|
|
|
|
||||||||||||||
|
چشمانداز كوچه پسكوچههای عينيت و ذهنيت بخشی از يادداشت نخست شمارهی جديد نسخهی چاپی «فروغ» شهاب مباشری
1 يك روز، چندی پيش، از خيابانی كه گذر میكردم، در ايام عزاداری ماه محرم، به همراه كاروانی نمايشی، چند شتر نرم نرم گامهای بلند خود را بی سر و صدا بر میداشتند و میرفتند. از كنارشان رد شدم، يا اين كه از كنارم گذشتند، و همان وقت بود كه از ذهنام گذشت كاش دوربين مناسبی همراهام بود و كليد پيشدرآمد يك طرح عكاسی را – از سر ذوق و علاقه، نه تخصص و حرفه - میزدم: «آناتومی شتر»؛ آخر، در يك لحظه آن نرمش زمختی كه در رفتار اين حيوان بزرگقواره هست، جرقهی تندی در ذهنام زد. البته، معلوم است كه دوربينی در كار نبود و بگذشت و ديگر فرصتی پيش نيامده تا اين كه جرقهی آن طرح را شعلهيی بيفروزم. به هر حال، بعد از آن گذر، در ادامهی پيادهروی در كوچههای تودرتوی ذهن به تشابه «افلا ينظرون الی الابل كيف خلقت»* رسيدم و بندی از اوستا. حالا هم ديگر به ياد نمیآورم ادامهی آن كوچهگردی واقعی و ذهنی مرا تا به كجا برد، فقط میخواهم بگويم در چارچوبی زمانی و مكانی تولد و رشد من و شما، با توجه به عوامل مطرح در اين چارچوب، اعم از جغرافيا و قوميت و مذهب و هر چيز ديگری از اين دست، چه ناخودآگاه و به سادهگی طبيعیترين مناظر گره میخورند با نمادينترين ذهنيتها. حالا كه اين گونه است، و خودآگاه به اين مناظر و ذهنيتها اعتنا میكنيم، بد نيست كمی فروتنانه و بی هيچ ادعای مطلقا ديندارانه يا مطلقا روشنفكرانه، در روزهای وصلكنندهی بهار و زمستان قراردادی تقويم به يكديگر، هم اميدوار «چرخش حالمان به خوبتر» باشيم هم چشم به عينيت زندهگی جاری در اطرافمان بازِ باز كنيم، از قورباغهها و وزغهای سرگردان در جویهای آبگرفتهی كنارگذرها و حشرات نوزادی كه در كوچه و خيابان میبينيم و به نام مصطلح «گربه نوروزی» میشناسيمشان تا جفت جفت اسبهای آزاد و رهايی كه برای ديدارشان بايد زحمت سفر بيرون رفتن از شهر و جستوجوی مراتع را به تن هموار كنيم. راستی، از شتر، قورباغه، پروانه و اسب كه در گذريم؛ و همينطور، بالاتر از مسلمانی و زرتشتیگری و ايضا ساير باورها، حالا كه ديگر حسابی از چنبرهی دو زانو نشستن و در خيال رفتن بيرون شدهايم، حتما خوبِ خوب میدانيم و مطمئنايم كه آدم هستيم و حتا اگر مدعی نباشيم، دوست داريم موصوفِ قيد انسانيت باشيم. پس، بياييد تا هوای «مردمان» را هم داشته باشيم!
2 خوب، حالا كه حكايت به هواداریِ مردمان رسيد، فراتر از جنس كاری كه اين «مجله» انجام میدهد و سمت و سويی كه در به دامن فرهنگ و هنر و ادب آويختن دارد، ياد كردن از نويسندهيی كه در دام كجانديشی و غرضورزی گرفتار آمده است، يك وظيفهی انسانیست. اين نويسنده كسی نيست مگر «يعقوب يادعلی». مهم نيست كه داستان «آداب بیقراری»اش را كه نشر «نيلوفر» به چاپ رسانده، آن هم با مجوز فخيمهی «وزارت محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی» و پس از هزار ريزبينی و مميزی رايج، خواندهايم يا نه. مهم اين است كه بدانيم در اين زمانه منطق شكايت و قضاوت بر چه مداری میچرخد: يك نفر «لر» [يا دستكم كسی كه در ميان اين قوم زندهگی میكند] به قصد مردمنگاری و پاسداری از فرهنگ «لر» داستانی را كه بیترديد درونمايه و پیرنگی تخيلی دارد، مینگارد و با شكايت مغرضانهيی، اين كار توهين، و به تعبيری بیغيرتی، به حساب میآيد، هماو دادگاهی میشود و مدتی را فراتر از حساب و كتاب در حبسِ نگرانیبرانگيزی میگذراند و بعد كه حكم صادر میشود، به «زندان تعليقی» و مجازاتهای ديگری محكوم! (مثلا بايد چند مقاله در نشريات محلی در دفاع و تكريم از قوم خود بنويسد.) بعدتر، در دادگاه تجديد نظر، خلافآمد انتظار از روال متداول، آن حكم تعليقی میشود «تعزيری»! حالا «يعقوب يادعلی» يك زندانی بالفعل است! میماند تنها اعتراض به چنين شرايط نامنصفانهيی و همدردی با او، همصدا با تمام اهالی جامعهی فرهنگی كشور، و اميدواری به اين كه انصاف در روند بازنگری قانونی اين پرونده جايی بيابد و دستكم كدخدامنشی بزرگترها كه اين سالها فراتر از رويههای قانونی جایگاهی در نظام حقوقی و ادارهی مملكت يافته، برای آزادی او مؤثر واقع شود! در ضمن، مبادا اين چند خط خدای ناكرده به حساب توهين به قوم «لر» گذاشته شود! آخر، نگارنده به خوبی میداند كه منشاء تمدنهای سر و سامانيافتهی ايرانی از ديرباز، خاصه از روزگار آبادانی هگمتانه و تختِ جمشيد، همين قوم است و هيچ عقل سليمی بیهيچ دليلی كليتِ چنين پيشينهيی را مخدوش نمیكند.
* اين آيه به اشتباه سهوی در آغاز چنين نقل شده بود: «انظر الی الابل كيف خلقت». اصلاح در تاريخ يك اردیبهشت 1387 صورت پذيرفته است.
|
|