سال ششم

هجده فروردين 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

صالح تسبيحی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

prometeh2000

[ @ ] gmail [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

tasbihi.khazzeh.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

پنهان در وب (سه)

صالح تسبيحی

 

در نوشته‌های قبلی به اسلام ايرانی و اعتراض ايرانی پرداختم. اين نوشتار، به جنبه‌يی ديگر از فرهنگ ما می‌پردازد که به گمان من، نمودی از يک آسيب‌شناسی جدی‌ست.

 

فرهنگ شفاهی

فرهنگ کتبی در اين نوشته آن عملی‌ست که آدم انجام می‌دهد، به وسيله‌ی کاغذ و خودکار يا کامپيوتر و ماشين تحرير، که در آن فکر و ذکر نويسنده به وسيله‌ی يک مشت کلمه نشان داده می‌شود.

و اين يک توانايی مدنی‌ست که در دنيا‌ی قرن بيستم (الان را نمی‌دانم و دقيقا نمی‌توانم ابراز نظر کنم) ابزار اصلی گفت‌وگو و وجود انديشه محسوب می‌شد.

به هر حال و در نتيجه موجوديت يک آدم اگر محدود به جنبه‌ی خورد و خوراک و تنفس و استعمال آلات‌اش باشد بحثی نيست، اما به گمان‌ام انديشه يعنی تقابل نوشته‌ها. گفتن در جهان انديشه يعنی نوشتن و ديگر هيچ. سخن‌رانی و حرافی در به‌ترين حالت پشتوانه‌ی انديشه‌اند، نه خود انديشه.

"بنويس ببينيم چه می‌گويی!" يعنی سنديت دادن و رو در رو شدن با کلمات. در نتيجه توان گريختن و رندی و دروغ از آدم سلب می‌شود و در ساحت انديشه موجود می‌شود.

اين ادبيات خودش را هم به بار می‌آورد. اخلاقی شايسته‌ی انديشه و طمأنينه‌يی باز آمده از مغز به بار می‌آورد. آدم در کلمات‌اش مستحيل می‌شود و وجود از کلمات است که روح می‌گيرد.

در اروپا به طور مشخص «لوگوس» حاکم بوده، کلمه حاکم بوده ... و در آغاز کلمه بود.

اما در فرهنگ ما، چون انديشه از راه نيم مثقال زبان منتشر می‌شده، و زبان تاريخ ايرانی شعر است، فرهنگ کتبی نتوانسته چندان به ذهن ما وارد بشود. دانايی عموما سينه به سينه بوده و هنوز مادربزرگ من برای دانستن، برای دريافت سره از ناسره، فقط پای منبر می‌نشيند و هرچه بشنوند همان حق است.

خوب، اين در خطبه‌های پرشور بودا، در سخنان گرم علی ( که مانند نوشيدن شيری گرم است در دل زمستان)، در سخن‌رانی‌هايی که به قول ناظم الاسلام در مشروطه مردمان را «بيدار کردی» شکلی کارا و خوش‌آيند می‌داشت. اما با ايجاد کلمه به عنوان ابزار انديشيدن در دنيای نو(نمی‌توانم بگويم دنيای مدرن که حرف بزرگی‌ست اين «دنيا»)، فرهنگ شفاهی رو به زوال گذاشت و سرانجام خودش را نفی کرد و شد ملعبه‌ی دست سوداگران قدرت، و نطق‌های آتشين و کلمات تحريک‌کننده را بگير و برس به روضه‌های گريه‌انداز.

آدم‌های معروف و حراف حرف‌شان را، حتا در حيطه‌ی انديشه، به سبک فوت‌باليست‌ها، در گفت‌وگوی شفاهی در مطبوعات می‌زنند و چه بسا خيلی‌هاشان، مثلا فلان رئيس و فلان نويسنده و کارگردان و بازی‌گر قواعد دستوری زبان مادری شان را نمی‌دانند.

ابراز انديشه‌ی شفاهی هم‌چنين راه را برای دروغ بستن و محو اسناد و آرای فرد باز می‌گذارد. باعث می‌شود آدم به راحتی تاريخ خودش را پاک کند و دست‌کاری کند و هم‌چون آقای «فرديد» از هر دری سخنی و با هر بادی بر جستنی روا می‌شود. به گمان من اصلا کسی که نمی‌تواند انديشه‌اش را، هر چند غلط و ضعيف، بنويسد، موجود زنده نيست.

تاريخ فرهنگ شفاهی به پايان رسيده. غر و لندهای دو کلمه‌يی، يکی دو جمله‌يی، در کامنت‌ها و صفحات نظرخواهی علاوه بر بدی و بلا، تيشه‌يی‌ست که به ريشه‌ی ادبيات هم زده می‌شود. و چيزی توليد شده که انگار مختص زبان شفاهی باشد.

فرهنگ شفاهی گسترده‌گی ندارد. و چون بنيانی ندارد، به راحتی تحت تأثير سطحی‌ترين جريانات رسانه‌يی قرار می‌گيرد.غم‌ناک اين است که زبان، وقتی با فرهنگ روزمره‌ی شفاهی در آميخته می‌شود، برد با فهم کوتاه روزمره‌گی‌ست. و معمولا اين زبان است که بايد خود را هم‌آهنگ با بيان حرف تلفن و تلويزيون دگرگونه کند.

نتيجه اين که در فرهنگ ايرانی تمايل به «گفت و شنود» بيش‌تر از «خواندن و نوشتن»، باخت زبان نوشتاری‌ست به سود گفتار.

 

اين آسيب شناسی سيال منجر می‌شود به چيزی که ما ام‌روزه به آن «محاوره‌نويسی» می‌گوييم. بحثی که به علت گسترده‌گی، نوشته‌يی جدا می‌طلبد که در نوشتار بعدی به آن خواهم پرداخت.

 

ادامه دارد ...

 

Ç