سال ششم

نوزده خرداد1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

علی‌رضا مجابی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

alireza_mojabi

[@] yahoo [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

darichehh.blogfa.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

فيلمی كه زن توش نباشه

علی‌رضا مجابی

 

زنگ که به صدا در اومد از جا بلند شدم و از بالکن نگاهی به خيابان انداختم، جمشيد بود. مثل هميشه سر زده اومده بود.

"بيا بالا تنهام!"

جمشيد گرفته و سر در گم اومد تو و گوشه‌ی اتاق کز کرد: "زن هم زنای سابق. زنای ام‌روزی مثل عروسک خيمه‌شب‌بازی‌ان، حسابی کوک می‌شن ... با يه بند انگشت سرخاب سفيدآب!"

فنجان نسکافه رو جلوش گذاشتم: "کی؟ پروانه؟"

زل زد تو چشام: "همه‌شون سر و ته يه کرباس‌ان، پروانه و بقيه نداره!"

جمشيد و پروانه بدجوری کشته مرده‌ی هم بودن، مدت‌ها قبل از جدا شدن پروانه و بهروز ... بهروز عاقلانه خودشو کنار کشيد و پروانه به عشق‌اش جمشيد رسيد. دعوا از روزی شد که جمشيد و پروانه به وصال هم رسيدند، دعوای سياسی جاشو داد به نزاع خانه‌گی: "زن واقعی يعنی زن زحمت‌کش! زنی که بوی تاپاله از سر انگشتاش به دماغ مرد نخوره ... زن نيست!"

فنجان‌امو پر کردم: "منظورت چيه بی‌سواد چپ و چول ... زن يا گوساله و ماديون؟"

جمشيد زهرخندی زد: "زنی که صبح تا شب پا به پای مردش جون بکنه ... تو کارخونه، تو مزرعه!"

جمشيد يه نگاه به جلد فيلم دم دست‌ام انداخت، زن نيمه‌عريانی که دست‌های کشيدش رو بالای سر برده بود و روی سن مشغول رقصيدن بود: "زنی که از يه کيلومتری بوی عرق پاش بياد، نه مثل اين ...خانوم که وسط پاش درخت ادوکلن کاشته!"

چيزی نگفتم، حرف زدن با جمشيد در باره‌ی زن فايده‌يی نداشت. جمشيد و پروانه هر دو رفيق دوران جوانی من بودن ... دوران چپ و چول بازی‌‌های سياسی! من و پروانه تغيير رويه داديم و از سياست کناره گرفتيم، ولی جمشيد سر موضع‌اش موند، روز به روز تنهاتر شد و به غر زدن ادامه داد. حالا هم از حال هم بی‌خبر نيستيم و گاهی موقعا در سوئيت من فيلم تماشا می‌کنيم: "فليم‌اِتو بذار ... فقط زن توش نباشه. مرگ بر شاه!"

جمشيد نگاهی چپکی هم به تابلو روی ديوار انداخت، زن لختی که غرق در خوشه‌های طلايی گندم خودشو پوشانده بود. فنجون نسکافه‌شو پس زد: "يه خرده آب بده ... از اين قرتی‌بازی‌ها خوشم نمی‌آد!"

پارچ آبو از يخ‌چال بيرون آوردم و جلوش گذاشتم، جمشيد عادت نداشت با ليوان آب بخوره! فيلمو که تو دست‌گاه انداختم، جمشيد صداش در اومد: "صحنه نداشته باشه!"

دست‌گاه رو روشن کردم: "حالا کو تا صحنه ... هنوز كنگاورم نرسيديم!"

جمشيد زد زير خنده: "باز شروع کردی‌ها!"

گفتم: "دوست نداری، هری! می‌خوام فيلمو تماشا کنم؟"

جمشيد گفت: "تو از اول‌اش هم مرض زن داشتی ... بابا جون اين همه فيلم‌های اجتماعی و سياسی و ..."

گفتم: "اجتماعی که زن توش نباشه؟"

جمشيد سرشو پايين انداخت: "باشه ... ولی زن درست و حسابی باشه."

غش‌غش زدم زير خنده: "درست و حسابی‌تر از اين باشه ... که بايد نعش‌اِتو از اين در ببرن بيرون؟"

جمشيد بيش‌تر حرفی نزد و با دل‌خوری نشست پای فيلم.

نور همه جا رو پوشونده بود، فيلم با رقص موزون زن تو رستوران کشتی ادامه پيدا کرد، زن کم لباس پوشيده بود و موهای خرمايی‌شو پشت و جلوی سينه ريخته بود. زن به طرف بار رستوران حرکت کرد و روی صندلی کنار مرد نشست. تو صحنهی قبل زن دريازده شده بود و مرد به کمک هم‌سرش تو دست‌شويی کشتی به زن کمک کرده بود، حال‌اش به‌تر بشه.

مرد رو به زن گفت: "سلام! حال‌تون به‌تره؟"

زن لاقيدانه به طرف‌اش برگشت: "به‌تر از چی؟"

مرد گفت: "يادتون رفت ... ام‌روز بعد از ظهر توی مستراح؟"

زن دماغ‌اشو گرفت: "معمولا اين جوری دختر بلند می‌کنی؟"

مرد خجالت‌زده شد، سرشو پايين انداخت، زن ولی موضوع را هنوز فراموش نکرده بود: "معلومه که يادمه، من حافظه‌ی عالی دارم هر وقت که لازم باشه!"

مرد خنديد: "درسته، اين يه جور بازيه؟"

زن تبسمی ظريف بر لب آورد: "می‌خوای با هم برقصيم؟"

مرد گفت: "فکر نکنم رقص‌ام خوب باشه؟"

زن نگاهی سخت‌گيرانه به مرد انداخت: "از قيافه‌ات پيداست!"

زن پرسيد: "اسم‌ات چيه؟"

مرد متبسم جواب داد: "نايجل دايسون!"

زن دست زير چونه ادامه داد: "خيلی خوب نايجل، منو سرگرم کن!"

زن پشت چشم نازک کرد: "يه چيز خنده‌دار بگو!"

و با چهرهيی آماده‌ی گوش دادن چشم به دهن مرد دوخت. مرد مستأصل و بی‌دست‌وپا سر تکان داد: "ای بابا، شما فرانسوی هستيد، مگه نه؟ از روی لهجه‌تون فهميدم. شما انگليسی‌تون خيلی خيلی خوبه، ولی به دلايلی ... می‌تونم فرق‌تونو با يه قورباغه بگم!"

زن از حرص چشماشو بست.

مرد به من و من افتاد: "ببخشيد! چيز مسخره‌يی گفتم؟ از دهن‌ام پريد، از الفاظ بچه‌مدرسه‌يی‌هاس! از بس که تو شهرا کار می‌کنم، من يه تاجر بين کشورهای اروپايی هستم، ما هميشه مردمو قورباغه صدا می‌زنيم!"

زن خميازهيی کشيد، خرناس خواب رفتن از خودش بيرون داد. مرد دست‌پاچه جبران مافات کرد: "راست می‌گی، کسل‌کننده‌س! ولی خوب شما هم ما رو گوشت بريون صدا می‌زنيد، به‌اش می‌گيم روست‌بيف! شما اين جور تلفظ‌اش می‌کنين!"

زن مأيوس سری تکان داد و از کنار مرد بلند شد: "تو زيادی برای من خنده‌داری نايجل، من از خنده روده‌بر شدم، به درود! من تو رو با اين شخصيت مجذوب غير قابل اجتناب تنها می‌ذارم!"

فيلمو پاز کردم: "بدترين زن و مردها اونايی هستن که بلد نيستن هم‌ديگه رو سرگرم کنن!"

آب تو گلوی جمشيد شکست: "چه مزخرفا!"

بحث کردن در باره‌ی مزخرف با جمشيد که به جز حرف خودش، هر حرفی رو مزخرف می‌شنيد، کاری بود مزخرف‌تر: "حرف زيادی نباشه!"

فيلمو راه انداختم: "حال نمی‌ده ... فيلمی که زن توش نباشه!"

جمشيد از جا بلند شد، پشت به فيلم به طرف در ورودی حرکت کرد: "تو حسرت می‌خوری به حال اين جور زنا؟ هزار تاش بيش‌تر ريخته زير پل تاج، خيابون ولی عصر. زن‌های ول‌گرد، بی‌کاره، زن‌هايی که صبح تا شب جز خيابون متر کردن کار ديگه‌يی ندارن، زنی که کف دست‌اش پينه نزده باشه زن نيست!"

از کوره در رفتم، فيلمو از دست‌گاه بيرون آوردم: "آره، ولی فقط زن نيست ... زن بدبخت، زن بی‌چاره، زنی که به دنيا اومده فقط واسه‌ی بچه پس انداختن، شير دادن، کشک سابيدن! اصلا تو چی می‌دونی از زن؟"

جمشيد من و منی کرد: "موضوع بودن يا نبودن زن نيست ..."

مچ‌اشو گرفتم: "درسته موضوع زن بودنه! هر چيزی که زن توش نباشه، عشقی که زن توش نباشه، جشنی که زن توش نباشه، پارکی که زن توش نباشه، بسه يا باز بگم ... فيلمی که زن توش نباشه!"

جمشيد بازم بدون خداحافظی از در بيرون رفت، خودمو به بالکن رسوندم و حرف آخرو زدم: "دفعه‌ی بعد بدون پروانه نيا، واسه‌ی سرگرمی‌ش يه پاکت تخمه هم بيار ... فيلم ديدن بدون زن مزه نداره!"

 

Ç

 

آثار شماره‌ی «134»

 

   انديشه و نگاه انتقادی

در مرزهای هيچ‌كس‌ستان

«شهريار»: تصوير يك شاعر

   هنرهای تصويری

اعتراف می‌كنم ...

عروس جاودانه‌ی ايران

آتش‌ات در كوزه‌ی خاكی دل‌ام بی‌داد می‌كند

   زنان پارس

جنبش حقوقی زنان در ايران

   فرهنگ و ادب برای هميشه

رابعه، خورشيد بلخ

نقل جنون

   كوچه‌ی آف‌تاب، بن‌بست ستاره

وظيفه

فرق بين آدم‌های مهم و معمولی

فيلمی كه زن توش نباشه!

سيموس! سيموس!

شعرهای بن‌بست ستاره

   تا دل‌تان بخواهد شعر

رنگ كلمه: پنج اثر از چهار شاعر

   ياد

با من عزادارانه وداع مكن!