|
|
|
|
||||||||||||||
|
عاشقانههای شاهنامه: بيژن و منيژه بخش دوم محمود كوير
حكايت به آنجا رسيد كه بيژن مدهوش بر جای افتاد. پس او را در بستری از مشک و کافور نهادند و در چادری پوشاندند و دور از چشم بیگانهگان به کاخ آوردند. بيژن چون به هوش آمد و خود را در کنار آن نگار سيمبر، در کاخ افراسياب، گرفتار ديد، خوناش از خشم به جوش آمد و دانست که اين دام را گرگين به افسون بر راه او نهاده است. منيژه او را دلداری داد و گفت: "دل شاد دار و غم مخور که اگر شاه از کارت خبر يافت، من جان را سپر بلايت میکنم." سفره گستردند و رامشگران را خواندند تا بنوازند و دلشادش کنند. چندين روز ديگر با شادی و بزم گذشت. تا آن که ...
تا آن که دربان از وجود بیگانهيی در کاخ آگاهی يافت و چاره را در آگاه كردن افراسياب ديد. افراسياب سخت آشفته شد. به گرسيوز دستور داد تا سواراناش را بر گرداگرد کاخ به نگهبانی بگمارد و خود درون کاخ را بنگرد تا اگر بیگانهيی را يافتند، نزد او بياورند. گرسيوز چون به کاخ رسيد و آوای چنگ و رباب را شنيد، سواران را فرستاد تا از هر سو راهها را بستند. از ديدن بيژن، خون گرسيوز به جوش آمد و خروشيد که: "ای ناپاک به چنگال شير گرفتار شدی!" بيژن که خود را بیسلاح و بدون پناه ديد، خنجری را که هميشه در پاپوش پنهان داشت از نيام کشيد و گفت: "منام بيژن، پور گيو! تو نياکان مرا میشناسی و میدانی که هر که به جنگام آيد، او را با اين خنجر میکشم و دستام را به خوناش میشويم." گرسيوز که او را چنين آمادهی جنگ ديد، زبان به پند و سوگند گشود و با چربزبانی خنجر را از دستاش در آورد و با هزار افسون او را به بند کشيد و نزد افراسياب برد. افراسياب چون بيژن را ديد، بر او خروشيد که: "ای خيرهسر به اين سرزمين چرا آمدی؟" بيژن گفت: "ای شهريار! گرازان با دندان و شيران به چنگ و يلان با شمشير میجنگند. من برهنه و بیسلاح توانايی جنگيدن ندارم. اگر میخواهی دلآوری مرا ببينی، اسب و گرزی به من بده. آن گاه مرد نيستم اگر از هزار ترک نامور يکی را زنده بگذارم." سخنان بيژن آتش خشم افراسياب را تيزتر کرد و به گرسيوز گفت: بسنده نبودش همی بد که کرد کنون رزم جويد به ننگ و نبرد او را در رهگذر بر دار کن تا ديگر کسی از ايرانيان يارای نگاه کردن به توران را نداشته باشد. آن گاه بيژن را به پای دار بردند. «پيران» از آن محل گذر کرد و چون جوانی را پای دار ديد، از گرسيوز پرسيد: "اين دار برای کيست و جرماش چيست؟" گرسيوز پاسخ داد: "اين بيژن است." پس پيران به او نزديک شد و از چهگونهگی آمدناش پرسيد. بيژن آنچه را بر او گذشته بود، تعريف کرد. پيران دستور داد تا دست نگهدارند تا او با شاه در اين باره گفتوگو کند. پيران از شاه میخواهد تا از بر افروختن جنگی تازه خودداری کند و پيشنهاد میکند که به جای کشتن بيژن بهتر است او را با بند گران ببنديم و به زندان افکنيم. افراسياب رأی او را پسنديد و دستور داد تا چنين کنند. گرسيوز فرمان شاه را اجرا کرد و بيژن را به زنجير کشيد و در چاه افکند و سنگ اکوان ديو را بر سر چاه گذاشت. منيژه گريان خود را به چاه رسانده روزنهی کوچکی از کنار سنگ بر آن چاه باز کرد و از آن پس از هر جا نانی فراهم میکرد و از همان روزنه به بيژن میداد و شب و روز بر شوربختی خود میگريست. گرگين هفتهيی را چشم به راه بيژن ماند و چون خبری از او نيافت همه جا به جستوجويش پرداخت و چون او را نيافت، پشيمان از کردهی خويش و شرمسار از روی شاه و گيو، اسب بيژن را برداشت و به سوی ايران شتافت. گيو چون آگاه شد که گرگين بدون بيژن بازگشته، پريشان به پيشباز گرگين شتافت. گرگين تا او را ديد پياده شد و خود را به خاک افکند، اما همين که پدر، اسب بدون سوار پسرش را ديد، مدهوش شد و جامه بر تن دريد. از گرگين چهگونهگی ناپديد شدن بيژن را پرسيد:
تو اين اسب بی مرد چون يافتی گرگين او را دلداری داد و داستانی ساخت و گفت: "بدان و آگاه باش که چون از اينجا به جنگ گرازان رفتيم، بيشهيی ديديم زير و رو شده و با درختان بريده که گروه گروه گراز در آنجا پراکنده بودند. ما چون شير بر آنها تاختيم و يک روزه همه را کشتيم و دندانهايشان را کنديم. در راه بازگشت به ايران بوديم که ناگاه گوری پديدار شد، بيژن از پی او اسب تاخت و کمند بر گردناش انداخت، اما گور او را به دنبال خود کشيد که ناگهان گرد و خاکی برخاست و گور و سوار هر دو ناپديد شدند. من کوه و دشت را زير پا نهادم، اما نشانی جز اين لگام گسستهی اسب از او نيافتم. گيو آن داستان را باور نکرد و بانگ زد:
تو بردی ز ره مهر و ماه مرا از آن سو گرگين به درگاه کیخسرو آمد. دندانهای گراز را برابر تخت نهاد. شاه از راه و ناپديد شدن بيژن پرسش كرد. گرگين با تنی لرزان از بيم، پاسخهای ياوه به هم بافت. شاه برآشفت و او را به دشنام از پيش تخت براند و فرمود تا با بند گران او را ببندند. آن گاه با مهربانی گيو را اميدوار ساخت و گفت: "من سواران فراوانی به جستوجوی بيژن میفرستم و اگر باز هم نشانی از او نيافتيم تا ماه فروردين صبر میکنيم و در آن هنگام که زمين چادر سبز پوشيد، در جام جهان نما، از جای بيژن آگاهات میکنم. نوروز فرا رسيد. خسرو هفت کشور را نگريست، ولی از بيژن نشانی نديد، تا آن که به توران رسيد. کیخسرو در آنجا بيژن را ديد که در چاهی بسته است و دختری والانژاد پرستاریاش میکند. شاه مژده داد که بيژن زنده است و گزندی به جاناش نرسيده، اما او را در بند و زندان میبينم. اکنون بايد چارهيی برای رهايیاش انديشيد و در اين کار کسی شايستهتر از رستم نيست. پس بايد او را از داستان آگاهی بخشيد. کیخسرو با شتاب نويسنده را فرا خواند و نامهيی پر مهر به رستم نوشت: چو اين نامهی من بخوانی مپای سبک باش و با گيو خيز و در آی رستم شتابان میآيد و میگويد که: "اين بار چارهی کار با لشکر و گرز و شمشير نيست." راه کار آن است که مانند بازرگانان با زر و سيم و گوهر و جامه به توران برويم و هديههايی بدهيم و کالا بفروشيم و مدتی در توران بمانيم. شاه رأی او را پسنديد و فرمود تا گنجور در گنج را گشود تا رستم آنچه را لازم دارد از آن ميان بردارد. پس رستم هزار سوار از لشکر و هفت يل از ناموران، چون گرگين، رهام، گرازه، گستهم، اشکش، فرهاد و زنگه را برگزيد و ده شتر را بار دينار کرد، صد شتر را بار کالا و به راه افتاد. چون کاروان به مرز توران رسيد، رستم سپاه را در مرز گذاشت و سفارش کرد تا آماده باشند. خود با هفت يل دلاورش، جامهی بازرگانان پوشيدند. شترهای بار کرده را برداشته به راه ادامه دادند تا به شهر ختن رسيدند. قضا را، پيران در آن هنگام از نخجير باز میگشت. چون تهمتن او را در راه ديد، دو اسب تازی گرانمايه برداشت و نزد پيران رفت. پيران که رستم را در آن هيبت نشناخته بود، پرسيد: "کيستی و از کجا میآيی؟" رستم پاسخ داد: "بازرگانام و از ايران آمدهام تا در توران گهر بفروشم و چارپا بخرم." سپس جامی پر از گوهر و آن دو اسب را به او پيشکش كرد. پيران با ديدن آن گوهرها، بر او آفرين خواند و با مهربانی وعده کرد که پاسبانی برای نگهداری کالاهايش بگمارد و از او خواست تا چون خويشاوندی به خانهاش فرود آيد. رستم با سپاس فراوان اجازه خواست تا در بيرون شهر نزد کاروان منزل گيرد. چون مردم شهر از آمدن بازرگان ايرانی که گوهر و فرش و ديبا می فروخت آگاه شدند، برای خريد به سوی کاروان شتافتند و بازار رستم رونق گرفت. او چندی در توران ماند و به داد و ستد پرداخت. چون منيژه خبر يافت کاروانی از ايران به ختن آمده، نزد رستم آمد و خود را شناساند و گفت:
منيژه منام دخت افراسياب
کنون ديده پر خون و دل پر ز درد
برای رستم درد دل میکند و از حال معشوق دربند میگويد: همه چاه پر خون آن مستمند کز آن چاه من با دلی پر ز درد دويدم به نزد تو ای رادمرد چو بیچاره بيژن بدان ژرف چاه نبيند شب و روز خورشيد و ماه
رستم با هفت تن از پهلوانان به سوی چاه حرکت میکند. آتشی که منيژه بر سر
چاه افروخته، راهنمای گردان ايران زمين در تاريکیست. رستم از
پهلوانان میخواهد که: که روی زمين را ببايد سترد ببايد شما را کنون ساختن سر چاه از سنگ پرداختن
به فرمان رستمِ دستان، دستانِ هفت دلاور به دور سنگ بزرگ حلقه میگردد، اما
نمیتوانند سنگ را بگردانند، پس: ز ره دامناش را بزد بـر کمر ز يزدان جانآفرين زور خواست بزد دست و آن سنگ برداشت راست بيژن که از بند چاه رسته، با جسم و جانی خسته به رستم میگويد: مرا چون خروش تو آمد به گوش همه زهر گيتی مرا گشت نوش در پايان، رستم از بيژن میخواهد که گرگين را ببخشد و از گناه او درگذرد. سرانجام عاشق و معشوق به ايران میرسند و کیخسرو دادگر به بيژن میگويد: به بيژن بفرمود: کاين خواسته ببر پيش دخت روان کاسته به رنجاش مفرسای و سردش مگوی نگر تا چه آوردی او را به روی تو با او جهان را به شادی گذار نگه کن بر اين گردش روزگار و داستان در شادکامی بيژن و منيژه پايان میگيرد.
داستان بيژن و منيژه از عاشقانههای شکوهمند شاهنامه و جهان است که در آن عشق همهی مرزهای نژادی و ملی را زير پا مینهد و چونان کبوتری بال میگشايد. بيژن و منيژه روايت پيروزی عشق است. بن و گوهر داستان بنا بر آنچه از عياریها و جشنها و لباس و فرهنگ مردمان آمده، بايد اشکانی باشد. دوران اشکانی از باشکوهترين دورانهای تاريخ و فرهنگ ايران و زمانهی پيدايش داستانها و ادبياتی باشکوه است. دلآوری و گستاخی، بردباری و وفاداری منيژه در اين داستان، در خور ستايش بسيار است. چونان زال و رودابه، سودابه و سياوش، تهمينه و رستم، اين بار نيز اين زن است که گستاخانه پيش میآيد و عشق را میطلبد. بار ديگر مانند ديگر عاشقانههای شاهنامه، عاشق و معشوق از دو سرزمين دور از هم و بیگانه هستند و عشق، پيروزمند واقعی است.
|
|