|
|
|
|
|||||||||||||||||||||
|
شاه و شاهنامه: ستمنامهی عزل شاهان كاوشی ديگر از محمود كوير در ميان ابيات شاهنامه چنين گفت نوشيروان قباد / که چون شاه را دل بپيچيد ز داد کند چرخ منشور او را سياه / ستاره نخواند ورا نيز شاه ستمنامهی عزل شاهان بود / چو درد دل بیگناهان بود ستايش نبرد آن که بیداد بود / به گنج و به تخت مهی شاد بود گسسته شود در جهان کام اوی / نخواند به گيتی کسی نام اوی شناسنامهی ما، سرگذشتنامه و آينهی سرنوشت ما، و بزرگترين حماسه و شاهکار ادبی ايران و بلکه جهان، نام ندارد؟ شگفتا از اين سرزمين و مردماناش! چهگونه میشود که هر کتابی از صدها سال پيش از آن جلد و نام داشته است و اين سند افتخار و اساطير ايران نامی نداشته است. پس چرا آن را شاهنامه خواندهاند؟ ... ادامه
نقدی بر مميزی کتاب به بهانهی آغاز پخش سريالی تلويزيونی و همزمانی آن با برگزاری نمايشگاه کتاب به قلم پرستو ك. «مرگ تدريجی يک رؤيا» نام اولين کار سريالی فريدون جيرانیست که از سهشنبهی پيش، نمايش آن در رسانهی ملی آغاز شده است ... برای من کمتر پيش میآيد که يادم بماند يک سريال تلويزيونی را به طور مرتب دنبال کنم و بعد هم در بارهی آن نقد و نظری بنويسم. اما از آن جهت که موضوع سريال با دغدغههای هميشهگی ما و حال و هوای کتابی اين روزها، چندان بیربط نبود، توجهام به اين سريال جلب شد و به سبب آن که يکی از مسائل مطرح شده در آن، حرف دل خيلی از نويسندهگان و ناشران و دوستداران کتاب، به خصوص در يکی دو سال اخير و البته حرف و حديث حاشيهيی نمايشگاه کتاب امسال هم هست، فرصت را مغتنم شمردم و گفتم چند خطی در اين باب بنويسم ... ادامه
داستانی كوتاه از عباس مؤذن میبينی؟ آهان ... همانجا، به ته سياهی نگاه كن. به تاريكی پشت پلكهايت وقتی روی هم پهلو گرفتهاند. دو پردهی نازك چشمهايت را روی هم گذاشتهای تا كمی آرام گيری. نه تاريك است نه كاملا روشن. حالا چيزهای ريزی مثل مورچههايی سفيد، شايد حشرههايی سياه كه در كاسهی ماستی وول میخورند، جلو چشمانات میآيند و بعد غيبشان میزند. مثل کلمههایی که در راهرو باریک یک کتاب آسمانی انتظار میکشند تا تو را از دروازههای سبز بهشت بگذرانند. حالا ديدی؟ سعی كن همين موقعيت را حفظ كنی. به نگاهات فرصت بده تا عادت كنند. بايد چيزی را كه میبيند، بپذيرد تا به كشف شهودی ديگر، متفاوت با آنچه پيران كم سن و سال در گوشات خواندهاند، برسد. فرصت بده تا بزرگ شود، بزرگ ببيند ... ادامه
برگ دوم از «نفسی بيا و بنشين» به روايت عبد الرحيم ثابت در نوبت پيشين به تماشای حکايتی از سعدی نشستيم. حکايتی کوتاه، آکنده از نغمه و آوا و آهنگ. حکايتی که در آن سحری میدميد سرشار از غوغای غوک و قهقههی کبک، خروش شير و زمزمهی بلبل. بر اين حکايت میتوان بيشتر درنگ کرد و در آيينهی آن سيمای حکايتپردازی نغمهنيوش و نغمهشناس را ديد. حکايتپردازی که گوشها را بر همهی نغمههای دلنواز عالم گشوده است. آری، سعدی نه فقط شيدای شقايقزارانِ جهان است که در روياروی نغمهزارانِ عالم نيز بیتاب دل از دست میدهد. طبيعت برای او نغمهزاری نغز است و گوشهای نغمهنيوش او آن چنان بيدار است که هيچ نغمه و زمزمهيی را ناشنوده نمیگذارد. او تنها «فتنهی شاهد و سودازدهی باد بهار» نيست بلکه خود را به صفتی ديگر نيز میشناسد و میشناساند: «عاشق نغمهی مرغان سحر!» ... ادامه
آثاری از شادی بيان، شاهرخ ستوده فومنی، انسيه سياوش، سيد علی صالحی بافقی و كامبيز منوچهريان ...
داستانی كوتاه از ايرج كيا بعد از سالها، نمیدانم، شايد هم قرنها، به خانهشان رفتم، دو باره. بچهها هم آنجا بودند، توی يك اتاق، دور هم. من هم رفتم و شايد درست بود كه نمیرفتم. فرهاد متوجهام شد. صورتام را بوسيد و شايد هم بوييد. گفت: «خوب شد آمدی! جمع شدهايم برای گريه.» گفتم: «گريه؟» گفت: «آره ... مگه نمیدونی؟» ... ادامه
زندهگی در ميان شهر جريان دارد داستان كوتاهی از وحيد آقاجانی دختربچهی لاغراندام با موهای دماسبی و ژاكت نارنجیاش جفت پاهای شلوارپوشاش را زير كف نشيمن تاب كه در مرتفعترين قسمت پارك كوچك محله قرار دارد میچسباند و به عقب دور برمیدارد تا با هيجان سرعت و حس پرواز و كشيدهگی اندام برگردد به آسمان روبهرو، با پاهای جفت شده و هدف گرفته به جلو. خط منحنی نگاه دخترك، به آسمان عقب كه میرود، بالای چمن است و زمين بازی و گياهان تازهسبز و گلهای شاداب و منتظر رسيدن بهار و آدمهايی كه روی نيمكتها نشستهاند، به تنهايی، يا جفتهای سر در گوش هم و در حال گفتوگو، يا پيرانی منتظر رسيدن به نقطهی پايان و آدمهايی كه راه میروند و بازی میكنند و يا هر كاری كه همهگان در پاركها میكنند ... ادامه
آثاری از حميد اسلامیراد، رضا چايچی، يزدان سلحشور، مرضيه قوپرانلو و علیرضا مجابی (م. آذرفر) ... ادامه
|
|