سال ششم

پانزده اردی‌بهشت 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

ايرج كيا

هم‌راه با او / آثار پيشين

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

آبی

ايرج كيا

 

بعد از سال‌ها، نمی‌دانم، شايد هم قرن‌ها، به خانه‌شان رفتم، دو باره.

بچه‌ها هم آن‌جا بودند، توی يك اتاق، دور هم. من هم رفتم و شايد درست بود كه نمی‌رفتم. فرهاد متوجه‌ام شد. صورت‌ام را بوسيد و شايد هم بوييد.

گفت: «خوب شد آمدی! جمع شده‌ايم برای گريه.»

گفتم: «گريه؟»

گفت: «آره ... مگه نمی‌دونی؟»

گفتم: «چرا ... ولی ... ولی شما؟»

گفت:‌ «عيبی داره؟»

از اتاق زدم بيرون. پای ديوار حياط كه هيچ‌كس نبود جز سايه‌يی سياه كه تا سينه می‌رسيد، نشستم پشت بر ديوار، روی آجرفرشِ سرد.

سايه‌ی بيد مجنون درست وسط حوض افتاده بود، جايی كه ماهی‌ها می‌لوليدند.

فرانك هم آمد، نمی‌دانم به چه بهانه‌يی. با عجله گفت: «آن‌جا ننشين.»

دست‌پاچه گفتم: ‌«ممنون! اين‌جا به‌تره.»

گفت: «سايه‌ت، آخه سايه‌تو از كوچه می‌بينن.»

گفتم: ‌«از پشت ديوار؟»

با اشاره‌اش روی سكوی حوض نشستم، زير بيد.

گفت:‌ «مجنون خشك سايه هم نداره.»

با تعجب گفتم:‌ «اما حوض؟» كه خشك بود با ته‌رنگی سبز كه به سياهی می‌زد.

گفت:‌ «خيلی ساله ماهی‌هاش مردن، شايدم قرن‌هاست.»

و نشست لبه‌ی حوض، رو به من. با يك پايش روی كف حوض ضرب گرفته بود و انگاری چيزی هم می‌خواند، شايد ترانه‌يی. دامنی با آبی پررنگ پوشيده بود. يك‌دست، با هيچ نقشی، و شايد من متوجه نقش‌هايش نشدم.

موهايش تا زير گردن به زور می‌رسيد. با حسرت گفتم: ‌«حيف بود!»

پوزخندی زد:‌ «اينو حالا می‌گی؟»

گفتم: ‌«آخه روم نمی‌شد ... اون‌ام پيش فرهاد.»

گفت:‌ «هه ...! رو؟ تو روح‌امو سياه كردی.»

گفتم:‌ «حالا دير نشده.»

و صداش در هم‌همه‌ی هجوم گريه‌ها محو شد و ... شايد هم حرفی نزده بود.

ديدم گونه‌هايش برق می‌زند. فرياد زدم: ‌«پس چرا آمدی بيرون؟»

گفت:‌ «دوست داشتم تو هق‌هق‌امو بشنوی ... فقط تو!»

بلند شدم طول حوض را طی كردم و دست‌هاش را در دست‌هايم فشردم. سرد و سخت بود مثل سنگ يخ. بلند شد و به هم خيره مانديم، سال‌ها و شايد هم قرن‌ها.

هنوز چند تار بور از آن شلال زرين كه تا كمر می‌رسيد مانده بود.

گفت: «تو هم پير شدی!»

گفتم: «اما نه مثل تو!»

كه دست‌هايش را از ميان دست‌هايم رها كرد و با مشت به سينه‌ام كوبيد و با فرياد زار زد: «بی‌عاطفه تو ديگه چرا! ... تو چرا؟»

و ديدم دندان‌هايش سياه و سوراخ سوراخ می‌شدند. صورت‌اش هی بيش‌تر مچاله می‌شد مثل پوست خشك تكيده‌ی بيد مجنون.

سرش را روی سينه‌ام گذاشتم. گيسوان‌اش سال‌‌ها بود شانه نخورده بود و شايد هم قرن‌ها.

نشستيم وسط حوض، جايی كه ماهی‌ها بر آبی يك‌دست پارچه‌يی كه سايه‌ی خميده بيدی تنها نقش آن بود، می‌لوليدند.

و گريستيم، سال‌ها. نه، قرن‌ها، هر دو.

 

Ç

 

آثار شماره‌ی «132»

 

فرهنگ و ادب:

شاه و شاه‌نامه: ستم‌نامه‌ی عزل شاهان

سعدی، سرمست نوش نغمه‌ها

نگاه انتقادی:

كتاب، مميز، نويسنده

ادبيات داستانی:

عمه نخل

تا دل‌تان بخواهد شعر:

رنگ كلمه: آثاری از پنج شاعر

كوچه‌ی آف‌تاب،

بن‌بست ستاره:

آبی

زنده‌گی در ميان شهر جريان دارد

شعرهای بن‌بست ستاره