سال ششم

يك اردی‌بهشت 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

كاوه احمدی علی‌آبادی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

hermes.blogsky.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

زيباشناسی تطبيقی در خانواده‌های ايرانی و غربی

طراحی در خانواده‌ها، فرش، سفره‌آرايی و ميهمانی

كاوه احمدی علی‌آبادی

 

مقدمه

زيباشناسی طراحی خانواده‌ی ايرانی و مقايسه با خانواده‌های غربی نكات تأمل‌برانگيزی را به ما نشان می‌دهد. يكی از آن‌ها، ميزان تمايل به قدرت، خودمحوری و تجويزگری در انديشه، احساس و گزينش‌هاست. بسياری اقتدارگرايی و خودمحوری در كشورهای استبدادزده را ناشی نهادهای حكومتی و مناسبات قدرت سياسی می‌انگارند، در حالی كه خصلت روح خودكامه و اقتدارطلب معمولا ريشه در «روان جمعی» يك جامعه دارد كه تنها در صورت نهايی‌اش در نهادهای سياسی و حكومتی بروز می‌يابد. ام‌روزه به خانواده به مثابه‌ی كشت‌گاه خصلت‌های روحی و الگوهای شخصيتی نگاه می‌شود كه در جامعه به شكل انواع كنش‌های اجتماعی و فرهنگی و غيره بروز كرده فصل مشترك آن در قالب «شخصيت اساسی» يك ملت خود را نمايان می‌سازد. با پی‌گيری «طراحی» در خصوصی‌ترين گروه‌ها و اجتماعات در صميمی‌ترين و دوستانه‌ترين روابط اجتماعی نشان می‌دهيم كه روح اقتدارگرا خود را چه‌گونه در پس هر گزينش و آفرينش خانواده‌ها در قالب الگوهايی پنهان و خاموش نشان می‌دهد و حتا در ابعاد زيباشناختی خانواده متجلی می‌شود و افراد به گونه‌يی بديهی و ناخواسته‌، آن‌ها را در «سبك‌های زنده‌گی» و «كارهايشان در منزل» پديد آورده حتا در «فعاليت‌ها و آثار فرهنگی و هنری» به كار می‌برند. جايی كه «تك‌محوری» و «تك‌مركزی»، طراحی غالب آن را در خانواده‌های ايرانی متجلی می‌سازد، در خانواد ه‌های غربی طراحی «متكثر»، «شناور» و «شبكه‌يی»، خود را آشكار می‌سازد و در خانواده‌هايی كه تعامل در هر دو جامعه را تجربه كرده‌اند، امتزاجی از هر دو آن‌ها به چشم می‌خورد. در نهايت به ريشه‌های قدرت‌طلبی و روابط دو سويه‌ی آن می‌پردازيم و تبيين می‌كنيم كه چه‌گونه روانی كه در خانواده خاست‌گاه خودكامه‌گی قرار می‌گيرد، در جامعه ميل به قدرت و خودمحوری را در نهادهای مدنی و پرديسه‌های فرهنگ و هنر بازآفرينی می‌كند.

 

الگوهای خاموش و پنهان

در هر جامعه‌يی الگوهايی موجودند كه در قالب باورها، هنجارها، ارزش‌ها، عادت‌ها، كنش‌ها و هنرها بروز می‌كنند‌، ولی هرگز به زبان رانده نشده در بسياری از موارد افراد عمل‌كننده حتا از وجودشان نيز آگاهی ندارند و فقط به گونه‌يی بديهی و ناخواسته‌، آن‌ها را در سبك‌های زنده‌گی در منزل و فعاليت‌های كاری پديد می‌آورند و به كار می‌برند. آن الگوهايی كه افراد از وجودشان آگاهی دارند، ولی آن‌ها را به زبان ‌نمی‌رانند و در اظهارات رسمی و رفتارهايی كه اهداف‌شان ذكر شود، به كار نمی‌برند، بل‌كه آن‌ها را به گونه‌يی ‌خاموش‌، ولی معنادار جهت‌دهنده‌ی نگرش‌ها، قضاوت‌ها و رفتارهايشان می‌سازند، «الگوهای خاموش» گفته ‌می‌شوند. آن دسته از الگوهايی كه افراد از وجودشان آگاهی ندارند و يا به گونه‌يی بديهی و مفروض، آن‌ها را اعمال می‌كنند و يا آن قدر كلی و عميق هستند كه كاملا پنهان می‌مانند، «الگوهای پنهان» را می‌سازند. طراحی در خانواده‌ها را در صور مختلف زيباشناسی‌اش از طريق اين الگوهای پنهان و خاموش پی می‌گيريم.

 

فرش، موكت، پاركت و ...

به فرش ايرانی نگاهی بيندازيد! اين كهن‌ترين بافته‌ی ايران زمين كه چون آينه‌يی، خصائص زيباشناسی ما را در خود حفظ كرده و به ما می‌نماياند. آيا در همه‌ی طراحی‌های سنتی آن، چشم‌اندازی تك‌محوری و تك‌مركزی موج نمی‌زند؟ نه تنها حاشيه‌ها كه حتا نقش‌مايه‌های اصلی (همه‌ی انواع ترنج، لوتوس و غيره) پيرامون يك مركز بسيار قدرت‌مند هم‌سو می‌شوند و تمركز می‌يابند. حضور نامرئی آن كانون بر تمام نقش‌های ديگر سايه انداخته است و پنداری جمله‌گی‌شان را به سوی خود می‌كشد، انگار كه همه‌ی پی‌رنگ‌های قالی نه تنها در خدمت (زيبانمايی و زيباشناسی) او، كه دربند اويند! در حالی كه در نمونه‌های غربی و مدرن چون موكت، پاركت و موزائيك، طرح‌ها در تمام سطوح‌شان به طرزی تقريبا يك‌سان پخش‌اند و عمدتا نمی‌توان نقطه يا محوری مركزی برای‌شان يافت و طرح‌ها بيش‌تر «موزائيكی» و «شبكه‌يی» رديف می‌شوند. جالب اين‌جاست كه در برخی از موكت‌های به تازه‌گی طراحی شده در ايران، تأثيرات رگه‌هايی از مركزگرايی را می‌توان ديد.

 

سفره‌آرايی و پذيرايی

چينش سفره‌ها و پذيرايی به خصوص در ميهمانی‌ها را نظاره كنيد! در جامعه‌ی ايرانی معمولا اشخاص مه‌تر در «صدر» و «رأس» آن می‌نشينند و اشخاص كه‌تر در «ذيل» آن. در نمونه‌های سنتی‌تر، چه به شكلی آشكار چه در قامت الگويی خاموش، زنان حتا جايی در سفره ندارند و غذا را در مطبخ‌ها و پستوها (مخفی‌گاه‌ها) می‌خورند! در سفره‌آرايی حتا نحوه‌ی آرايش غذاها در سر سفره  نيز نوعی تك‌محوری را القا می‌كند و خوراكی‌ها با «وزنی يك‌سان در تمام سطوح» پخش نمی‌شوند. در خانواده‌های غربی چنين تفكيكی بين نحوه‌ی نشستن اشخاص و چيدن غذاها به چشم نمی‌خورد و الگوی پنهانی كه حكايت از تكثری «متغير» و «شناور» دارد، در آن كاملا مشهود است. در تزيين غذاها و خوراكی‌ها در داخل ظروف و ديس‌ها نيز چنين دوگانه‌گی‌يی در الگوهايی پنهان قابل تشخيص است كه عملا تمايز اين دو فرهنگ را باز می‌تاباند، اما بارزترين جلوه‌ی آن را می‌توان در ميهمانی‌ها و پارتی‌های خانواده‌ها يافت. جايی كه صميمانه‌ترين و دوستانه‌ترين روابط انسانی حاكم است. آن‌جا نيز طراحی‌ها خود را به گونه‌يی مستتر، اما مؤثر باز می‌نمايانند.

 

ميهمانی‌ها و جشن‌های خانواده‌گی

ميهمانی‌های ايرانی معمولا تك‌محورگراست، به اين معنی كه تمامی وقايع و برنامه‌هايی كه ترتيب داده می‌شود، به گونه‌يی‌ست كه توجه همه‌ی شركت‌كننده‌گان، حول محور مركزی آن برنامه‌هاست و كانون‌های طراحی‌شده تك‌مركزی‌ست، مثلا جمله‌گی حضار مستمع يك سخن‌ران می‌شوند يا همه‌گی مخاطب ميزبانان قرار می‌گيرند. به كرات پيش می‌آيد كه برگزاركننده‌گان همه‌گان را دعوت به سكوت می‌كنند و خواهان توجه تمام ميهمانان برای پيوستن به برنامه‌های بعدی مجلس می‌شوند. اگر سخنانی به مناسبت آغاز ميهمانی ايراد شود، همه سكوت می‌كنند و گوش می‌دهند و چنان‌چه برنامه‌يی پايان پذيرد، برای همه پايان می‌يابد و هر گاه كادو‌ها باز شوند، صرف شام آغاز شود، يا برنامه‌هايی خاص روی صحنه بيايد، برای جمله‌گی حاضران است و آنان بدون اين كه خود بدانند، حول اين «محور نامرئی ميهمانی‌ها» می‌چرخند.

در پارتی‌های غربی جريانی كاملا متفاوت پيش می‌رود. طراحی در آن‌ها به گونه‌يی‌ست كه بسيار به ندرت پيش می‌آيد تا برنامه‌هايی اجرا شود كه جمله‌گی شركت‌كننده‌گان مخاطب‌اش باشند و كارهای ديگر را رها كنند و به محوريت برنامه‌يی خاص بپيوندند و اگر كاری همه‌گانی انجام شود، كاملا «داوطلبانه» صورت می‌گيرد و با اجبار نيست و قواعدی قراردادی برای مشاركت تحميل نمی‌شود. معمولا كانون‌هايی چند نفری در مجالس‌شان شكل می‌گيرد كه كاملا متغير و شناور است، به طوری كه مرتب اشخاصی از گروه‌های كوچك آن جدا می‌شوند و به گروه‌های ديگر می‌پيوندند و يا بر عكس. آن‌ها بدون اين كه پارتی را دچار هرج و مرج سازند، ناخواسته «هارمونی‌يی از تكثر برنامه‌ها» را به شكلی شناور در جريان پيوستن و گسستن گروه‌ها به اجرا می‌گذارند.

پای‌كوبی و سور نيز در حال و هوايی كه موسيقی جريان دارد، توسط داوطلبان بر پا می‌شود و هرگز كسی را به زور برای رقصيدن بلند نمی‌كنند! (و سپس به او بخندند يا حتا وقيحانه زهرخند بزنند!)

جالب‌تر خانواده‌هايی ايرانی‌ست كه يا سال‌ها در مغرب زمين زنده‌گی كرده‌اند و يا يكی از والدين خانواده ايرانی و ديگری خارجی‌ست. در محافل دوستانه و ميهمانی آنان می‌توان از هر دو نوع طراحی را با زيباشناسی خاص‌شان يافت. اين تعامل‌گران در دو دنيای متفاوت، انگار پاره‌هايی از هر يك از آن طراحی‌ها را در خود درونی كرده‌اند كه در معماری هر بخش از ميهمانی و پارتی‌هايشان به كار می‌گيرند. در حالی كه گروه‌هايی كوچك با محوريت‌های مختلف را تشكيل می‌دهند، هم‌زمان هم آشنايان با هم به گفت و شنود و خنده و شوخی می‌پردازند هم گاه با پيوستن به غريبه‌ها با آن‌ها آشنا می‌شوند يا پيوند دوستی‌های قديمی را تقويت می‌كنند، اما در كارهايی خاص مثل فوت كردن شمع‌های تولد يا باز كردن كادوها تك‌محوری عمل می‌كنند و همه‌ی توجه‌ها به آن برنامه‌ها معطوف می‌شود. غذاها نيز به هر دو شكل صرف می‌شوند. برای عصر به شكل باز و آزاد، هر كسی خوردنی‌يی كشيده يا نوشيدنی‌يی بر می‌دارد و به شكل سلف سرويس پذيرايی می‌شوند، اما برای شام تا حدی فضا ايرانی‌ست و طراحی نيز از آن تبعيت می‌كند و سر سفره‌نشينی با آن كه به سر ميزنشينی تغيير كرده است، چينش تا حد زيادی بو و مزه‌ی ايرانی می‌دهد. غالبا در خانواده‌هايی با والدينی از مليت‌های گوناگون، به تدريج هر يك از آن‌ها، الگوهايی را از فرهنگ ديگری جذب می‌كند و به قامت رفتارش می‌ريزد.

 

ريشه‌يابی استبداد در روان‌، آن‌گاه جامعه‌

در تاريخ بررسی‌های اجتماعی‌، استبداد و نحوه‌ی پيدايش و بازآفرينی آن در جامعه از جای‌گاه ويژه‌يی ‌برخوردار است‌. باورهای عامه‌ی مردم استبداد را ساخته و پرداخته‌يی تحميلی از طرف شخص‌، گروه يا كشوری ‌خاص می‌پندارد. در حالی كه در تحليل‌های معاصر، آن را بازتاب فرهنگ و سرشت روان جمعی افراد يك جامعه می‌دانند. افراد يك جامعه‌ی استبدادپرور، به دنبال يك لولويی بيرونی در قالب شخص‌، گروه‌، نهاد يا دولتی می‌گردند كه تمامی مشكلات و كاستی‌ها را به آن نسبت دهند، غافل از اين كه آن عاملی كه الگوهای يك جامعه‌ی استبدادی را تعيين می‌كند و مدام قوام می‌بخشد، در تك تك افراد نهفته است كه سرشت و خصلتی جمعی پيدا می‌كند. خودكامه‌گی در هيچ جامعه‌يی نمی‌تواند هزاران سال ماندگار باشد، مگر بر مبنای روابط دو سويه‌ی ‌فراگير اجتماعی‌يی كه فرمان‌دهی و فرمان‌برداری‌، برده‌گی و برده‌داری‌، سازش و گسست و از همه مهم‌تر اعمال و پذيرش متقابل ستم دو روی سكه‌ی آن‌اند.
در شرايطی كه در خانواده‌، قدرت و خودكامه‌گی افراد بزرگ‌تر، خواهان ساختار روانی و فكريی باشد كه به ‌فرد اجازه‌ی بروز خواست‌ها و تمايلاتی مختلف و مخالف را ندهد، افراد زيردست از رشد و قوام شخصيت و استقلال لازمه برخوردار نشده و به درستی نمی‌توانند راه آزاد زيستن را تجربه كنند و بياموزند. در نهاد خانواده‌، مدرسه و ساير نهادهای اجتماعی‌، دخالت‌های بی‌جا (در خانواده يا جامعه‌) هم‌چون ترساندن‌، تحكم‌، امر و نهی‌های ‌بی‌مورد می‌تواند مانع از رشد سالم كودك شود. چنين تعاملات معطوف به قدرتی منجر به رشد شخصيتی ‌ناقص و رشد نارس می‌شود و حاصل‌اش آن می‌شود كه بسياری از بزرگ‌سالان از مرحله‌ی خودمحوری كودكی به ‌درستی بيرون نيايند و بلوغی ناتمام داشته باشند. اين افراد هنگامی كه از نهاد خانواده و مدرسه بيرون آمده و وارد نهادهای مختلف اجتماعی می‌شوند، در تمامی كنش‌های اجتماعی همواره خود را لحاظ كرده و ديگری را سركوب می‌كنند. بنا بر اين سركوب‌ها به ويژه در خانواده و مدرسه‌، افرادی خودمحور و خودبين تحويل جامعه ‌می‌دهند كه هنگام تفكر، تصميم‌گيری‌، انتخاب، كنش و هر گزينش ديگری، با ناديده گرفتن و حذف ديگران‌، خودمحوری شكل‌گرفته زير ضربات سركوب‌گر را در نهادهای اجتماعی بازآفرينی می‌كنند. به بيان ديگر، در تعاملات سركوب‌گر، شخص سركوب‌شده در خانواده و مدرسه‌، خود شخص سركوب‌گر در نهادهای مدنی می‌گردد كه در پی ‌نيازهای واپس‌زده‌شده و قربانی‌شده‌ی خويش است‌.
در زمان آشفته‌گی‌های سياسی‌، اجتماعی و اقتصادی‌، فرد ستم‌ديده آرزوی سرنگونی يك شخص يا يك نظام سياسی خاص را در سر می‌پروراند، زيرا او خود در درون‌اش مستبدی است بی‌تخت و تاج كه به اميد عريكه قدرت به جز گسست راه ديگری نمی‌بيند. از كودكی‌، والد و معلم دستور می‌دهند و او می‌بايد در نهايت اطاعت كند و او دستور داده و شخص ‌كوچكتر خانواده‌ی فرمان می‌برده است‌. چنين نحوه تربيت دو سويه‌يی، افراد جامعه را از هم منفصل و نسبت به‌هم سركوب‌گر می‌سازد. اين‌جاست كه می‌توان گفت تربيت اقتدارگرا خود منشأ دوگانه‌پروری نابرابر است‌. درچنين نگاهی همواره يكی دانا يكی نادان‌، يكی محكوم و يكی حاكم‌، يكی عالم يكی جماعتی جاهل‌، يكی‌سازشگر و ديگری سازش‌ناپذير، يكی شخصی بافرهنگ، ديگران عوامی بی فرهنگ، يكی هنرمندی مشروع، ديگری خيال‌بافی درپيت و خلاصه يكی من و منزه‌، و يكی ديگر‌، او و مقصر است. چنين جامعه‌يی مبتلا به خفقان ‌است‌، نه به سبب ظلم حكام يا فضای بسته سياسی، بل‌كه به جهت معيارهای گزينش‌گری در روان كه در هر كجای جامعه چنان ‌الگوهای دو سويه‌يی را بازآفرينی می‌كند. در چنين جامعه‌يی هر كس كه جای ديگری می‌نشيند، هم‌چون ديگری می‌شود. در حالی كه در پندار خود تصور می‌كرد كه ديگری ستم‌كار و مستبد بوده و خود مبراست‌! غافل از اين كه بذر استبدادپرور كه خود را خوب و معصوم و ديگری را مقصر و گناه‌كار می‌داند، هر كجا كه رسد، نهال استبداد را پرورش خواهد داد! حتا در عاطفی‌ترين و انسانی ترين گستره ها، چون پرديسه‌های فرهنگ و هنر، و معيارهای زيباشناسی‌اش را نيز تجويز می‌كند.

 

Ç