|
|
|
|
||||||||||||||
|
تنها انتظار واقعی زندهگی كردن است مروری بر كتاب «زن آينده» اثر كريستين بوبن شادی بيان
ابتدا از کتاب دوريم. از خانه دوريم. ابتدا از همه چيز دوريم. در خيابانايم. اغلب از اين خيابان میگذريم. درنگ نمیکنيم. يک روز وارد خانه میشويم. به خانهيی که غرق در روشنايیست. به کتابی که سرشار از سکوت است ...
کريستين بوبن قصه گفتن را خيلی خوب بلد است. قصههای خيلی خوبی هم بلد است. قصههای شيرينی که تا حالا حتا شبيهشان را هم نشنيدهايم. هر چند که انگاری خيلی وقت است منتظر شنيدنشان بودهايم. بوبن و قهرمانهای داستاناش، در هر لحظه خوب میدانند چه بايد بگويند و خيلی زود آن را پيدا میکنند. يک داستان ديگر در پاسخ به داستان اول! اين تودرتويی قصهها، تعليق دوستداشتنیيی ايجاد میکند که خواننده را بيش از پايان، دلبستهی راه میکند. به گمان من سهم زيادی از دلنشينی «زن آينده»* جدا از قلم فيلسوفانه و لحن شاعرانه و عاشقانهاش، مرهون همين روايت بیپايان قصههاست. از اين رو چه دلنشينتر اگر در معرفی اين کتاب از قصههايش آغاز کنيم:
اتاقی که ورود به آن ممنوع است. پدر برخی شبها تا صبح در اين اتاق میماند. در اتاق قفل است. مادر و دختر حق ورود به اين اتاق را ندارند. در اين اتاق چه چيزهايی وجود دارد؟ حتما تابلو. و بعد يک راديو. نوای موسيقی و صداهای سيالی هم هستند که به خوبی به گوش میرسند. ديگر چه چيز پشت اين در بسته است. کسی نمیداند. پدر در اين باره خيلی سختگير است. وقتی مادر سرحال است از اتاق اسبهای شاخدار افسانهيی حرف میزند و وقتی عصبیست و خشم از صدای خندهی بيش از حد بلندش به گوش میرسد، میگويد اينجا قفسهی ريش آبی (شخصيت بدذات و خشن يکی از قصههای معروف) است. اما وقتی آلب پنج ساله شود بی آنکه بفهمد نيمی از اين راز را کشف خواهد کرد: بابا میدانم در اتاقات چيست. در! هزاران در، پشت اين در قفل شده. درهای بسياری که هيچ کدام رو به چيزی باز نمیشود. اتاق ممنوع پر از رؤيا، پر از تنهايیست.
نويسندهيی که مطلبی منتشر نمیکند. و مادر! آه مادر هوايیست که میبلعيم و سکوتی که تنفس میکنيم. او تمامی دنياست در خانه. گاهی هم ناپديد میشود. اتومبيل را بر میدارد و بیهدف میراند. با سرعت تقريبا زياد. با فرا رسيدن شب، در هتلی توقف میکند. اتاقی دو تخته میگيرد. لباسهايش را روی يکی از تختخوابها میچيند و خودش روی تختخواب دوم يک روز کامل میخوابد. بعد بر میگردد. با دستهايی پر از گلهای رز. اوائل اشيايی از هتل میآورد. صورت غذا، حوله، رو بالشتی. يک روز پدر همهی اين وسايل را جمع کرد و در باغ سوزاند. پدر گلهای رز را نمیسوزاند. مادر کار میکند. شغل او خواندن است. يک انتشاراتی کوچک هر ماه چند دستنويس به او میدهد. خود او هم چيزهايی مینويسد.
کشيشی که حوصلهاش کمکم سر میرود. آقای دبير در بيست سالهگی رئيس يک گروه چند نفره است. اتومبيل میدزدند. از گاراژدارها باج سبيل میگيرند. يک شب وارد يک خانهی ويلايی میشوند. وقتی در حال بستهبندی ظرفها هستند، چراغ مهمانخانه غافلگيرشان میکند. پيرمردی در يک صندلی چرخدار نشسته و نگاهشان میکند. افراد گروه فرار میکنند. دبير آينده همانجا میماند. قاضی پير و بازنشسته دوازده اتاق خالی در طبقهی بالا دارد و فقط انتظار دارد هر شب برایاش کتاب بخوانند، آخر او چيزهای زيادی در زندهگی ديده و چشمهايش خسته شده. گرد و خاک جلد کتابها مرد جوان را عاقل میکند و پيرمرد يک روز به هنگام قرائت داستانی از بالزاک، «دختری با چشمان طلايی»، به آرامی از دنيا میرود. مرد جوان وارد يک مؤسسهی مذهبی میشود. سه سال بعد او کشيشیست مثل بقيه. اما کمکم حوصلهاش سر میرود. داستانهايی را که در سکوت و تاريکی اعترافگاه برایاش شرح میدهند جمع میکند. مسائل جنسی، پول و باز هم مسائل جنسی. کتاب چاپ میشود. مطبوعات به آن توجه میکنند. او به قلمرو اسقف احضار و سپس اخراج میشود. دورهی شغلهای کماهميت آغاز میشود. کمی انبارداری و نگهبانی فراوان. و بالاخره گذراندن کنکور، تدريس ادبيات و ايستادن در مقابل دختری با چشمان قهوهيی رنگ و بسيار مهربان. دختری که پدرش مشهور است.
فاصلهيی که وجود ندارد. به شما نگاه میکنم و دلگيرم که چرا تا اين حد آرامام کردهايد. ما بيش از حد به هم شباهت داريم. بيش از حد به هم نزديکايم. دلام میخواهد اينک فاصلهيی را که وجود ندارد پديد بياوريم. در من ناشکيبايیهايی هست و راههايی، بايد آنها را به اتمام برسانم. در شما دورههايی از کودکی، در چهرهتان چهرههايی ديگر هست. بگذاريد آنها آشکار شوند، شکوفا و سپس پژمرده. از شما نمیخواهم منتظرم شويد. تنها انتظار واقی زندهگی کردن است. پس زندهگی کنيد. نادر اشخاصی قادرند عاشق شوند، زيرا نادر اشخاصی قادرند همه چيز را از دست بدهند. آنها فکر میکنند که عشق پايان همهی بدبختیهاست. حق دارند اين طور فکر کنند، اما اين اشتباه است که میخواهند به دور از بدبختیهای حقيقی زندهگی کنند. ابتدا بايد به آن تنهايی دست يافت که هيچ نوع خوشبختی نمیتواند آن را از بين ببرد. عشقی که من نسبت به شما دارم سختگيرانه است. اين عشق از هم اکنون تمام عواملی را که میتوانند اين احساس را درمان کنند از ميان برده. بياييد اين عشق را امتحان کنيم. موافقايد؟
اما اين که قصهی تازهيی بلد باشی و قصهگوی خوبی هم باشی، کافی نيست. بايد کمی از سحر و جادو سر در بياوری برای نفوذ کلام در قلبها. بوبن دوستداشتنی کلاماش را به فلسفه جادو میکند:
- کمی استراحت، کمی رنج. کمی بهشت، کمی جهنم. و همينطور تا به آخر. - مشکل بزرگسالان اين است که بزرگ نشدهاند، اما ديگر بچه هم نيستند. هيچ اعتمادی به آنها نمیتوان داشت. - اشتياق بسيار مانع از نگريستن میشود. چهره را خشک و بیحرکت میکند. لااقل «آلب» اين طور فکر میکند. اين طور حس میکند. چون او خود نيز چنين است: بیتفاوت، پر اشتياق. - آنچه را که حقيقتا ابراز میکنيم هرگز با کلمات نمیگوييم و با اين وصف ديگران آن را میشنوند. بسيار خوب میشنوند. - به دو شيوه میتوان دروغ گفت: میتوان حرفهايی از خود ساخت و همچنين میتوان حقيقت را با صدايی آرام، با خونسردی، مثل حرفی بين حرفهای ديگر، حرفهای کماهميت بيان کرد. - تصميم گرفته زبان فرانسه بخواند. اين زبان نيز مانند تمام زبانهای مادری، يک زبان بیگانه است. - موسيقی ما را از دروغ گفتار آزاد میکند. - او دوست دارد تجربه کند. ببيند تا کجا میتوان پيش رفت. با نوک پا به سنگی لگد میزنيم و بهمنی را به نظاره مینشينيم. - آيا کسی را که تحقير میکنيم، میتوانيم دوست داشته باشيم؟ - اينکه در عين حال چند نوع زندهگی داشته باشيم، کار سختی نيست. کافیست برای خودمان هيچ نوع زندهگی خاصی نداشته باشيم. - نمیدانم کی تعريف کرد. نمیدانم در کجا. دخترک خردسالی روی يک تاب است. به او میگويند که تا پنج دقيقهی ديگر دنيا به آخر میرسد. از او میپرسند: حالا میخواهی چه کنی؟ دخترک میگويد: چه سؤال مسخرهيی! البته همان کاری را ادامه میدهم که حالا دارم انجام میدهم. همين طور تاب میخورم. میبينيد که.
يک استاد داستاننويسی زمانی به ما میگفت که در عصر ماشينی حاضر، حتا يک کلمهی اضافه در داستان، خيانت به مخاطب است. در واقع منظورش اين بود که نبايد خوانندهيی که توی اتوبوس، موقع برگشتن از محل کار به خانه يا توی رختخواب، قبل از تسليم تن خستهاش در برابر خواب و اصلا گيرم در يک عصر طولانی جمعه، فرصت تورق کتابی را پيدا میکند، با حرفهای اضافی و بیهوده، دلسرد کنيم. اگر آن استاد عزيز کتاب «زن آينده» را خوانده باشد، بدون شک با من همعقيده خواهد بود که اين کتاب فاقد حتا يک کلمهی اضافیست. بوبن از آن دست نويسندههايیست که با هر قصهاش، يک دنيای منحصر به فرد در درون مخاطب خلق میکند. کتابخوانها هر کدام، گروه نويسندههای منحصر به فرد خودشان را دارند. برای من کوندرا، باخ، فالاچی، مارکز، دوراس و حتما بوبن از اين دستاند. «زن آينده» داستان کنشها و واکنشهای دختری با نام «آلب» است در برابر آدمهايی مثل پدر، مادر، گيوم، آقای دبير، آنتوان، ليز و مرد جوان! اين داستان زيبا حتما ارزش خواندن دارد.
* زن آينده، کتابی از کريستيان بوبن، ترجمهی مهوش قويمی، انتشارات آشيان، 134 صفحه
|
|