سال ششم

بيست‌ونه اردی‌بهشت 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

رضا چايچی

هم‌راه با او / آثار پيشين

 

يزدان سلحشور

هم‌راه با او / آثار پيشين

و نشانی خانه‌ی قديمی‌اش در اينترنت:

yazdan_sl.persianblog.ir

 

حميد مزرعه

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

mazrahe_jor

[@] yahoo [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

yoll.blogfa.com

 

علی‌رضا مجابی (م. آذرفر)

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

mojabi_azarfar

[@] yahoo [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

rangvajeh.blogfa.com

 

ايرج ضيايی

هم‌راه با او / آثار پيشين

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

شعرهای بن‌بست ستاره: آثاری از پنج شاعر

آثاری از رضا چايچی، يزدان سلحشور، حميد مزرعه، علی‌رضا مجابی (م. آذرفر) و ايرج ضيايی

 

حسرت

رضا چايچی

 

تو

درختی سبز

كه پرنده‌گانِ رنگارنگ

               بر آن نشسته‌اند

 

***

من

جوی كوچكی

كه از پايت می‌گذرم

و با حسرت

تنها، سايه‌هايت را

به سوی اقيانوس می‌برم.

 

Ç

 

خداحافظ

يزدان سلحشور

 

در كه صدايش بلند می‌شود

چارچوب

ديوار را می‌گيرد كه نيفتد

هميشه رفتن‌ات

با لرزشی آغاز می‌شود

آن وقت به انگشتان‌ام می‌رسم

كه از ترس لای موهايم قايم می‌شوند

به بوی تو

كه هی می‌آيد و می‌رود

به صابونی

كه پاك نمی‌كند

                 به ياد می‌آورد

به حوله‌يی

كه در خودش جمع می‌شود

و صدايم

كه گرفته است و می‌لرزد

 

برای پاهايم

يك صندلی می‌آورم

فنجان‌ها

خسته

دست در دست هم می‌گذارند

چای

سردش می‌شود

پنجره به خيابان نگاه می‌كند

كه دور می‌شوی ميان چراغ‌هايی كه می‌لرزند

و ماشين‌هايی

كه سرفه‌شان گرفته.

 

دی 73

Ç

 

دو شعر

حميد مزرعه

 

1

بر بام آشيانه‌ات

می‌نشينی

نگاه‌ات

نگران دان كبوتر

از آسمان فرود می‌آيی

به قلب‌ام نوك می‌زنی

دو باره جوانه می‌زنم

 

2

دو تن بوديم

پياده‌رو از وسط قلب‌هامان می‌گذشت

آروغ پيرمرد

از سايه‌ی منهتن درازتر شد

 

***

دو تن بوديم

پياده‌رو از وسط قلب‌هامان گذشت

روسپيد

در خواب پيرمرد

به درد رسيد

و هيچ‌كس به خواب روسپيد راه نيافت

 

***

دو تن بوديم

پياده‌رو در قلب‌هامان نشست

موش‌های موذی

خواب روسپيد را جويده بودند

 

Ç

 

فال قهوه

علی‌رضا مجابی (م. آذرفر)

 

فنجان قهوه نفس می‌کشد.

آه تلخی

به پنجره‌ی معصومی

که روبه‌روی من است – می‌چسبد.

و فردا را

پشت حرير سفيدی
محو می‌کند.

رد فال ته فنجان را بگير!
به «ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی»

                         که رسيدی،

دراز به دراز

هيس!

بخواب!

 

خواب خوشی در کمين اين لحظه است.

 

معبّران را آزار مده!

 

دراز به دراز – به تُرکستان که نه

به همين يک قدم ِ بعد از اين.

به مرگ.

مرگ

را

با

ور

کن!

 

Ç

 

اين راه بلد می‌خواهد

ايرج ضيايی

 

لابد قرقی صدای پرنده را شنيده

كه بالای دف و دريا در اتاق می‌چرخد

                                    برای تكميل صحنه

                                    پرواز پرنده

                                    يك نردبان

                                    يك شيشه گلاب

                                    و مقداری ابر هم لازم است

حالا دف را بردار

بزن      بزن      بزن

تا ميان ابر پرتاب شويم

نترس      نردبان داريم

اين همه نواختی تا خلوت و خلسه‌يی دست دهد

پيش از ما

اما

دف‌نوازان و غزل‌بازان

ميان دره‌ها و تپه‌های ابر

بی دف و دستار

گفته بودم لالايی اگر بلدی برای خودت بخوان

اين راه بلد می‌خواهد

حالا اگر راست می‌گويی وردی بخوان

تا در جاده‌های سبزوار و نشابور سبز شويم

برای حسنك وزير چند شاخه گل بچينيم

حوصله‌مان اگر سر رفت

كمی تاريخ بيهقی بخوانيم:

«حسنك را سوی دار بردند

به جای‌گاه رسيدند

بر مركبی كه هرگز ننشسته بود بنشاندند

جلادش استوار ببست و رسن‌ها فرو آورد

آواز دادند كه سنگ دهيد

هيچ‌كس دست به سنگ نمی‌كرد

همه زار زار می‌گريستند خاصه نشابوريان»

ميان گريه و سنگ

ناگاه

تاتارها سر رسيدند

                            عجب بزن بزنی!

                            برداشت يك:

                      عوضی! مگه نگفتی ديگه اين ورا پيدات نمی‌شه

                            برداشت دو:

                      عوضی! مگه نگفتم ديگه اين ورا پيدات نشه

حالا دف را بردار

بزن      بزن      بزن

تا ميان اشياء گم نشويم

نيزه‌يی پرتاب شد

سرت را بدزد

                            عجب صحنه‌يی

                            نه شب داريم      نه روز

هنوز لالايی اگر بلدی

در چهارگوشه‌ی اتاق

گلاب بپاش و

وردی بخوان

تا يك‌باره در بازار عطاران ظاهر شويم

                            عطسه كردی؟      مبارك است!

بازار ادويه و بلور

بوی دارچين و هل

بازار طراران و طراحان

نقاره‌خانه‌ی خاموش نقش جهان

حالا دف را بردار

به دَرَك هرچه پشت سرمان بگويند

دريا و دف يكی‌ست

 

از مجموعه‌ی «هميشه كنارت يك صندلی خالی هست»، مؤسسه‌ی انتشاراتی آهنگ ديگر، 1386

 

Ç

 

آثار شماره‌ی «133»

 

   انديشه و نگاه انتقادی

در مرزهای هيچ‌كس‌ستان

از رنج مميزی

   زنان پارس

نه محدود به «آغاز سخن»

جنبش حقوقی زنان در ايران

زن و هويت‌يابی در ايران ام‌روز

   فرهنگ و ادب برای هميشه

آشوب زمانه در شاه‌نامه

سعدی و نغمه‌ی ناساز

   ادبيات داستانی

درد دوستی

   كوچه‌ی آف‌تاب،

   بن‌بست ستاره

تعاونی پنج، ساعت حركت 9:30 دقيقه
بی‌سيم‌چی‌ها

دختر رشتی!

شعرهای بن‌بست ستاره

   تا دل‌تان بخواهد شعر

رنگ كلمه: پنج اثر از يك شاعر

دل تنگ می‌بری يا ابر چشمان‌ات خاكستری‌ست؟