سال ششم

بيست‌ونه اردی‌بهشت 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

محمود كوير

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

mahmoodkavir

[@] hotmail [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

www.mahmoodkavir.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

آشوب زمانه در شاه‌نامه

محمود كوير

 

نشان شب تيره آمد پديد

رگ روشنايی بخواهد بريد

 

در تاريخ اين سرزمين، هرگاه که تمدن و فرهنگ و نهادها و نمادها و نمودهای آن رشد و گسترش يافته و آمده است تا پا بگيرد و ريشه بدواند و نهادينه شود، تندبادی سياه فرا رسيده و تومار همه چيز را در هم نورديده و آشوب و غوغا در ايران زمين در افتاده است.

اين تصويری از تاريخ ماست. چرخه‌يی که هر بار نفرين‌زده‌تر تکرار می‌شود.

مردمان در کار آن می‌شوند تا بسازند و بزيند و آن گاه برآشوبند و هر چه فراهم آورده‌اند، در هم کوبند و بر باد دهند. راز چنين برآمدهای توفانی، يکی هم در نبود مدارا و مروت در بين مردمان و بالايی‌ها و پايينی‌هاست.

شگفتا که همه دست در دست هم می‌نهند و بر دولت و حکومت و همه‌ی نهادهايی که با خون جگر فراهم آورده و بر ساخته‌اند، بر می‌آشوبند و نابودش می‌کنند و دو باره دورانی از آشوب است. سپس ديگری را و آن هم بيش‌تر از بی‌گانه و يا سرزمين بی‌گانه می‌آورند و او را بر می‌کشند و بر تخت و شانه می‌نهند تا ديگر باره هم او را فرو کشند و غوغا در اندازند.

در شاه‌نامه نيز از اين دوران آشوب بسيار است:

جمشيد که ايران را چونان بهشتی می‌آرايد و آن قدر بالا و بالاتر می‌رود که سر انجام خود را خدا می‌خواند، چنين از ميان بر می‌دارند: پس جمشيد بر آن می‌شود تا خدا شود و انسان را بی مرگ سازد. بانگ بر می‌دارد که: جز خويشتن را ندانم جهان،

يعنی که جز انسان خدايی نمی‌شناسم و باور ندارم. زيرا که: هنر در جهان از من آمد پديد!

و:

جهان را به خوبی من آراستم

و:

بزرگی و ديهيم و شاهی مراست

که گويد که جز من کسی پادشاست

و سرانجام فرياد بر می‌دارد که: جز از من که برداشت مرگ از کسی

و اکنون بايد که: مرا خواند بايد جهان آفرين!

و اين همان گل‌بانگ انا الحق حلاج است. اين همان فرياد بايزيد است. اين همان سخن است که:

گفت: آن يار کزو گشت سر دار بلند

جرم‌اش اين بود که اسرار هويدا می‌کرد

پايان و فرجام چنين سخنانی روشن است:

مردمان در غوغا و ول‌وله می‌افتند که کافری پيدا شده است و همان می‌کنند که با عين القضات و سهروردی و حلاج کردند. دين‌مداران و متوليان دين با آن که از ترس سخنی نمی‌گويند، اما فتوای خويش را صادر می‌کنند:

همه موبدان سر فگنده نگون

چرا کس نيارست گفتن که چون

هر آن کس ز درگاه برگشت روی

نماند به پيش‌اش يکی نام‌جوی

پس ره‌بران و سرداران و موبدان ايران سر به طغيان بر می‌دارند و برای نابودی جمشيد رو به بی‌گانه‌گان نهاده و از تازيان دشمن خو و مار بر دوش ياری می‌جويند:

سواران ايران همه شاه‌جوی

نهادند يک سر به ضحاک روی

به شاهی بر او آفرين خواندند

ورا شاه ايران زمين خواندند

و شاه اژدهافش را که خوراک اژدهای شانه‌هايش مغز جوانان است، از دشت نيزه‌وران يا سرزمين تازيان به ايران می‌آورند و تاج بر سرش می‌گذارند:

کی اژدهافش بيامد چو باد

به ايران زمين تاج بر سر نهاد

شاه نيک‌نهاد و مردم‌دوست را آواره‌ی جهان‌اش می‌کنند و پس از آواره‌گی بسيار سرانجام ضحاک ناپاک او را در کنار دريای چين به چنگ می‌آورد و امان‌اش نمی‌دهد: به اره مر او را به دو نيم کرد

و به يک‌باره آشوب و مرگ و ستم بر ايران سايه می‌اندازد و هر چه را جمشيد و تهمورس و کيومرس فراهم آورده‌اند و بنيان‌های تمدن ايرانی را به کام مرگ می‌کشد.

پس از مرگ رستم نيز با چنين دوران آشوبی روبه‌رو هستيم:

با مرگ رستم به دست هم خون و برادر، در چاه خيانت، برای نام و قدرت، هزاره‌ی سوم پايان می‌گيرد.

هم‌زمان، پادشاهی كيانی نيز به آخر می‌رسد. دوران حماسه و پهلوانی غروب می‌كند. آرامش و آسايش ايران به پايان می‌رسد.

فرزندان اسفنديار به ايران و سيستان می‌تازند و دمار از مردمان بر می‌آورند. سيستان ويران و غارت می‌شود. دين نو به آيين سراسری و اجباری مردمانی آزاده بدل می‌شود:

كشيدند شمشير و گفتند اگر

كسی باشد اندر جهان سربه‌سر

كه نپسندد او را به پيغم‌بری

سر اندر نيارد به فرمان‌بری

به شمشير جان از برش بر كنيم

سرش را به دار برين بر زنيم

و دين تازه به قدرت رسيده به نام آيين نو چه می‌كند:

جهان بينی آن گاه گشته كبود

زمين پر ز آتش، هوا پر ز دود

بسی بی پدر گشته بينی پسر

بسی بی پسر گشته بينی پدر

شكسته شود چرخ و گردونه‌ها

بيالايد از خون‌شان جوی‌ها
سرانجام زال نيز به بند می‌افتد و سوگ‌نامه با جنون رودابه پايان شوم خود را باز می‌يابد.

به هنگام روی کار آمدن اسکندر نيز اين ماجرا تکرار می‌شود: دارا، شاه خردمند و دادگر ايران، به نبرد با اسکندر مقدونی می‌پردازد. ايرانيان شکست می‌خورند و شاه ايران حاضر به تسليم نمی‌شود:

سرانجام گفت: اين ز کشتن بتر

که من پيش رومی ببندم کمر

ستودان مرا به‌تر آيد ز ننگ

بدين داستان زد يکی مرد سنگ

شاه مرگ را به جای تسليم  انتخاب می‌کند. اما شگفتا که سرداران و سربازان و مردمان به جای نشان دادن غيرت، همه يک باره از او روی می‌گردانند:

نبينم همی در جهان يار، کس

به‌جز ايزدم نيست فريادرس

و دل‌آوران ايران در برابر اين جوان بی‌گانه راه فرار در پيش می‌گيرند:

نياويختند هيچ با روميان

چو روبه شد آن روز شير ژيان

ياران شاه نيز کمر به خيانت می‌بندند:

گران‌مايه‌گان، زينهاری شدند

ز ارج و بزرگی به خواری شدند

آن گاه بار ديگر، خيانت و نامردمی روی خود را نشان می‌دهد. دو يار و وزير شاه گوی خيانت را از ديگران می‌ربايند:

دو دستور بودش، گرامی دو مرد

که با او بدندی به دشت نبرد

يکی موبدی، نام او ماه‌يار

دگر مرد را نام جانوسيار

دو نماينده‌ی سياست و دين دست در دست هم می‌نهند و:

يکی با دگر گفت: کين شوربخت

از اين پس نبيند همان تاج و تخت

ببايد زدن دشنه‌يی در برش

دگر تيغ هندی يکی بر سرش

و خيانت‌پيشه‌گان شاه‌کش در برابر اين وطن‌فروشی چه‌می‌خواهند؟ اين را:

سکندر سپارد به ما کشوری

بدين پادشاهی شويم افسری

خيانت‌کاران شاه را می‌کشند و سربازان نيز می‌گريزند تا اسکندر مقدونی بيايد و بر ايران شاه شود:

نگون شد سر نام‌بردار شاه

وزو باز گشتند يک سر سپاه

پايان‌بخش شاه‌نامه نيز داستان تلخ يک شاه‌کشی‌ست. تازيان به ايران تاخته‌اند و فتنه در جهان انداخته‌اند:

به هر کشوری در ستم‌کاره‌يی

پديد آمد و زشت پتياره‌يی

نشان شب تيره آمد پديد

رگ روشنايی بخواهد بريد

در آن روزگار تيره‌بختی و تازش تازيان بار ديگر رحم و فکر و انديشه می‌گريزد و کژدم کينه و نفرت بر جان ما چنگ می‌اندازد. دارد تاريخ بار ديگر ورق می‌خورد و مردمان ستم‌ديده به جای انديشه و خرد، شمشير و تازيانه بر می‌گيرند تا ايران را بر سر خويش ويران کنند و تاج و تخت را اين بار به چه کسانی و کدام بی‌گانه‌گانی بسپارند؟

ز ايران از ترک و از تازيان

نژادی پديد آيد اندر ميان

نه دهقان نه ترک و نه تازی بود

سخن‌ها به کردار بازی بود

همه گنج‌ها زير دامن نهند

بميرند و کوشش به دشمن دهند

بار ديگر و ده‌ها بار ديگر اين بيت‌ها را بخوانيم و به روزگار خويش بنگريم! تکراری تلخ و سياه! نگاه کنيد! هزار سال پيش نيست! چند دهه‌ی پيش است:

چنان فاش گردد غم و رنج و شور

که شادی به هنگام بهرام گور

نه جشن و نه رامش، نه کوشش نه کام

همه چاره و تنبل و ساز دام

پدر با پسر کين سيم آورد

خورش کشک و پوشش گليم آورد

زيان کسان از پی سود خويش

بجويند و دين اندر آرند پيش

چنين است روزگار ايرانيان پس از تازش تازيان:

بريزند خون از پی خواسته

شود روزگار بد آراسته

در برابر چنين يورشی، بار ديگر داستان شاه‌کشی تکرار می‌شود. اژدهای خيانت و ترس نفير می‌زند. در آن آسياب تاريخ، حکيم توس ما را بار ديگر به ياد داستان جمشيد و ضحاک تازی می‌اندازد، اما درس نمی‌گيريم:

هر که نامخت از گذشت روزگار

نيز ناموزد ز هيچ آموزگار

پس خيانت‌کاران در برابر تازيان کمر به مرگ يزد گرد می‌بندند و:

يکی دشنه زد بر تهی‌گاه شاه

رها شد به زخم اندر از شاه، آه

شاه ترس‌زده و تنها می‌ميرد و مردمان ستم‌زده، بی‌رحمی و کينه‌ی خود را نشان می‌دهند:

گشادند بند قبای بنفش

همان افسر و طوق و زرينه کفش

فگنده تن شاه ايران به خاک

پر از خون و پهلو به شمشير چاک

و سپس پيکر پاره پاره‌ی شاه را به خاک و خون کشيده برهنه در گردابی می‌اندازند.

و چون ايران به چنگ بی‌گانه‌گان می‌افتد و منبر جای تخت را می‌گيرد و روزگار ابوبکر و عمر فرا می‌رسد و تسمه از گرده مردمان می‌کشند:

چو با تخت منبر برابر شود

همه نام بوبکر و عمر شود

شاه‌نامه با اين بيت تلخ به آخر می‌رسد:

کنون زين سپس دور عمر بود

چو دين آورد، تخت منبر بود

اينک به يکی ديگر از اين دوران آشوب می‌پردازم:

پس از مرگ منوچهر، که با زاده شدن رستم نيز هم‌راه است، موجی از ناآرامی و آشوب ايران را در می‌نوردد. نخست نوذر بر تخت می‌نشيند.

برين بر نيامد بسی روزگار

که بيدادگر شد سر شهريار

نبرد او به داد و دهش هيچ رای

همه خورد و خفتن بدی کار شاه

گويی پس از هر دوران رونق و شادی، گروهی از اعماق تاريخ بر می‌آيند و هرچه را که ديگران کشته‌اند با داس مرگ درو می‌کنند و اين همه با قدرت در پيوند است. قدرت به شاه پر و بال می‌دهد و پيرامونيان آتش در اين انبار می‌افکنند و:

به گيتی برآمد ز هر جای غو

جهان را کهن شد سر از شاه نو

ره مردمی نزد او خوار شد

دل‌اش بنده‌ی گنج و دينار شد

ستم در کار می‌شود. فشار بر مردم فزونی می‌گيرد و کار و سامان مردمان از هم می‌پاشد و:

به دهقان بی‌چاره سر در نهاد

کزان کشورش رو به ديگر نهاد

چو از روی کشور برآمد خروش

جهانی سراسر برآمد به جوش

پس آشوب و نا آرامی اوج می‌گيرد و شاه به سرکوب مردم روی می‌آورد:

بترسيد بيدادگر شهريار

فرستاد نامه به سام سوار

در اين آشوب است که بی‌گانه‌گان نيز به ايران هجوم می‌آورند. افراسياب به ايران می‌آيد و ايران را فتح می‌کند. قباد، فرزند دل‌آور کاوه، در نبرد با آنان به قتل می‌رسد. شاه روی در گريز می‌نهد و ارتش شاه نيز راه فرار در پيش می‌گيرد. شگفتا که تاريخ اين سرزمين چندين بار شاهد اين ماجرا بوده است: بسی راه جستند و بگريختند!

پس شاه اسير می‌شود. سپاه دشمن به زابلستان می‌تازد. افراسياب شاه ايران را به خواری و در زندان می‌کشد و خود بر تخت شاهی ايران می‌نشيند. مانند زمان اسکندر و يا زمان جمشيد و يا زمان يزدگرد و يا زمان ...

پس پهلوانان ايران، که بازوی شاه و مردم هستند، در کار می‌شوند. تهماسب را به شاهی بر می‌گزينند و برای پنج سال او شاه ايران می‌شود.

تباهی و بی‌چاره‌گی چنان بالا می‌گيرد و مردمان چنان از جنگ بی‌زار می‌شوند که:

ز تنگی چنان شد که چاره نماند

ز لشکر همی پود و تاره نماند

سخن رفت‌شان يک به يک هم‌زمان

که از ماست بر ما بد آسمان

ز هر دو سپه خواست فرياد و غو

فرستاده آمد به نزديک زو

که از بهر ما زين سرای سپنج

نيامد به جز درد و اندوه و رنج

پس از دوران کوتاه تهماسب، نوبت به گرشاسب می‌رسد و او نيز مدت کوتاهی در آن آشوب حکم می‌راند. در اين زمان و بار ديگر افراسياب به ايران می‌تازد.

اين بار و در برابر اين آشوب مردمان چه می‌کنند. در تاريخ می‌بينيم که پس از تازش تازيان انبوه مردمان و عياران و پهلوانان ايران بر می‌خيزند و پس از دويست سال نبرد ايران را آزاد می‌کنند. در شاه‌نامه نيز در برابر اين آشوب و هرج و مرج، اين همه ستم و تباهی که ايران را فرا گرفته است، دست‌گاه و تشکيلات نوينی به دنيای اساطير و تاريخ ما راه پيدا می‌کند و آن پهلوانی‌ست. از دل اين آشوب‌هاست که رستم و دست‌گاه و نهاد و پهلوانی ريشه می‌گيرد و هم اوست که ايران را می‌رهاند. رستم و ديگر پهلوانان ايران که نماد و سمبل قدرت مردمند به ميدان می‌آيند.

رستم که خود پرورده‌ی سيمرغ و کوه البرز است، رستم که فرزند دانای بزرگ ايران، زال است، رستم که فرمان‌روای بی‌مانند سيستان است. رستم بر می‌خيزد و بار ديگر به سوی سيمرغ و کوه می‌شتابد. به البرز کوه می‌رود تا کوه‌زادی ديگر را به ايران بياورد. کی يا کوه که روييدن‌گاه انسان است. و از همين رو نخستين انسان شاه‌نامه، کيومرس يا کوه‌مرد است و نخستين شاهان ايران، کی يا کيانی يا کوه‌زاد هستند. او به کوه می‌رود و کی کوات يا سلطان‌کوه را به ايران می‌آورد: کی‌قباد!

پس کی‌قباد به تخت بر می‌آيد و ايران آرام می‌گيرد. اين آرامش تا رستم و دست‌گاه پهلوانی برقرار است، دوام می‌آورد. گويی اين نهاد آزاد و مردمی که قدرتی بی‌مانند نيز دارد، در برابر قدرت شاه و موبدان می‌ايستد و نگه‌دار مردم است. ايران دورانی از حکومت‌های آزاد را تجربه می‌کند و سرانجام نيز گشتاسب و موبدان دست در دست هم نهاده و با کودتايی دين - شاهی و هم‌زمان با نابودی رستم و ديگر پهلوانان ايران، به اين روزگار نيز نقطه‌ی پايان می‌نهند. نماينده‌گان آسمان تيغ بر پيشانی زمين می‌کشند و چرخه‌ی زمان در موجی از خون و آشوب، ستم و تباهی، ريا و خفت و خواری می‌گردد و از ميان ابرهای سياه می‌گذرد تا پيشانی به پيشانی فردا و نور بسايد و بوسه بر کاکل خورشيد نهد.

 

Ç

 

آثار شماره‌ی «133»

 

   انديشه و نگاه انتقادی

در مرزهای هيچ‌كس‌ستان

از رنج مميزی

   زنان پارس

نه محدود به «آغاز سخن»

جنبش حقوقی زنان در ايران

زن و هويت‌يابی در ايران ام‌روز

   فرهنگ و ادب برای هميشه

آشوب زمانه در شاه‌نامه

سعدی و نغمه‌ی ناساز

   ادبيات داستانی

درد دوستی

   كوچه‌ی آف‌تاب،

   بن‌بست ستاره

تعاونی پنج، ساعت حركت 9:30 دقيقه
بی‌سيم‌چی‌ها

دختر رشتی!

شعرهای بن‌بست ستاره

   تا دل‌تان بخواهد شعر

رنگ كلمه: پنج اثر از يك شاعر

دل تنگ می‌بری يا ابر چشمان‌ات خاكستری‌ست؟