سال ششم

هجده فروردين 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

وحيد آقاجانی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

vahidagajani

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

دو شعر عاشقانه: نيلوفر و ليلا

وحيد آقاجانی

 

نيلوفر

اين روزها را به خاطر بسپار                ليلا!

كاری به آينده‌ی طاق و جفت‌مان ندارم

لحظه‌های بی‌دريغ بخشنده را می‌گويم.

اين را گفتم كه بگويم

حالا كه اسم‌ات     به جای نيلوفر        شده ليلا

ديگر قرار نيست كه پا توی كفش ليلی كنی.

از آن زمان                        هزار سال گذشته است

چشم به هم بزنی              هزار سال ديگر

استخوان‌هايمان هم دود هوا می‌شود.

ما كه به فاصله‌ی يك نگاه‌ايم،

هم‌شهريانی بی‌قبيله.

خودت كه می‌دانی

من حوصله‌ی مجنون‌بازی را ندارم         و حوصله‌ی آن تيغ لاابالی را.

تازه        تو كه عصرها

با ماشين‌ات می‌زنی به خيابان‌های شهر

دختر آف‌تاب‌مه‌تاب‌نديده كه نيستی                  مثل ليلی پسِ پرده‌ی عَماری،

روزها هم             نشسته‌ای پشت ميزت

و من از اتاق مجاور              تجسم خيال تو می‌كنم                    به جای كار

هی بايد بيايم اتاق تو                      به هر بهانه‌يی

تا تو مدام سر در پرونده‌های بی‌هوده

تا من جزءجزء خنده‌ها و نگاه‌ها و زلف‌آشفته‌كردن‌هايت.

و تو كه می‌دانم حواس‌ات هست به لحظه‌لحظه‌ی نگاه كردن‌ها و حرف زدن‌ها و شنيدن‌ها و آمد و رفتن‌هايم

هی طفره بروی از نگاه‌ام

و آن موهای سركش‌ات را

رندانه     آتش‌بيار بهانه‌هايم كنی.

حتا وقتی می‌نشينيم دور ميز جلسه

و تو                    جدل‌های كاری‌ام را             دست‌های در هوا سرگردان‌ام را

در قاب نگاه‌ات می‌نشانی

می‌دانی چه می‌كنی.

ببين چه كردی:

نبض‌ام می‌زند

زير پوست گندم تو

در شيطنت مردمك‌های سياه‌ترت

كه در دايره‌ی خط مشكی چشمان تو        می‌رقصند.

اما انگار               در اين همه بی‌فاصله‌گی

به قدر هزار سال                دوريم از هم

و مغول‌های ترديد و آب‌رو

صف‌كشيده ميان من و تو

مرزهای احساس تو را می‌پايند.

كاش بشود

اين صف را دور بزنيم

گم شويم             بخشنده              در لحظه‌های بی‌دريغ.

آخِر        نبض‌ام         می‌زند           ليلا

ببين

نبض تو هم           می‌زند.

 

بهمن 1386

ليلا

از پشت ميزش

ليلا

سركرده در پرونده‌های بی‌هوده فرو.

يك دسته زلفِ پيچ              از بند مقنعه‌اش

رها شده در هوا.

سر  كه می‌جنباند

آب‌شار زلف          پرونده‌ها را ترانه می‌كند.

لابد قرار است

هم‌سايه‌ی شاه‌زاده با اسب سفيدش

زلف در دست

از پای ميز برود بالا

تا زمره‌ی بوس و كنار.

12/6/86

Ç