه را كاملا پر كند. باز شدن صفحه كه طول می‌كشد، نويسنده ياد پتاسيم می‌افتد كه چه‌قدر نقش مهمی در سرعت بخشيدن به توليد محتوا ايفا می‌كند، ياد دل‌سوزی‌های ايثارگرانی كه تلاش می‌كنند تا فرهنگ مسير خودش را پيدا كند هم می‌افتد و شرمنده می‌شود. طبيعی‌ست كه با يادآوری اين نكته و شرمنده‌گی بعد از آن، تحمل‌اش بالا برود.

نويسنده‌ی بی‌انگيزه بدون آن‌كه سيگار بكشد و يا چيزی بنويسد، می‌تواند ساعت‌ها با حس كردن اثرات بی‌كربنات روی دست‌گاه تنفسی‌اش و يا با فكر كردن به پتاسيم بنشيند روبه‌روی مانيتور كامپيوترش و تحمل‌اش را ببرد بالا و سطر به سطر صفحات را سياه كند، بی‌آن‌كه چيزی بنويسد.

البته الآن كه نويسنده‌ی بی‌انگيزه هنوز بيدار است و هم‌چنان وق زده است به صفحه‌ی مانيتور، ساعت به سه صبح نزديك شده است. او هنوز فكر می‌كند كه حتما راهی برای به سرانجام رساندن اين داستان پيدا می‌كند. با اين حال حواس‌اش هم هست كه چند ساعتی را تا طلوع آفتاب به‌ناچار بايد بخوابد، چون هم صبح به‌موقع بايد بيدار شود و هم برای سر كارش قدری انرژی ذخيره كند تا هی مورد ملاطفت و احوال‌پرسی غيابی هم‌كاران قرار نگيرد. نويسنده دوست دارد مخاطب‌اش اين نكته را حتما بداند كه در محل كار او عناصر ديگری در سرعت بخشيدن به كارهای روزانه دخيل است و ديگر نيازی به پتاسيم و بی‌كربنات نيست. مخاطب محترم يك نكته‌ی ديگر را هم بايد بداند كه نويسنده بعد از پايان ساعت كار، يك قرار مهم با يك خانم موقر و نسبتا زيبا دارد كه البته يك چادر مشكی (به اعتقاد اين خانم) اين زيبايی را برای نويسنده محفوظ و اختصاصی نگه داشته است. بالاخره بعد از مدت‌ها ملاقات در پارك و كافه‌تريا و سينما و خيابان، برای اولين بار قرار است كه اين خانم بيايد منزل آقای نويسنده.

نويسنده همين طور كه به سطرهای در حال پيش‌روی و انگشتان در حال تايپ‌اش نگاه می‌كند، يادش می‌افتد كه صبح موقع دوش گرفتن، موهای زايد بدنش را از بين ببرد. بعد برای اين كه هم صبح بتواند زودتر بيدار شود تا برای بر طرف كردن موهای زايد وقت داشته باشد هم جلو پيش‌روی طرح داستان را بگيرد تا ببيند بعد از ظهر چه اتفاقی می‌افتد، نوشتن را تعطيل می‌كند و می‌گيرد می‌خوابد.

 

وقت‌كشی در اداره كه تعطيل می‌شود، نويسنده با احساسی شبيه آزادی از زندان، يك آدامس بی‌كربنات می‌اندازد توی دهان‌اش و می‌رود سر قرار. نويسنده معتقد است كه اين همه وقت‌كشی ارزش‌اش را دارد. حتا تأكيد می‌كند كه برای رسيدن به اين لحظه بيش‌تر از اين هم می‌تواند تحمل كند.

از دور می‌بيند كه طبق معمول خانم موقر با چشمان درشت و درخشان‌اش سر ساعت روی نيم‌كت پارك نشسته و منتظرش است. با ديدن او لب‌خند معصومانه‌يی می‌زند و از جايش برمی‌خيزد كه به سمت‌اش برود. نويسنده برای هزارمين بار دست‌اش را به سمت‌اش دراز می‌كند، ولی خانم ترجيح می‌دهد در خيابان به آقای نويسنده دست ندهد، حتا سعی می‌كند با رعايت كمی فاصله از او، هم‌راهی‌اش كند. نويسنده گرچه كمی به او برمی‌خورد، اما به روی خودش نمی‌آورد. هميشه در رفتار اين خانم موارد متعددی وجود دارد كه به او بربخورد، اما چون مبادی آداب است، هيچ وقت در چنين مواقعی دل‌خوری‌اش را آشكار نمی‌كند. خانم هم تا حالا ترجيح داده همين وضعيت حفظ شود، اما بايد منتظر بمانيم برسند منزل تا ببينيم در آن‌جا چه چيزی را ترجيح می‌دهد.

برای اين‌كه سكوت آزاردهنده‌ی بين‌شان بشكند و سر صحبت باز شود، نويسنده برای هزارمين بار به سياق عادت دست در جيب‌اش می‌كند تا يك آدامس به خانم پيش‌نهاد دهد. خانم هم مثل هميشه پيش‌نهادش را رد می‌كند، ولی سر صحبت به هر ترتيب باز می‌شود. همين‌طور كه به روبه‌روی‌شان خيره می‌شوند و راه می‌روند، با هم شروع می‌كنند به اختلاط كردن و از هر دری حرف زدن.

در اين لحظه با توجه به رفتار نسبتا رسمی خانم و هيجان نويسنده از قرار اولين حضور خانم در منزل او، حرف‌های خيلی مهمی بين‌شان رد و بدل نمی‌شود. بنا بر اين چون گفت‌وگوی‌شان هيچ كمكی به پيش‌رفت داستان نمی‌كند، پيش‌نهاد می‌كنم از اين مرحله بگذريم و برويم منزل آقای نويسنده. يا اگر خيلی كنج‌كاويد چه‌طور است به بخشی از گفت‌وگوی دونفره‌شان توجه كنيم تا هم اين‌كه خيال نكنيد كه پشت پرده حتما خبری هست هم اين‌كه اين‌طوری مطابق خواست آقای نويسنده جلو شكل‌گيری طرح داستانی را هم می‌گيريم.

-          خوبی؟

-          مرسی!

-          ام‌روز چه‌قدر جذاب شدی!

-          ممنون!

-          چه خبر؟

-          چه خبر می‌خوای؟

-          حالا، هر چی.

-          مثلا؟

-          مثلا؟ مثلا، از سر كارت چه خبر؟

-          هيچی! ام‌روز يه پرونده‌ی جديد به‌ام دادن دو باره.

-          جدا؟ طرف تو چه حوزه‌يی می‌نويسه؟

-          حالا چه اهميتی داره؟

-          همين‌طوری پرسيدم. بی‌خيال. می‌خوای بريم خونه؟

-          آره، بريم. من يه كم راحت نيستم اين‌جوری.

می‌بينيد كه. گفت‌وگوی مزخرفی نبود؟ فقط اين‌طوری دل نويسنده خوش شده كه چند سطر به طول داستان‌اش اضافه شده. تازه ديرتر هم به منزل‌اش می‌رسيم.

 

اندام خانم موقر كه از حجاب چادر (البته با رعايت آداب و تعارفات ميهمان - ميزبانی) آزاد می‌شود، در ذهن نويسنده يك آن اين شعر نيما «دلی از ما ولی خراب ببُرد» عبور می‌كند و هيجان همه‌ی وجودش را می‌گيرد. مخاطب محترم شايد فكر كند كه منظور شاعر از اين شعر اين نبوده است. ولی هرچه بوده در آن لحظه اين قطعه از شعر به ذهن نويسنده‌ی ما خطور می‌كند.

خانم موقر با تعارف آقای نويسنده با حالتی كه سعی می‌كند خرامان نباشد می‌رود در منتها‌ اليه كاناپه‌ی سه‌نفره خودش را می‌چسباند به دسته‌ی سمت راست و كيف دستی‌اش را كه می‌گذارد كنار كاناپه، می‌نشيند و با ظرافت خاصی كه هيجان‌اش را پنهان می‌كند شروع می‌كند با دامن مانتوی خودش بازی كردن. نويسنده زيرچشمی موقعيت‌اش را برانداز می‌كند و احساس می‌كند خانم در به‌ترين موقعيت و حالت ممكن قرار گرفته و بدون آن كه در چهره‌اش نمايان باشد، در دل شيطنت می‌كند.

نويسنده به خانم پيشنهاد می‌دهد كه اگر سخت‌اش است می‌تواند مانتو و مقنعه‌اش را در بياورد و اين‌قدر معذب نباشد. خانم هم كه انگار منتظر چنين پيش‌نهادی بوده می‌پذيرد. خانم موقر بلند می‌شود و با اجازه‌ی نويسنده به سمت رخت‌آويز دم در ورودی آپارتمان می‌رود. از حجاب مانتو و مقنعه‌اش كه خارج می‌شود، نويسنده به‌طور كل نيما را فراموش می‌كند. سكون نويسنده كه طول می‌كشد، خانم با لب‌خندی گذرا زيرچشمی نگاهی به او می‌اندازد و همين‌طور كه برمی‌گردد تا جای قبلی‌اش بنشيند، موهايش را مرتب می‌كند. از اين‌كه توانسته هيپنوتيزم‌اش كند خوش‌اش می‌آيد، اما به روی خودش نمی‌آورد. اين‌بار كه سر جايش قرار می‌گيرد، شروع می‌كند با لبه‌ی پايينی پيراهن‌اش بازی كردن.

نويسنده از هيپنوتيزم كه در می‌آيد، برای پذيرايی به جنب و جوش می‌افتد. بعد بی‌دليل به ياد آدامس بی‌كربنات توی دهان‌اش می‌افتد كه مدتی‌ست فراموش كرده بجودش. برای اين‌كه فضای موجود را عوض كند، اين را به خانم می‌گويد و خانم هم در جواب به او می‌گويد كه لابد به چيزی قوی‌تر از آدامس بی‌كربنات نياز دارد. نويسنده با اين‌كه خيلی متوجه منظورش نمی‌شود، اما برمی‌گردد و به موهای سياه و بلندش كه روی پيراهن چسبيده به تن‌اش آب‌شار شده نگاهی می‌كند و حدس‌هايی می‌زند كه دو باره جويدن آدامس را فراموش می‌كند.

نويسنده ميوه و شيرينی و شربت را از توی يخ‌چال بيرون می‌آورد و می‌گذارد روی ميز وسط و بشقاب‌ها و چاقوها و ليوان‌ها را می‌چيند. بعد كمی مكث می‌كند و انگار كه دارد به چيزی فكر می‌كند، حين مرتب كردن لباس‌اش، به آرامی می‌نشيند كنار خانم و به او ميوه و شيرينی تعارف می‌كند و ليوان‌ها را از شربت پر می‌كند. خانم به يك لب‌خند تشكر‌آميز بسنده می‌كند و چيزی نمی‌گويد. در اين لحظه هم يك گفت‌وگوی دونفره‌ی نسبتا طولانی رخ می‌دهد كه برای جلوگيری از هرگونه سوء تفاهم، عينا نقل می‌شود.

-          چه خونه‌ی آروم و راحتی داريد!

-          لطف داريد!

-          خوش به حال‌تون!

-          چه‌طور؟

-          خوب، حتما توش احساس راحتی می‌كنيد.

-          نه بابا، اين‌طور هم كه فكر می‌كنيد نيست.

-          چرا؟

-          البته الآن ديگه با وجود شما بايد احساس راحتی كنم.

-          شوخی می‌كنيد؟

-          نه، جدی می‌گم. مخصوصا الآن كه كنارتون نشستم.

-          من هم همين‌طور.

-          پس چرا اين همه وقت كه می‌گفتم بيا خونه، قبول نمی‌كردی؟

-          می‌ديدی كه چه پرونده‌های سنگينی دست‌ام بود.

-          الآن هم كه يه پرونده‌ی جديد دست‌ات گرفتی.

-          درسته، ولی اين يكی ديگه به سنگينی قبلی‌ها نيست.

-          چه‌طور؟

-          می‌خوام ازت كمك بگيرم.

-          راست می‌گی؟

-          آره، خوب!

-          چه جالب!

-          مخصوصا كه دست به قلم‌ات هم بدك نيست.

-          بابا، داری شرمنده‌م می‌كنی‌ها!

-          حالا كجاشو ديدی؟

-          يعنی می‌خوای بيش‌تر از اينا شرمنده‌م كنی؟

-          نظر تو چيه؟

-          كاملا موافق‌ام.

-          خوب، پس، از كجا شروع كنيم؟

-          تو بگو.

-          از همين جا كه نشستيم، چه‌طوره؟

-          ای ول.

-          خوب؟

-          خوب به جمال‌ات.

-          خوب، يه چيزی بگو، پسر.

-          باشه. بگو ببينم دختر، تو كيف‌ات چی داری؟

-          تو كيف‌امو چی كار داری، ناقلا؟

-          می‌گم شايد يه چيزايی توش باشه كه برای شروع كار لازم بشه.

-          شروع چه كاری، بدجنس؟

-          يعنی تو نمی‌دونی؟

-          چی رو بايد بدونم؟

-          خودتو نزن به اون راه، بگو ديگه.

-          خوب، يه ملزوماتی هم‌رام آوردم.

-          حالا اين ملزومات چی هست؟

-          خيلی دل‌ات می‌خواد بدونی؟

گفت‌وگو به اين‌جا كه می‌رسد، هر دو احساس می‌كنند كه ادامه‌ی اين گفت‌وگو وقت‌كشی‌ست و هر عقل سليمی می‌داند كه در اين‌جا وقت‌كشی كاری واقعا بی‌معنا و زيان‌آور است. بعد از كمی سكوت و نگاه به هم‌ديگر، (طبق روال عرف كه معمولا در اين‌گونه مواقع آقايان پيش‌قدم می‌شوند) آقای نويسنده به خانم موقر نزديك می‌شود و آرام آرام شروع می‌كند به نوازش كردن موهايش. خانم موقر چشم‌هايش را می‌بندد و خودش را به آرامی می‌چسباند به آقای نويسنده كه حالا دارد با دكمه‌های قسمت مورد نياز پيرهن خانم ور می‌رود. صدای دم و بازدم خانم در می‌آيد. دست‌اش را روی دست‌اش می‌گذارد و آن را به سينه‌اش می‌فشارد و خيره می‌شود در چشمان‌اش. نويسنده صورت‌اش را به صورت خانم نزديك می‌كند تا ببوسدش، ولی خانم سرش را به عقب می‌برد و لب‌خند به لب و شرم‌زده، با اشاره چشم، كيف دستی‌اش را به او نشان می‌دهد. نويسنده نگاه شيطنت‌آلودی می‌كند و از بالای خانم نيم‌خيز می‌شود سمت راست خانم و انگار كه بخواهد دست‌اش برسد، خود را تقريبا ولو می‌كند روی اندام خانم. كيف را از كنار كاناپه بر می‌دارد، ولی هم‌چنان در آن وضعيت می‌ماند. خانم با كف دست‌اش به نرمی می‌زند به پشت‌اش. نويسنده به حالت قبلی برمی‌گردد و كيف را می‌گذارد روی ران‌های به هم چسبيده‌ی خانم كه حركات او را به دقت زير نظر گرفته و لب‌خند بر لب دارد. نويسنده نگاه‌اش را به نگاه خانم می‌دوزد و بعد سرش را بر می‌گرداند به طرف كيف و زيپ را می‌كشد. در كيف كه باز می‌شود، داخل آن را جست‌وجو می‌كند. بسته‌ی لوازم آرايش و دست‌مال و دسته كليد و كيف پول را كنار می‌زند و يك بسته كاندوم را در كنار بسته‌های پتاسيم پيدا می‌كند و برش می‌دارد.

 

23 بهمن 1386

 

Ç