|
|
|
|
||||||||||||||
|
وظيفه ايرج كيا
تا برگهها به ستاد برود و امضاشده به خط برگردد، غروب شده است، همين است كه هنوز ساكام را نبستهام و در عوض سراغ منوچهر سيفی میروم كه در دستهی سه رانندهی جيپ 106 است. هرم كشندهی آفتاب شهريور همه را به درون سنگرها چپانده، فقط صورت خيس و سوختهی صديق را میبينم كه تا گردن وسط گونیهای پر از خاك سنگر ديدهبانی خاكريز، زير آن كلاه آهنی داغ و گل گشاد و رنگ و رو رفته، خيره خارهای خشك و مات خاك تيره و مات است. داد میزند: "22 ماه ... نبود؟" میگويم: "فردا بيست روز مرخصی ... نبود؟" سيگار میخواهد كه ندارم. منوچهر، زير چپيهی خيس، دراز كشيده و آواز دلگير زنی عرب را گوش میدهد. از چند روز قبل كه خبر میرسيد افسرعامل به خط آمده، ما كه سوادی داشتيم، خطهای ضربدری تقويم بغلیمان را حساب میكرديم. به گروهان ما كه میرسيد، به سنگر فرماندهی میرفتيم تك به تك. افسرعامل با ماشين حساب ور میرفت، جمع میكرد، ضرب میزد، تفريق میكرد، و دو باره تفريق میكرد. عددی را به دست میآورد كه هيچگاه با عددهای به دستآمدهی خيلیها نمیخواند. مقداری اسكناس ريز و درشت به دستمان میداد، امضا و انگشت میزديم و با جيبهای بادكرده به سنگرمان میرفتيم. تا ما هم طلبها يا بدهكاریهامان را از آن كم يا زياد كنيم. وقتی كه شليك مسلسلها، غرش توپها و خمپارهها، تكههای تركشها ... لحظهمان را به هم میدوخت يا تا پايين جر میداد، سخن گفتن از كم و زيادی حقوق و فوقالعادهها، زيادی مضحك و مسخره مینمود ... هر خطی كه بر روزهای ماه میكشيديم شايد آخرين خطی بود كه تقويم بغلیمان تحمل میكرد. در خط اول، هيچ كس نمیدانست خط آخرش كدام خط میتواند باشد. اين بود كه خط دیروز را امروز میكشيديم كه مانده بوديم. امير بدهیاش را داده بود و حالا نوبت منوچهر بود كه پول يك جعبهی سيگار تير را برگرداند. بستهی سيگار را از جيب بيرون كشيدم، چپيهی داغ را دو باره خيس كرد و روی شانههای لختاش انداخت: "اگه اشكال نداره برای منام روشن كن." دو نخ میگيرانم. "چند روز برات نوشت؟" میگويم: "با تو راهی بيست روز." بستهی اسكناس را از ساك در میآورد و میشمرد. "قابلیام نداره." پكی به سيگار میزند: "ممنون! اينجا كه چندان خرجی نداريم به جز سيگار." و چند صد تومانی، روی پايم میگذارد. ژ-3 روغنكاری شده و تميز، در كنار ساك آمادهام، در گوشهيی از سنگر كز كردهاند، پشت به پتوهای تيره، با روزنامهيی خودم را باد میزنم. بايد هر روز اين بيست روز، آن قدر در آب سرد زلال سراب نيلوفر بمانم و دست و پا بزنم كه دندانهايم به قروچه بيفتد. صدای شليك و انفجارهای گهگاه، غروب را ساكت نمیگذارند. كلاهام طوری كف سنگر افتاده كه فقط شش ستارهی سياه كه روی لبهی تويی آن حك كردهام، پيدا نيست. از مرخصی كه برگردم، يك ستارهی ديگر بايد بكشم، يعنی چهارده ماه. البته، دو سه ستاره يادم آمد كه مال ماههای قبل را عمدا نكشيدم. هر ستاره مساویست با يك ماه. چه جالب! مكوندی سر كوچكاش را داخل میكند: "محجوب كارت داره!" محجوب گروهبان دستهی ماست، گروهبان دوم پياده. همشهری من، اما بچهی روستاهای نزديك شهر است. هوايم را دارد و من هم هر وقت از مرخصی میآيم با جعبهيی نان برنجی تلافی میكنم. سلام میكنم، جواب میدهد، مینشينم. چای داغ را در دو شيشهی خالی مربا میريزد. "اگه برگهت رو بدم، همين امشب میری؟" "اگه لطف كنين همين حالا میرم." برگهی امضاشده را از ميان ديگر برگهها جدا میكند و همراه با دو بسته اسكناس و يك نامه به دستام میدهد: "اينا رم بیزحمت بده در خانه، دست خانمام. شيش هزار تومنه. يادت باشه دست كسی ديگه ندی، بگو با خانم محجوب كار دارم، فريبا محجوب." پولها را میشمارم: چهل پنجاه تومانی و چهل صد تومانی. "تا رسيدی، اول برو خانه ما، ممنون! اسلحهات رو خودم فردا تحويل میدم."
سوسوی تك و توك چراغهای شهر، از بالای گردنهی بعد از پليسراه، موجی از هيجان و دلهره و شادی را به درونام پرتاب میكند. حالا باورم میشود تا دقايقی بعد به شهرم میرسم. ميدان اول پياده میشوم تا ابتدا خودم را از شر امانتی محجوب خلاص كنم. «خيابان ... كوچهیِ ... فرعی دوم، پلاك 59». زنگ را میزنم، لحظهيی بعد خانم جوانی با چادر سفيد و چشم و ابرويی سياه مقابل من ايستاده است. "سلام خانم! ببخشيد! منزل آقای محجوب؟" "بله، بفرماييد!" "با خانم محجوب كار داشتم!" "بفرماييد!" دلواپسی و بدگمانی را بهخوبی میشود در چهرهی رنگ بهرنگشدهاش ديد. "خانم فريبا محجوب!؟" تند و بیحوصله میگويد: "خودمام، بفرماييد!" بستههای پول و نامه را به طرفاش دراز میكنم: "اينا رو سرگروهبان فرستادن، خيلی هم سلام فرستادن." اخم و گره پيشانیاش آرامآرام باز میشود، چهرهاش میرود تا رنگ طبيعیاش را بازيابد. لبخندی بر لبان خشك و صورتیاش جا میگيرد: "خيلی منو ببخشين، معذرت میخوام، حالاش كه خوبه؟" میگويم كه من هم عذر میخواهم در واقع، و آخر سر هم اضافه میكنم كه حالاش خوب است و تا يك ماه ديگر میآيد. با لحنی صميمانه و خودمانی دعوتام میكند كه لااقل چای يا شربتی بخورم و خستهگی راه را دركنم. قبول نمیكنم، اصرار میكند، قبول میكنم، به شرط آن كه پولها را هم شمارش كند. هنگام شمردن، دستها میلرزند، زبان خشكاش رطوبت را به انگشتان انتقال نمیدهند. آرامآرام چادر سفيد از روی شانهاش سر میخورد: خرمنی از بافههای سياه، گرد عاجی از بلور! پريشان! پريشانی! لرزش دست و استكان! هرم سوزندهی خيس چای ريخته بر ماهيچه و ران، تا اعماق جانام را میسوزاند.
شب آخر مرخصی، مقابل زنگ خانهی محجوب ايستادهام، برای گرفتن نامهيی برای همسرش. نامه آماده نيست: "تا چای ميل كنيد مینويسماش." چای ديگر نه، آب! آب سرد! نيمههای شب پا به كوچه خلوت میگذارم. تا دم در میآيد. "فقط بگيد سلام رسوند! اگه لازم شد نامه بنويسم براش پست میكنم. خلاصه اسباب زحمت شما شدم، خيلی ببخشيد!" میگويم: "خواهش میكنم خانم! وظيفهمونه!"
15 آبان 78 ، كرمانشاه
|
|