|
|
|
|
||||||||||||||
|
زندهگی در ميان شهر جريان دارد وحيد آقاجانی
دختربچهی لاغراندام با موهای دماسبی و ژاكت نارنجیاش جفت پاهای شلوارپوشاش را زير كف نشيمن تاب كه در مرتفعترين قسمت پارك كوچك محله قرار دارد میچسباند و به عقب دور برمیدارد تا با هيجان سرعت و حس پرواز و كشيدهگی اندام برگردد به آسمان روبهرو، با پاهای جفت شده و هدف گرفته به جلو. خط منحنی نگاه دخترك، به آسمان عقب كه میرود، بالای چمن است و زمين بازی و گياهان تازهسبز و گلهای شاداب و منتظر رسيدن بهار و آدمهايی كه روی نيمكتها نشستهاند، به تنهايی، يا جفتهای سر در گوش هم و در حال گفتوگو، يا پيرانی منتظر رسيدن به نقطهی پايان و آدمهايی كه راه میروند و بازی میكنند و يا هر كاری كه همهگان در پاركها میكنند. دخترك از اين سوی خط منحنی، تا طول آن را بيشتر كند، به حركتش شتاب میدهد و با تمام قدرتاش در لحظهيی پرواز میكند به آن سوی خط كه آسمان خرابهی ساختمانی نيمهساخته است در جوار پارك. حالا دو باره اين سوی خط، ميزهای كوچك بتونی را هم میتوان ديد كه بر روی آنها نقش سياه و سفيد شطرنج دارد و دو نفر به دو نفر نشسته روی نيمكتهای سنگی دو طرف بتونها گرم بازی و چند نفر، همه مرد، دور آنها ايستاده به تماشا و تشويق بیصدا. از آن سوی منحنی، ديوار كاهگلی نيمريخته با علفهای روييده و خشكيده بر آن ديده میشود كه چسبيده شده به ديوار سيمانی خانهی آوارشده. چند نفر، به نظر مرد، انگار در حال چرت، چندك زدهاند زير آفتاب نيمهجان و رو به پايان غروب اواخر زمستان، پای ديوار سيمانی، روی نخالههای پراكنده در محوطهی خرابه. حالا اين سوی خط، فوارهيی از ميانهی حوضچه و سه-چهار نورافكن كوچك رنگارنگ دور شير فواره، ناگاه، برمیافرازد به هوا تا خود را برساند به دخترك و او را هيجانزدهتر كند، تا دخترك شادمانه جيغ بكشد و با سرعت بيشتری در مسير خط منحنی، كه حالا به طولانیترين حالت خود رسيده است، پرواز كند و از دست فواره بگريزد. آن سوی خط، چند نفر تازهوارد ديده میشوند كه پشت به منحنی ايستادهاند و انگار به مردان در حال چرت چيزی میگويند و چيزی با آنها رد و بدل میكنند. حالا اين سوی خط، شادی و هلهلهی تشويق تماشاچيان شطرنجبازان كه دخترك را هم به شوق میآورد به هوا بلند میشود و جای يكی از شطرنجبازها را يكی ديگر میگيرد. آن سوی خط، از بالای ديوار كاهگلی چند مرد سبزپوش، حتما پليس، با شتاب میپرند پايين در حياط خرابه و حملهور میشوند به سمت آدمهای نزديك ديوار ساختمان و غافلگيرشان میكنند. اين سو، دو باره شطرنجبازها دارند بازی میكنند و تماشاچيان حريفان را در سكوت و آرامش تشويق و راهنمايی میكنند. بقيهی آدمهای داخل پارك نيز همچنان همان میكنند كه همهگان در پاركها میكنند. آن سو، چند نفر در دست پليس گير افتادهاند و چند نفر از شكاف قسمت فرو ريختهی ديوار رو به منحنی فرار كردهاند به سمت پارك و پليسها به دنبالشان افتادهاند. صدای ايست میآيد و بعد صدای شليك چند گلوله. دخترك از آن سوی منحنی بلند پرواز میكند به اين سو و خط منحنی كه سر كج میكند به پايين، دخترك سقوط میكند در ميانهی چمن تازهكاشتهی پارك و از زير موهای دماسبیاش جريان باريك جوی خون نشت میكند در لابهلای سبزی چمن. آدمهای در حال فرار پارك هر كاری را كه میكردند رها میكنند و عدهيی بهتزده و عدهيی هياهوكنان، چمنها و گلهای تازهكاشته را لگدكوب میكنند و به سمت خيابان میگريزند. پليسها با اسلحههای هدف گرفته به سوی فراريان خرابه، ايستايستگويان به دنبالشان میدوند. حالا آدمها هيجانزده شدهاند و هر كسی به طرفی میدود. صدای جيغ زنی كه سر خونآلود دخترك را در دامناش گرفته و به خود میفشارد بلند میشود. عدهيی از دويدن دست میكشند و خود را با شتاب به سمت جيغ میرسانند و دور زن ناباور و دخترك بهرعشهافتاده حلقه میزنند. در نگاه خونگرفته و محتضر دخترك آسمان تيرهی غروب و ابرها و شاخههای لخت درختان و نقش دندانهدندانهی حلقهی آدمهای اطرافاش در لحظهيی محو میشود و رنگ خون به سياهی میرود.
هشتم فروردين 87
|
|