سال ششم

پانزده اردی‌بهشت 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

عباس مؤذن

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

ga_moazzen

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

عمه نخل

عباس مؤذن

 

می‌‌بينی؟ آهان ... همان‌جا، به ته سياهی نگاه كن. به تاريكی پشت پلك‌هايت وقتی روی هم پهلو گرفته‌اند. دو پرده‌ی نازك چشم‌هايت را روی هم گذاشته‌ای تا كمی آرام گيری. نه تاريك است نه كاملا روشن. حالا چيزهای ريزی مثل مورچه‌هايی سفيد، شايد حشره‌هايی سياه كه در كاسه‌ی ماستی وول می‌خورند، جلو چشمان‌ات می‌آيند و بعد غيب‌شان می‌زند. مثل کلمه‌هایی که در راه‌رو باریک یک کتاب آسمانی انتظار می‌کشند تا تو را از دروازه‌های سبز بهشت بگذرانند.

حالا ديدی؟ سعی كن همين موقعيت را حفظ كنی. به نگاه‌ات فرصت بده تا عادت كنند. بايد چيزی را كه می‌بيند، بپذيرد تا به كشف شهودی ديگر، متفاوت با آن‌چه پيران كم سن و سال در گوش‌ات خوانده‌اند، برسد. فرصت بده تا بزرگ شود، بزرگ ببيند.

گفته بودی اگر به سياهی نگاه كنم، او هم به من نگاه می‌كند. آن قدر نگاه می‌كند تا من هم بتوانم او را ببينم. حالا بگو تو به چه می‌انديشی؟ آرام باش و بگو.

گفتی؟

عاشق نشدن كه هنر نيست! گناهی بزرگ است. يك نشان، یک سیاهی، لکه‌يی كه تصادفا بر تو نشسته است و آن قدر آهسته شروع به خوردن‌ات كرده است كه يك دفعه در زمانی که می‌خواهی تصمیم مهمی بگیری متوجه ‌شده‌ای آن لكه‌ی درشت، خودت هستی، فقط خودت!

عاشق شدن نور است. مثل زنده‌گی خوب است. مثل بودن، جهيدن، اوج گرفتن به جايی در آن بالا. البته قبلا بايد بدانی بالايی كه می‌گويم، كجاست. برای يك بار هم كه شده، نه كه بگويم ديده باشی، بايد آن جا را حس كرده باشی. به گونه‌يی كه از شهادتِ به بودن‌اش، از نامحرمی، نترسی و دِق نكنی.

فقط گفتی: آخ ...

و خنديدی. لب‌خند زدی. همان‌جا نشستی و نگاه كردی.

اين بار بلند خنديدی. مثل قناری بی‌بی عصمت قهقه زدی. نمی‌دانم كی بود؟ اما چه‌گونه است که یک پدر، به شيطنت كودك‌اش می‌خندد، تو هم نمی‌خواستی اعتراض كنی. شايد هم نمی‌توانستی.

دوست داشتنِ پاره‌ی تن، هزينه دارد. كفاره‌يی زياد. هم دوست‌اش داری و هم نمی‌خواهی او را بيازاری. انگار با دل‌هره‌يی به رنگ خاکستری، كنار تو نشستم و كف دست‌ام را به مقطع ساق پايت فشردم. هنوز رنگ صورت‌ات داشت سفيدتر می‌شد. نگاه کردم. خاک‌های روی دست‌ام  با خون تو قاطی بود و گرم. مثل وقتی که از آرزوهایت می‌گفتی.

می‌گویی: آب ...

بعد هم می‌گویی: كجاست؟

این بار هر دومان نگاه می‌کنیم.

نه آب است و نه پای گم‌شده‌‌ات. این بار فقط من هستم که نگاه‌ات می‌کنم. بی‌هوشی و خواب رؤیاهایت را می‌بینی. این را بعدها به من گفتی.

گفتی: آدمی با رویا زنده است.

گفتی: مردم بدون آرزو بدترین موجود است!

گفتی: حتا سنگ‌ها هم خواب خوب می‌بینند.

گفتم: خسته‌گی باعث می‌شود تا هیچ رؤیایی به درون خواب‌هایم نفوذ نکند.

گفتم: دیگر خسته هستم، خسته.

گفتم: دروغ، بدترین نوع خسته‌گی‌ست!

افتاده است آن طرف خاك‌ريزی كه مهرداد خوابيده است. بر خلاف تو كه تكه‌يی از پايت سر جايش نیست و هنوز نفس می‌كشی، مهرداد بدن‌اش سالم است، اما خودش نیست. نفس‌اش گم شده است.

حالا تو هم می‌گويی كه خسته‌ای. اولين باری‌ست که می‌بینم خميازه می‌كشی و مثل ببری كه پس از چرت بعد از ظهرش پنجه‌های خود را روی زمين می‌كشد و آن‌ها را برای شكار آماده می‌كند، كش و قوس می‌روی.

فاطمه می‌گوید: زن‌ها غصه می‌خورند، بچه‌ها غصه می‌خورند، اما رنج كشيدن مال مردهاست.

ايران كشور قشنگی بود. آمريكای دهه‌ی هفتاد كشور قشنگی بود. روسيه‌ی تزارها و فرانسه‌ی بناپارت هم همین طور. من در زندان هستم، حالا اين مهم است!

وسط چهار ديوار كه هر كدام يازده متر از هم فاصله دارند. ممكن است فاصله‌ها را زياد يا كم گفته باشم. آن‌ها را با قدم‌هايم متر كرده‌ام. داشت يادم می‌رفت، تا حالا گربه‌يی چشم‌درشت جلو تو خميازه كشيده است؟ دی‌روز درست جلو نانوايی، يك گربه‌ی سياه ول‌گرد آن قدر توی چشمان‌ام نگاه كرد و هی خميازه كشيد كه من هم خميازه‌ام گرفت. آن قدر خميازه كشيدم تا از ايستادن در صف نان صرف‌نظر كردم و به خانه ‌برگشتم. پرده‌ها را كشيدم و چشم‌بندی را كه فاطمه از لباس كهنه‌ی مريم برای‌ام دوخته است، روی چشمان‌ام گذاشتم و برای اولين بار راحت و آسوده به خواب رفتم. به این خاطر می‌گویم راحت و آسوده كه پس از مدت‌ها، رؤياها با خواب‌هایم آشتی کرده بودند.

آن شبی که ماه گرفت یادت هست؟ فاطمه هنوز مریم را در شکم داشت. گفت: مادرم گفته است در وقت خسوف، زن باردار نباید دست‌اش روی شکم‌اش باشد. ممکن است روی صورت نوزاد سایه‌ی ماه بیفتد. نوزاد اگر دختر باشد آن وقت باید تا آخر عمر از نگاه کردن توی چشم مردم خجالت بکشد و در حسرت خواست‌گار بماند تا بسوزد.

آن شب تا صبح نخوابیدی که نکند فاطمه خواب‌اش بگیرد و کف دست‌اش جا بماند روی شکم‌اش.

بالاخره  یک خروس اذان گفت. دل‌نشین آواز می‌خواند.

فاطمه گفت: به صبح مسجد نمی‌شود اعتماد کرد. خروس که اذان گفت، نمازت را بخوان.

گفتی: هرچه محله را نگاه می‌کنم مرغ و خروسی نمی‌بینم. فقط صبح به صبح صدایش می‌آید.

مریم گفت: البته به قوقولی قوقوی او هم نمی‌شود اعتماد کرد. خروسی که در تهران زنده‌گی کند ممکن است خُلقیات‌اش با اجدادش فرق کند و هوای دودگرفته‌ی شهر باعث بشود تا نتواند خواب سحری را رها کند.

گفتی: بعید است! خروس نمی‌تواند وظیفه‌اش را فراموش کند. همه چیز در این جا تغییر کرده به جز رفتار این پرنده‌ی آتشین. وقتی در آخرین منزل سحر صدایش را می‌شنوی با خودت می‌اندیشی، صدای خروس و گریه‌ی یک نوزاد و گاهی هم سگی که پارس می‌کند چه قدر به زنده‌گی معنا می‌دهد!

وقتی رفتی با خودم گفتم: چه روز هول‌ناكی‌ست، عمر!

یک روز و یک عمر چه تفاوت می‌کند اگر درون چاهی باشی که به نام مصر، تو را درون‌اش هُل داده‌اند!

مريم گفت: درون تاريكی چاه، یک روز چه‌قدر طول می‌كشد!

می‌شود اندازه گرفت؟

وسيله‌يی كه بتوانی تاريكی را اندازه بگیری فقط انگيزه‌هايی‌ست که اکنون داری. برای تو كه می‌خواستی خوب باشی، فرقی ندارد چه‌قدر طول بكشد، اما برای فاطمه كه انتظارت را می‌كشيد، نمی‌دانم.

از قول مریم گفتی:

تنفر و تقدس تعريفی هم دارند؟

فقط خاطره‌هایی که آن شب از ذهن‌ات گذشت باعث شد تا از لالایی سرما خواب‌مان نگیرد. هنوز هم از زنده‌گی خاطره‌يی داری؟

نخلستان پدرت يادت هست، آن نخل ماده‌يی كه ملك محمد زير سايه‌اش گاهی يك فنجان چای می‌خورد و عرق‌اش را خشك می‌كرد؟

بی بی عصمت با عصبانيت ‌گفت: "برای‌ام هوو گرفته‌ایی!"

ملك محمد خندید: اين نخل، خواهر من است. بركت دارد. اگر ناراحت‌اش كنی ممكن است باردار نشود و به جای خرما، خارك بزايد. از آن روز به نخل ماده‌ی نخلستان گفتيم «عمه نخل».

بلند بود و خرمايش درشت و كُپُل. نخلستان‌تان، فقط سی نفر نخل بود. بيست و پنج تای آن ها خرما می‌زاييدند و پنچ تای ديگر، مثل مردان قبیله‌يی در آن سوی ابدیت، جایی که خدا تنها نشسته است، نگاه می‌کردند.

به ابدیت فکر می‌کردم که جنگ، نخل‌ها را سر بريد و سوزاند. عمه نخل هم مُرد. ملك محمد گفت: "نخل‌ها هم شهيد می‌شوند."

گفتي: مگر درخت‌ هم می‌داند زنده بودن یعنی چه؟

گفتي: نه فقط قيامت فقط مال آدم‌هاست.

گفتی: باید تکه‌های زمان را بشناسی. باید بدانی در وقت مناسب از قهر صاحب جهنم به رحمتِ مالک بهشت بگریزی. حالا می‌گويی، هر وقت پدرت را می‌بينی، زير سايه‌ی خواهرش نشسته است و با او از خاطرات دنیا می‌گوید.

گاهی که به مرگ تو فکر می‌‌کنم با خودم می‌اندیشم، اگر نخل‌ها فرصتی برای باردار شدن نداشته باشند، چه می‌شود؟ اگر عقیم باشند چه باید کرد؟

راست راستی عمه نخل مریم مرده است؟ احساس می‌کنم او هم دل‌اش برای دنیا تنگ شده چون گاهی وقت‌ها توی خواب‌هایم می‌روید و بیدار که می‌شوم او هم غیب‌اش می‌زد.

 

باز نویسی، اردیبهشت 87

 

Ç

 

آثار شماره‌ی «132»

 

فرهنگ و ادب:

شاه و شاه‌نامه: ستم‌نامه‌ی عزل شاهان

سعدی، سرمست نوش نغمه‌ها

نگاه انتقادی:

كتاب، مميز، نويسنده

ادبيات داستانی:

عمه نخل

تا دل‌تان بخواهد شعر:

رنگ كلمه: آثاری از پنج شاعر

كوچه‌ی آف‌تاب،

بن‌بست ستاره:

آبی

زنده‌گی در ميان شهر جريان دارد

شعرهای بن‌بست ستاره