|
|
|
|
||||||||||||||
|
سلامی چو بوی خوش آشنايی به استقبال بهار محمود كوير
الا يا ايها الساقی ادر کاسا و ناولها (با ساقی در خرابات، در آمد آمد بهاران)
سلام بر حضرت عشق! بر حضرت شيراز! بر نام مبارک و خجستهی او! او! او! سلام بر تمام رندان و عاشقان و پاکان جهان! سلام بر سبز، زرد، آبی، سرخ؛ بر رنگين کمان انسان! سلام بر سنگ، بر آب، بر گل! بر باد، بر بوسه، بر تبسم! بر او! بر پرنده! بر گياه! بر آهو! بر وی! بر نی! بر می! می! می! می! نی! نی! نی! وی! وی! وی! بر بهار! بر باران! باران! دارد باران میبارد! باران بهار! بهار! بهار است و عطر بهار نارنج! عطر شيراز! عطر حافظ! عطر بیتاب غزل، که کوچ پرندهگان را میماند اين غزل. بادام است و ليمو! سپيد، زرد! نقرهی جان، طلای تن! سپيدای عشق است و مهر. سپيدای آواز نور است و شادمانی! زرد زرد قناری و نرگس است اين. پرپر گلوی قناریست. سبز است اين شيراز. سبز سبزا سبز است. سرو است، سرو ناز شيراز است. ناز نازان است! و بيدمشک! گلبيزان است! نرگس! نرگس آوردهام! جهان! بيا تماشا! نرگس شيراز است! رمز است و راز است! چشم کدام خداست اين! قد کدام قيامت است اين! قد قامت است اين! قيامت است اين، اين که چنين است و چنان است اين. ديوان خواجه، خداوندگار غزل را که بگشايی، گلبانگ عشق است در آغاز! فرياد و هلهله و همهمهی عاشقان است از آغاز. بشنو! الا يا ايها لا لا لا الا يا ايها سه بار! سه بار تو را فرياد میزند. که را فرياد میکند؟ ساقی را! دفتر عاشقان جهان با نام ساقی آغاز میشود. شگفتا! و اين ساقی همه جا هست و هيچ جا نيست. اين ساقی همان پير مغان است و همان جان جهان است. اين ساقی آن است. همان است. نهان است. آشکار آشکارتر از جهان است. و شگفتا که دفتر عشق را با نام خجستهی ساقی فرو میبندد رند شيراز؛ با ساقی نامه. که نامهی همهی عاشقان جهان است. باران بهار بر شکوفه و جوانه و جان و جهان آدمی دارد میبارد. نسيم بر کوی و کوه، بر درخت و جوی میوزد و ارغوان میافشاند. ارغوان، ارغوان! زمين و زمان، ارغوان در ارغوان است. سبز بر ارغوان! عشقبازی سبزه و ارغوان است اين جهان. من بروم نيز بهاری کنم! ارغوان میبارد بر من! بر خاک! بر سنگ! بر رود! بر تو! تو! تو! و سينهی آسمان همه پرواز گنجشک، سار، قمری و مرغان عشق است. چهچهه در جهان افکندهاند مرغان. ارغنون! ارغنون آسماناند اين پرندهگان. پيامبران بهار! پس بيا تا بخوانيم با حضرت عشق! بخوان به نام بهار! به نام نور! به نام ساقی:
بيا ساقی آن می که حال آورد / کرامت فزايد کمال آورد
چه آمد بر رند شيراز که از هر دو بیحاصل افتاد؟ از کرامت انسانی و
کمال خرد و دانايی؟ خواهيم شنيد از زبان رند رندان اين جهان، اما ...
چند صد سال از کیخسرو گذشته است؟ بر جم گذشته است؟ بر ما گذشته است؟
پس از چه رو ديگر بار، خواجهی شيراز آنان را میخواند؟ در اين آواز نی
چه نهاده ست؟
پس بر آن است تا از اسرار و رازهای نهان سخن سر کند، يا دارد با ما سخن
میگويد؟ دارد هشدار میدهد. دارد میگويد که کاخ ستم به پا نمیماند.
دارد از ژرفنای تاريکی، از روزگار زهد ريايی، از دوران قدرت بیرحم
گزمهگان و شحنهگان و محتسبان فرياد میزند. فرياد میزند رو به
خورشيد، رو به فردا. آيينه آورده است. جام جم آورده است. تا بنگريم. من
و تو! تو! تو! تا تمام شحنهگان و محتسبان جهان بنگرند. تا تمام
تازيانه و تسمه و ترکه به دستان جهان بنگرند. تا تمام خنجرکشان و
قدارهبندان جهان در اين جام جم بنگرند: و بدانند. و بدانيد. بدانيد. آهای ای ... تمام ای ... هی ... هی! نه تنها ايوان و قصرتان بر باد است که کس دخمهيی نيز برایتان تدارک نديده است. يادتان رفته؟ فراموشکاران سياهدل! از ياد بردهايد؟ آهای! از ياد بردهايد افراسياب را؟ از ياد بردهايد شيدههای خنجرکش تاريخ را چه بر سر آمد؟ همين جاست آن بيابان دور! آهای! همين جاست که دارد دو باره، دو باره ... آسياب به نوبت! خواهد گرديد ... خواهد گرديد ... خواهد گرديد. میگردد اين جهان! چونان مرواريدی بر مرمر! ما در پياله عکس رخ يار ديدهايم عکس رخ يار ديدهايم ای بیخبر! ای بیخبر! ز لذت شرب مدام ما مدام ما مدام ما حافظ جانام! جان دلام! سخن تازه گردان! بگو! از آن شاهزادهی عارفان و عاشقان! از کیخسرو! از آن نمونهی شگفتآفرين تاريخ! از آن که چون به قدرت بر آمد، جهان را با مهر در ميان مردمان تقسيم کرد، به انبوه جاودانهگان تاريخ پيوست و در غبار و مه و برف ناپديد شد. بخوانم برایتان! بخوانم داستان کیخسرو را!
بده ساقی آن می که عکساش ز جام / بـه کیخسرو و جم فرستد پيام
جم بود که بر جهان فرمان میراند. با مهر، با مدارا! با خرد! با
دانايی! با دليری! چه کنم که شاهنامه را نيز نخواندهام تا بدانم که
فرمانروا کدام است؟ و چهگونه بر جانها و دلهای مردم فرمان میراند.
بخوان! حافظ جانام بخوان و بگو که در نزد رندان و در پيش انسان، چه
زرد و چه سياه، چه کافر و چه ديندار، چه آتشپرست و چه دنياپرست، چرا
نخواندم ديوانات را حافظ جان؟ چرا با تو نبودم؟ چرا در نيافتم که چه
میگويی! دستام را میگيرد آن جناب عشق. دستام را میگيرد و بر میخيزاند. بر میخيزاندم! برخيز، بيا! میخواندم حافظ. ديوان او پر است از فريادهای: بيا! الا! يا! ايها! بيا تا گل برافشانيم و می در ساغر اندازيم فلک را سقف بشکافيم و طرحی نو دراندازيم
میشنويد؟ بالای چشمهی رکن آباد است. کنار کوه! میشنويد صدای سم
اسباش را، آواز بلندش را، که به شکوه تمام آبهای جهان است؟
سخن از چه سر میکند اين رند؟ از خرد! از دانايی! میگويد که تختهبند
تن مشو! میگويد که مقام تو بسی بالاتر از اين جهانیست که برای تو
ساختهاند! میگويد برخيز!
بخوان حافظ جان! بخوان مرا!
بخوان: مقام عاشقان است اينجا. مقام مهر، مقام مدارا، مقام مردمی، مقام دريادلان است اينجا. مرواريد در مرواريد است اين دريا. و تو آن گوهر غلطان! آن مرواريد خوشاب اين درايی! انسان! ساقيا بر خيز و در ده جام را / خاک بر سر کن غم ايام را غافلان! دشمنخويان! دشنام به دندانان: ما درس سحر در ره میخانه نهاديم / محصول دعا در ره جانانه نهاديم در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش / اين داغ که ما بر دل ديوانه نهاديم
در اين روزگار ستم و سياهی! چراغ بر افروزيم! چراغدان بياوريد! چراغ
جان!
حالا که جهان چنين بر ما میتازد و همهی ارزشهای انسانی را خوار و
خفيف میدارد، حالا که خيش در خاک سينههای میگردانند تا ريشهی مردمی
و داد بر کنند و تخم سياهی و ستم و ترس بپاشند، حالا که بر هر رهگذر
سلاخان و ساطور بهدستان در کمين ماه و ستارهاند، حالا که چراغکشان
است. حالا که شبِ شبکشان است. حالا که تسمه بر پيشانی شرف و تازيانه
بر پيکر نجابت میزنند. حالا که آوار بال پروانه و کبوتر است. حالا که
نانجيبان، بیشرم به سورچرانی بر تن آزادی و آدمی، منقار و چنگ در گوشت
و استخوان میگردانند ...
آهای رفيق راه من، همدرد من! همزنجير من! همبند من! همراه و
همزبان و همدل من! همسايهی جانام! هموطن! مژدهی پيروزی در جان
توست. در چشمان توست. در دستان توست. چشم فردا به ماست. چشم تمام
کودکان جهان به ماست. شرمنده اين سياره را به آنان نسپاريم. همرأی من!
همراه من! آب! باران! نور! طرب! غزل! بخوانيم زيباترين سمفونی شبنم و
سپيده را! بخوان! بزن آن خسروانی سرود. آن، همان! آن! آن! آن!
دستانات را به من بده! دلات را به من بسپار! دلام را و دستانام را
و جانام را به تو میسپارم!
چنان برکـش آواز خنياگری / که ناهيد چنگی به رقص آوری آمد آمد بهار است. روزگار طلوع بنفشههاست. روزگار قيام سبزههاست. میدان، میدانم. دردا و دريغا که دارند بنفشه پرپر میکنند. دارند پروانه آتش میزنند. دارند کنار بازار کاهفروشان شيراز عشق را تازيانه میزنند. دارند سنگ میزنند. باران سنگ است حافظ جان. باران سنگ است، در بازار آينه. سگ بازار است. بازار سنگ و سگ و سيم است. شب تاريک و بيم موج و گردابی هايل است! سينه مالامال درد است! درد، حافظ جان! همان که خود گفتی: درد عشقی کشيدهام که مپرس / زهر هجری چشيدهام که مپرس
حافظ اما باران است. گل است. میبارد و میافشاند. رو به من میکند و
میخواند اين خنياگر زمانهها: زنده باد و زنده باد و زنده باد! آهای! برخيز و مسند به گلستان بر، تا شاهد و ساقی را لب گيری و رخ بوسی، می نوشی و گل بويی!
شمشاد خرامان کن! آهنگ گلستان کن! هله ياران! هله حافظيان! هله بيداران! هله عاشقان! هله ساقی! ساقی! ساقی! ساقی به نور باده بر افروز جام ما / مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما به کام ما به کام ما به کام ما خواهد شد. فردا خواهد رسيد و شبنم و سپيده میبارد. بگذرد اين روزگار تلختر از زهر / بار دگر روزگار چون شکر آيد
برخيز که رقص طبيعت است و جهان! برخيز و گل افشان کن! بايد بروم! بيرون دارد باران میآيد. دارد بهار میآيد. شکوفه! شکوفه! پرنده! جوانه، نرگس، شقايق، بنفشه! بنفشه! آفتاب، رنگين کمان! خيابان پر است از آواز آدمی. میروم توی خيابان. روبهروی مدرسه. بچهها زير باران ارغوان میدوند، توی خيابان. پرنده. پرندههای فردا. حالا الا يا ايها! سبز باشيد! باغتان بهار! بهارتان به بار!
|
|