|
|
|
|
||||||||||||||
|
شعرهای بنبست ستاره: آثاری از پنج شاعر آثاری از حميد اسلامیراد، رضا چايچی، يزدان سلحشور، مرضيه قوپرانلو و علیرضا مجابی (م. آذرفر)
حميد اسلامیراد
1 نگاهام به گلهای فيروزهيی پيراهنات كه هر روز به گامهايت در خيابان میريزد نيفتد گوشهايم به آوازهای شبانهات جادو نشود باد كه از گردش گيسوان تو میآيد با بوی سيب و ليمو تو را كه نمیتوانند از سرم بيرون كند
2 اين بهترين بود برای زادروزم كه خودت را در من رها كردی
رضا چايچی
میترسم فراموشام كنی برگهای سبز چسبانی میشوم به ديوارهای اتاقات میپيچم به نردههای مهتابیات به هر پنجرهيی كه از آن مینگری به هر دری كه از آن میگذری به هر راهی كه بر آن پای مینهی به لباسات به دستهايت میترسم.
يزدان سلحشور «به پسرم مانی»
بهگمانام دو استكان چای بخورم تو بزرگ میشوی بستهی سيگارم را پنهان میكنم كه از ذرهبين پشت شيشهی شيرت نبينیاش! و كراواتهايم را اگر اتو ندارند برای دامادیات اتو میكشم بههمين سرعت زمان عين آن هواپيما كه صدايش تو را حالا از خواب پراند از بالای سرمان میگذرد من نمیتوانم تو اگر میتوانی متوقفاش كن! روزی میرسد ــ نه خيلی دير ــ كه تو روی پاهايت میايستی و آرام نخستين سيب را میچينی روزی میرسد كه از درخت اردیبهشت بالا میروی تا شكوفههای گيلاس را برای دختری كه گيسواناش به رنگ خوشههای گندم است مثل رگباری پيشبينینشده در بهار بر زمين بريزی روزی میرسد كه اولين كتاب را میخوانی اميدوارم دُنكيشوت نباشد پسرم! از آن لگن سلمانی به جای كلاهخود سپر ورقورقشده و نيزهی شكسته تنها رفقايی كه لومان دادند به جا ماندند حتا زندانبانها لااقل كتابهامان را سوزاندند تا گرم شويم پسرم! دور نيست كه اولين بطری عرقات را در كافهيی بر ميز بكوبی كه رضا موتوری در آن كتك خورد يا در كوچهيی كشته شوی كه داشآكل را عشق كشت اما يادت باشد دوست دارم در هشتاد سالهگی سن پيامبریات را ببينم كتابات را ببينم كه میگذاری بر ميز میگويی: "پدر! اين روزها ديگر مانی فقط نقاشی میكشد پيامبر شدن خيلی سخت است خيلی!"
اول اردیبهشت 1387
مرضيه قوپرانلو
عصر كه دنبالام نمیآيی كوچهها بوی تنهايی میدهند. . من قهر میشوم با تو با ماشينات، با تلفن همراهات، با دسته دسته چكهايت. . من قهرم و ناهار نمیخورم. به درك ... كنار آلبوم خاطراتمان خوابات میبرد حرف نمیزنم، فرياد میزنی تحفهای ...؟ . كودكام درون سينهام تاب ندارد لای ... لای ... لالايی تو هی تند تند غرق اسكناسهای كاغذی میشوی و من كوچهباغ را اشتباهی رفتهام. طلاقام میدهی قلبام پاره میشود. . تا تو راهات را كج میروی من عشق مادری را آزمودهام.
علیرضا مجابی (م. آذرفر)
حالا که چشمام شده انزلی مرداب ماسيده از اشک و انتظار و تيک که نمیرسد به تاک و سکوت پراکنده در حجم اين اتاق و در که رو به هيچ فردايی باز نمیشود و من که در آغوش خويش پيچيده – پيچانده خود را به خود، حل میشوم در بالش زير سرم. بی مرغابی بیکلک. به همين غروب پيش از اين، به موسيقی لحظهيی که مرا وصل میکرد به من، که مرداب چشمهايم که انزلی بی کلک بی مرغابی چسبانده لب به سکوت و شطرنج کف اتاق محرم رازی سر به مُهر.
بيستوشش بهمن 1386
|
|