سال ششم

بيست‌وشش اسفند 1386

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

محمود كوير

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

mahmoodkavir

[@] hotmail [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

mahmoodkavir.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1386

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

سلامی چو بوی خوش آشنايی

به استقبال بهار

محمود كوير

 

الا يا ايها الساقی ادر کاسا و ناولها

(با ساقی در خرابات، در آمد آمد بهاران)

 

سلام بر حضرت عشق! بر حضرت شيراز! بر نام مبارک و خجسته‌ی او! او! او!

سلام بر تمام رندان و عاشقان و پاکان جهان! سلام بر سبز، زرد، آبی، سرخ؛ بر رنگين کمان انسان!

سلام بر سنگ، بر آب، بر گل! بر باد، بر بوسه، بر تبسم! بر او!

بر پرنده! بر گياه! بر آهو!

بر وی! بر نی! بر می!

می! می! می!

نی! نی! نی!

وی! وی! وی!

بر بهار! بر باران! باران!

دارد باران می‌بارد! باران بهار! بهار! بهار است و عطر بهار نارنج! عطر شيراز! عطر حافظ! عطر بی‌تاب غزل، که کوچ پرنده‌گان را می‌ماند اين غزل.

بادام است و ليمو! سپيد، زرد! نقره‌ی جان، طلای تن! سپيدای عشق است و مهر. سپيدای آواز نور است و شادمانی! زرد زرد قناری و نرگس است اين. پرپر گلوی قناری‌ست.

سبز است اين شيراز. سبز سبزا سبز است.

سرو است، سرو ناز شيراز است. ناز نازان است! و بيدمشک! گل‌بيزان است!

نرگس! نرگس آورده‌ام! جهان! بيا تماشا! نرگس شيراز است! رمز است و راز است! چشم کدام خداست اين! قد کدام قيامت است اين! قد قامت است اين! قيامت است اين، اين که چنين است و چنان است اين.

ديوان خواجه، خداوندگار غزل را که بگشايی، گل‌بانگ عشق است در آغاز! فرياد و هل‌هله و همهمه‌ی عاشقان است از آغاز. بشنو!

الا يا ايها

لا لا لا

الا يا ايها

سه بار!

سه بار تو را فرياد می‌زند. که را فرياد می‌کند؟ ساقی را!

دفتر عاشقان جهان با نام ساقی آغاز می‌شود. شگفتا! و اين ساقی همه جا هست و هيچ جا نيست. اين ساقی همان پير مغان است و همان جان جهان است. اين ساقی آن است. همان است. نهان است. آشکار آشکارتر از جهان است. و شگفتا که دفتر عشق را با نام خجسته‌ی ساقی فرو می‌بندد رند شيراز؛ با ساقی نامه. که نامه‌ی همه‌ی عاشقان جهان است.

باران بهار بر شکوفه و جوانه و جان و جهان آدمی دارد می‌بارد. نسيم بر کوی و کوه، بر درخت و جوی می‌وزد و ارغوان می‌افشاند. ارغوان، ارغوان! زمين و زمان، ارغوان در ارغوان است. سبز بر ارغوان! عشق‌بازی سبزه و ارغوان است اين جهان.

من بروم نيز بهاری کنم!

ارغوان می‌بارد بر من! بر خاک! بر سنگ! بر رود! بر تو! تو! تو!

و سينه‌ی آسمان همه پرواز گنجشک، سار، قمری و مرغان عشق است. چه‌چهه در جهان افکنده‌اند مرغان.

ارغنون! ارغنون آسمان‌اند اين پرنده‌گان. پيام‌بران بهار!

پس بيا تا بخوانيم با حضرت عشق! بخوان به نام بهار! به نام نور! به نام ساقی:

بيا ساقی آن می که حال آورد / کرامت فزايد کمال آورد
به من ده که بس بی‌دل افتاده‌ام / وز اين هر دو بی‌حاصل افتاده‌ام

چه آمد بر رند شيراز که از هر دو بی‌حاصل افتاد؟ از کرامت انسانی و کمال خرد و دانايی؟ خواهيم شنيد از زبان رند رندان اين جهان، اما ...
بيا ساقی آن می که عکس‌اش ز جام / بـه کی‌خسرو و جم فرستد پيام
بده تا بگويم به آواز نی / کـه جمشيد کی بود و کاووس کی

چند صد سال از کی‌خسرو گذشته است؟ بر جم گذشته است؟ بر ما گذشته است؟ پس از چه رو ديگر بار، خواجه‌ی شيراز آنان را می‌خواند؟ در اين آواز نی چه نهاده ست؟
بيا ساقی آن کيميای فتوح / که با گنج قارون دهد عمر نوح
بده تا بـه رويت گشايند باز / در کام‌رانی و عمر دراز
بده ساقی آن می کز او جام جم / زند لاف بينايی اندر عدم
به من ده که گردم به تأييد جام / چو جم آگه از سر عالم تمام

پس بر آن است تا از اسرار و رازهای نهان سخن سر کند، يا دارد با ما سخن می‌گويد؟ دارد هش‌دار می‌دهد. دارد می‌گويد که کاخ ستم به پا نمی‌ماند. دارد از ژرفنای تاريکی، از روزگار زهد ريايی، از دوران قدرت بی‌رحم گزمه‌گان و شحنه‌گان و محتسبان فرياد می‌زند. فرياد می‌زند رو به خورشيد، رو به فردا. آيينه آورده است. جام جم آورده است. تا بنگريم. من و تو! تو! تو! تا تمام شحنه‌گان و محتسبان جهان بنگرند. تا تمام تازيانه و تسمه و ترکه به دستان جهان بنگرند. تا تمام خنجرکشان و قداره‌بندان جهان در اين جام جم بنگرند:
دم از سير اين دير ديرينه زن / صلايی بـه شاهان پيشينه زن
همان منزل است اين جهان خراب / که ديده‌سـت ايوان افراسياب
کجا رای پيران لشکرکش‌اش / کجا شيده آن ترک خنجرکش‌اش
نه تنها شد ايوان و قصرش به باد / کـه کس دخمه نيزش ندارد به ياد
همان مرحله‌ست اين بيابان دور / که گم شد در او لشکر سلم و تور

و بدانند. و بدانيد. بدانيد. آهای ای ... تمام ای ... هی ... هی!

نه تنها ايوان و قصرتان بر باد است که کس دخمه‌يی نيز برای‌تان تدارک نديده است. يادتان رفته؟ فراموش‌کاران سياه‌دل! از ياد برده‌ايد؟ آهای! از ياد برده‌ايد افراسياب را؟ از ياد برده‌ايد شيده‌های خنجرکش تاريخ را چه بر سر آمد؟

همين جاست آن بيابان دور! آهای! همين جاست که دارد دو باره، دو باره ... آسياب به نوبت! خواهد گرديد ... خواهد گرديد ... خواهد گرديد. می‌گردد اين جهان! چونان مرواريدی بر مرمر!

ما در پياله

عکس رخ يار ديده‌ايم

عکس رخ يار ديده‌ايم

ای بی‌خبر!

ای بی‌خبر!

ز لذت شرب مدام ما

مدام ما

مدام ما

حافظ جان‌ام! جان دل‌ام! سخن تازه گردان! بگو! از آن شاه‌زاده‌ی عارفان و عاشقان! از کی‌خسرو! از آن نمونه‌ی شگفت‌آفرين تاريخ! از آن که چون به قدرت بر آمد، جهان را با مهر در ميان مردمان تقسيم کرد، به انبوه جاودانه‌گان تاريخ پيوست و در غبار و مه و برف ناپديد شد. بخوانم برای‌تان! بخوانم داستان کی‌خسرو را!

بده ساقی آن می که عکس‌اش ز جام / بـه کی‌خسرو و جم فرستد پيام
چه خوش گفت جمشيد با تاج و گنج / که يک جو نيرزد سرای سپنج

جم بود که بر جهان فرمان می‌راند. با مهر، با مدارا! با خرد! با دانايی! با دليری! چه کنم که شاه‌نامه را نيز نخوانده‌ام تا بدانم که فرمان‌روا کدام است؟ و چه‌گونه بر جان‌ها و دل‌های مردم فرمان می‌راند.
بيا ساقی آن آتش تاب‌ناک / که زردشت می‌جويدش زير خاک
به من ده که در کيش رندان مست / چه آتش‌پرسـت و چه دنياپرست

بخوان! حافظ جان‌ام بخوان و بگو که در نزد رندان و در پيش انسان، چه زرد و چه سياه، چه کافر و چه دين‌دار، چه آتش‌پرست و چه دنياپرست، چرا نخواندم ديوان‌ات را حافظ جان؟ چرا با تو نبودم؟ چرا در نيافتم که چه می‌گويی!
بيا ساقی آن بکر مستور مـست / که اندر خرابات دارد نشست
به من ده که بدنام خواهم شدن / خراب می و جام خواهم شدن
بيا ساقی آن آب انديشه‌سوز / که گر شير نوشد شود بيشه‌سوز

دست‌ام را می‌گيرد آن جناب عشق. دست‌ام را می‌گيرد و بر می‌خيزاند. بر می‌خيزاندم! برخيز، بيا! می‌خواندم حافظ. ديوان او پر است از فريادهای: بيا! الا! يا! ايها!

بيا تا گل برافشانيم و می در ساغر اندازيم

فلک را سقف بشکافيم و طرحی نو دراندازيم

می‌شنويد؟ بالای چشمه‌ی رکن آباد است. کنار کوه! می‌شنويد صدای سم اسب‌اش را، آواز بلندش را، که به شکوه تمام آب‌های جهان است؟
بده تا روم بر فلک شير گير / به هم بر زنم دام اين گرگ پير
بيا ساقی آن می که حور بهشت / عبير ملائک در آن می سرشت
بده تا بخوری در آتش کنم / مشام خرد تا ابد خوش کنم
بده ساقی آن می که شاهی دهد / به پاکی او دل گواهی دهد
می‌ام ده مـگر گردم از عيب پاک / بر آرم به عشرت سری زين مـغاک
چو شد باغ روحانيان مسکن‌ام / در اين‌جا چرا تخته‌بند تن‌ام
شراب‌ام ده و روی دولت ببين / خراب‌ام کـن و گنج حکمت ببين

سخن از چه سر می‌کند اين رند؟ از خرد! از دانايی! می‌گويد که تخته‌بند تن مشو! می‌گويد که مقام تو بسی بالاتر از اين جهانی‌ست که برای تو ساخته‌اند! می‌گويد برخيز!
من آن‌ام که چون جام گيرم به دست / ببينم در آن آينه هر چه هست
به مستی دم پادشاهی زنم / دم خسروی در گدايی زنم
بـه مستی توان در اسرار سفت / که در بی‌خودی راز نتوان نهفت
که حافظ چو مستانه سازد سرود / ز چرخ‌اش دهد زهره آواز رود

بخوان حافظ جان! بخوان مرا!
مغنی کجايی بـه گل‌بانگ رود / به ياد آور آن خسروانی سرود

بخوان:
که تا وجد را کارسازی کنم / به رقص آيم و خرقه‌بازی کنم
برخيزيم و به رقص آييم! برخيزيم و مستانه ميانه‌ی ميدان شويم. بگشاييم درهای پستوهای ترس خويش را! مگر اين جهان به چه‌ها ارزد؟ مگر مقام انسانی را تا کجا می‌توان فرود آورد؟ مقام انسان مگر فوق اين ثريا نيست؟ هم‌چو حافظ غريب در ره عشق، به مقامی رسيده‌ای که مپرس!

مقام عاشقان است اين‌جا. مقام مهر، مقام مدارا، مقام مردمی، مقام دريادلان است اين‌جا. مرواريد در مرواريد است اين دريا. و تو آن گوهر غلطان! آن مرواريد خوشاب اين درايی! انسان!

ساقيا بر خيز و در ده جام را / خاک بر سر کن غم ايام را

غافلان! دشمن‌خويان! دشنام به دندانان:

ما درس سحر در ره می‌خانه نهاديم / محصول دعا در ره جانانه نهاديم

در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش / اين داغ که ما بر دل ديوانه نهاديم

در اين روزگار ستم و سياهی! چراغ بر افروزيم! چراغ‌دان بياوريد! چراغ جان!
سر فتنه دارد دگر روزگار / من و مستی و فتنه‌ی چشم يار
يکی تيغ داند زدن روز کار / يکی را قلم‌زن کـند روزگار

حالا که جهان چنين بر ما می‌تازد و همه‌ی ارزش‌های انسانی را خوار و خفيف می‌دارد، حالا که خيش در خاک سينه‌های می‌گردانند تا ريشه‌ی مردمی و داد بر کنند و تخم سياهی و ستم و ترس بپاشند، حالا که بر هر ره‌گذر سلاخان و ساطور به‌دستان در کمين ماه و ستاره‌اند، حالا که چراغ‌کشان است. حالا که شبِ شب‌کشان است. حالا که تسمه بر پيشانی شرف و تازيانه بر پيکر نجابت می‌زنند. حالا که آوار بال پروانه و کبوتر است. حالا که نانجيبان، بی‌شرم به سورچرانی بر تن آزادی و آدمی، منقار و چنگ در گوشت و استخوان می‌گردانند ...
مغنی بزن آن نوآيين سرود / بگو با حريفان بـه آواز رود
مرا با عدو عاقبت فرصت است / که از آسمان مژده‌ی نصرت است

آهای رفيق راه من، هم‌درد من! هم‌زنجير من! هم‌بند من! هم‌راه و هم‌زبان و هم‌دل من! هم‌سايه‌ی جان‌ام! هم‌وطن! مژده‌ی پيروزی در جان توست. در چشمان توست. در دستان توست. چشم فردا به ماست. چشم تمام کودکان جهان به ماست. شرمنده اين سياره را به آنان نسپاريم. هم‌رأی من! هم‌راه من! آب! باران! نور! طرب! غزل! بخوانيم زيباترين سمفونی شبنم و سپيده را! بخوان! بزن آن خسروانی سرود. آن، همان! آن! آن! آن!
مغنی نوای طرب ساز کن / به قول و غزل قصه آغاز کن
که بار غم‌ام بر زمين دوخت پای / به ضرب اصول‌ام برآور ز جای
مغنی نوايی به گل‌بانگ رود / بگوی و بزن خسروانی سرود
روان بزرگان ز خود شاد کن / ز پرويز و از باربد ياد کن
مغنی از آن پرده نقشی بيار!

دستان‌ات را به من بده! دل‌ات را به من بسپار! دل‌ام را و دستان‌ام را و جان‌ام را به تو می‌سپارم!
ببين تا چه گفت از درون پرده‌دار

چنان برکـش آواز خنياگری / که ناهيد چنگی به رقص آوری
رهی زن که صوفی به حالت رود / به مستی وصل‌اش حوالت رود
مغنی دف و چنگ را ساز ده / به آيين خوش نغمـه آواز ده

آمد آمد بهار است. روزگار طلوع بنفشه‌هاست. روزگار قيام سبزه‌هاست. می‌دان، می‌دانم. دردا و دريغا که دارند بنفشه پرپر می‌کنند. دارند پروانه آتش می‌زنند. دارند کنار بازار کاه‌فروشان شيراز عشق را تازيانه می‌زنند. دارند سنگ می‌زنند. باران سنگ است حافظ جان. باران سنگ است، در بازار آينه. سگ بازار است. بازار سنگ و سگ و سيم است.

شب تاريک و بيم موج و گردابی هايل است! سينه مالامال درد است!

درد، حافظ جان! همان که خود گفتی:

درد عشقی کشيده‌ام که مپرس / زهر هجری چشيده‌ام که مپرس

حافظ اما باران است. گل است. می‌بارد و می‌افشاند. رو به من می‌کند و می‌خواند اين خنياگر زمانه‌ها:
فريب جهان قصه روشن است / ببين تا چه زايد شب آبستن است

زنده باد و زنده باد و زنده باد! آهای! برخيز و مسند به گلستان بر، تا شاهد و ساقی را لب گيری و رخ بوسی، می نوشی و گل بويی!

شمشاد خرامان کن! آهنگ گلستان کن!
مغنی ملول‌ام! دو تايی بزن! / به يک‌تايی او، که تايی بزن!
همی‌بينم از دور گردون شگفت / ندانم که را خاک خواهد گرفت
دگر رند مغ آتشی می‌زند / ندانم چراغ که بر می‌کند

هله ياران! هله حافظيان! هله بيداران! هله عاشقان!

هله ساقی! ساقی! ساقی!

ساقی به نور باده بر افروز جام ما / مطرب بگو که کار جهان شد  به کام ما

به کام ما

به کام ما

به کام ما

خواهد شد. فردا خواهد رسيد و شبنم و سپيده می‌بارد.

بگذرد اين روزگار تلخ‌تر از زهر / بار دگر روزگار چون شکر آيد

برخيز که رقص طبيعت است و جهان! برخيز و گل افشان کن!
در اين خون‌فشان عرصه‌ی رسـتـخيز / تو خون صراحی و ساغر بريز
به مستان نويد سرودی فرست / به ياران رفته درودی فرست

بايد بروم! بيرون دارد باران می‌آيد. دارد بهار می‌آيد. شکوفه! شکوفه! پرنده! جوانه، نرگس، شقايق، بنفشه! بنفشه! آف‌تاب، رنگين کمان! خيابان پر است از آواز آدمی. می‌روم توی خيابان. روبه‌روی مدرسه. بچه‌ها زير باران ارغوان می‌دوند، توی خيابان. پرنده. پرنده‌های فردا. حالا الا يا ايها!

سبز باشيد!

باغ‌تان بهار!

بهارتان به بار!

 

Ç