|
|
|
|
||||||||||||||
|
شعرهای بنبست ستاره: آثاری از پنج شاعر آثاری از رضا چايچی، يزدان سلحشور، حميد مزرعه، علیرضا مجابی (م. آذرفر) و ايرج ضيايی
رضا چايچی
تو درختی سبز كه پرندهگانِ رنگارنگ بر آن نشستهاند
*** من جوی كوچكی كه از پايت میگذرم و با حسرت تنها، سايههايت را به سوی اقيانوس میبرم.
يزدان سلحشور
در كه صدايش بلند میشود چارچوب ديوار را میگيرد كه نيفتد هميشه رفتنات با لرزشی آغاز میشود آن وقت به انگشتانام میرسم كه از ترس لای موهايم قايم میشوند به بوی تو كه هی میآيد و میرود به صابونی كه پاك نمیكند به ياد میآورد به حولهيی كه در خودش جمع میشود و صدايم كه گرفته است و میلرزد
برای پاهايم يك صندلی میآورم فنجانها خسته دست در دست هم میگذارند چای سردش میشود پنجره به خيابان نگاه میكند كه دور میشوی ميان چراغهايی كه میلرزند و ماشينهايی كه سرفهشان گرفته.
دی 73
حميد مزرعه
1 بر بام آشيانهات مینشينی نگاهات نگران دان كبوتر از آسمان فرود میآيی به قلبام نوك میزنی دو باره جوانه میزنم
2 دو تن بوديم پيادهرو از وسط قلبهامان میگذشت آروغ پيرمرد از سايهی منهتن درازتر شد
*** دو تن بوديم پيادهرو از وسط قلبهامان گذشت روسپيد در خواب پيرمرد به درد رسيد و هيچكس به خواب روسپيد راه نيافت
*** دو تن بوديم پيادهرو در قلبهامان نشست موشهای موذی خواب روسپيد را جويده بودند
علیرضا مجابی (م. آذرفر)
فنجان قهوه نفس میکشد. آه تلخی به پنجرهی معصومی که روبهروی من است – میچسبد. و فردا را
پشت
حرير سفيدی
رد فال
ته فنجان را بگير! که رسيدی، دراز به دراز هيس! بخواب!
خواب خوشی در کمين اين لحظه است.
معبّران را آزار مده!
دراز به دراز – به تُرکستان که نه به همين يک قدم ِ بعد از اين. به مرگ. مرگ را با ور کن!
ايرج ضيايی
لابد قرقی صدای پرنده را شنيده كه بالای دف و دريا در اتاق میچرخد برای تكميل صحنه پرواز پرنده يك نردبان يك شيشه گلاب و مقداری ابر هم لازم است حالا دف را بردار بزن بزن بزن تا ميان ابر پرتاب شويم نترس نردبان داريم اين همه نواختی تا خلوت و خلسهيی دست دهد پيش از ما اما دفنوازان و غزلبازان ميان درهها و تپههای ابر بی دف و دستار گفته بودم لالايی اگر بلدی برای خودت بخوان اين راه بلد میخواهد حالا اگر راست میگويی وردی بخوان تا در جادههای سبزوار و نشابور سبز شويم برای حسنك وزير چند شاخه گل بچينيم حوصلهمان اگر سر رفت كمی تاريخ بيهقی بخوانيم: «حسنك را سوی دار بردند به جایگاه رسيدند بر مركبی كه هرگز ننشسته بود بنشاندند جلادش استوار ببست و رسنها فرو آورد آواز دادند كه سنگ دهيد هيچكس دست به سنگ نمیكرد همه زار زار میگريستند خاصه نشابوريان» ميان گريه و سنگ ناگاه تاتارها سر رسيدند عجب بزن بزنی! برداشت يك: عوضی! مگه نگفتی ديگه اين ورا پيدات نمیشه برداشت دو: عوضی! مگه نگفتم ديگه اين ورا پيدات نشه حالا دف را بردار بزن بزن بزن تا ميان اشياء گم نشويم نيزهيی پرتاب شد سرت را بدزد عجب صحنهيی نه شب داريم نه روز هنوز لالايی اگر بلدی در چهارگوشهی اتاق گلاب بپاش و وردی بخوان تا يكباره در بازار عطاران ظاهر شويم عطسه كردی؟ مبارك است! بازار ادويه و بلور بوی دارچين و هل بازار طراران و طراحان نقارهخانهی خاموش نقش جهان حالا دف را بردار به دَرَك هرچه پشت سرمان بگويند دريا و دف يكیست
از مجموعهی «هميشه كنارت يك صندلی خالی هست»، مؤسسهی انتشاراتی آهنگ ديگر، 1386
|
|