سال ششم

نوزده خرداد1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

معصومه مظفری

هم‌راه با او / آثار پيشين

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

zanitarik.blogfa.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

سيموس! سيموس!

معصومه مظفری

 

چرخی زد و نشست روبه‌روی صورت‌ام. انگار سياهی همه جا رو پوشونده بود. هوا سياه. اتاق سياه و چشاش سياه. دستام بوی خون می‌ده. اصلا همه‌ش رنگ خون شده. دستای خونی‌م رو می‌کشم روی صورتم و صداش بلند می‌شه بقيه‌شون هم با جيغ زدن اون شروع می‌کنن به جيغ کشيدن ... بال‌های سياه‌شون رو به هم می‌زنن، مدام فرياد می‌کشن. چشاش رو از صورت‌ام می‌بره سمت دستام.

کلاغ‌ها مدتی هست که توی سرم آواز می‌خونن. نه! مگه کلاغ هم آواز می‌خونه. دارن هی جيغ می‌کشن.

داشت آواز می‌خوند. بنان بود. نون گرم رو گذاشت سر سفره. اول صبحی چه سر و صدايی راه انداخته. تو کوچه همه جمع شدن و يک صدا می‌گن: "سيموس! سيموس!" و هيچ جوابی نمی‌ياد. نشسته بودم تو اتاق‌ام. بنان داشت آواز می‌خوند. بوی نون گرم پيچيد توی اتاق‌ام. و صدای يه عده رو شنيدم که می‌گفتند: "سيموس! سيموس!" چند سالی می‌شه که توی اتاق‌ام و کنار پرده‌های سياهی که آويزون کردم به ديوار دراز می‌کشم و خيره به سقف می‌شم. دست می‌کنم تو زخمای تن‌ام و هر روز خون اونا رو بيرون می‌آرم تا دلمه نبندن و هی عق می‌زنم و استفراغ‌ام با بوی خون يکی می‌شه. بوی خون و استفراغ اتاق رو پر می‌کنه و کلاغا تو اتاق شروع به پرواز می‌کنن.

«آتشی ز کاروان به جا مانده» هي! صدای زنگوله می‌آد و ياد روزی می‌افتم که گرگ به گله زد و سگ گله رو تيکه پاره کرد. با خودم فکر می‌کنم مگه گوش سگ گله رو نبريده بودم و هيچ چی يادم نمی‌آد.

می‌شينم تو اتاق. پرده‌های سياهی که آويزون کردم و اين طنابی که بستم به سقف تا شايد يه روز خودم رو ازش آويزون کنم تنها چيزايی‌يه که می‌بينم. دو باره دست می‌کنم تو حفره‌های تن‌ام. حفره‌هايی که هر روز انگار جفت‌گيری می‌کنن و زياد می‌شن. بوی گند ازشون می‌زنه بيرون و يه عده هی صدا می‌زنن: "سيموس! سيموس!"

به فکر نجات چی هستي؟ خيلی وقته حال‌ام از هر چی فانتزی به هم می‌خوره.

اتاق‌ام بوی تن زنی رو می‌ده که انگار چند بار اين‌جا زايمان کرده. به فکر بچه‌هايی می‌افتم که می‌تونستم داشته باشم و توی همين اتاق اونا رو سقط کردم. تو همين اتاق، روی همين تخت. عق می‌زنم. بالا می‌آرم. ياد روزی می‌افتم که لب‌هامو دوختن به هم. از بالا به پايين. می‌تونی تصويرش رو توی ذهن‌ات بسازي؟ حتا برای يه لحظه.

عق می‌زنم. عق می‌زنم و همه‌ی حفره‌های تن‌ام رو بالا می‌يارم. همه‌ی بچه‌هايی که از تخت می‌افتن پايين و سرهاشون بوی گند می‌ده و يکی از اون‌ها در حالی که بند ناف‌اش رو از لای استفراغ‌ها و خون‌های کف اتاق بيرون می‌کشه، می‌دوه و دور می‌شه. بوی گند تموم اتاق رو پر کرده. "حداقل آشغالا رو بذار دم در تا ببرن!" و دو باره صدای مردم رو می‌شنوي: "سيموس! سيموس!" دست می‌کنم لای زخم رو بازوم. خون می‌زنه بيرون. همه جا رو می‌پوشونه. از بالا تا پايين اين لباس سفيدی که تن‌ام کردم.

به سيگارای نکشيده‌يی که هی دود می‌شه و دود می‌شه فکر می‌کنم. به استخون‌هايی که از توی اين زخم‌ها می‌آن بيرون و با نوک انگشتات می‌تونی حس‌شون کنی فکر می‌کنم. دارم تموم می‌شم لای همه‌ی اين حرف‌های مزخرفی که می‌زنی.

"هي! فکر می‌کنی تموم مردايی که به تن‌ام دست کشيدن عاشق‌ام بودن؟" دارم فکر می‌کنم تموم مردايی که پيش‌ام خوابيدن فقط به تن شهوتی‌ام فکر کردن و لحظه‌يی که به اوج رسيدن و من بچه‌هايی رو که از تخت می‌افتن پايين می‌بينم ...

بوی نون تازه می‌پيچه تو اتاق. چند ساله که بوی نون تازه توی اين اتاق نيومده. شايد سيموس اومده و نون گرم رو گذاشته روی ميز که مردم دارن اين طور جيغ می‌کشن.

اين پرده‌های سياه رو نمی‌کشم کنار. طناب رو هم از سقف باز نمی‌کنم. کلاغا دو باره دارن جيغ می‌کشن و من سيگار رو توی جای سيگاری خاموش می‌کنم بی اين‌که به‌ش پک زده باشم، بی اين‌که بدونم کی تموم شده. و بی اين‌که هيچ اتفاق تازه‌يی بيفته.

می‌شينم و زل می‌زنم به سقف و دست می‌کنم لای زخمای تن‌ام. بوی خون می‌شينه روی انگشتام و کلاغ‌ها دو باره جيغ می‌کشن. خيلی وقته کلاغا تو سرم قارقار می‌کنن ...

 

Ç

 

آثار شماره‌ی «134»

 

   انديشه و نگاه انتقادی

در مرزهای هيچ‌كس‌ستان

«شهريار»: تصوير يك شاعر

   هنرهای تصويری

اعتراف می‌كنم ...

عروس جاودانه‌ی ايران

آتش‌ات در كوزه‌ی خاكی دل‌ام بی‌داد می‌كند

   زنان پارس

جنبش حقوقی زنان در ايران

   فرهنگ و ادب برای هميشه

رابعه، خورشيد بلخ

نقل جنون

   كوچه‌ی آف‌تاب، بن‌بست ستاره

وظيفه

فرق بين آدم‌های مهم و معمولی

فيلمی كه زن توش نباشه!

سيموس! سيموس!

شعرهای بن‌بست ستاره

   تا دل‌تان بخواهد شعر

رنگ كلمه: پنج اثر از چهار شاعر

   ياد

با من عزادارانه وداع مكن!