سال ششم

نوزده خرداد1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

شادی بيان

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

shadi.bayan

[@] gmail [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

با من عزادارانه وداع مكن!

به ياد نادر ابراهيمی دوست‌داشتنی

شادی بيان

 

وقتی پدر هم‌سرم رفت، شروع کرديم به بازآفرينی  صميمانه‌ی عادت‌ها و تکيه‌کلام‌هايش. در شرايط مختلف از خودمان می‌پرسيم اگر او بود الآن چه می‌کرد، اگر او بود در چنين موقعيتی چه می‌گفت. موقع خوردن غذای محبوب‌اش يادش می‌کنيم، وقت کوه‌پيمايی و نيز هر از گاهی اگر گذارمان به پارک لاله بيفتد. نمی‌دانم، شايد به قول نادر ابراهيمی اين همان دوست داشتن ِ هر دم ِ مرگ است که بايد بياموزيم، تا بتوانيم هر نفس ِ زنده‌گی را دوست بداريم. حق با اوست! زنده‌گی يک‌سر صحنه‌ی بازی‌ست و روزی افسانه‌وَش خواهيم مرد، اما باز هم حق با اوست، وقتی که می‌گويد هيچ پايانی به راستی پايان نيست و در هر سرانجام مفهوم يک آغاز نهفته است.

وقتی خبر رفتن‌اش را شنيدم، به پی‌روی همان سنت، که از لابه‌لای واژه‌های خودش آموخته بودم، بی‌اختيار رفتم سراغ حرف‌هايش، باورهايش، کتاب‌هايش. يا باز به قول خودش، بازمانده‌ی صادق زنده‌گی!

بار ديگر شهری که دوست می‌داشتم، يک عاشقانه‌ی آرام، تکثير تأسف‌انگيز پدربزرگ، فردا شکل ام‌روز نيست، مکان‌های عمومی، هزارپای سياه و قصه‌های صحرا، چهل نامه‌ی کوتاه به هم‌سرم، مصابا و رؤيای گاجرات، آرش در قلم‌رو ترديد، حکايت آن اژدها، ابن مشغله، ابو المشاغل، غزل‌داستان‌های سال بد، افسانه‌ی باران و آتش بدون دود!

دل‌ام می‌خواست چيزی در باره‌اش بنويسم، هر چند کوتاه. نمی‌خواستم از کنار ِ رفتن ِ مردی که با کلام‌اش، زنده‌گی کرده‌ام و هنوز می‌کنم، مردی که انديشه‌هايش را دوست می‌دارم، ساده و بی‌تفاوت گذر کرده باشم. اول می‌خواستم از هليا بنويسم. از حديث غريب دوست داشتن از زبان کسی که به صداقتِ صدای باران بر سفال‌ها سخن می‌گفت، اما به گمان‌ام آن قدر از آن نوشته‌اند که کم‌تر کسی‌ست که هليای نادر ابراهيمی را نشناسد. بعد خواستم داستان «ديوار کاغذی»‌اش* را برای‌تان حروف‌چينی کنم. داستان مردی که به جای آن که از خيابان وسيع، از دشت‌های پهناور و از دنيا، تمام دنيا، بگذرد، از کوچه‌های باريک با ديوارهای بلند کاغذی عبور کرد. ديوارهايی که روی تک‌تک خشت‌های کاغذی آن نوشته شده بود: «من تصميم گرفته‌ام ...»، اما قدری طولانی بود و احتمالا از حوصله‌ی خواننده‌گان يک نشريه‌ی اينترنتی خارج. دست آخر اين شد که بخش‌هايی از آخرين نامه‌ی «چهل نامه‌ی کوتاه به هم‌سرم» را برگزيدم که حديث پيشاپيش ِ رفتن است از زبان کسی که رفت.

 

«بانوی من!

يك روز عاقبت قلب‌ات را خواهم شكست - يك روز عاقبت.

نه با سفری يك روزه، نه با سفری بلند، بل با آخرين سفر.

يك روز عاقبت قلب‌ات را خواهم شكست - يك روز عاقبت.

نه با كلامی كم‌توشه از مهربانی، نه با سخنی توبيخ‌كننده، بل با آخرين كلام.

يك روز عاقبت قلب‌ات را خواهم شكست - يك روز عاقبت.

تو بايد بدانی عزيز من، بايد بدانی كه دير يا زود - اما ديگر نه چندان دير- قلب‌ات را خواهم شكست، و كاری جز اين هم نمی‌توان كرد. اما اينك به‌رغم اين شكستن محتوم قريب الوقوع - كه می‌دانم هم‌چون درهم شكستن چلچراغی بسيار ظريف و عظيم، فرو ريخته از سقفی بسيار رفيع خواهد بود – آن‌چه‌ از تو می‌خواهم ... اين است كه بر مرده‌ام دل نسوزانی، اشك بر گورم نريزی، و خود را يك سره به اندوهی گران و ويران‌گر وا نسپاری!

اين است تمام آن‌چه كه آمرانه، هم‌سرانه، و ملتمسانه از تو می‌خواهم، تو كه در سفری چنين پرمخاطره خالق جميع خاطره‌هايم بوده‌ای. بگذار شادمانه بميرم و شادمانه مردن ممکن نيست مگر آن که يقين بدانم تو می‌دانی که بر اين مرده حتا قطره‌يی نبايد گريست. به کرات گفته‌ام که از نظر شخصی و فردی هر روز که بروم، بی آرزو رفته‌ام، چراکه سال‌هاست به همه‌ی خرده‌آرزوهای شخصی و فردی‌ام دست يافته‌ام. مطلقا بی‌توقع‌ام. ابدا تشنه نيستم و چشم‌هايم به دنبال هيچ، هيچ، هيچ چيز نيست، اما از نظر سياسی، اجتماعی و ملی طبيعی‌ست که در آرزوی ژرف روزگار بسيار به‌تری برای ملت‌ام و ملت‌های سراسر جهان باشم و اين نيز آرزو يا آرمانی نيست که در جايی به انتها برسد. يک ملت هميشه می‌تواند خوش‌بخت‌تر از آن‌چه هست باشد و جهان نوشونده هر دم می‌تواند خالق آرزوها و آرمان‌های نو باشد. در اين دادگاه به صراحت گواهی بده تا مطمئن شوم که می‌دانی گرسنه از سر اين سفره برنخاسته‌ام و آرزو بر دل، بار نبسته‌ام.

مگر من سرزمينی را که عاشق ِ عاشق ِ عاشق‌اش بودم، وجب به وجب نگشتم و با مردمی که ديوانه‌وش دوست‌شان می‌داشتم، ساعت‌ها به گپ زدن ننشستم؟ مگر در اين روستا از رودخانه ماهی نگرفتم؟ و در آن زير سايه‌ی يک درخت پير ننشستم و از قمقمه‌ام آب خنک ننوشيدم؟

مگر بر فراز بلندترين قله‌های ميهن‌ام، با تنی کوفته از خسته‌گی و دلی سرشار از نشاط نايستادم، نخنديدم و فرياد شادی بر نکشيدم؟ مگر گل‌های وحشی ايران را به تصوير نکشيدم؟ از صدها پروانه عکس نگرفتم؟ و به دنبال به‌ترين زاويه برای ضبط تصويری از يک امام‌زاده‌ی پرت‌افتاده نگشتم؟ مگر در پناه تو، ساليان سال، قلم در خون ايمان خويش فرو نبردم و هزاران برگ کاغذ را آن گونه که خود می‌خواستم و باور داشتم سياه نکردم؟

من در اين پنجاه سال به همت تو بيش از هزار سال زنده‌گی کرده‌ام ... آيا باز هم حق است که کسی بر مرده‌ام بگريد، به خصوص تو که اين همه امکانات را به من بخشيدی؟

با جهان شادمانه وداع می‌کنم، با من عزادارانه وداع مکن! و هرگز نيم‌نگاهی هم به جانب آن‌ها که بر مزار من زار می‌زنند و شيون می‌کنند نينداز. آن‌ها مرا نمی‌شناسند و هرگز نمی‌شناخته‌اند. در حقيقت، جز تو هيچ کس مرا چنان که بايد نشناخته است و نخواهد شناخت. سراپا عيب بودن‌ام را، کم و کوچک بودن‌ام را و هم‌چون شبنمی از خوبی بر بوته‌ی بزرگ گزنه بودن‌ام را. انصاف بايد داشت عزيز من! در زمانه‌ی ما و در شرايط ما از اين به‌تر زيستن برای کسی چون من ممکن نبوده است. آن‌قدر آسوده‌خاطرم که باور نمی‌کنی. اگر فرصتی باشد در آستانه‌ی آخرين سفر، چنان خواهم خنديد که پژواک آن شيشه‌های بسيار ضخيم و تيره‌ی دل‌مرده‌گی و نااميدی را يک باره فرو ريزد. ای کاش به آن‌جا رسيده باشم که ره‌گذران بر سنگ گورم شاخه‌ی گلی بگذارند و از کنارم هم‌چنان که زير لب به شادی آواز می‌خوانند، بگذرند!

حاليا بانوی من!

از تو در خلوت گريستن و در جمع لب‌خند زدن نمی‌خواهم. اين سفر را باور داشتن و برای راهی (رونده‌ی) شاد و راضی اين سفر، دستی شادمانه تکان دادن می‌خواهم.»

 

* داستانی از کتاب «فردا شکل ام‌روز نيست»

 

Ç

 

آثار شماره‌ی «134»

 

   انديشه و نگاه انتقادی

در مرزهای هيچ‌كس‌ستان

«شهريار»: تصوير يك شاعر

   هنرهای تصويری

اعتراف می‌كنم ...

عروس جاودانه‌ی ايران

آتش‌ات در كوزه‌ی خاكی دل‌ام بی‌داد می‌كند

   زنان پارس

جنبش حقوقی زنان در ايران

   فرهنگ و ادب برای هميشه

رابعه، خورشيد بلخ

نقل جنون

   كوچه‌ی آف‌تاب، بن‌بست ستاره

وظيفه

فرق بين آدم‌های مهم و معمولی

فيلمی كه زن توش نباشه!

سيموس! سيموس!

شعرهای بن‌بست ستاره

   تا دل‌تان بخواهد شعر

رنگ كلمه: پنج اثر از چهار شاعر

   ياد

با من عزادارانه وداع مكن!