|
|
|
|
|||||||||||||||
|
اعتراف میكنم ... تحليل فيلم «آخرين گامهای يك محكوم به مرگ» كاوه احمدی علیآبادی*
يك محكوم، همچون افراد فقير، وامانده، شكستخورده يا خوار شمردهشده، كمتر مورد توجه كسیست، مگر اشخاصی مانند خواهر هلن. ياری رساندن به كسی كه با كشتن ديگران محكوم به مرگ است، چون كمك كردن به هر انسان محتاج و مغضوبی، ناشی از همان احساسیست كه آن را «عشق به انسان» میناميم. كمك به مقصران و محكومان میتواند به معنای طرفداری از گناه و جنايت آنها تأويل شود، اما فيلم «آخرين گامهای يك محكوم به مرگ» نشان میدهد كه آن تأويل درستی نيست و چه بسا با وجود اعتقاد به تقصير و گناه مجرمان و محكومان، برای آنان و هيچ انسانی درخواست مرگ نكرد و تنها سعی كرد تا آنها در لحظات پايانی زندهگی خود با قلبی پشيمان از گناه و رها از نفرت از دنيا روند. والدين يكی از مقتولان تصور میكنند كه خواهر هلن چون در لحظاتی پيش از مرگ متيو، دست در دستان او میگذارد تا سخناناش را گوش دهد، به معنای آن است كه او جانب قاتل فرزندشان را گرفته است و از اين روی وی را نكوهش میكنند. چنين تأويلی مختص آنها نيست و تقريبا همه و حتا كشيشان نيز شناخت درستی از آن عمل خواهر هلن ندارند. هنگامی كه كشيشی در صدد است تا تعاليم مسيحيت را به خواهر هلن گوشزد كند و از سلسله مراتب قدرتی سخن میگويد كه بالاترين جایگاه آن متعلق به مسيح است، به كنايه نفوذ جهانبينی رومی را در كليسايی به رخ میكشد كه تعاليم مسيحی دقيقا برای نفی آنها شكل گرفت. از هوش رفتن خواهر هلن، بهترين پاسخیست كه به عنوان «احساسی مسيحی» در مقابل سخنان كشيش داده میشود. اما از سوی ديگر، هنگامی كه متيو خود را با مسيح مقايسه میكند، خواهر هلن به درستی به متيو يادآور میشود از اين كه در كنار اوست و واپسين دقايق زندهگی متيو را با وی میگذراند، نبايد تصور كند كه وی را محق میداند. او به متيو میگويد: "مسيح دنيا را با عشقاش عوض كرد، ولی تو دو نفر را كشتی!" آيا مجرمی را كه به سبب كشتن انسانی محكوم شده است، بايد با كشتن نسبت به جنايتاش آگاه كرد؟ آيا با كشتن انسانی ـ حتا قاتل ـ فعل كشتن انسانها از بين میرود يا بازآفرينی میگردد؟ نماهايی از فيلم كه مدام صحنههايی از اعدام متيو را نشان میدهد و بهسرعت روی تصاويری از مرگ قربانيانی كه متيو آنها را كشته است، حركت میكند، به اينهمانی آنها بر فعلی به نام مرگ انسان تأكيد دارند، كه در هر دو صورت ناپسندند. چنان احساسی از طريق آوازی سوزدار كه با نماهای فوق همراهی میشود، به خوبی انعكاس میيابد. آنچه موجب میشود تا در زندهگی جناياتی رخ دهد، گناهكار بودن يا گناهكار نبودن انسانهايی كه كشته میشوند، نيست! زيرا بسياری از كسانی كه انسانی را میكشند، برایاش دلايلی دارند كه در ذهنشان از مشروعيتی برخوردار است و تا هنگامی كه صميمانه در پی اشتباه خود نيستند، به گناه خويش پی نبرده و به آن اعتراف نمیكنند. آنچه سبب میشود، جناياتی در زندهگی تحقق يابد، عدم انزجار از كشتار انسانهاست، حتا اگر آنها محكوم باشند. انسانی كه مقتولانی را قربانی میسازد، قاتل است، ولی وقتی كه خود او در حال مرگ يا اعدام است، او مقتول و قربانیست و همانطور كه از مرگ كشتهشدهگان به دست وی ابراز انزجار میكنيم، از اعدام او نيز همچون هر انسان ديگری نمیبايد خورسند باشيم! متيو كه انسانی بیعاطفه پنداشته میشود، وقتی كه خواهر هلن را به بيمارستان میبرند، نگراناش میشود، و اين به خوبی حكايت از آن دارد با محبت است كه میتوان امثال متيو را عوض كرد، نه با تنفر و تنبيه. از سويی، محكومان و مجرمان با وجود مقصر بودن، همواره آنچه را كه از طريق قانون به عنوان مجازات اعمالشان دريافت میكنند، مساوی با استحقاقشان نيست. عوامل متعددی در آن نقش دارند، توانمندی مالی آنها در گرفتن وكيلی مناسب، مصادف شدن محاكمه با وقايع سياسی و هزاران اتفاق ديگر موجب میشود كه از انسانی ـ حتا محكوم و مقصر ـ كمال دفاع را به عمل آورده تا انسانی ديگر قربانی نشود. اين همان منطقیست كه وكيل جديد متيو را بر میانگيزد تا با وجود آنكه میداند او تقصيركار است، تمام تلاش خود را برای دفاع از وی مصروف دارد. به بيان ديگر، هر مجرم خاطی و گناهكاری از حقوقی برخوردار است، حقوقی كه به او اجازه میدهد تا تماما از خود دفاع كند. همانطور كه پس از تخطی شيطان، خداوند اجازه سخن گفتن به وی داده است و حتا برخی از درخواستهای او را عملی میسازد! مادر هلن برایاش شرح میدهد كه چهگونه او در شرايط غيرعادی بيماری جيغ كشيده و به او گفته است: "از تو متنفرم!" اما تنها دستهای مهربان مادر بوده كه توانسته بيماری او را شفا بخشد، نه تازيانهی تنبيه. و تنها همين نوازش است كه میتواند دردها و غمهای انسان را التيام بخشد، همچون همان عشقی كه مسيح نسبت به انسان ورزيد، تا مرهمی بر رنجهای او گردد و همينطور محبتی كه والدين يكی از قربانيان آرزويش را داشت كه اگر هنگامی كه فرزندش از در بيرون میرفت، میدانست كه ديگر او را زنده نخواهد ديد، مطلب مهمتر و محبتآميزتری به وی میگفت. همان احساسی كه موجب میشود خواهر هلن در لحظات تنگ انتهايی حيات متيو با او بماند و نسبت به وی محبت مبذول دارد، با اشعاری كه میگفت: "اگر من در كنار تو باشم، از ميان آبهای سهمگين خواهی گذشت، اگر من در كنار تو باشم، از ميان شعلهها خواهی گذشت. اگر در جهنم باشی و مرگ در انتظار تو باشد، من در كنار تو خواهم بود و به تو آرامش خواهم بخشيد." جملهی متداول همياری و كمك به ديگری معمولا، «اگر تو در كنار من باشی» هست، به طوری كه بار خودخواهانهاش در آن مستتر است. در حالی كه اشعار خواهر هلن با معكوسسازیاش، محتوای خودخواهانهی آن را به ديگرخواهی برگردانده است. نه تو در كنار من، بلكه من در كنار تو باشم! اولين اشاره به چنين محتوايی توسط والدين يكی از مقتولان به خواهر هلن گوشزد میشود. هنگامی كه خواهر هلن به او میگويد با من تماس بگيريد، او میگويد: "خواهر! من با شما تماس بگيرم؟ اين خيلی خودخواهانه است!" خواهر هلن در كنار متيو قرار میگيرد تا انسانی كه آخرين گامهای خويش را به سوی مرگ بر میدارد، تنها نباشد. ما در زندهگی با چيزها يا انسانهايی روبهروييم كه چه بسا مورد پسندمان نيستند، ولی اين به معنای آن نيست كه خواهان مرگ و نابودیشان باشيم. در آخرين گامهای يك محكوم به مرگ، میشنويم دختری كه عاشق تجرد بود، هنگامی كه بدرود حيات گفت، مردی را در كنارش دفن میكنند كه بايد حضور او را در كنارش تا ابد تحمل كند! اين مسأله اشاره به آن دارد كه ما، علاوه بر اين كه بايد ياد بگيريم كه در زندهگی يكديگر را تحمل كنيم، حتا پس از آن نيز گريزی از آن نخواهيم داشت! خواهر هلن با قرار گرفتن در كنار متيو در ثانيههای پايانی زندهگیاش، از مرگاش پريشان و ناخشنود است و به خاطر اين كه آن لحظات مهلك، برای متيو با درد و رنج كمتری همراه شود، در كنارش قرار میگيرد تا شايد به او آرامش دهد. اما با اين همه، آزادی و آرامش حقيقی را تنها هنگامی تجربه خواهيم كرد كه اشتباهات و گناهان خويش را بپذيريم. تنها آن هنگام است كه با پذيرش آن حقيقت، آزاد خواهيم شد. متيو تا زمانی كه در صدد است با توسل به بیاختياری در لحظهی كشتن قربانیها و با پناه بردن به نظر بستهگان و دستگاه دروغسنج به ثبوت برساند كه تقصيركار نيست، درست همچون همان كسی كه بدون اعتقاد به انجيل، تنها برای يافتن راه فرار به آن روی میآورد، از اين رو هنوز نمیتواند در دروناش از جناياتی كه كرده خلاصی يابد، مگر با پذيرش اين حقيقت كه او مقصر است. چنان كه متيو میگويد: "نمیخواهم با قلبی پر از نفرت بروم." چرا كه انسان در صدد نيل به «هويتی» از خود است كه حتا پس از مرگ نيز باقی بماند، همچون همان خالكوبی كه متيو بر بدناش حك میكند تا اگر مرد، باز شناخته شود. اما هويتی كه پس از اعتراف، حقيقی ارزيابی شود، منجر به نجات انسان میشود. هنگامی كه خواهر هلن به متيو میگويد: "تو بايد حقيقت را بدانی و حقيقت تو را آزاد خواهد كرد." و اين اشاره به برخورد صميمانهی فرد با آنچه كه كرده دارد، به طوری كه با پذيرش هر آنچه انجام دادهايم، حتا جنايت، سبكبال و خالی از نفرت خواهيم شد. به اين ترتيب متيو كه در ابتدا برای فرار از گناه، به هر مستمسكی متوسل میشود، از قبيل سياهپوستان، مواد مخدر و دولت، ولی آنها تنها بهانههايیاند كه هرگز او را نجات نمیدهد. او به ذكر ديگری نيازمند است و همانگونه كه خواهر هلن میگويد، رازش در لحظات پايانی زندهگی مسيح نهفته است. زمانی فرا میرسد كه متيو به كردهی خود و مهمتر از آن، به گناه خويش اذعان میكند و از اين رو «اعتراف» آفريده میشود. انسان در مورد «خود»، داوری میكند و با محاكمهی خويش، گناه خويشتن را میپذيرد. «انسان در هستی به گناه خود اعتراف میكند». خواهر هلن همان كالبدیست كه در كنار انسانی كه اعتراف میكند، قرار گرفته و تجلی آن عشق برای انسان است. همانطور كه خواهر هلن زمانی كه متيو را به سوی مرگ میبرند، از او میپرسد: "آيا من جلوهيی از عشق برایات هستم؟" در هنگام اعتراف، «او» در كنار انسان بود و تنهايش نگذاشت. انسان مقصر بود، ولی «او» از انسان روی برنتافت! انسان اعتراف كرد، اما «او» انسان را به حال خود نگذاشت! انسان پس از اعتراف، باز گناهان پيشين را تكرار كرد، ولی «او» انسان را رها نكرد! انسان پس از آن كه اعتراف و باز گناهان پيشين را تكرار كرد، باز هم اعتراف كرد و «او» با اين همه، او را تنها نگذاشت! آنگاه «او» عشقاش به انسان را برای خود به «ثبوت» رساند. پس از اعتراف انسان است كه «او» با انسان «میشود». پس از اين، انسان به هر سوی كه رو میكند، «او» انسان را در آغوش میكشد. انسان «گريه» میكند و «او» در گريهی انسان میگريد و به «انسانيت» «سوگند» ياد میكند، هر كسی را كه با تمام وجود طلب كند، «نجات بخشد»! هنگام اعدام متيو، گروهی به دنبال اجرای حكم اعدام اويند و گروهی ديگر برای او دعا میكنند، زيرا با وجود آن كه او مقصر است، ولی همچون مقتولان انسان است و «ارزش انسان بيش از كارهايیست كه انجام میدهد». نماهای انتهايی نيز با نشان دادن كلبهيی به پايان میرسد كه در آن مانند دنيای ما، عدهيی در حال طلب آمرزشاند. متيو با كمك خواهر هلن است كه از رنجاش رهايی میيابد و معنای دوست داشتن ديگری را جانشين خشونت و بغض میسازد: "نمیخوام با تنفر برم، كشتن كار غلطيه." وظيفهيی كه مسيح بر عهده گرفت، و اكنون با گذشت سالها، با وجود تكرار مداوم گفتارهای او، هنوز معنايش را بسياری از پدران روحانی درنمیيابند و معدودی چون خواهر هلن هستند كه با بازشناسی آن گفتار، به بازآفرينش همت میگمارند: "اگر من در كنار تو باشم ..." پس بقيهی آيات معنوی (با آيات دينی و شرعی اشتباه نشود) يك به يك نازل شدند. پس معنای پنجم شكل گرفت: "وقتی خود را دوست داشته باشی، خواهی توانست، محبت را جانشين نفرت در درون خود سازی." و معنای ششم: "پس از آنكه محبت را در درون خود، جانشين نفرت ساختی، میتوانی دوستی ديگری را نيز جایگزين نفرت از او سازی. و در انتها، معنای هفتم: "تنها و تنها با جایگزينی محبت به جای نفرت است كه خواهی توانست نيكی را در جهان جانشين پليدی سازی."
|
|