|
|
|
|
||||||||||||||
|
درد دوستی1 رضا كلاهی
1 در اتاق را كه باز كردم، قبل از هر چيز، تختِ بزرگِ دو نفرهی بالای اتاق، مانند نگينی درخشان، حضور قاطع خود را با زرشكی تندِ زمينهی پتويش اعلام كرد. همزمان كه چشمام به تخت افتاد، بغضی هم به گلويم چنگ انداخت. تو در آن لحظه نبودی و نفهميدی. فهميدی؟
اين، اولين سفر من به شمال نبود، ولی هيچوقت به اندازهی اينبار، از ماهها قبل آرزوی سفر نداشتم، از هفتهها قبل، برنامهريزی نكرده بودم، از چندين روز پيش، ريزترين جزئيات را برای چندمين بار مرور نكرده بودم، و از لحظهی شروع، برای رسيدن لحظهشماری نكرده بودم. اما اين سفر، يك تفاوت اساسی با بقيه داشت: تو با من بودی. يادت هست؟
هتل بسيار زيبايی بود. دوازده طبقه داشت. ما يك سوئيت در طبقهی دهماش گرفته بوديم. اتاق خواب از دو طرف پنجره داشت. يادت هست؟ يك طرف مشرف به دريا، يك طرف به جنگل. از آن طبقهی دهم، كاملا به همهجا اشراف داشتی ... اُاُ ... ولی اين پردهها نبايد باز باشد. شروع كردم پردهها را يكی يكی بستن. يادت هست؟ پردهها سبك بود. با هر حركت دست من، با يك صدای «خِش» تا آخر بسته میشد. هر پنجره دو تا پرده داشت. در جمع، چهار صدای «خِش».
صبح، جوری راه افتاده بوديم كه اولِ شب به مقصد برسيم و آغاز تفريحمان بوس و كنار هم باشد. آنجا خالی از اغيار بود. نه دلهره و اضطرابی، نه مدتها جستوجوی خلوت امنی كه بشود دقايقی چشمها را بست و لبها را بر هم گذارد و دلها را به هم سپرد. و حالا رسيده بوديم. همان هوای شرجی. همان زمين و زمان سبز. همان حس نوستالژی. همان زيبايی و همان لذت. اما نه، «همان» نه. اين دفعه يك فرق اساسی با بقيه داشت: اين دفعه تو با من بودی. فرقاش همين بود؟ نه! فقط اين نبود. اين دفعه يك فرق اساسیتر داشت.
توی آسانسور در حال بالا رفتن بوديم. حس غريبی داشتم كه با بقيهی دفعهها فرق داشت. به اين فكر میكردم كه از وقتی با تو آشنا شدم، تصميم گرفتم عوض شوم. تصميم گرفتم آن آدم قبلی نباشم. همهی شر و شورهايم را كنار گذاشتم. میخواستم فقط من باشم و تو. تو برای من نقطهی شروع بودی. من با تو تازه شروع شدم. و گذشتهها را دور انداختم. تو برای من نقطهی پايان گذشتهها بودی. به اين فكر میكردم كه بعد از آشنايی با تو، گذشتهيی ندارم. از ابتدا فقط تو خواهی بود و قبل از تو هيچ چيز نخواهد بود. تو اينها را میدانستی؟ به تو گفته بودم؟ نمیدانم. يادم نمیآيد ...
بالاخره رسيديم. وارد شديم. سَرَكی به همهجای سوئيت كشيدم: آشپزخانه، حمام، بالكنِ چوبی كه به سمت دريا باز میشد. و اتاق خواب: كفپوش چوبی. آينهی قدی بزرگی روبهروی در، كه من را بالای سر تخت نشان میداد. آباژور. اما قبل از همهی اينها، تختِ بزرگِ دونفرهی بالای اتاق بود كه حضور قاطع خود را با زرشكی تند زمينهی پتويش اعلام كرد.
تو توی حمام بودی و من روی كاناپه لم داده بودم. فرصتی پيدا كرده بودم تا راحتتر نفسهای عميق بكشم. تو، برهنه، پيچيده در حوله، از حمام بيرون آمدی و بدون يك كلمه حرف، مستقيم از در خارج شدی. گفتم كجا؟ اما رفته بودی. مات و مبهوت به در خيره شده بودم. انگار نمیتوانستم از جايم تكان بخورم. میخواستم داد بزنم و صدايت كنم، اما نمیتوانستم. رفته بودی. بدون لباس و فقط با حولهيی كه دورت پيچيده بودی. همانطور خيس كه از حمام آمده بودی با موهای پريشان. يادت هست؟ لحظهيی چشمام به پنجرهی روبهرو افتاد. دريا پيدا بود. چند مرد به سمت دريا در حال دويدن بودند. آنها به سمت دريا میدويدند، اما به جای آن كه پشت به من باشند، رويشان به من بود.
چند مرد، كاملا برهنه، همهگی رو به من اما در حال دويدن به سمت دريا بودند. صحنهيی كه من میديدم خيلی بزرگتر و واضحتر از آنچيزی بود كه از اين فاصلهی دور بتوان ديد. انگار تصوير به من نزديك شده بود. چيزی مثل طناب دور بدنهايشان پيچيده بود. خوب كه نگاه كردم تو هم در ميان آنها بودی. با همان حولهی پيچيده دور بدنات. آنها طناب نبود. موهای تو بود كه دهها متر بلند شده و همهجا پراكنده بود. داشتند تو را با موهايت به سمت دريا میكشاندند. دريا توفانی و پرخروش بود. صدای امواج آب و زوزهی باد نمیگذاشت صدا به صدا برسد. تو صورتات زير موها پنهان بود و معلوم نبود گريان است يا خندان، شعفناك است يا نگران. لابهلای موها و مردها تقلا میكردی، اما معلوم نبود به كدام سمت. دائم سرت را میچرخاندی و دائم رشتهيی از موهايت به يكی از مردها گير میكرد. موها به دست و پای خودت هم میپيچيد و گاهی توی آب زمين میخوردی. ناگهان ديدم خودم هم در آن وسط هستم. با لباس خواب. يك قيچی بزرگ به طول قامتام در دستام بود و سعی میكردم موهای تو را قيچی كنم. به سختی گاه موفق میشدم يك رشته را قيچی كنم. گاهی لابهلای امواج به زمين میخوردم و تيزی قيچی يك جای بدنام را چاك میزد، اما هيچ خونی از آن بيرون نمیريخت. هر بار كه يك رشته مو را قيچی میكردم، قبل از اين كه بتوانم رشتهی بعدی را قيچی كنم، قبلی دو باره به سرعت رشد میكرد و به پر و پای يكی از مردها میپيچيد. با وجود آن همه مو هيچكدام از مردها زمين نمیخوردند. مسلط و بیخستهگی میدويدند و تو را به دل دريا میكشاندند. تو ديگر نای ايستادن نداشتی. تقريبا چهار دست و پا میرفتی. نمیرفتی، كشيده میشدی. من بدنام چاكچاك شده بود، اما هيچ خونی بيرون نمیريخت. انگار رگ نداشتم.
دوستات میداشتم. اين را میدانستی؟ اوج اين عشق را همآغوشی میديدم. و حالا همه چيز بیكم و كاست مهياست. بیهيچ دلهره و اضطرابی. ساعتها میتوان چشمها را بست، لبها را بر هم گذاشت، دلها را به هم داد و تنها را به هم سپرد. میتوان عشق را به اوج رساند. اكنون عشق من در اوج است، اما اينبار يك تفاوت اساسی وجود دارد: انگار هيچ خواهشی در بدنام نيست. معجون غير قابل تفكيك عشق و شهوت، اكنون با بیرحمانهترين شيوه، تفكيك شده است و من اكنون میخواهم به قرار خود در «فراسوی مرزهای تن»2 عمل كنم. با من میآيی؟ با من قرار میگذاری؟
در ِحمام باز شد و بيرون آمدی. همانطور حولهپيچيده. برگشتم و نگاهات كردم. چه گفتی؟ يادم نيست. همين قدر يادم هست كه گفتم كاش از اين هتل میرفتيم. گفتم من خاطرهی خوبی از اينجا ندارم. و تو باز كنجكاویات گل كرد كه مگر تو قبلا اينجا خاطرهيی داشتهای؟ تو به من مشكوك شده بودی و من به اين فكر میكردم كه جاهای ديگر با اينجا چه تفاوتی خواهد داشت؟
زرشكی پتو، ساكت و آرام روی تخت دراز كشيده بود، انگار دلبر آرميدهيی كه با لبخند تو را به خود میخوانَد. به اطرافام نگاهی انداختم. دو پنجرهی تمام قد در دو طرفِ اتاق. پنجرهی پايينِ تخت، مشرف به دريا. حضور دريا آرامش فضا را دو چندان میكرد، اما ... اين پردهها نبايد باز باشد. شروع كردم پردهها را يكی يكی بستن. پردهها سبك بود. با هر حركت دست من، با يك صدای «خِش» تا آخر بسته میشد. اما من آرام نداشتم. ناخواسته، تصويری در ذهنام جرقه میزد. تصوير دستِ مردانهيی كه صورتاش برایام مبهم بود، و هر بار با يك حركت دست، و با يك صدای «خِش» يك پرده را میبست. با هر صدای «خِش» كه فضای اتاق را اندكی تاريكتر میكرد، موج آشوبی هم در دل من زبانه میكشيد.
يادت هست وارد اتاق كه شدم با چه شعفی برگشتی و به سمت من دويدی؟ من، چهرهی خندان به خودم گرفتم. انگار تهِ دلِ تو هم چيز ناراحت كنندهيی بود. بود؟ با شادی به سمت من آمدی و در آغوشام پريدی. توی بغلام كشيدمات تا بتوانم سرم را روی شانهات بگذارم تا صورتام را نبينی. تصويری در ذهنام جرقه زد كه تو را بالای سرِ همين تخت، همينجايی كه الآن ما ايستادهايم، چسبيده در بغل مردی نشان میداد كه صورتاش مبهم بود. تو، خوشحال از اين كه با او تنهايی (واقعا خوشحال بودی؟ شايد غمی تهِ دلات بود در آن لحظه. نبود؟) مرد هيجانزده از اين كه دقايقی ديگر زرشكی تيرهی پتو با سفيدی بدنها در خواهد آميخت، و من قطره اشكی به گونهام لغزيد در حالی كه سرم بر شانهات بود و تو نمیديدی. نديدی؟ مواظب بودم از صدای نفس كشيدنام حالتِ گريهام را در نيابی و از حركت قفسهی سينهام، فوران اشكام را نخوانی. آخر، توی بغلام چسبيده بودی. يادت هست؟ ـ راستی! انگار تو هم گريه میكردی. واقعا گريه میكردی؟ـ و من توفانی از آشوب در دلام برپا بود. آشوبی كه با همهی آشوبها فرقی اساسی داشت. آشوبی حاصلجمع وصل و هجران ...
اميد ...، هومن ...، چرا اينقدر با اين اسمها احساس بیگانهگی میكنم؟ انگار بار اول است كه اين اسمها را میشنوم. حتا در ميان دوستان و آشنايان دورم هم هيچكس با اين اسامی وجود نداشته است. با ديدن اين اسمها انگار رنگ دنيا عوض شد. انگار اين اسمها چيزهايی جديد بودند كه به عالم خلقت اضافه شدهاند. انگار تازه خلق شدهاند. با كشف اين اسمها انگار رازی از هستی برملا شد كه تاكنون ناشناخته بوده است. ناگهان انگار پردهيی از جلو چشمام كنار میرود. از خوابی كه تاكنون در آن بودهام میپرم. انگار به جهانی متفاوت پرتاب میشوم. به جهان واقعيات. ناگهان خودم را میبينم ايستاده در ميان اشيائی ناشناخته كه انگار همهگیشان برایام تازهگی دارند. جاده، درختها، قهوهخانهی كنار راه، ماشينی كه در آنايم، گوشی توی دستام ... انگار همهی اين چيزها تاكنون با اسامی اميد و هومن رابطهيی عميق داشتهاند و من نمیفهميدهام. همهی اشياء و افراد اطرافام انگار تا كنون با من مثل يك كودك، با ترحم رفتار میكردهاند و نادانی مرا به رويم نمیآوردهاند. و حالا كه من مبهوت در ميانشان ايستادهام، انگار همهشان ساكت، باز هم با ترحم به من نگاه میكنند كه گيجام و نمیدانم چه شده است. و مهمتر از همه، تو. تو چهقدر ناشناخته ای! انگار غريبهيی هستی كه از دور رد میشود. با خودم میگويم اين غريبه چرا به سمت ماشين ما میآيد؟ از ميان همهی اشياء و افراد اطرافام، انگار فقط تويی كه هنوز خبر نداری چه بر سر من آمده است (خبر نداشتی، داشتی؟) همه فهميدهاند و با احتياط زيرچشمی مرا میپايند. فقط تويی كه همچنان سبكسرانه و بیخيال، خنده بر لب به سمت ماشين میآيی، با دو ليوان چای در دستات. و از من میپرسی چيزی شده؟ و من انگار تو را روبهرويم ندارم. انگار اين تصوير توست كه با من حرف میزند. انگار تصويری هستی در تلويزيون، كه اگر من چيزی بگويم نخواهد شنيد. تصوير يك شخصيت تلويزيونی كه من گرچه هر روز میديدهاماش، اما از او بسيار دور بودهام. هر روز میديدهاماش اما از همه غريبهتر بوده است. هيچگاه صميميتی بين ما برقرار نبوده. هيچگاه همديگر را نمیشناختهايم. اصلا هيچوقت همديگر را واقعا نديدهايم. میخواستی برایام نقطهی آغاز چيزی باشی. نمیدانم حالا من در آن نقطهی آغازم، يا در نقطهی پايانِ جايی ديگر؟ اصلا نمیدانم كجايم و چرا كجايم، معلقام در فضايی ناشناخته و مبهم. كاش هيچوقت اساماسهای گوشیت را نخوانده بودم.
***
2 برای من، تو پايان خيلی چيزها و خيلی كسها بودی. پايان هومن و اميد و ديگران. پايان اضطراب، پايان رنجهای سرگشتهگی ميان اين و آن، پايان آن دنيای تاريك، آن فضای بستهيی كه ساليانی بود در آن گير افتاده بودم. مدتها بود از دوستی با همجنسهايم هراسان بودم. از جمعهای شلوغ میترسيدم. فضاهای باز مضطربام میكرد. مدتها بود حرف نمیزدم. با هيچ كس. مدتها بود معنای دوست داشتن را گم كرده بودم. به خيلیها ابراز دوستی میكردم، اما نمیدانستم دوست داشتن چيست، فقط با آدمها راه میرفتم و گاه در كنارشان میخوابيدم.
حالا تو كسی بودی كه میخواستم دوست داشتن را با او بازيابم. میخواستم خودم را در دامان تو بيندازم و همراه با تو به جهان جديدی قدم بگذارم. برای من، اين سفر آغاز خيلی چيزها بود. آغاز زندهگی تازه، آغاز اميدهای نو. روزنهيی برای رهايی از تاريكی. میخواستم اين پيله را سوراخ كنم. میخواستم پوست بيندازم. اين سفر، آغاز دوبارهی دوست داشتن بود.
احساس میكنم شمال با همهی خاطراتاش، با همهی نوستالژیهایاش، دارد تمام میشود. بايد با جنگل و كوه و آسمان و دريايش خداحافظی كنم. فكر نمیكنم شمال ديگر برایام قابل تحمل باشد. از وقتی اينجا آمدهايم تو در ذهن من جور ديگری شدهای. در ذهن من؟ شايد واقعا هم جور ديگری بودهای و من نمیدانستهام. نمیدانم. ای كاش نيامده بوديم. كاش همان دوستانِ دورادوری بوديم كه بوديم.
يادت هست چه با شعفی در را باز كردی و وارد اتاق شدی. من پشت به در، بالای سرِ تخت، ايستاده بودم. سرم را پايين گرفته بودم و با كف دو دست به صورتام فشار میدادم. آن صحنه را ديدی؟ كاش نبودی تا اين بغض را منفجر میكردم. دستام را از روی صورتام برداشتم تا نفهمی. انگار تهِ دلِ تو هم چيز ناراحتكنندهيی بود. بود؟ چهرهی خندان به خودم گرفتم. به سرعت در آغوشات پريدم تا نفهمی. توی بغلات چسبيدم تا صورتام را نبينی. قطره اشكی به گونهام لغزيد در حالی كه سرم روی سينهات بود و تو نمیديدی. شايد هم از صدای نفسهايم فهميدی. كلافه بودم. من كلافه بودم، ولی مثل اين كه تو هم از چيزی كلافه بودی. بودی؟ چرا؟ تو چت بود؟ مگر همين سفر نبود كه اين همه آرزويش را داشتی؟... نمیتوانستم درست فكر كنم. در دلام آشوب و اضطراب موج میزد.
از يك طرف دلام میخواست با يكی صحبت كنم، از طرف ديگر، ديگر نمیخواستم با اميد یا هومن حرف بزنم. غير از اين با آنها در بارهی چنين موضوعی چه میتوانم بگويم؟ به آنها كه نمیتوانم راجع به تو صحبتی بكنم. كاش میتوانستم به تو بگويم. به تو؟ فشاری در سينهام حس كردم. احساس كردم خيلی تنها هستم. من كه تا حالا اطرافام را پر از دوستان جوراجور و دوستداران سينهچاكی میديدم كه با يك اشاره حاضر بودند هر فداكاریيی برای من بكنند، و من هم حاضر بودم برایشان هر كاری انجام دهم، حالا حتا كسی را پيدا نمیكنم كه فقط بتوانم با او حرف بزنم. احساس نزديكیيی كه با آن عاشقانِ از جان گذشته میكردم، ناگهان پوچ و هيچ شده بود.
بی آنكه چيزی بگويم، حوله را برداشتم و خودم را انداختم توی حمام. زود آب را باز كردم تا در پناه صدای آن بتوانم بغضام را بتركانم. دوش آب و من، هر دو با آخرين توانمان میگريستيم. در دلام آرزو میكردم از حمام كه بيرون بيايم، همه چيز تمام شده باشد. كاش همهی اينها رؤيا بوده باشد. كاش در حمام را كه باز كنم، دنيای ديگری روبهرويم باشد ...
از طرفی دوست داشتم هنوز توی حمام بمانم و گريه كنم، از طرف ديگر میخواستم زودتر بيرون بيايم تا ببينم چه خبر است. حوله را دور خودم پيچيدم و لباس نپوشيده از حمام بيرون آمدم. اول به سرعت تو را نگاه كردم. چشمان خوابآلودت پر از اشك بود. حيران و نگران از حالات پرسيدم و تو گفتی كه چيزی نيست. گفتی چيزی در چشمات رفته، اما اينجا نبودی. در عالم ديگری بودی. گفتی از اين هتل خاطرهی خوبی نداری. گفتی كاش میرفتيم يك جای ديگر. گفتی خاطره؟ چيزی توی دلام پايين ريخت، اما به رويم نياوردم. سعی كردم جدی نگيرم.
انگار كه از خوابی پريده باشم، خود را تنها ميان دنيايی از اشياء ناشناخته و افراد غريبه ديدم. چهقدر تو را از خودم دور میبينم. همه چيز انگار از من دورند. حتا خودم هم از خودم دورم. وقتی به خودم فكر میكنم، سرم گيج میرود. انگار وجودم برایام مبهم است. چشمانام تار میبينند. صداهای اطرافام را درست نمیشنوم. صداها زمزمههايی مبهماند از جايی دور. با اجزاء بدنام هم احساس غريبی میكنم. دست و پاهايم برایام غريبه شدهاند. به دستهايم نگاه میكنم. انگار نه به يك دست واقعی، كه به تصوير دستی نگاه میكنم، دستی كه انگار مال خودم نيست. نمیتوانم درست فكر كنم، به هيچ چيز. فكرم جمع نمیشود. انگار ناگهان به جايی عجيب پرتاب شدهام و يادم نمیآيد قبلا كجا بودهام. انگار دارم خواب میبينم. احساس میكنم اشتباهی رخ داده است. من نبايد اينجا باشم. اصلا نبايد باشم ...
تو وسط تخت خوابات برده. من، كنار پنجره، خيره به امواج ايستادهام و دلام همراه با امواج زير و رو میشود. فضای اتاق به طرز وحشتآوری ساكت و كمنور است. صدای دوردستِ امواج، همراه با گردش آرام باد در درختان، آرامش وحشتآور فضا را دو چندان میكند. انگار صدای آشوب دلام را میشنوم. زرشكی پتو مرموزانه به من خيره شده است. انگار میداند. انگار تلاش میكند ساكت بماند تا اوضاع به هم نخورد. انگار در اوج شهوت بیتابِ حضور من است. من در اين فكرم كه كاش هيچوقت اساماسهای گوشیات را نخوانده بودم.
***
|
|