|
|
|
|
||||||||||||||
|
در مرزهای هيچكسستان* - بخش نخست ادگار مورن ترجمهی علیرضا خدامی**
اشاره: اين متن ترجمهی مقدمهی كتابیست از ادگار مورن، جامعهشناس و انسانشناس معاصر فرانسوی، با نام «انسان و مرگ». همانگونه كه نويسنده در جايی از كتاب میگويد، مرگ در نقطهی اتصال بيوانترپولوژيك (زيست – انسانشناختی) قرار دارد. مرگ انسانیترين و فرهنگیترين ويژهگی و رخداد زندهگی انسان است. انسان اساسیترين خصوصيت حياتی خود را در نگرشها و باورهای راجع به مرگ بروز میدهد و بنا بر اين خود را از ساير موجودات زنده متمايز میسازد. مورن معتقد است كه مرگ هر چند طبيعیترين حادثهی انسانیست، از جهتی فرهنگیترين واقعيت هم هست. به جرأت میتوان گفت مرز بين طبيعت و فرهنگ كه از بحثهای مهم انسانشناسی بوده و هست، توسط اين رویداد مشخص و معنادار میشود. نويسندهی كتاب برای فهم پديدهی مرگ نوعی انسانشناسی را به نام انسانشناسی ژنتيك پيشنهاد میكند كه از يك جهت، در امتداد گرايش تطورگرايانهی انسانشناسی و از جهتی ديگر، مفهومی گرايش مذكور است.
در هيچكسستان مرزی كه گذار از حالت طبيعی به حالت انسانی اتفاق افتاد، گذرنامهی معتبر علمی، منطقی و واضح انسانيت ابزار است: انسان ابزارساز. آنچه انسانيتِ انسان را متعين و منِ او را مشخص میسازد، ابزار است. اما گذرنامهی ديگری، اين بار احساس و عاطفی، وجود دارد كه موضوع هيچ روششناسی، طبقهبندی و هيچ توضيحی نيست. گذرنامهيی بدون رواديد كه در عين حال حاوی اكتشافیست حياتبخشنده به انسان. مراسم خاكسپاری يعنی نگرانی نسبت به وضع مردهگان و يا به عبارت ديگر، نگرانی نسبت به مرگ. در اينجا تكانهيی روحی دانشمند دوست دار و علاقهمند به موضوعات ماقبل تاريخ و يا انسانشناسی را به وجد میآورد. «اوژن پيتار» در كتاب خود با عنوان «تاريخ انسانهای نخستين» به ما اطمينان میدهد كه انسانهای نئاندرتال وحشيانی نبودهاند كه تا كنون در بارهی آنها سخن گفته شده، آنها مردهگان خود را به خاك میسپردند. از سوی ديگر، «لوكنت دونوئی» در اثری به نام «انسان و سرنوشت او» به گونهيی انسانيتِ انسان را میپذيرد.و نخستين نشانهها راجع به جهتيابی انسان نوين با ابزار سيلكی خام و اثرات به جا مانده از آتشدانها به ما رسيده است. با اين وجود، دلايل ديگر انسانی شدن خيلی زود به آن افزوده شد، كه به نظر ما از همه چشمگيرتر است: مراسم به خاكسپاری. انسانهای نئاندرتال نه تنها مردهگان خود را دفن، بلكه گاه آنها را گرد هم جمع میكردند (مثلا در غار كودكان نزديك ناحيهی مانتون فرانسه). اين موضوع را ديگر نمیتوان به ذات و سرشت افراد ارتباط داد، كه طلوع تفكر انسانی را در زمانی مژده میدهد كه در ساحت عصيان عليه مرگ جلوهگر میشود. اين همان واكنش عاطفی و احساسیست كه نزد «دفونتن» جغرافیدان نيز مشاهده میكنيم: «جغرافيای دينی، يعنی اساسا رفتار مربوط به مردهگان، شاخصترين جغرافيای انسانیست.» به روشنی میتوان مشاهده كرد كه ارزش دادن به مراسم خاكسپاری در مقايسه با ابزار، ما را به كفتن چه سخنان غريبی میتواند بكشاند. از يك سو، «ماورا» و «معنويت» و از ديگر سو، جهان «زمينی»، مبارزه در سطح كرهی خاكی. اما دور نرويم و از اسب تيزپای تخيل سريعا پياده شويم. مرگ نزد انسان ابتدايی به اندازهی ابزار پديدهيی معمولی و پيشپاافتاده است. مردهها همانند زندهها هستند. آنها به غذا، سلاح و شكار رفتن نيازمندند و از ميل و خشم و ديگر غرايز و عواطف برخوردارند، بعنی همچنان دارای زندهگی ارگانيك هستند. اما از جهتی، از ارزش آيين خاكسپاری در مقايسه با ابزار بايد كاست، رودرروی قرار دادن هوش مؤثر و نافذ، ماهر و خلاق، كه هميشه در حال آماده باش است و به انسان ارزش واقعیاش را عطا میكند، با تفكری كه غرق در عالم بالاست، بسيار سادهانگارانه خواهد بود. ابزار و مرگ را بايد در حضور متخالف و همزمان آنها در مركز واقعيت انسانی اوليه درك كرد. چه وجه مشتركی ميان ابزار كه راه ما را در جهان واقع به پیروی از قوانين ماوراء طبيعی هموار میسازد و مراسم خاكسپاری كه با ورود در جهان شگفت بقای مردهگان، ناباورانه و سادهانگارانه واقعيتِ زيستشناختیِ بديهی را انكار میكند، وجود دارد؟ مطمئنا انسانيت! اما چه چيزی مشخصا انسانیست؟ بيان اين كه ابزار به طبيعت وجهی انسانی میدهد و يا اين كه بقا مرگ را بعدی انسانی میبخشد تا زمانی كه انسان مفهوم تعريفناشدنی باشد، چندان برای مطالعهی ما مؤثر نخواهد بود. ما قادر به درك انسانی بودن مرگ نخواهيم بود، مگر با درك نوع انسان. تنها در اين صورت است كه مرگ پديدهيی همانند ابزار خواهد بود كه بر انسانسيت انسان مهر صحه میگذارد و او را در زمان تداوم میدهد، همانگونه كه ابزار موقعيت انسان را در مكان تثبيت میكند و تلاشیست در جهت سازگاری انسان با جهان، همچنان كه ناسازگاری او را با جهان و نيز قابليتهای پيروزیبخش او را در برابر جهان بيان میكند.
آنچه جاودانهگی ماقبل تاريخ میگويد بنا بر اين در مرزهای هيچكسستان اولين واقعيت مسلم بنيادين و جهانشمول انسانی مراسم خاكسپاریست. مردهگان «موسترين»1 دفن میشدند. سنگها بر اجساد آنها انباشته میشد و چهره و سر و او را میپوشاندند. چنين به نظر میرسد كه بعدها مرده را همراه با سلاح، استخوان و غذا به خاك میسپردند و اسكلت را با مادهيی به رنگ خون میآغشتند. آيا در اين مرحله سنگ قبر برای محافظت مرده از شر حيوانات به كار میرفته است يا اين كه طبق پندار ايشان برای جلوگيری ازبازگشت مجدد وی؟ با اين وجود جسد انسان عواطفی را كه در قالب مراسم خاكسپاری بعدی اجتماعی میگرفت، بر میانگيخت و چنين تصور میشد كه نگهداری از جسد و رها نكردن فرد در گذشتهفمتضمن تداوم حيات و بقای اوست. عملا در هيچ جامعهی باستانی، حتا جوامع ابتدايیتر، مردهها را ترك نمیكردند و يا آنها را بدون آيين رها نمیكردند. به عنوان مثال، اگر مردم «كورياكس»، ساكن در شرق سيبری، مردهگان خود را به دريا میاندازند، در واقع، آنها را نزد اقيانوس به امانت میگذارند و او را رها نمیكنند. قومشناسی (اتنولوژی) به ما نشان میدهد كه مردهگان موضوع اعمالی بوده و هستند كه همهگی با اعتقادات راجع به بقا (در اشكال مختلف روح، سايه، شبح و ...) يا نوزايش آنها مطابقت داشته است. «فريزر» كه به ياد ماندنیترين مجموعه باورهای مربوط به مرگ را مديون او هستيم، يكی از آثار خود را به نام «اعتقاد به جاودانهگی و گذار به مرگ» چنين به آخر میرساند.: «اين امر محالیست كه از جاذبه و نيروی و شايد بتوان گفت عموميت اعتقاد به جاودانهگی آگاهی يابيم و دچار شگفتی نشويم.» فريزر اين جاودانهگی را مشخصا به مثابهی «تداوم حيات برای مدتی نامعلوم و نه الزاما هميشهگی» (چرا كه جاودانهگی مفهومی انتزاعی و متأخر است) معنا میكند. از اين روف رفتار مربوط به اجساد و اعتقاد به زندهگی خاص مردهها، در نظر ما هماننند پديدههای مربوط به انسانهای اوليه به همان وجهی كه ابزار بود، جلوه مینمايد. بنا بر اين، مرگ در نظر اول، نوعی حيات است كه به گونهيی حيات فردی را تداوم میبخشد. از اين ديدگاه، مرگ يك «ايده» نيست، بلكه آنگونه كه «باشلار» میگويد: «انگارهيیست، تمثيلیست از حيات انديشه و يا اسطوره». شكی نيست كه مرگ در قديمیترين واژهگان هنوز به صورت مفهوم وجود ندارد. در بارهی آن همان طور سخن گفته میشود كه در بارهی خواب، زايش، بيماری، تصادف، طلسم و يا ورود به اقامتگاه نياكان و اغلب اوقات، همهی اينها با هم به سخن میآيند. در عين حال، جاودانهگی متضمن ناديده انگاشتن مرگ نيس، بلكه بر عكس، تصديق واقعيتِ آن است. اگر مرگ به عنوان يك حالت به دليل آكنده بودن از انگارههای زندهگی با حيات يكی گرفته میشود، هنگامی كه موعد آن فرا میرسد، دقيقا به عنوان تغيير تصور میشود، چيزی كه نظم معموملی زندهگی را به هم ريخته و دگرگون میسازد. میتوان پذيرفت كه مرده ديگر انسان زندهی معمولی نيست، زيرا به عالم ديگری برده شده، مطابق با آيينهای خاصی با او رفتار شده، دفن و يا سوزانده شده است. بنا بر اين، در اين حقيقت مسلم ماقبل تاريخی و قومشناختی آگاهی واقعبينانهيی نسبت به مرگ و به جاودانهگی نهفته است. نه آگاهی از ماهيت مرگ، كه مرگ هرگز شناخته نشده و شناخته نخواهد شد، چرا كه مرگ وجود و ماهيتی ندارد، هر چند امری واقعیست و روزی فرا میرسد و در ادامهی اين وقعيت نام خود را خواهد يافت: مرگ، و بنا بر اين همچنان به عنوان يك قانون غير قابل اجتناب تصديق خواهد گشت. انسان در همان حالی كه مدعی جاودانهگیست، خود را اسير خواهد ديد. بنا بر اين همان آگاهی كه مرگ را انكار میكند، آن را به رسميت میشناسد. از يك سو، آن را به عنوان تباهی انكار میكند و از ديگر سو، آن را همچون رویدادی باز میشناسد. بدون شك تناقضی از همين آغاز در اين دادههای اوليهی ذهن رخ مینمايد. اگر در قلب اين تركيب اوليه، بين كشف واقعيتِ مرگ و اعتقاد به جاودانهگی، ناحيهيی آشفته و آكنده از وحشت وجود نداشت، راه ما برای شناخت مرگ هموارتر بود.
ادامه دارد ...
|
|