|
|
|
|
||||||||||||||
|
نقل جنون برگ تازهيی از «نفسی بيا و بنشين» عبد الرحيم ثابت*
اشاره: همينطور پريدم وسط ميدان و گفتم «نغمهی بيدار!» نه سلامی، نه عليکی، نه حالی، نه احوالی. زشت شد. خوب، حالا و هميشه سلام، و چشمانتان هميشه پر فروغ. اين بار مطلبی را پيشکش شما میکنم با عنوان «نقل جنون». اين مطلب در شمارهی تازهی فصلنامهی «فرهنگ مردم» به چاپ رسيده است. گفتنیست که اين شماره از فصلنامه (شمارهی 24 و 25، بهار 87) ويژهی شاهنامه است. اين ويژهنامه به شاهنامهشناس نامدار معاصر «دکتر جلال خالقی مطلق» تقديم شده است که شاهنامهی تصحيحشده توسط ايشان به تازهگی در ايران نيز چاپ و منتشر شده است. بگذريم. بد نيست همينجا بگويم که در متن چاپی، حروفنگار مجله به سهو چند سطری را ننگاشته. «نقل جنون» را بخوانيد.
او را سالها پيش ديدم. در باغ جهاننمای شيراز و در صبح يک روز از روزهای خزان. يال درختها زرد شده بود، اما هنوز شور برگريزان نبود. زردی پاييز آرام آرام در تن سبز باغ رخنه میکرد. خورشيد به قاعده بالا آمده بود. ابرهای پاييزی گاه چهرهاش را میپوشاندند. برخی در خرندهای درختپوش قدم میزدند، بعضی هم تن به آفتابی سپرده بودند که گاه بود و گاه نبود. از پشت سروهای بلند و کهنسالِ باغ، از حافظيه، نغمهيی به گوش میرسيد، کسی غزلی از حافظ را میخواند. غزلی درد آکند و سرشار از اعتراض و شکايت و پرسش: «ياری اندر کس نمیبينيم ياران را چه شد؟» بين حافظيه و باغ جهاننما فاصلهيی نيست. جز صدای خوانندهيی که غزلِ حافظ را به آوازی و سازی خوش میخواند، صدايی ديگر توجهام را به خود جلب کرد. صدايی از داخل خود باغ. از دوردستهای باغ. گويا کسی شعری، نوحهيی، چيزی میخواند. واضح نبود، اما هر چه بود پر سوز و گداز بود. داشتم به سمت صدا قدم میزدم. صدا کمکم روشنتر به گوش میرسيد. انگار کسی شاهنامه میخواند، اما صدای او مثل صدای نقالان نبود. محکم و استوار و با لحنی حماسی نمیخواند. شکسته و خسته میخواند. حالا ديگر صدا واضح و روشن به گوش میرسيد. بله، کسی شاهنامه میخواند: همی ريخت زال از بر يال خاک / همی کرد روی و بر خويش چاک همی گفت زار ای يل پيلتن / نخواهم که پوشد تنام جز کفن گفتم لابد يکی از اين پيران پارکنشين است که در گوشهيی دنج برای همسالاناش به تفريح و تفنن نقالی میکند. با ديوارک سبز شمشادها که پيچيدم او را ديدم. تنها روی زمين نشسته بود و میخواند. پيرمردی که موهای سر و صورتاش سفيد بود و بلند و ژوليده. بالاپوش کهنهی نظامی بر تن داشت. پلک بر هم نهاده بود و مانند سوکواری که نوحهيی را دم گرفته باشد، به آهنگ صدای حزين خود آرام به اين سو و آن سو سر میجنباند و میخواند. پاييز در صدای او هم رخنه کرده بود. چرا پيش از ايشان نمردم به زار / چرا ماندهام در جهان يادگار چرا بايدم زندهگانی و گاه / چرا بايدم خواب و آرامگاه مويهی زال در سوک رستم و زواره را میخواند. از لای پلکهای بستهاش اشک میتراويد و بر چين و چروک گونه جاری میشد. سرش را بلند کرد و چشمها را گشود. حضورم را حس کرده بود. مرا که ديد خودش را جمع و جور کرد. سلام کردم. سری تکان داد. با پشت دست اشک چشماناش را پاک کرد. حضورم را خوش نداشت. معلوم بود. خلوتاش را به هم زده بودم. تند و تند مژه میزد و عضلات صورتاش بیاختيار میجنبيد. چيزی از شتاب و نا آرامی در رفتارش بود. حس کردم قصد گريز دارد. در ذهنام دنبال کلمهيی بودم که او را رام کند، از گريز باز دارد. کلمهيی، کلامی، که حس بیگانهگی را بر دارد و موجب آشنايی شود. در همين فکر بودم که صدای خودم را شنيدم که داشتم میگفتم: "رستم اگر رفت، ايران زنده باشه، سر شما سلامت!" حرفام مربوط و مناسب بود؟ نمیدانم. فقط خواستم با تسليت مرگ رستم به او، دری به سوی آشنايی باز کنم. فکر کردم همين حالاست که به افسوس سر بجنباند و در جوابام بگويد: "وقتی که رستم رفت، ايران ديگه چهطور زنده باشه؟" به اين پاسخ ناگفته فکر کردم. به خودم گفتم: "يعنی سرنوشت، موجوديت و ادامهی حيات ايران تا اين حد به قدرتِ بازوی يک نفر وابسته است؟ پس پهلوانهای ديگر، پس بقيهی مردم ايران چه کارهاند؟ سياهی لشکر؟ خوب، اگر اين طور باشد که ..." اما پيرمرد در پاسخ من چيزی نگفت. فقط سر برداشت و يک لحظه در چشمانام نگاه کرد و دو باره سرش را پايين انداخت. چشماناش کمی سرخ شده بود. يعنی حرف مرا شنيده بود؟ لباناش آرام به هم میخورد. چيزی نا مفهوم را زير لب زمزمه میکرد. شايد با خودش حرف میزد. گاهی هم لب ور میچيد و به حيرت و حسرت سر میجنباند. مايهيی از جنون و پريشانی در خود داشت. کلاف در هم پيچی بود. به گشوده شدن راه نمیداد. دنبال سر نخی بودم. دل به دريا زدم و گفتم: "اجازه هست در خدمتتان باشم؟" پاسخی نداد. برای دومين بار چشماناش را به من دوخت و سرش را پايين انداخت، و پس از اندکی ترديد و تأمل آرام سر تکان داد. روبهرويش نشستم. بدنی تکيده و تراشيده داشت. لرزشی ملايم در دستهايش بود. لباناش همچنان به هم میخورد و چيزی نامفهوم را زمزمه میکرد. گاه هم زير چشمی و با بدگمانی مرا میپاييد. چه شباهتی داشت به نقالِ قصهی نانوشتهی من! قضيه مربوط به سالهای دور است. سالهای بسيار دور که سودای قصهنويسی در سر داشتم. آن زمانها میخواستم قصهيی بنويسم در بارهی نقالی تنها و بیکس که کارش به جنون میکشد. قصه را ننوشتم، اما اغلب به فکر آن بودم و پارههايی از آن را در خيال خلق میکردم. قهوهخانه را که میبندند، پيرمردِ نقال خانهنشين میشود. قهوهخانه هم البته ديگر قهوهخانهی قديمی نبود. شده بود محل صرف و رد و بدل کردن بنگ و باده و افيون. نقالِ پير که خانهنشين میشود خبرهای عجيبی از او بر سر زبانها میافتد. همسايههايش میگويند که بيشتر شبها چراغاش تا صبح میسوزد و از خانهاش صداهای بلند میآيد. گويی با خودش حرف میزند. يا شايد هم نقالی میکند. پيرزنها يقين دارند که نقالِ پير جنّی شده و شبها برای از ما بهتران نقالی میکند. چند تايی از بچههای تخس محله هم که نيمهشب خود را از ديوار خانهی او بالا کشيده بودند و از روی ديوار به تماشای داخلِ خانه نشسته بودند، ديدههای خود را با وهم و خيال خويش به هم میآميختند و آن را با آب و تاب برای ديگران نقل میکردند: "از اين طرف اتاق به اون طرف اتاق قدم میزنه و بلند بلند شعر میخونه، چوبدستیاش را دور سرش میچرخونه و گاهی هم محکم و بلند کف میزنه، انگاری توی قهوهخونه هست و داره واسهی مردم نقالی میکنه." چند نفری هم میگفتند دَم سحر که به طور اتفاقی برای کاری از خانه بيرون زدهاند يا بعد از نيمهشب که از سفر به خانه بر میگشتهاند، او را ديدهاند که پشتبام قهوهخانه دور خودش میگردد و رفتارهای عجيب و غريب میکند. گاهی با صدای بلند میخندد و گاهی هم مثل زنهای بچهمرده زار زار گريه میکند. نقال آن قصهی نانوشته يک مجنون تمام عيار بود. بسيار شوريدهسر تر از اين پيرمردی که در باغ جهاننما روبهروی او نشسته بودم، اما با اين حال از شباهتهای اين دو شگفتزده بودم. بالای درختی که بر فراز سرمان شاخ و برگ گسترده بود، کلاغی چند بار محکم، بلند و رسا قارقار کرد. آن چنان تلاش و تقلايی میکرد که گويی دارد همهی وجود خود را به چند قارقار بلند و با طنين تبديل میکند. برگ چناری چرخ زنان روبهروی ما نشست. زرد، اما هنوز زنده و نرم. نگاه پيرمرد ديگر کمتر میرميد. سرش را کمی بالاتر آورده بود. ديگر زير چشمی هم مرا نمیپاييد. پرسيدم: "شما نقال هستيد؟ خيلی با سوز و حال شاهنامه میخونيد." سرش را به نشانهی نفی بالا برد و گفت: "نه خير، من نقال نيستم، بنا بودم." گفتم: "لابد شاهنامه را توی مدرسه ياد گرفتيد؟" پاسخ داد: "نه خير، مدرسه نرفتم، فقط يک سال رفتم مکتب، بعدش هم مجبور شدم برم دنبال فعلهگی." مثل اين که کلافِ در هم پيچ آرام آرام باز میشد. پرسيدم: "پس شاهنامه را کجا ياد گرفتيد؟" به خودم نهيب زدم: "استنطاق میکنی؟" قصد کردم کمتر بپرسم. فرصت بدهم تا خودش آرام آرام به حرف بيايد. برگ زرد را از روی زمين بر داشت، در دست گرداند و گفت: "شاهنامه را از نقالها ياد گرفتم، از بچهگی میرفتم قهوهخونه، اولاش با بزرگترها، بعدش هم ديگه خودم تنها." دو باره سر تکان داد و خاموش شد. باز هم از دنيای ما گريخته بود به دنيای شاهنامه. شايد همين حالا پيوسته بود به جماعتی انبوه و خروشان که راه افتاده بودند دنبال کاوهی آهنگر. شايد هم داشت در آوردگاه بين رستم و اسفنديار شتابان پيام میبرد و میآورد، هراسان از وقوع جنگ و به هوای فيصله دادن کار و ايجاد آشتی بين دو پهلوان بزرگ ايرانی. دو باره لباناش آرام به هم میخورد. خيره به سويی اخم میکرد. شايد به کسی دشنام میداد. گويی از چيزی خشمگين شده باشد. نشانههای رفتار جنونآميز گاه پيدا بود و گاه ناپيدا. شگفتی من از اين بود که او را سالها پيش از آن که ببينم در خيال خود ساخته بودم. البته، گفتم که، نقال آن قصهی نانوشته رفتاری بس جنونآميزتر داشت. روزی هم سرانجام، جنونی در اوج، افسار گسيخته و مهاجم، بر او میتازد، گريباناش را میگيرد و او را از خانه میکشد بيرون. نقال پير با گامهای بلند و شتابان در کوچهها میگردد و بلند بلند میگويد: "زمين ملکِ طلقِ ضحاک است. نه کاوهيی، نه فريدونی، حتا نه ارمايلی، نه گرمايلی!" موهايش بلند و ژوليده و قيافهاش، به خصوص چشماناش، ديوانهوار و ترسناک شده است. زنها با ترس و شتاب از سر راه او دور میشوند. مردان رهگذر و کاسبها با افسوس و ترحم سر میجنبانند. علافهای نشسته بر سر گذر سر به سرش میگذارند. او را دست میاندازند و خندهکنان دم میگيرند: "نه ارمايلی نه گرمايلی!" اين اسمها برای آنها بیمعنی، خندهدار و مسخره به نظر میرسد، اما او همچنان شتابان و سراسيمه کوچهها را میپيمايد تا میرسد به فضاگاهِ جلوی قهوهخانه. چند بار محکم کف میزند و بعد گلبانگ او در فضا میپيچد: کنون رزم سهراب و رستم شنو / دگرها شنيدستی اين هم شنو يکی داستان است پر آب چشم / دل نازک از رستم آيد به خشم صدا گرچه همان صدای آشنای هميشهگی است، اما زخمِ حنجره، صدای زلال و زندهاش را پر خش و خراش کرده است. نقالیهای مدام و شوريدهوار در تنهايی و در دوران خانهنشينی کار سينه و حنجره را ساخته است. چند نفری با ترديد میايستند و حيرتزده نگاهاش میکنند. میخواهد داستان رستم و سهراب را نقل کند. از همان آغاز هم معلوم است که نقل او از داستان، نقلی بی سر و بن، پاره پاره و پريشان است. چون در همان اولِ نقل، با صدايی لرزان از خشم، يک سينه دشنام و ناسزا نثار میکند به «کاووس شاهِ بی غيرتِ نامردِ بیکردارِ بدتر از افراسياب»! با اين همه، مردم در بهت و حيرت گرد او میآيند و دم به دم تعداد آنها بيشتر میشود. صدای پيرمرد را شنيدم که انگار از يک جای خيلی دور به گوش میرسيد و داشت میگفت: "خط و سوادی ندارم، ولی خيلی از حکايتهای شاهنامه از برم شده." از خيالات خود به در آمده بود. مرا هم از دنيای خيال بيرون کشيد. ميل به صحبت داشت. ديگر بیگانهگی نمیکرد. چشمآشناتر شده بود. ادامه داد: "سی سال روزگار توی کويت بنايی کردم." نگاهام افتاد به دستهای لرزاناش. انگشتهايش بلند بود و کشيده، و کف دستها زمخت و ستبر، ورزيده و کارکرده. ناگهان چهرهاش روشن شد. شايد لبخند محو و کمرنگی هم بر لباناش نشست و برخاست. در چشماناش هم برقی از شادی درخشيد. با لحنی سرشار از شوقی کودکانه گفت: "يادش به خير، توی کويت تنگ غروب که دلام پر میکشيد واسهی ايران، شاهنامه میخوندم. شاهنامه که میخوندم، دلام وا میشد. صدای من که به شاهنامهخوانی بلند میشد عمله بناهای ديگه هم جمع میشدند دور و برم و گوش میدادند. دل اونها هم واسهی ايران و شهر و ديار و زن و بچه تنگ شده بود، با شاهنامهخوانی دل ما وا میشد. سبک میشديم. راحت میشديم. غربت از يادمان میرفت." فکر کردم برای کاستن از سوزشِ زخم ناسور غربت چه مرهم خوبی يافته بودند! چهرهاش آرام و روشن شده بود. پس از درنگی کوتاه با همان لحن شوقآميز ادامه داد: "سر کار روی داربست هم که بودم گاهی واسهی خودم شاهنامه میخوندم. حالا هم توی تنهايی بايد شاهنامه بخونم. عادت شده ديگه، قرار ندارم. حکما بايد چيزی از شاهنامه را واسهی خودم بخونم." گفتم: "خوش به حال شما! چه لذتی میبريد از شاهنامه!" خندهيی واضح و زيبا بر لب و چشم و چهرهاش نشست. به نشان تأييد حرف من سرش را تکان داد و گويی که از رؤيايی شيرين و دلپذير سخن میگويد، با ذوق و شوق گفت: "عالمی داره، عالم خوشی داره شاهنامه. مردهای شاهنامه که به جای خود، بعضی از نامردهای شاهنامه هم صد شرف دارند به بعضی از مردهای اين روز و روزگار." گفتم: "کاش بچههای اين روز و روزگار هم مثل شما شاهنامه را میفهميدند! حيف که بچههای امروز خيلی با شاهنامه انس ندارند!" چشماناش را دوخت به چشمانام. کمی هم تند شد و بعد با لحنی که گويی با من دعوايی صميمانه دارد، گفت: "شاهنامهخوانی که کار هر کس نيست، شاهنامهخوان بايد دلير و شجاع باشه، شاهنامهخوان بايد لوطیگری سرش بشه، شاهنامهخوان بايد با گذشت و با اخلاق باشه." پرسيدم: "بچههای خودتان چی؟ با شاهنامه آشنا هستند؟" سرش را به علامت نفی بالا برد. ناگهان تند و تند مژه زد و پرشهای عصبی در عضلات صورتاش آغاز شد. انگار بد دهنی خوانده بودم. چهرهاش در هم رفته بود. آرام و اندوهناک گفت: "فقط يک دختر دارم، توی خونهی دخترم زندهگی میکنم. زنام مرده." چهرهاش را برگرداند تا گريهاش را نبينم و بعد با پشت دست اشکهای چشماش را پاک کرد. چشمانِ غمزدهاش را به گوشهيی دوخت. معلوم بود ديگر به من توجهی ندارد. انگار که نبودم. حرکتهای جنونآميزش دو باره شروع شده بود. گاه با تکان سر چيزی را نفی میکرد. گاه لب ور میچيد و عضلههای صورت و لب را به علامت انکار، اعجاب يا استفهام حرکت میداد. چشماناش را گرد میکرد و زير لب چيزهايی میگفت. ابروی خود را بالا انداخت و سر را به علامت نفی تکان داد و با خود زمزمه کرد: "نه، شاهنامهخوانی کار هر کس نيست ..." و تا مدتی تکرار میکرد: "نه، نه، نه ..." و اين «نه» را کشيده و ممتد و با تأکيد میگفت تا مفهوم انکاری قاطع را برساند. و باز هم شروع کرد به نجوای حرفهای نامفهوم. به نقطهيی خيره شد و با حسرت و دريغ سر تکان داد و با خود زمزمه کرد: "حيف! حيفِ پيرانِ ويسه!" و تا مدتی ترجيعوار تکرار میکرد: "حيف! حيف! حيف! ..." ديگر کاری به کار من نداشت. شايد اصلا مرا نمیديد. من خيره در او سعی میکردم از نجواها و زمزمههای نامفهوم وی چيزهايی دريابم. لب پايينی را به نشانهی حيرت و شگفتی کمی جلو آورد، چشمها را گرد کرد و با خودش به نجوا گفت: "سی سال روزگار ... شوخیبازی که نيست!" سی سال را هم با درنگ و تاکيد و تأنی گفت تا درازنای آن را به رخ کشيده باشد. بعد دو باره با خودش زمزمه کرد: "نه، نه، نه، ... كار هر کسی نيست." باز هم سر خود را تکان داد و چند بار آرام گفت: " حيف! حيفِ پيرانِ ويسه!" شوريدهگی و پريشانی دو باره آمده بود و باز هم داشت شبيه میشد به نقالِ مجنونِ آن قصهی ناگفته، که در گوشهيی از خاطرم و در ميان انبوه جمعيت به نقلِ سهرابکشان مشغول بود. زن و مرد و بچه و بزرگ فضاگاهِ جلو قهوهخانه را پر کردهاند. روی پشتبام قهوهخانه، پشتبام خانهها و دریچههای مشرف به گذر پر از جمعيت است. همهی مردم محله جمع شده اند. هيچ وقت جماعتی چنين انبوه را پای نقل خود نديده است. قصه را همچنان در هم و مغشوش و آميخته با خيالهای پريشان و رؤياهای جنونآميز خود نقل میکند. با همان صدای پر خشم و خراش میگويد: "آی جماعت! به جانِ هر چی مَردِه، سهراب را رستم نکشت! خوب گوش کنيد مردم! سهراب را کاووس نامرد و افراسياب تورانی کشتند." حرف «ر» در کلمهی نامرد را با تأکيد و تشديد میگويد. چند بار محکم کف میزند. دمی سکوت میکند و با لحنی حماسی، شمرده و با طنين ادامه میدهد: "خودِ حکيمِ بزرگوار آمد به خواب خودِ من، سوار بر اسب بادپا، سينه پهن و ستبر عينهو خودِ رستم، خدنگ نشسته بر خانهی زين، موی سر و صورت مثل شکوفهی بادام، سپيدِ سپيد، چشمها دو کاسهی خون، سرخِ سرخ. خدايا! انگار يک جايی گريهی سيری کرده، دفترِ قطوری زير بغل، عنان اسب بادپا در کف، به خود من فرمود فلانی! برو به ايرانیها بگو سهراب را رستم نکشت، سهراب را کاووس نامرد و افراسياب تورانی کشتند!" مردم در بهت و سکوت گوش میدهند. بیکارهها و علافها، حتا جوانان تخس و شرور هم مبهوت و رام گوش به نقل سپردهاند. چرخی میزند و با صدايی پر از حس احترام و ستايش ادامه میدهد: "به خداوندی خدا، در همان عالم خواب عرض کردم حکيمِ بزرگوار! قربان قد و قدمتان گردم، شما که خودتان توی شاهنامه نوشتيد سهراب را رستم کشت؟ حکيم بزرگوار فرمود فلانی! به روح رستم، به خون خودِ سهراب قسم، بعد از من نوه و نتيجههای کاووسِ نامرد توی شاهنامه دست بردند. سهراب را رستم نکشت، کاووسِ نامرد و افراسياب تورانی کشتند و به گردن رستم انداختند. اين را که گفت و همچين که خواست بپيچد عنان اسب را، جلو رفتم، گرفتم عنان اسبِ بادپا را و عرض کردم حکيم بزرگوار! خيلی تنها و بیکس شدهام ..." صدايش بغضآلود میشود، مینشيند روی زمين و آرام و بیصدا میگريد، شانههايش میلرزد. مردم مبهوت و اندوهگين نگاهاش میکنند. بعضیها هم به حالاش دل میسوزانند و اشک میريزند. يکی از حاضران برای سلامتی او از جمعيت «دو صلواتِ بلند و مردانه» طلب میکند. صدای دو صلواتِ پی در پی، بلند و غرا، از دل جمعيت، از روی پشتبامها و توی دریچهها بلند میشود. از روی زمين که بر میخيزد، با همان صدای بغضآلود ادامه میدهد: "عرض کردم حکيم بزرگوار! خيلی تنها و بیکس شدهام. خيلی دلام گرفته، اجازه بفرماييد در رکاب شما باشم. حکيم خم شد دست نوازش به سرم کشيد و فرمود غصه نخور مرد! منتظر باش، بر میگردم تو را بر ترک همين اسب بادپا سوار میکنم و با خودم میبرم. تا آمدم بگويم يا رب چه کنم؟ برگرداند عنان اسب بادپا را، چرخيد و رفت و بعد صدای زاری خودش و شيههی اسباش پيچيد توی دشت و بيابان و تاخت طرفهای البرز کوه." مردمِ حاضر در پای نقل، صدای سم اسبی را میشنوند که داشت میتاخت و آرام دور میشد. نقال همچنان که با دهاناش به تقليد صدای سم اسب مشغول است، دست راستاش را بلند میکند و با انگشت اشارهاش جايی را نشان میدهد، چند بار میچرخد و ضمن چرخيدن میگويد: "حکيم بزرگوار بر پشت اسب بادپا رفت و رفت و رفت تا رسيد به دامنهی البرز کوه، به دامنهی کوه که رسيد زد به يکی از درههای البرز." چند بار محکم دست بر دست میکوبد، صدای کف زدن او بلند و با طنين در هوا میپيچد. شتابزده و بیقرار است. صدايش را بلند و رسا و همچنان پر خشم و خراش رها میکند در فضا: "حالا از کی بشنويم؟ حالا باز هم بشنويم از رستم و سهراب، بگو اين ميدان جنگ - با اشارهی دست حدود ميدان جلو قهوهخانه را نشان میدهد - آن سوی ميدان افراسياب تورانی، نشسته بر تختِ مرصع، خنده بر لب. اين سوی ميدان کاووس شاهِ نامرد نشسته بر تختِ مرصع، خنده در دل، حالا رستم در ميانهی ميدان بالای سرِ سهراب نشسته روی خاک، موکنان مويهکنان ..." کمی درنگ میکند و بعد صدايش در گلو میشکند و زار میزند: "آی تهمينهی ناز کجايی؟" صدای شيون زنی از فرازِ جمعيت بلند میشود. سرها به سمت صدا بالا میرود. زنِ جوانِ سياهپوشی نشسته در يکی از دریچههای مشرف بر ميدان ضجه میزند. همه اشک میريزند. گاه صدای هقهق گريهيی از اين گوشه و آن گوشهی جمع بر میخيزد. پس آن گه بسی مويه آغاز کرد / چو بر پور پهلو همی ساز کرد صدای پيرمرد مرا به خود آورد. دو باره به خواندن شاهنامه پرداخت و باز هم مويهی زال در سوگ رستم. باغ شلوغتر از قبل شده بود. خورشيد همچنان گاه بود و گاه نبود. از حافظيه هنوز صدای آواز به گوش میرسيد: "... عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد؟" پيرمرد هم پلک بر هم نهاده بود و همچون سوگواران سر میجنباند و میخواند. گوا شير گيرا يلامهترا / دلآور جهانگير گند آورا کجات آن دليری و مردانهگی / کجات آن بزرگی و فرزانهگی کجات آن دل و رای و روشنروان / کجات آن بر و بُرز و يال گران کجات آن بزرگ اژدها فش درفش / کجا تير و کوپال و تيغِ بنفش لب از خواندن بست و آرام و اندوهناک درد دل کرد: "توی خانه که شاهنامه میخونم دخترم اخم و تخم میکنه. هميشه میگه يواشتر! به خيالاش شاهنامه را هم میشه يواش خوند. نمیدونه که وقت شاهنامهخوانی صدا خود به خود بلند میشه." مدتی به فکر فرو رفت و باز تلخ و اندوهناک ادامه داد: "چند روز پيش هم جلوم وايساد و صاف و پوست کنده گفت بابا يواشتر بخون، ما اينجا پيش در و همسايه آبرو داريم." به اندوه و افسوس سر جنباند و گفت: "دستنشانده شدهام. آرزو دارم مثل هميشه آدمِ خودم باشم، از دستنشاندهگی بيزارم." بعد تند و تلخ پرسيد: "من که زير بار فلک هم نمیرفتم حق هست که حالا دستنشانده باشم؟" گفتم: "نه، دستنشاندهگی حق هيچ کس نيست." سرش را پايين انداخت و ساکت شد. مدتی در سکوت گذشت. پرسيدم: "روزها چه کار میکنی؟" گفت: " صبحِ گاه میزنم بيرون، يک پس و پناهی پيدا میکنم برای خودم شاهنامه میخونم، شب هم بر میگردم خونه." بعد با لحنی که گويی رازی مهم را با من در ميان میگذارد، آرام نجوا کرد: "همين روزها واسهی هميشه از خونهی دخترم میزنم بيرون، هرچه باداباد!" اين را گفت و ديگر ساکت شد و هيچ نگفت. مات و خيره گوشهيی را نگاه میکرد و گاه به حيرت و حسرت سر میجنباند. شايد يادِ خوشِ شاهنامهخوانیهايش را در تنگ غروب غربت از خاطر میگذراند. آنجا که صدايش به کام دل بلند میشد و اوج میگرفت. شايد هم خودش را همچون رستمی میديد که گشتاسپ سر در پیاش نهاده است تا بر دستهای او بند زند، و او میگريزد، از بند میگريزد. و حالا روزگار انگار گشتاسپ بود که سر در پی نقالِ شاهنامه گذاشته بود و میخواست بر غرور سرکشِ او لگام زند و او را دستنشانده کند، و او میگريزد، از لگام میگريزد، از دستنشاندهگی میگريزد. همهی خزانِ باغ در چشمهای او انعکاس يافته بود. در لابهلای تصوير درختهای باغ که در چشماناش منعکس بود، انگار تصوير نقال شوريدهيی نيز ديده میشد که مجنونوار و با گامهای شتابان به هر سو میگشت و زير لب چيزهايی نامفهوم زمزمه میکرد. گاه هم چشمانِ خسته را به دامان افق میدوخت تا کی «حکيمِ بزرگوار» سوار بر اسبی بادپا افق را بشکافد و به تاخت بيايد به سوی او، او را بنشاند بر ترک اسب بادپا و تيز بتازد به سوی البرز کوه.
* عبد الرحيم ثابت، استاد ادبيات، دانشآموختهی دكترای ادبيات فارسی از دانشگاه شيراز است.
|
|