|
|
|
|
||||||||||||||
|
تعاونی پنج، ساعت حركت 9:30 دقيقه ايرج كيا
آذر را میبينم كه غش كرده و چندين زن سياهپوش دور او را گرفتهاند و با پشنگههای ريز آب و بادبزنی كه دست خواهرش است، تلاش میكنند تا به هوشاش بياورند، و آذر هم گاه و بیگاه پلكهايش را باز میكند، چيزهايی زير لب زمزمه میكند و دو باره از حال میرود. بر گونههای خواهرم نسترن، از چنگی كه با ناخنها بر صورتاش میكشد خراشهايی ممتد ايجاد شده ... و خواهر بزرگترم مثل هميشه ساكت و سنگين نشسته است و در حسرت قلقل قلياناش كه نيست، پشت سر هم با نفسی بلند آه میكشد. اما در اتاق ديگر ــ همان كه بيستوچهار متر است ــ بيشتر دوستانام با دو تا از برادرهايم نشستهاند، همهشان پيراهن سياه و مشكی بر تن كردهاند و شايد هم از دود سيگارهای پیدرپیيیست كه میسوزد و فضای اتاق را احاطه كرده كه همه چيز سياه و مات و كدر به نظر میرسد. بعضی از دوستان بعد از گذشت سالها، در اين خانه موفق میشوند همديگر را باز ببينند: هی سيگار است كه به هم تعارف میكنند و هی كبريت و فندك است كه برای هم روشن میكنند. تندتند هم جاهايشان را عوض میكنند: يحيا كه بين فريبرز و رضا نشسته بود حالا رفته كنار اسماعيل، و حسين جای او را گرفته. مرتضا هم منتظر است تا محسن بلند شود و بنشيند بغل دست مجتبا و عابدين ... كسرا را میبينم كه با قيافهيی گرفته و محزون، اين اتاق و آن اتاق میكند. هيچ كس توجهی به او ندارد و میدانم تمام توجه او به آتاری و سگاست كه اين روزها از آن محروم شده. بهروز دارد برای همسايه روبهرومان ماجرا را شرح میدهد: ... پانزده نفری شدن! ... اما نمیدانم با من منظورش پانزده نفر است يا بدون من!
ساعت هشت شب يكم شهريور است. در ترمينال غرب تهران دارم ميان دفتر تعاونیها به دنبال بليت میگردم، اكثرا جا ندارند. تعاونی هفت برای ساعت 8:30 دقيقه دو صندلی خالی دارد، اما من میخواهم ديرتر باشد كه ديرتر به خانه برسم - البته اين دير رسيدن هيچ ربطی به آن شعار بهتر از هرگز نرسيدن ندارد! شايد من به دير رسيدن عادت كردهام و هيچگاه هم نفهميدم سر موقع رسيدن به كدام لحظه و وقت اطلاق میشود. به تعاونی پنج میرسم كه يك جای خالی دارد برای ساعت 9:30 دقيقه، اما میگويند كه جايت عوض میشود چون بغلدستیات يك خانم است. مردی تقريبا پنجاه ساله با صورت باريك و تكيده و سبيل پرپشت و جوگندمی، كنار مسؤول فروش بليت نشسته است كه احساس میكنم بدجوری خيرهام شده. از نگاهاش اصلا خوشام نمیآيد. میگويد: "شما بليتو بگير ... اگرم جور نشد میآی صندلی كنار خودم ... اون جلو ... اما ممكنه دو سه ساعتی جات صندلی بوفه باشه ... ولی درس میشه.» بليت را میگيرم. ساعت 9:40 دقيقه، همه در اتوبوس جا گرفتهايم. رديف صندلیهای شمارهی پانزده و شانزده يك خانم جوان و تنها نشسته است و راننده راضی نمیشود مرا كه شمارهی صندلیام پانزده است بنشاند كنار خانم جوان و هيچ خانم ديگری هم در اتوبوس نيست به جز زن و شوهر جوانی كه رضايت نمیدهند به هيچوجه تمامی يك شب متحرك را از هم جدا بمانند. همين است كه نيمكت بوفه و به قول راننده، صندلی بوفه نصيبام میشود، حداقل برای دو سه ساعت ديگر. نيمههای شب است كه متوجه میشوم خانم جوان با وجود دو صندلی كه در اختيار دارد خواباش نمیبرد و معلوم نيست چرا بیطاقت و بیحوصله به نظر میآيد. حتم دارم كه دانشجو است. فكری به سرم میزند: مجلهی ادبیيی را كه در كتابفروشیهای خيابان انقلاب خريدهام، برایاش میبرم. خوشحال میشود و كلی تشكر میكند. میگويد: "چه خوب! شما هم دانشجوی ادبيات هستيد؟" برایاش توضيح میدهم كه دانشجوی هيچ رشتهيی نيستم، اما عشق و علاقهام به ادبيات است. تعارف میكند كه كنارش بنشينم. بليت و شمارهی صندلیام را نشاناش میدهم كه فكر نكند بذل و بخششی كرده است. پوزش میخواهد و آن را به فال نيك میگيرد. خلاصه اينكه تا مقصد نه میخوابيم نه مجله را ورق میزنيم. همهاش حرف میزنيم. چند شعر را برایاش میخوانم كه ذوقزده میشود ... و آخر سر شماره تلفنی میدهد برای قرار ملاقات بعدی. اما افسوس! كه نه من مجلهيی خريدهام ــ در واقع، سالهاست نگاهام را حتا از تيتر درشت روزنامهها میدزدم ــ نه او بیخوابی سرش زده ــ كه نيمساعتی بعد از حركت اتوبوس، در ميان دو صندلیاش داشت خواب شاهزادهی مجردی را میديد كه با دووی آخرين مدلاش آوارهی جادهها و دشتها شده بود به دنبال پيدا كردن دختری كه لنگه كفش اسپرتاش را در ترمينال گم كرده بود. ساعت يك بامداد است. كمكراننده بالاخره راضی میشود تا در بوفهی اتوبوس بخوابد و هرچه دلاش خواست خواب ببيند. و حالا من موفق میشوم كه با پاهايی كوفته و خوابرفته، خودم را به صندلی كنار رانندهی لاغر و سبيلو برسانم. اين جا نشستن خوبیها و بدیهايی دارد: سيگار كشيدن آزاد است و اين حسن بزرگی است، بساط چای و نوار هم كه برقرار، اين هم چيز كمی نيست. اما قيد خواب را بايد بزنی، با اين صندلی خشك و اين چراغهای تند و پرنور ماشينهای روبهرو. حدود ساعت چهار صبح است كه به همدان میرسيم، راننده از تخمه شكستن و نوار گوش دادن و حرف زدن ــ و شايد از كمحرفی من ــ خسته شده و میبينم كه به قول اخوان، پلكهاش دارند آرام آرام با هم مهربان میشوند. اما نور شديد كاميونها و اتوبوسها و بوق ممتد گاه و بیگاه رانندهگان اتوبوسهايی كه رانندهی ما را میشناسند، او را به خود میآورد تا باز سيگاری ديگر آتش بكشد. به پشت سر نگاهی میاندازم: همه خوابند. شايد هم برخی بيدارند و ادای خوابيدن را درآوردهاند، ولی تشخيص اينكه كی خواب است و چهكسی بيدار، مشكل است. با اين موهای ژوليده و سر و گردنهای كجشده و پلكهای بستهشان! فقط حتم دارم خانم جوانی كه دو صندلی را قبضه كرده، خوابهای طلايیاش را بیهيچ نيازی به آوای ملايم پيانويی ادامه میدهد.
اين گردنهی اسدآباد عجب خستهكننده و پرملال است، با سربالايی تيز و دور سنگين دندهها و چرخها و اين پيچهای حلقهوار و پشت سر هم. از بالای گردنه میتوان منظرهی زيبای رقص لرزان سوسوی نور چراغهای خيابانها و كوچههای اسدآباد را ديد و اگر حوصله داشتی اندكی لذت برد. كه يكباره احساس میكنم اتوبوس برای هميشه بين آسمان و زمين به حالت تعليق در میآيد. همهمه و جيغهای همزمان از خوابپريدهها و چرتپارهها ... و ديگر نمیدانم چهطور شد و چرا شد! اما اكنون میتوان حدس زد كه در سراشيبی گردنه، آنجايی كه اتوبوس بايد میپيچيد، يعنی راننده بايد آن را میپيچاند آن پلكهای مهربان با همكاری صدای سوزناك و غمگينی كه میخواند: وقتی كه برگی رو زمين میافته ... حس میكنم صدای گريههاشو، كار خودش را كرده و مستقيم ما را و اتوبوس را به اعماق دره هدايت فرموده، نتيجه مرگ من و راننده و پانزده نفر ديگر بود به علاوهی مقادير زيادی سر و پا و دست و دندههای شكسته و خردشده، متعلق به آنهايی كه در صندلیهای آخر جا گرفته بودند. به حال من چندان تفاوتی نمیكرد كه كنار آن خانم جوان مینشستم يا كنار صندلی راننده، به هر صورت مرگ حتمی بود.
و حالا عكس بزرگشدهی چندين سال پيش من، با موهای سياه و گونههای برجسته و لبهايی در آستانهی باز شدن برای تحويل يك لبخند بیمعنا، پای تاج گلی كه كنار پنجرهی زنگزدهمان قرارش دادهاند، دارد به چيزی نامعلوم و ناشناخته و مرموز نگاه میكند. هر وقت خواستيد عكس بگيريد لطفا به خاطر اينروزها هم كه شده، بر و بر به عدسی دوربين چشم ندوزيد، چون هر كس به عكس شما نگاهی بيندازد حس میكند بدجوری به او خيره شدهايد و هر چهقدر هم كه تغيير جهت بدهد از دست نگاه سمج و پرمعنای شما خلاصی ندارد.
خلاصه اين كه من اگر در ساعت هشت شب يكم شهريور ماه از همان تعاونی پنج، بليت اتوبوس به مقصد كرمانشاه را تهيه كرده بودم، تمامی وقايع بالا میتوانست راست و حقيقی باشد، اما ... اما شايد شما ندانيد كه من مقداری آبزيركاهام و زود دم به تله نمیدهم. راستاش را بخواهيد راضی شده بودم كه بليت را بخرم، حتا مبلغ آن را كه هزاروصد تومان بود داشتم آماده میكردم، ولی نگاه عجيب و غيرعادی و مرموز راننده مرددم كرد و اصرار بعدی او برای آن كه كنارش بنشينم پاك منصرفام كرد، پس پيشنهاد كردم كه چند دقيقهيی آن صندلی را نگه دارند كه اگر جای بهتری در اتوبوس ديگری پيدا نكردم، به سراغشان بروم. و فیالفور به تعاونیهای ديگر مراجعه كردم و جواب همهشان يك يٌخ غليظ و آبدار بود. گويی تمام تعاونیها تبانی كرده بودند تا با تعاون و همكاری هم، مقدمهی تباهی مرا تدارك ببينند - در آن صورت فكر میكنيد چه كسی میتوانست اينچيزها را برای شما سرهمبندی كند؟ و من عزمام را جزم كردم كه به خاطر شما هم كه شده جايی در اتوبوسی ديگر پيدا كنم ... تا به تعاونی هفت رسيدم. آن جا به مرد جوان و شيكپوشی برخورد كردم كه میخواست بليت ساعت 9:30 دقيقهاش را پس بدهد. مهلت ندادم، سريع دست به جيب بردم و يك هزارتومانی سبز و نو را كف دستاش گذاشتم. جوان میگفت: "دخترخالهی نامزدم از تعاونی پنج برای همين ساعت بليت خريده و تنهاست، من هم بروم شايد در آن اتوبوس جايی پيدا كنم." سعی كردم تا متوجه برق چشمانام نشود. گفتم: "سريع خودت را برسان ... يك جای خالی دارد كه اتفاقا كنار ..." حتا نايستاد تا صد تومان باقیماندهی پولاش را بگيرد. ساكاش را روی دوش انداخت، كيفدستیاش را برداشت و شتابزده و پر هيجان رفت تا خودش را به جای من به اعماق درههای اسدآباد پرتاب كند. و من با خيالی آسوده و لبخندی موذيانه سيگاری را بر گوشهی لب میگذارم. "ببخشيد! ... شما كبريت خدمتتون هست؟"
شهريور 78، كرمانشاه
|
|