سال ششم

يك اردی‌بهشت 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

شادی بيان

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

shadi.bayan

[@] gmail [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

دوست داشتم كسی جايی منتظرم باشد

معرفی مجموعه داستانی به همين نام اثر «آنا گاوالدا»

شادی بيان

 

«دوست داشتم کسی جايی منتظرم باشد»، آنا گاوالدا (Anna Gavalda)، مترجم: الهام دارچينيان، نشر قطره، 1385

 

يکی از دلايلی که بعضی از ما خيلی وقت است نتوانسته حتا يک داستان کوتاه بنويسد، شايد اين باشد که در جست‌وجوی چيزی از خودمان در آوردن‌ايم و هنوز پيدايش نکرده‌ايم. نصف داستان را نوشته‌ايم و در به در، دنبال «آنِ» بکری هستيم برای نصف ديگرش و چيزی به قلاب‌مان نمی‌گيرد. اين که کلی قصه‌پردازی کنيم و دست آخر معلوم شود در خواب گذشته، تکراری است. اين که وانمود کنيم دانای کل با يک آدم زنده حرف می‌زند و ته‌اش خواننده بفهمد مرده، آدم را ياد فيلم «اعتراض» می‌اندازد. چه‌طور است مردی تمام مدت از عشق بی حد خود به زنی بگويد که در خط آخر داستان او را تکه تکه می‌کند؟

و يکی از دلايلی که بعضی از ما خيلی وقت است نتوانسته حتا با يک داستان کوتاه ارتباط بگيرد و از آن لذت ببرد، شايد اين باشد که لذت بردن‌مان وابسته به نتيجه شده است. بالاخره پيرمرد نود ساله با دختر باکره خوابيد. چه شگفت‌انگيز! مرد به زن وانهاده بازنگشت و با آن زن ديگر رفت. چه تلخ! کودکی که هرگز زاده نشد، ای کاش زاده می‌شد! اصلا خوش‌ام نيامد از آخر هم‌نوايی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها، اصلا در قد و قواره‌ی جايزه‌يی که گرفته بود، نبود.

اين وابسته به آخر و عاقبت بودن به گمان‌ام عنصری‌ست که از مذهب وارد فرهنگ‌مان شده است و به قول هرمان هسه ما را از شادمانی‌های کوچک و البته مهم‌تر زنده‌گی، که در روزمره‌گی‌ها نهفته، غافل کرده است. خيلی وقت بود دل‌ام می‌خواست به خودم يا به کسی بگويم که «نوشتن» لزوما از خود چيزی در آوردن نيست. بر چيزی، چيزی افزودن نيست. نوشتن می‌تواند تنها روايت ساده و صادقانه‌ی آن چيزی باشد که هست و «خواندن» هميشه در انتظار حادثه‌يی نشستن نيست. به دنبال واقعه‌يی کشيدن نيست. گاه می‌تواند تنها مروری باشد بر آن‌چه که هست.

«آنا گاوالدا» نويسنده‌يی‌ست که به ساده‌گی از آن‌چه در دور و برمان می‌گذرد می‌نويسد، بی حذف و اضافه. البته برای شرح صدای موتور اتومبيل گلف و پت پت موتور هارلی ديويدسن و زيپو (نام تجاری يک موتور سيکلت) نياز دارد به خيابان برود و صدای آن را خوب بشنود. علاوه بر آن لازم است از اين که زن‌های باردار اين روزها کتاب‌هايی نظير «منتظر يک کودک هستم» و «عکس‌های حيات پيش از تولد» را می‌خوانند يا نه، مطمئن شود، و بدون شک پيش از قدم زدن دختری که روزی چهار بار از خيابان اوژن گونن عبور می‌کند، خود بايد از آن خيابان عبور کند. اين کارها برای اين است که زنده‌گی را عينا به تصوير بکشد. گاوالدا در اغلب داستان‌های کتاب «دوست داشتم کسی جايی منتظرم باشد» تلاش نمی‌کند شگفت‌زده‌مان کند. در واقع «آنِ» اين داستان‌ها، همين بی «آن» بودن‌شان است. روزمره‌گی‌هايی که اگر تلخ، يا اگر شيرين، همين‌اند که هستند، صادقانه و حقيقی. روزنامه‌ی ماری فرانس در باره‌ی اين کتاب نوشته است: "داستان‌ها هم خارق‌العاده‌اند هم گزنده و در عين حال، غم‌انگيز. گلی زيبا با خارهای زياد." من فکر می‌کنم اين‌ها صفاتی‌ست که به زنده‌گی نيز می‌توان نسبت داد. از اين رو بايد گفت داستان‌ها عين زنده‌گی‌اند. يا شايد به قول خود گاوالدا، «واقعيات ناخوش‌آيندی که به آرامی از آن‌ها سخن رفته است»، هر چند که کتاب داستان‌های خوش‌آيند هم دارد.

 

زن و مردی در اتومبيل عجيبی نشسته‌اند و به سوی ويلايشان در شهرستان می‌رانند. اتومبيلی که سيصد و بيست فرانک قيمت دارد. مرد لباس پايان هفته به تن دارد و در فکر اخراج کردن دو کارگری‌ست که اصلا اهميتی به حرف‌هايش نمی‌دهند. زن گويی منتظر مرگ است. در اين فکر است که هم‌سرش هيچ گاه او را دوست نداشته، البته به کت و دامن سبز رنگ زيبايی که روز پيش پشت ويترين ديده نيز فکر می‌کند. راديو گوش می‌دهند، موسيقی کلاسيک. از عوارضی رد می‌شوند. يک کلمه با هم حرف نزده‌اند و هنوز راه درازی در پيش دارند(.)

 

دختری در خيابان به مردی لب‌خند می‌زند و مرد او را برای چند ساعت ديگر به رستوران دعوت می‌کند! دختر می‌گويد يک دليل مناسب بياوريد که دعوت‌تان را بپذيرم و مرد تراشيدن ريش‌هايش را بهانه می‌کند که بدون آن‌ها زيباتر خواهد شد. يک شب قشنگ هم‌راه با شام، دسر، نگاه‌های عاشقانه و خوردن غوزک پاها به يک‌ديگر و در آخر شب خداحافظی، کاغذی که تلفن هم‌راه مرد بر آن نقش می‌بندد و دخترک که دارد به تنهايی در خيابان قدم می‌زند. از تلفن‌های هم‌راه بی‌زار است. از اين حقه‌بازها بی‌زار است(.)

 

کتاب مجموعه‌يی از دوازده داستان کوتاه است با نام‌های در حال و هوای سن ژرمن، سقط جنين، اين مرد و زن، اُپل تاچ، آمبر، مرخصی، حقيقت روز، نخ بخيه، پسر کوچولو، سال‌ها، تيک تاک، و سر انجام. نام کتاب انتخاب شيطنت‌وار و شايسته‌يی‌ست برگرفته از يکی از داستان‌ها با نام «مرخصی». سربازی که از پله‌های واگن قطار پياده می‌شود دوست دارد کسی جايی منتظرش باشد، اما هر چه به اطراف نگاه می‌کند ...

از خواندن سه داستان اول خيلی لذت بردم. زيبا و خارق‌العاده بودند! حال و هوای «اُپل تاچ» مرا ياد روزگاران قديم ِ خودم و دوستان‌ام انداخت. با بعضی از جملات «تيک تاک» از ته دل خنديدم و با مهربانی‌های «اولوويه» چون خيلی شبيه برادرم بود، صميمانه ارتباط گرفتم. «نخ بخيه» يک داستان فمينيستی پرافتخار بود! حتا از تصور اين که زن‌هايی چون «لوژاره» در اين جهان زنده‌گی می‌کنند، احساس غرور کردم. در حالی که اصلا دل‌ام نمی‌خواست جای «ژان پی‌ير» ِ «حقيقت روز» باشم. «سال‌ها» از آن‌جايی که شخصا به بوی آدم‌ها انس می‌گيرم، بدجوری احساسات‌ام را تحريک کرد، آن قدر که می‌خواستم تلفن را بردارم، زنگ بزنم به هم‌سرم و متقاعدش کنم که از نظر من هيچ اشکالی ندارد اگر بخواهد به ديدن آدمی از گذشته‌هايش برود! (اين حس البته به سرعت کم‌رنگ و نابود شد.) و «سر انجام» که سندی ديگر بر عجيب و غريب بودن نويسنده‌ی اين داستان‌هاست! و همه‌ی اين حرف‌ها که زدم جای اين جمله‌ی آخری(!) را نمی‌گيرد که از گذر آرام آرام هر صفحه و خط  اين کتاب، به آرامی لذت بردم. نوعی از خواندن که در بيش‌تر داستان‌ها منهای چند تايی، از انتظار به آخر رساندن عاری بود.

 

در ابتدای کتاب اندکی در باره‌ی اين نويسنده می‌خوانيم.

او در نه دسامبر سال 1970 در بولوين - بيلان کورت در حومه‌ی پاريس متولد شده است. والدين‌اش از شهروندان اصيل پاريس بودند و به هنرهای دستی اشتغال داشتند که در سن چهارده ساله‌گی او از هم جدا شدند و آنا نزد يکی از خاله‌هايش بزرگ شد که والد سيزده کودک بود. بعدها با يک دام‌پزشک ازدواج کرد و صاحب دو فرزند به نام های لوئيز و فليسيتی شد. پس از جدايی از هم‌سرش زنده‌گی‌اش را وقف ادبيات کرد. در 29 ساله‌گی (1999) با چاپ کتابی که پيش‌تر از آن سخن گفتيم، به موفقيت بزرگی دست يافت. از ديگر کتاب‌هايش می‌توان به سی و پنج کيلو اميد (2002)، کسی که دوست‌اش داشتم (2005)و ژلو (2002) اشاره کرد. در خارج از فرانسه کتاب‌هايش به نوزده زبان ترجمه شد و بلافاصله بعد از انتشار در سال 2000 جايزه بزرگ آرتی‌ال - لير را به خود اختصاص داد. با اين همه هنوز به ناشر کوچک‌اش «لو ديل تانت» وفادار مانده است. می‌گويد:"شهرت و ثروت مرا اغوا نمی‌کنند. آدمی هرچه کم‌تر داشته باشد، کم‌تر از دست می‌دهد. بايد در استقلال کامل نوشت و دل‌مشغول ميزان فروش اثر خود نبود." در جواب خبرنگاری که پرسيده بود چرا داستان کوتاه می‌نويسد، با شيطنت جواب داده است که در اصل داستان‌های کوتاه را دوست ندارد، زيرا بخش محدودی از زنده‌گی را نقل می‌کنند، ولی از آن‌جا که دو فرزند دارد، برای‌اش راحت‌تر است که شب‌ها يک داستان کوتاه بنويسد تا يک رمان. در سال 2007 فيلم موفقی بر اساس داستان کتاب «کسی که دوست‌اش داشتم» توسط كلود بری ساخته شد.

 

قصد ندارم چيز بيش‌تری در باره‌ی اين کتاب بگويم و شيرينی کار مؤلف و مترجم و ناشر را کم‌رنگ کنم. خودتان کتاب را بخريد و بخوانيد. «برای خواهرم ماريان» شبه‌جمله‌ی تقديمی نويسنده در صفحه‌ی ابتدای کتاب است و در صفحه‌ی بعد از آن اين نوشته از «آندره ژيد» نقس بسته است: "ای انتظار پس کی به پايان می‌رسی و چون به پايان رسی بی تو چه‌گونه توانم زيست." شايد انتخاب اين جمله بی ارتباط با شيوه‌ی نوشتاری خود گاوالدا نباشد.

 

Ç