|
|
|
|
|||||||||||||||
|
سعدی، سرمست نوش نغمهها برگ دوم از «نفسی بيا و بنشين» عبد الرحيم ثابت*
در نوبت پيشين به تماشای حکايتی از سعدی نشستيم. حکايتی کوتاه، آکنده از نغمه و آوا و آهنگ. حکايتی که در آن سحری میدميد سرشار از غوغای غوک و قهقههی کبک، خروش شير و زمزمهی بلبل. بر اين حکايت میتوان بيشتر درنگ کرد و در آيينهی آن سيمای حکايتپردازی نغمهنيوش و نغمهشناس را ديد. حکايتپردازی که گوشها را بر همهی نغمههای دلنواز عالم گشوده است. آری، سعدی نه فقط شيدای شقايقزارانِ جهان است که در روياروی نغمهزارانِ عالم نيز بیتاب دل از دست میدهد. طبيعت برای او نغمهزاری نغز است و گوشهای نغمهنيوش او آن چنان بيدار است که هيچ نغمه و زمزمهيی را ناشنوده نمیگذارد. او تنها «فتنهی شاهد و سودازدهی باد بهار» نيست بلکه خود را به صفتی ديگر نيز میشناسد و میشناساند: «عاشق نغمهی مرغان سحر!»
در حکايت مورد بحث آن رخداد خجسته، يعنی رويش نغمه از سنگ و صحرا و سبزه، در سپيدهدمان رخ میدهد. پس سعدی را با سحر و سپيده نيز سر و سریست، چرا که «شورش بلبلان سحر باشد». سحر انگار جام لطيفیست سرشار از نغمه و آوا و آهنگ و او در «بامدادی که تفاوت نکند ليل و نهار» از نوش اين جام لبريز از آوا و آهنگ سرمست میشود. شب همه شب بيدار و منتظر است تا سحر فرا رسد و عالم خاموش از نغمه و آوا سرشار شود، که تنها بيداران را بخت نغمهنوشیست. خفتهگان را از زمزمهی مرغ سحر خبر نيست و تو که همه شب در خواب بودهای «چه نصيبات ز بلبل سحر است؟» سعدی ما را به زندهگی فرا میخواند. به خود زندهگی. به بيداری و نغمهنوشی و سرمستی. شعر او سرشار است از بانگ خروس و نغمهی بلبل، غوغای غوک و آواز مرغ سحرخوان: بلبل باغِ سرای، صبح نشان میدهد
از دل نغمهزاران هم راهی به سوی خدا میگشايد تا توحيد او نيز از زلالِ ذوق و زيبايی سرشار باشد:
او نه تنها از قهقههی کبک و غوغای بلبل و نغمهی مرغان سحر که از نوش نغمهی دلنواز آدمی هم سرخوش میشود:
در گلستان و به بهانهی بيان خاطرهيی از سفر حج خويش، جان نغمه آشنای او فرصتی تازه میيابد تا ديگر بار در ستايش نغمه و آواز، حکايتی خواندنی و پر نيش و نوش بپردازد. طنز جاودانه و جاندار او در اين حکايت، کژ طبعی نغمه ناشناسان تلخروی را به بيانی شيرين به ريشخند میگيرد. باری، سعدی و ياران به سوی کعبه میتاختند. بر روی و موی مسافران غبار صحرا نشسته بود. شترانِ شوق و شکيب تيز میتاختند و آفتاب هم تيز میتافت. از ريگزارهای سوزان گرما شعله میزد و هوای داغ صحرای تشنه موج میزد در پيش چشمان منتظر. مسافران چشمان پر شوق را دوخته بودند به کرانههای صحرای سوخته: «ای جمال کعبه رويی باز کن!» زلال زمزمهيی آرام جاری شد بر دشتِ سينههای تشنه و سوخته: «جمال کعبه چنان میدواندم به نشاط ...» صدای آواز از ژرفای جان يکی از همسفران بر میخاست که گاه و بیگاه اشتياق جانِ تافتهاش را در گوشهيی میسرود و نغمهی او اينک از گوشهی سوز سر بر آورده بود. باد آواز خوش او را میبرد تا دوردستهای بيابان. تا خيمهگاهِ قبيلهی غزالان عاشق. صدا ديگر اکنون زمزمه نبود که در اوج بود و خروش موج بود در گوش بيابان تشنه:
شتران رقصان میتاختند. شوق و شيدايی در رگهای خشک بيابان میوزيد و مسافران، سرمست نوش نغمه انگار میرقصيدند همپای رقص اشتران. از ياران همسفر يکی تند و تلخ بود و در جدالی هميشه با خويش و ديگران. با چشمانی مدام فروهشته، چهره پر آژنگ، با رد خشمی همواره بر جان و جبين. خاطرش پيوسته بيمناک از اين بود که مباد سماع نغمهی زنگ اشتران گناه باشد تا چه رسد به سماع نغمهی انسان! صدا ديگر فرود آمده بود و گوشهای مشتاق واپسين قطرههای آن را نيز نوشيده بودند به شوق. اينک کاروان از کنار قبيلهيی صحرانشين میگذشت. کودکی از قبيله در آمد و «آوازی بر آورد که مرغ از هوا در آورد». شتر يار تندخوی ناگاه به نشاط رقصی کرد. مرد فرو افتاد. شتر، رها از بار گران، رقصان رو به صحرا نهاد. کسی از همسفران خند خندان مرد عابد را گفت: "ای شيخ! در حيوانی اثر کرد و ترا همچنان تفاوت نمیکند!" کيست اين همسفر خندان و خوشسخن که با مرد تندخوی با زبانی اين سان آکنده از طنز و طيبت سخن میگويد؟ اين سعدی نغمه آشناست که غلظتِ روان و جمودِ جان را با طنزی جانانه به ريشخند میگيرد:
در مورد نغمهنوشی سعدی باز هم میتوان سخن گفت.
* عبد الرحيم ثابت، استاد ادبيات، دانشآموختهی دكترای ادبيات فارسی از دانشگاه شيراز است. ** کليات سعدی، به اهتمام محمد علی فروغی، انتشارات امير کبير، تهران، 1367. (در ضمن همهی مصرعها و عبارتهای متن که در علامت گيومه نوشته شده، از سعدیست.)
|
|