سال ششم

بيست‌وشش اسفند 1386

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

صالح تسبيحی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

prometeh2000

[ @ ] gmail [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

tasbihi.khazzeh.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1386

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

پنهان در وب (دو)

صالح تسبيحی

 

در نوشته‌ی قبلی بحثی داغ کرديم راجع به مليت، اسلام ايرانی، و اسلام غيرايرانی. گريزی هم زديم به مولانا و ابن سينا و فرهنگ دزدی کشورهای ديگر که آن‌چنان که بايد اعتراضی را بر نينگيخته.

اکنون به جنبه‌ی اعتراضی در فرهنگ ايرانی نگاهی بيندازيم. بايد متذکر بشوم که اين حرف‌ها، مخاطب‌های اينترنتی و کامنت‌ها و احيانا وب‌لاگ‌ها را ملاک تجلی انديشه‌ی جاری در نسل ما قرار داده است.

 

اعتراض

مخاطب‌های اينترنت عموما با همه چيز معترضانه برخورد می‌کنند. در ئی‌ميل‌هايی که به سايت‌ها می‌رسد، يا کامنت‌گذاری‌هايی که معمولا توی همه‌ی سايت‌ها ديده می‌شود، اخلاق چندان خوش‌آيندی حکم‌فرما نيست.

اين از يک طرف به تمايل فعلی ايرانی به «دعوا» و ابراز نظر به توسط بدن و درشتی اندام مربوط می‌شود، از يک طرف هم به جو امنيتی که صحبت‌اش قبلا رفت.

اين هرچه هست اعتراض نيست.

اعتراض متکی‌ست به انديشه و پيش‌نهاد به‌تر. حتا آرمان اگر باشد هم حرفی نيست، حرف از کاری‌ست که شده و نبايد بشود و بايد فلا ن کار ديگر بشود. اين می‌شود اعتراض.

اما اين حرف‌ها با اين ادبيات، در تما يل به تخريب، راه‌کار ارائه نمی‌دهد و گفتم، فکر کنم فقط برون‌ريزی روانی باشد.

خشونتی که احيانا در طول روز يا با خانواده و دور و بری‌ها و راننده‌ی تاکسی به درون ريخته می‌شود، شب، پای کيبورد سر باز می‌کند و بيرون می‌ريزد. البته جدی نيست، اما خطرش آن‌جاست که رياکار است. اين فرهنگ رياکاری رو به گسترش، که بقال و راننده‌ی تاکسی قبل از گرفتن پول «بفرما» می‌زنند، و مفقود شدن رک‌گويی، در خفا و پنهان و جايی که شناخته نشوی جا باز می‌کند.

تآتر می‌روی همه (حتا آن‌که از کار بدش آمده) بايد آخر کار پا بشوند و نيم ساعت کف بزنند.

بعد می‌آيند در اينترنت جبران مافات می‌کنند.

هم‌چنين تلاش‌های نااميدانه و طولانی انديشه‌ی چپ که بيش‌ترش هم به «حال ايرانی» نخورد و نقش بر آب شد، تک و توک تحفه‌هايی در ذهن و زبان ما باقی گذاشته است. يکی‌اش هم همين انتقاد از خود است که شکل اصلی‌اش انتقاد شخصی در حضور جمع و اعتراف به اشتباهات گاه نکرده است و بيش‌تر کارکرد سياسی داشته و برای تخليه‌ی اطلاعاتی صورت می‌گرفته است (ادامه بده رفيق، تو هنوز مشکل داری ...) با تمايل ذاتی -تاريخی يک‌يک ما به برتری‌طلبی و تبراجويی از خطا‌های جمعی، در آميخته به انتقاد از «ايرانی» بودن چنين و چنان بودن. و اين است که می‌شنويم و می‌خوانيم «ما ايرانی‌ها ... آقا ...» گويی تاريخ چند هزار ساله‌ی همه‌ی ما در چنگ اوست به تنهايی.

در نهايت متمايل‌ام اسم اين را بگذارم «غر و لند» تا اعتراض. چون به لحاظ روانی، دقيقا آدم غر و لند کننده و بهانه‌گير که تو هر کاری می‌کنی می‌آيد و غر می‌زند، از همه هم مصالحه‌جوتر است.

به گمان من جنبه‌ی اعتراضی، با آن مشخصاتی که گفتم، در فرهنگ ما وجود داشته. حالا اما محو و صغير شده، ضعيف و مردنی شده. شده غرو لند. لاجرم آن اعتراض بود که انقلاب مشروطه و پنجاه و هفت را شکل داد. و همان اعتراض بود که هشت سال در مرز، راه بر تعرض بيگانه بست.

اين نالان شدن، تبديل شدن به خلق پرشکايت گريان، نخست و پيش از هرچيز دست تعرض بی‌گانه را باز می‌کند (و چه لغت غريبی‌ست اين بی‌گانه). غرو لند کن‌ها‌ی بی‌اعتراض، که تنها با نام مستعار جسارت حرف زدن پيدا می‌کنند، همان آدم‌های آشفته و حيرانی هستند که منتظر ناجی هستند تا بيايد و نجات‌شان دهد.آن وقت است که اين ناجی را با «بی‌گانه» هم عوضی می‌گيرند و آدم‌هايی، آن هم در نسل من پيدا می‌شوند که رؤيای روزهای شب‌های آمريکايی تهران را می‌بينند. زهی خيال باطل!

که بی‌گانه هرگز نمی‌آيد نوشابه باز کند به دست‌مان بدهد.

و در هر حال، ظهور منجی از هر جنس (چه مذهبی چه سياسی) با بلبشويی عظيم هم‌راه خواهد بود که قربانيان آن مردم عادی هستند، نه حکومت‌ها. و تاريخ سه‌هزار ساله‌ی ما گواه اين حرف است.

اين نوشته تمام و کمال بهانه است. حرف روشن من اين‌جا همين است.

با جدا کردن حيطه‌ها، با تغييرات آرام است که قومی به سعادت می‌رسد. و رؤيای مردم کشوری نفت‌خيز، تنها با تغيرات بنيادی در آرمان‌هاست، در ادبيات کلی آن‌هاست که از کج‌راهه نجات پيدا می‌کنند.

مردم کشور نفت‌خيز، که جای تلاش جدی و مضاعف را با آه و ناله انجام می‌دهد و کار را عار می‌شمارد و سرانجام توقع می‌دارد پول نفت را در بسته به سر سفره‌اش بياورند.

اين آرمان مسموم، مغروغ در نفت است.

اگر مردم ترکيه يا لهستان مثلا رؤيای جمعی‌شان اروپايی شدن و شينگن شدن باشد، اگر آرمان يک هندی سعادت ابدی در بستر زنده‌گی آتی باشد، رؤيای آدم ايرانی شده نشستن و باد خوردن و پول نفت را نشخوار کردن؛ پولی که مهم‌ترين حربه‌ی سياسی دولت‌مردان ايران از صد سال پيش تا حالا هم هست.

چنين است که حرکت‌های منحط مادی هم‌چون «گلدکوئست» در کشورهای خاورميانه نمو می‌کنند و شعار يک سال کار، يک عمر رفاه، آينه‌ی تمام‌نمای جوان ايرانی شده.

اين شيره‌ی اعتراض است که از ما کشيده شده. اعتراض نه به خود، در خلوت خود، که به همت و حرکت بينجامد. اعتراض حقيرانه‌يی که خود عامل بزرگ تخدير آدم ايرانی‌ست.

ديگر کسی توقع ندارد باز شيشه‌ها شکسته شوند و آتش به خيابان بيفتد؛ اعتراض احيای نفس آدمی‌ست برای آن که آن‌قدر نالان نباشد و دست‌اش به کار باشد.

قرن ما ديگر قرن اعتراض نيست. چه گوارا به روی قوطی پپسی آمده و رؤيای بزرگ آدم است که شايد بايد پيدا شود. رؤيای آزادی!

آزادی درونی عميق و آرام که سر جنگ نداشته باشد.

 

چون حرف به درازا می‌کشد و من هم پريشان‌گو هستم، حرفم راجع به فرهنگ شفاهی را می‌گذارم برای يادداشت بعدی.

 

ادامه دارد ...

 

Ç