سال ششم

بيست‌ونه اردی‌بهشت 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

عبد الرحيم ثابت

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

sabet_rahim

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

سعدی و نغمه‌ی ناساز

برگ سوم از «نفسی بيا و بنشين»

عبد الرحيم ثابت*

 

سعدی، همان گونه که پيش‌تر بيان شد، نغمه‌نيوشی‌ست که لطف آواز را در می‌يابد و جان تربيت‌شده و نغمه‌آموخته‌ی او را با زير و بم نغمه‌های خوش، حال‌ها و حکايت‌هاست. چون نغمه‌ی مرغی بشنود، جان‌اش پر پرواز می‌گشايد و هوايی می‌شود. نوشِ نغمه‌های دل‌نواز قوتِ جان و قوّت روان اوست:

چه خوش باشد آهنگ نرم حزين

به گوش حريفان مست صبوح

به از روی زيباست آواز خوش

که آن حظّ نفس است و اين قوت روح               (کليات*، ص 114)

گوش او هماره برای نوش زيباترين آواها گشوده است: «سَمعی الی حسن الاغانی ...» (ص 114)

از نظر وی جان شيفته‌يی که به غريزه، لطافت هنر را در می‌يابد چه نياز دارد که زير و بم را بشناسد و مثلا «پرده‌ی عشاق و خراسان و حجاز» را به درس آموخته باشد؟ که آموختن ديگر است و سوختن ديگر. بسا کسا که به مدد غريزه‌ی هنرشناس و فطرت لطيف و به پشتوانه‌ی جان سرشار از شيفته‌گی و شيدايی و هوش و گوش نغمه‌شناس خويش با هر آوای موزونی بی‌تاب به دست‌افشانی می‌خيزد:

نه مطرب که آواز پای ستور

سماع است اگر عشق داری و شور

مگس پيش شوريده دل پر نزد

که او چون مگس دست بر سر نزد

 

نه بم داند آشفته سامان نه زير

به آواز مرغی بنالد فقير ...

... جهان پر سماع است و مستی و شور

وليکن چه بيند در آيينه کور؟               (ص293)

گوشی که هميشه برای نوش زيباترين آواها گشوده است، کجا شنيدن آواهای جان‌خراش را تاب می‌آورد؟ آن که جان لطيف‌اش از زيبايی در عالی‌ترين جلوه‌های آن سرمست می‌شود و ادراک جمال، او را از جلا و جوانی سرشار می‌کند، نفرت و اشمئزاز وی از زشتی و ناموزونی بيش از ديگران است. آن که گوش و هوشی تربيت‌يافته و نغمه‌آموخته دارد، از شنيدن آواهای جان‌خراش عذابی افزون‌تر از ديگران می‌کشد.

آواز بد البته برای هيچ کس دل‌پذير نيست. يکی از آشناترين جاهايی که در آن با طعنی تلخ و گزنده از آوای بد سخن رفته است قرآن مجيد است. آن‌جا که ناخوشتر آوازها را آواز خران می‌داند (لقمان، آيه‌ی 19). در زبان مردم نيز زشتی آوازِ بدآوازان و متوهمان به خوش‌آوازی با عبارت‌هايی طنزآميز مورد ريش‌‌خند و طعن قرار گرفته است. مثلا وقتی کسی با صدايی ناخوش و نادل‌پذير شروع به خواندن می‌کند، از سر ريش‌خند به وی می‌گويند: "آدم ياد بده‌کاری‌هاش می‌افته!" يا اين که می‌گويند: "خوش به حال اون‌هايی که مردند و نشنفتند!" اما نفرت و اشمئزازی که در جان سعدی از سماع آوای ناخوش بر انگيخته می‌شود خود حکايتی ديگر است.

می‌دانيم که آفرينش طنز و مطايبه يکی از درخشان‌ترين توانايی‌های هنرمندانه‌ی سعدی به شمار می‌رود. طنز او نيز، مانند طنز هنرمندان بزرگ ديگر، به قصد عفونت‌زدايی از زخم‌های چرکين روان فرد و جامعه آفريده می‌شود. چند چهره‌گی و رياکاری، دروغ و تزوير، خود شيفته‌گی و فخرفروشی مدعيان درويشی و پارسايی، خون‌ريزی و خشونت و آز سيری‌ناپذير و قدرت‌پرستی قدرت‌مداران و نابه‌سامانی‌هايی از اين دست آماج هميشه‌گی طنز جان‌دار و جاودانه و جانانه‌ی سعدی‌ست. در کنار اين آفت‌ها و آسيب‌های بزرگ جامعه و گرفتاری‌های مداوم انسان، او در حکايت‌هايی چند، آوازِ ناخوشِ بدآوازان يا متوهمان به خوش‌آوازی را نيز مورد ريش‌خند قرار می‌دهد. انگار از نظر او عرضِ بی‌هنری و نمايش بی‌مايه‌گی و آشکار کردن زشتی آواز، آسيب و آفتی در حد دروغ و ريا و خون‌ريزی و خشونت است، پس با همان زبان که به آوردگاه ستيز با دروغ و دنائت و خون‌ريزی و خشونت می‌رود، به ميدان نبرد با بی‌هنری و بی‌مايه‌گی نيز می‌شتابد چرا که خود بر اين باور است که: «محال است که هنرمندان بميرند و بی‌هنران جای ايشان بگيرند!» هنگام شنيدن آوازی جان‌خراش، همه‌ی حس شيطنت و شوخ‌طبعی وی بيدار می‌شود و به ستيزی شيرين و شيطنت‌آميز با کسی می‌پردازد که در حال تحميل آواز ناخوش و بی‌هنری و بی‌مايه‌گی خويش بر ديگران است. حال اين آواز ناخوش ممکن است آوای خواننده و خنياگری باشد در محفل انسی، يا بانگ مؤذنی باشد بر فراز گل‌دسته‌يی يا آوايی باشد ناخوش و مکروه از آن خطيبی و يا قرآن‌خوانی. او بی هنری و بی‌مايه‌گی و زشتی را به هر شکل که باشد و از هر جا که آشکار شود يک جا و به چوب طنز و مطايبه می‌راند تا هيچ ناخوش‌آوازی را زهره‌ی آن نباشد تا در حريم حرمت جان هنرشناس و نغمه‌ی آشنای او بانگ خود را حتا به خواندن قرآن نيز بلند کند. اين واکنش تماشايی و شيطنت‌آميز سعدی در مقابل ناخوش‌آوازان، واکنش جان هنر آموخته‌يی‌ست که هنر ضرورت ناگزير حيات اوست و تجاوز به حريم آن را هرگز بر نمی‌تابد.

هم از اين روست که جانِ جوان و سرکش او، که از هنر نور و نوا می‌گيرد، فرمايش‌های شيخ اجل ابو الفرج ابن جوزی را در نهی از سماع و امر به گوشه‌نشينی ناشنيده می‌پندارد. به بزم‌های سماع آمد شدی مدام دارد و آن گاه که به هنگام سماعِ ساز و سرود، نوشِ نغمه در جان او کار کرد و سرمستی نرم نرمک او را فراگرفت و به اوج برد، به شوخی و شيطنتی از سر بازی‌گوشی ترک نصيحت شيخ را عذری اين گونه رندانه و شيطنت‌آميز می‌آورد:

قاضی ار با ما نشيند بر فشاند دست را

محتسب گر می خورد معذور دارد مست را               (ص 80)

از قضا شبی گذارش به محفلی می‌افتد که در آن، ای دريغ! بی‌هنری و بی‌مايه‌گی بر صدر نشسته است. مطربی ميدان‌دار محفل انس است که:

گويی رگ جان می‌گسلد زخمه‌ی ناسازش

ناخوش‌تر از آوازه‌ی مرگ پدر آوازش!

سعدی به هوای دل ياران، شب را به هزار رنج و شکنج به بامداد می‌رساند، اما برای اين که داد دل خود ستانده باشد با جادوی کلام از چهره‌ی آن مطرب بد ساز و آواز، تصويری مضحک و ماندگار نقش می‌زند تا صدرنشينی بی‌هنری و بی‌مايه‌گی را برای هميشه بی قدر ساخته باشد. مطرب اين حکايت به مدد هنر سعدی به نماد و نمونه‌ی ابدی بی‌هنری و بی‌مايه‌گی بدل می‌شود تا هر کس در هر زمان از گلستان گذری و بر اين حکايت نظری بيفکند با ديدن او بر بی‌هنران و بی‌مايه‌گان و نيز بر توهم متوهمان به هنرمندی خنده زند. در تمام مدتی که آن مطرب بد ساز و آواز به عرض بی‌هنری و نمايش بی‌مايه‌گی مشغول است، هم‌زمان توفان طنز و شيطنت و شوخی در جان سعدی می‌توفد تا بی‌هنری و بی‌مايه‌گی از طنز توان‌مند او کيفری فراموشی‌ناپذير بيابد و لب‌خندی مانا و معنادار نيز بر لبان مردمان هنری بشکوفد. صحنه‌يی تماشايی‌ست آن گاه که مطرب بی‌مايه با آوای ساز و آواز خود هم‌چنان جان می‌تراشد و روح می‌خراشد و سعدی به شوخی و شيطنت زمزمه می‌کند:

نبيند کسی در سماع‌ات خوشی

مگر وقت رفتن که دم در کشی

مطربی دور از اين خجسته سرای

کس دو بارش نديده در يک جای

راست چون بانگ‌اش از دهن بر خاست

خلق را موی بر بدن بر خاست

مرغ ايوان ز هول او بپريد

مغز ما برد و حلق خود بدريد              (ص81)

اما چون بامداد فرا می‌رسد شيطنت سعدی جلوه‌يی تازه‌تر می‌يابد. به سوی مطرب می‌رود و او را سپاس بسيار می‌گويد و در آغوش می‌گيرد و به خرقه و دستار و دينار می‌نوازد. اين بار شيطنت و طنزِ انباشته در جان سعدی نه از روزن کلام که از رفتار او سر می‌کشد. ياران، اين مطرب بی‌مايه را شايسته‌ی نواخت سعدی نمی‌بينند. يکی از ايشان نيز زبان به اعتراض می‌گشايد. سعدی ياران را به خامشی می‌خواند و می‌گويد که اين اکرام در حق او نکردم مگر آن دم که «کرامت» او بر من آشکار شد. اصطلاح «کرامت» در فرهنگ صوفيان دارای آن چنان هاله و حرمت و هيبتی‌ست که حضورش همه را به خضوع وا می‌دارد. همه‌گان در پيش پای صاحبِ کرامت به احترام بر می‌خيزند و شمشير استدلال را غلاف می‌کنند و به وی باوری از سر شيفته‌گی و شورمندی می‌يابند. يار معترض ازسعدی می‌پرسد از اين مطرب چه کرامت سر زده که تو اين چنين به شور و شيفته‌گی او را در کنار گرفته‌ای؟ سعدی طنز آور با جانی پر از حس شيطنت و شوخی، ياران را چندان منتظر نمی‌گذارد و از راز «کرامت» مطرب پرده بر می‌گيرد و با لحنی حق به جانب می‌گويد که شيخ ابو الفرج ابن جوزی بارها مرا به ترک سماع می‌فرمود و در من نمی‌گرفت. ام‌شب‌ام بخت به اين خانه کشاند تا به دست اين توبه کنم و ديگر گرد سماع نگردم!

سعدی در اين بيان دو اصطلاح «کرامت» و «توبه» را با قصدی شيطنت‌آميز به کار می‌برد. در مقام بيان علت توبه‌ی خود به سببی طنزآميز متوسل می‌شود. از سماع ساز و سرود نه به خاطر حرمت آن و رعايت فرمايش شيخ، بل به اين جهت توبه می‌کند که مباد ديگر بار به چنگ مطربی اين چنين بد ساز و ناخوش‌آواز گرفتار آيد. گويی به زبان حال می‌گويد اگر مطرب اين و ساز و آواز اين است، همان به که قول شيخ به کار بندم و از سماعِ ساز و سرود توبه کنم و «کرامتِ» اين مطرب بود که موجب آن شد تا اکنون فرمايش شيخ را بپذيرم و به صحت رأی او مؤمن شوم! ناگفته نگذاريم که شيخ ابو الفرج ابن جوزی هم خواه و ناخواه از ترکش طنز سعدی در امان نمی‌ماند. بيت‌های پايانی حکايت نشان می‌دهد که گوش نغمه‌نيوش او هم‌چنان برای نوشِ زيبا‌ترين آواها گشوده است:

آواز خوش از کام و دهان و لب شيرين

گر نغمه کند ور نکند دل بفريبد

ور پرده‌ی عشاق و خراسان و حجاز است

از حنجره‌ی مطرب مکروه نزيبد               (ص81)

سعدی از آن خطيب بدآواز، که چون ديگر بدآوازان به پندار خوش‌آوازی گرفتار بود، نيز با طنز و مطايبه و طعن ياد می‌کند. زشتی آواز او به حدی بود که گويی «آيت ان انکر الاصوات در شأن او» نازل شده بود! گو اين که مرد، مردی منصف بود و چون به طعن حريفی بر عيب خود آگاه شد توبه کرد و از آن پس خطبه نخواند جز به آهسته‌گی (ص 125). حکايت آن اذان‌گوی بدآواز نيز شنيدنی‌ست. از بانگ کريه او همه‌گان در عذاب بودند، اما صاحب مسجد اميری بود عادل او را ده دينار داد تا به جايی ديگر رود و برفت. پس از مدتی امير را در گذری ديد و زبان به گلايه گشود و گفت بر من ستم کردی که به ده دينار از آن جا به در کردی «که اين جا که رفته‌ام بيست دينارم همی‌دهند تا جای ديگر روم و قبول نمی‌کنم. امير از خنده بی‌خود گشت و گفت زنهار تا نستانی که به پنجاه راضی گردند!

به تيشه کس نتراشد ز روی خارا گل

چنان که بانگ درشت تو می‌تراشد دل!»           (ص 126)

حکايت پايانی را که از نمونه‌های درخشان طنز سعدی‌ست، بی هيچ تلخيص و تصرفی نقل می‌کنيم:

«ناخوش‌آوازی به بانگ بلند قرآن همی‌خواند. صاحب‌دلی برو بگذشت. گفت: "تو را مشاهره (حقوق ماهيانه) چند است؟" گفت: "هيچ!" گفت: "پس اين زحمت خود چندين چرا همی‌دهی؟" گفت: "از بهر خدا می‌خوانم." گفت: "از بهر خدا مخوان!"

ببری رونق از مسلمانی!

گر تو قرآن بدين نمط خوانی»              (ص 127)

 

* عبد الرحيم ثابت، استاد ادبيات، دانش‌آموخته‌ی دكترای ادبيات فارسی از دانش‌گاه شيراز است.

** کليات سعدی، به اهتمام محمد علی فروغی، انتشارات امير کبير، تهران، 1367.

 

Ç

 

آثار شماره‌ی «133»

 

   انديشه و نگاه انتقادی

در مرزهای هيچ‌كس‌ستان

از رنج مميزی

   زنان پارس

نه محدود به «آغاز سخن»

جنبش حقوقی زنان در ايران

زن و هويت‌يابی در ايران ام‌روز

   فرهنگ و ادب برای هميشه

آشوب زمانه در شاه‌نامه

سعدی و نغمه‌ی ناساز

   ادبيات داستانی

درد دوستی

   كوچه‌ی آف‌تاب،

   بن‌بست ستاره

تعاونی پنج، ساعت حركت 9:30 دقيقه
بی‌سيم‌چی‌ها

دختر رشتی!

شعرهای بن‌بست ستاره

   تا دل‌تان بخواهد شعر

رنگ كلمه: پنج اثر از يك شاعر

دل تنگ می‌بری يا ابر چشمان‌ات خاكستری‌ست؟