|
|
|
|
||||||||||||||
|
رنگ كلمه: آثاری از پنج شاعر آثاری از شادی بيان، شاهرخ ستوده فومنی، انسيه سياوش، سيد علی صالحی بافقی و كامبيز منوچهريان
شادی بيان
درست شبهايی که من بیوقفه میگريم مادرم خوابِ بیوقفه گريستنام را میبيند و وقتی بيدار میشود خواباش را از پشت گوشی با مسرت تعريف میکند و میگويد: در کتابهای تعبير خواب نوشتهاند "گريستن در خواب مژدهی آمدن شادیست از سوی حق تعالی
لبام را میگزم مبادا گفته باشم چهقدر تعبير خواب به من بدهکار است حق تعالی!
* يك شعر کهنه
شاهرخ ستوده فومنی
من هميشه قاب خريدم و خالیاش را پر نکردم.
من عکس قلبام را سانسور کردم.
من هميشه آبی را دوست دارم و چشمان من در پيراهن سرمهيی برق میزند
من
حرفهايم را چاپ کردم و من هميشه از من بدم میآيد از آن سالها روی زمين نيستم من فکر میکنم که ريشه ندارم و شهرها و هواپيماهای هميشهام مرا پناه مرا تسلا میدهند
و هيچ چيز ناگهانی نيست و من ناگهانی نيامدم حتا همين ترديد که مرا به فکر فرو میبرد
میخواهم در خانه بمانم میخواهم خانه را به خانه ببرم میخواهم در خانه تنها بمانم و در خانه نباشم
دوست دارم فيلمی باشم که پايان دارد دوست دارم در آخر فيلم در دريا بمانم دوست دارم نام دريا را مرتب تکرار کنم و صدای جوانی دوستانام را بشنوم دوست دارم کسی را در فيلم دوست داشته باشم کسی که نفس را تمام میکند و در صحنهيی نباشم که فرياد میکشد و میخواهم خودکشی فيلم برای من در فيلمنامه باشد و تو هی با سازت مرا همراهی کنی و از دبيرستان دو باره به خانهی ما بيايی و مادرم لبخند بزند تو هی با سازت مرا همراهی کنی و ساعت خواب بماند
فکر میکنم شهر من تمام شده است و فکر میکنم صدای دور خاطرات شهر من آزار میدهد خانوادهی فرو پاشيدهی مرا فکر میکنم دو باره «عشق سالهای وبا» را دوست دارم بخوانم، اما من مريض هستم فکر میکنم من وقت ندارم و فکر میکنم روزنامه شعرهايی را که پست نکردهام چاپ میکند و فکر میکنم خواننده حرفهای مرا در دادگاه برای حضار میخواند تا چوبهی دار را برایام بياورند
و
میدانم که تمام راه را از ميانه اشتباه رفتهام و میدانم فرزند ندارم میدانم فرزند تو نام عمويش را میداند
میدانم تو اکنون که به سازت نگاه میکنی و صورت جوانی مرا میبينی میدانم من اضطراب دارم میدانم خيابان را دوست ندارم
میدانم که به زودی خودکشی خواهم کرد و میدانم بهشت همين يک قدم مانده
به «سيد مهدی» بقالیست دوربين من در گنجه خواب میبيند فکرم برایاش نمیماند من برایاش همه کار کردم دينی ندارم
و انگشتان من ... هميشه عشق را نشان رهگذران دادند
چرا من آن روز که باران میباريد در خانه ماندم چرا همسايهها تمام زندهگی مرا در نیلبکی نمینوازند چرا کسی حرمت جراحت قلب مرا نمیداند
و چرا خواب بودی وقتی مرثيهام را تمام میکردم؟
فرصت نشد که به مادرم بگويم: "همه چيز تمام شد بايد برای روزنامه ..."
انسيه سياوش
1 هزار آفتاب خندان در خرام توست هزار ستارهی گريان در تمنای من
2 يادت هست سالها پيشتر از من پرسيدی دورتر از من كجاست؟ و مرا كه از حيرت تو میترسيدم، خواب سادهترين سؤال شد حالا جا مانده بر شانههايم كفبينی دستانات و نمیدانم چهگونه بيدار خواهم شد
3 هنگامی كه فصل گريه میرسد چهقدرها كه بايد بیدستانات بگردم در خيابانهای شلوغ خيس
سيدعلی صالحی بافقی
پيراهنام بر کَن اين لباسهای فرسودهام را، با پوستِ کهنهتَرم بسوزانشان! بگذار رؤياهايم پيرهنام باشد ...
پيروزی! انگشتهام بوی باروت میدهند، لبهام بوی دود. گونههام بوی آتش و مژههام بوی چشمِ سوخته. از حفرهی خالی ميانِ سينهام، چيزی نمیگويم ... بی سر، بی دست، بی پا، از جنگی نابرابر، شكست خورده، باز میگردم ... حريفام نشدم.
قهوهيی چشمهام قهوه، بی شير و شکر هم، تفاوتی ندارد گويا، تلخی تا مویرگانِ چشمهام حتا رسيده انگار ...
پيش و پس توفان از اين همه آرامش ترس برم میدارد میبردم ميانِ طوفان اما حکايتِ آرامشِ پس از توفان را نيز میدانم ...
كامبيز منوچهريان
چهقدر طول میکشد لمس اين خورشيد که شعلهاش زبانه میکشد بين انگشتهايم چهقدر طول میکشد گذشتن از اين فاصلهی بینهايت که زمين و زمان در آن گم میشوند. سلام خورشيد! يک دختر سفيد میخواهم که برنزهاش کنی برای تنهايیهايم و يک دختر برنزه که سفيدش کنی برای جای خالی ليلا اين روزها صدا هم به سمت من نمیآيد شايد اسير فاصلهيی دور مانده که زمين و زمان در آن گم میشوند. ببين، جای بوسههای داغات مانده روی صورتام و دستهايم صدايت نمیکنند. چهقدر طول میکشد؟ ...
|
|