|
|
|
|
||||||||||||||
|
عاشقانههای شاهنامه: بيژن و منيژه بخش نخست محمود كوير
در شاهنامه از مهر به جای عشق سخن رفته است. مهر عشقی زمينی است. داستان بيژن و منيژه داستان زلال و سادهی يک عشق يا مهرورزی دو انسان به يکديگر است. منيژه دختر افراسياب تورانی و به معنی زادهی خيال و آرزوست. بيژن نيز به معنی دانا و هوشيار آمده است. و اين داستان آميزهيی از دانايی و عشق است. بيژن پسر جوان و ماجراجوی گيو و بانو گشسب، دختر رستم، بود. در شاهنامه بيژن که تنها فرزند گيو و در چشم پدر سخت عزيز است، بارها از سوی پدر به خاطر خيرهسریها و جوانی کردن سرزنش میشود. از ماجراهای اوست: «بيژن و گرازان»، «نبردهايی با فرود»، «جنگ با پلاشان تورانی و نيز کشتن هومان پهلوان تورانی در نبردی تنبهتن»، «نبرد با رويين، پهلوان تورانی (دوازده رخ)»، «به بند کشيدن اسپنوی، کنيز زيبای تژاو (داماد افراسياب)»، «بازگرداندن درفش کاويانی به صفوف سپاه ايران پس از آن که سپهسالار فريبرز، درفش به دست، از پيش هجوم دشمن گريخته بود و سپاهيان ايران در آستانه شکست بودند». او از ياران گستهم پهلوان بود و در نبرد برای کين سياوش، در زمان پادشاهی کیخسرو، گستهم را دو بار از مرگ رهاند. بيژن سرانجام به همراه گيو و بسياری ديگر از پهلوانان، پس از پيوستن کیخسرو به صف جاودانهگان، در راه برگشت، در توفان برف ناپديد شد. کیخسرو و بيژن و بسياری از پهلوانان ايران در مه و غبار تاريخ به صف جاودانهگان میپيوندند و مرگ را در سرای آنان راه نيست. تنگهيی به نام مله بيژن در کهگيلويه هست و مردم بر اين باورند که اين تنگه همان جايیست که بيژن و ياراناش ناپديد شدند. منظومهيی نيز به نام «بيژن نامه» وجود دارد در حدود 1400 تا 1900 بيت که از عطايی رازیست. اين منظومه پارههايی از بيژن و گرازان و بيژن و منيژه را در خود دارد.
بيژن و منيژه داستان عاشقانهی زيبايی در وصف عشق و پيروزی عشق است. داستان نسل جوان و نيروی جوان در برابر کهنه و ايستاست. در داستان سهراب نيز ما با نيروی جوان روبهرو هستيم که در برابر کهنه میشکند و اما اين داستان با پيروزی نو و جوان به پايانی خوش میرسد. در ميان داستانهای عاشقانهی جهان که بيشتر با اندوه و درد پايان میگيرند، بيژن و منيژه با شادی به فرجام میرسد. داستان با درآمدی زيبا در وصفی خيالی و تحسينبرانگيز از شب و معشوق میآغازد. شاعر در اين درآمد زمينه و انگيزهی داستان را باز میگويد و آن گونه زمينه را زيبا نقاشی میکند و موسيقی کلام و تصوير چنان زيبا در جای خود مینشيند که دل و جان آدمی را آمادهی شنيدن داستانی دلکش میکند. شبی چون شبه، روی شسته به قير نه بهرام پيدا، نه کيوان، نه تير دگرگونه آرايشی کرد ماه بسيچ گذر کرد بر پيشگاه شده تيره اندر سرای درنگ ميان کرده باريک و دل کرده تنگ ز تاجاش سه بهره شده لاژورد سپرده هوا را به زنگار و گرد سپاه شب تيره بر دشت و راغ يکی فرش گسترده از پر زاغ نموده ز هر سو به چشم اهرمن چو مار سيه باز کرده دهن چو پولاد زنگار خورده سپهر تو گفتی به قير اندر اندود چهر هر آنگه که برزد يکی باد سرد چو زنگی برانگيخت ز انگشت گرد فرو ماند گردون گردان به جای شده سست خورشيد را دست و پای سپهر اندر آن چادر قيرگون تو گفتی شدستی به خواب اندرون جهان از دل خويشتن پرهراس جرس برکشيده نگهبان پاس نه آوای مرغ و نه هرای دد زمانه زبان بسته از نيک و بد نبد هيچ پيدا نشيب از فر دلام تنگ شد زان شب ديرياز بدان تنگی اندر بجستم ز جای يکی مهربان بودم اندر سرای خروشيدم و خواستم زو چراغ برفت آن بت مهربانام ز باغ مرا گفت: شمعات چه بايد همی شب تيره خوابات ببايد همی بدو گفتم: ای بت، نيم مرد خواب يکی شمع پيش آر، چون آفتاب بنه پيشام و بزم را ساز کن به چنگ آر چنگ و می آغاز کن بياورد شمع و بيامد به باغ برافروخت رخشنده شمع و چراغ
می آورد و نار و ترنج و بهی
مرا گفت برخيز و دل شاد دار
نگر تا که دل را نداری تباه
جهان چون گذاری، همی بگذرد دلام بر همه کام پيروز کرد که بر من شب تيره نوروز کرد
بدان سرو بن گفتم: ای ماهروی که دل گيرد از مهر او فر و مهر بدو اندرون خيره ماند سپهر کیخسرو در کينخواهی پدرش سياوش بر تورانيان پيروز شد و جهان را از نو آراست. روزی از روزها بر تخت زرين نشست و شادکام از اين پيروزیها بزم شاهانهيی آراست. بزرگان و دلآورانی چون گودرز و گيو و طوس و بيژن در آن انجمن گرد آمدند و به می و آواز رامشگران دلشاد بودند. ناگاه پردهداری پيش آمده و به سالار بارگاه خبر داد که گروهی از ارمانيان يا ارمنيان به دادخواهی آمدهاند. ارمنيان به بارگاه آمدند و گفتند: "ما از شهر دوری میآييم که در مرز ايران و توران قرار دارد. از يک سو، از توران در رنجايم و از سوی ديگر، آنجا که مرز ايران است، بيشهيی داريم. اکنون بخت از ما برگشته و گرازان به آن بيشه حمله کردهاند. گرازانی که با دندانهای خود درختان کهنسال را از ريشه به در میآورند و به چارپايان آسيب میرسانند: گراز آمد اکنون فزون از شمار گرفت آن همه بيشه و مرغزار به دندان چو پيلان به تن هم چو کوه وزيشان شده شهر ارمان ستوه شاه از ميان دلآوران کسی را خواست تا به بيشه رود و گرازها را از بين ببرد. فرمان داد تا سينی زرينی آوردند و گهرهای بسيار برآن ريختند و ده اسب زرينلگام هم آماده کردند. چون آماده شد، به آن ناموران گفت: "هر کس اين رنج را بر خود هموار کند، اين گنج از آن او خواهد بود." کسی از آن انجمن پاسخی نداد جز بيژن. گيو، پدر بيژن، کوشيد تا او را از اين کار باز دارد، ولی بيژن جوان در رأی خود پای فشرد. شاه نيز از اين دلآوری بيژن خشنود گرديد. به گرگين دستور داد تا در اين سفر راهنما و يار بيژن جوان باشد: به گرگين ميلاد گفت آنگهی: که بيژن به ارمان نداند رهی تو با او برو با ستور و نوند
هماش راهبر باش و هم يارمند
بيژن بیخبر از نيرنگ او با وی به شادمانی نشست و گرگين با چاپلوسی از
دلآوری او تعريف کرده گفت:
"پس از دو روز راه در خاک توران، در دشتی خرم و دل انگيز، جشنگاهی هست
که همه جايش گل است و آواز بلبل. پریچهرهگان ترک،
سرو- قد و مشکموی،
هر ساله به اين جشنگاه
آمده
و دشت را چون بهشت میآرايند.
منيژه، دخت افراسياب،
خورشيدوش
در ميانشان میدرخشد: پس بر اسبان خود نشستند، يکی جويای نام و کام و ديگری فريبکار و کينهساز. هر دو به سوی جشنگاه تاختند. منيژه، دختر افراسياب، با صد کنيز ماهرو به دشت رسيدند و بساط جشن و سرور را برپا کردند. گرگين باز هم داستان عروس دشت و بزم او را برای بيژن تعريف کرد و آن قدر گفت تا جوان شيفته شد و تصميم گرفت پيش برود و بزمگاه ماهرويان را از نزديک ببيند.
بيژن از گنجور کلاه شاهانه و طوق و گوشواره و دستبند گوهرنگار خواست
و قبای رومی آراستهيی پوشيد.
سوار بر اسب، خرامان به بيشه نزديک شد و در سايهی سروی بلند در نزديکی
خيمهی منيژه پنهانی به تماشا ايستاد. دشت از آن لعبتان زيبا چون بهار
خرم شده بود و آوای رود و سرود
جان را شيفته میکرد.
بيژن از ديدن منيژه صبر و هوش را از دست داد و مهرش را به دل گرفت. نگه كن كه آن ماه ديدار كيست؟ سياوش مگر زنده شد يا پریست مگر خاست اندر جهان رستخيز كه بفروختی آتش مهر تيز بگويش كه تو مردمی يا پری بدين جشنگه بر همی بگذری نديدم هرگز چون تو ماهروی چه نامی تو و از كجايی بگوی
دايه شتابان نزد بيژن رفت و پيام بانويش را رسانيد. رخسار بيژن از
شنيدن آن پيام چون گل شکفته شد و گفت: "من بيژن پسر گيو ام، از ايران
برای جنگ با گرازان آمدهام.
چون اين دشت را پر از بزم و سرود ديدم، از رفتن بازماندم تا مگر چهرهی
دخت افراسياب را ببينم."
گر آيی
خرامان به نزديک من بيژن به ديدار او شتافت. منيژه نيز او را پذيرا شد. سپس دستور داد تا پايش را با مشک و گلاب بشويند و سفرهی رنگينی بگسترانند. رامشگران بربط و چنگ بنوازند و سه شبانهروز شادی کردند، خوردند و نوشيدند. روز چهارم هنگام بازگشت بود. منيژه نتوانست دل از بيژن بر کند و تنها به کاخ باز گردد: چو هنگام رفتن فراز آمدش به ديدار بيژن نياز آمدش بفرمود تا داروی هوشبر پرستنده آميخت با نوشبر بدادند، چون خورد شد مرد مست ابی خويشتن سرش بنهاد پست بيژن مدهوش بر جای افتاد. پس او را در بستری از مشک و کافور نهادند و در چادری پوشاندند و دور از چشم بيگانهگان به کاخ آوردند. بيژن چون به هوش آمد و خود را در کنار آن نگار سيمبر، در کاخ افراسياب، گرفتار ديد، خوناش از خشم به جوش آمد و دانست که اين دام را گرگين به افسون بر راه او نهاده است. منيژه او را دلداری داد و گفت: "دل شاد دار و غم مخور که اگر شاه از کارت خبر يافت، من جان را سپر بلايت میکنم." سفره گستردند و رامشگران را خواندند تا بنوازند و دلشادش کنند. چندين روز ديگر با شادی و بزم گذشت. تا آن که ...
ادامه دارد ...
|
|