سال ششم

نوزده خرداد1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

علی‌رضا خدامی

هم‌راه با او / آثار پيشين

alirezakhoddamy

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

در مرزهای هيچ‌كس‌ستان - بخش دوم

ادگار مورن

ترجمه‌ی علی‌رضا خدامی*

 

اشاره:

اين متن ادامه‌ی ترجمه‌ی مقدمه‌ی كتابی‌ست از ادگار مورن، جامعه‌شناس و انسان‌شناس معاصر فرانسوی، با نام «انسان و مرگ». بخش نخست اين مطلب را در شماره‌ی پيشين ديديد.

در باره‌ی عنوان مطلب هم پيش‌تر توضيحی داده شد كه باز آن را تكرار می‌كنيم: تركيب «هيچ‌كس‌ستان» را داريوش آشوری به عنوان معادلی برای عبارت No Man's Land آورده است. (رجوع كنيد به «فرهنگ علوم انسانی»، نشر مركز.) برای اين عبارت می‌توان معادل‌های ديگری نيز در نظر گرفت، مثلا «نقطه‌ی صفر مرزی» يا «منطقه‌ی بی‌طرف».

 

مرگ، ای مرگ دل‌ناپذير و زشت‌روی

از واقعيت خام و اوليه‌ی خاك‌سپاری آغازين شايد بتوان به وجود اين ناحيه‌ی آشفته و در هم پی برد. حتا می‌توان از بعضی تمثيلات باستانی استفاده كرد. تمثيلاتی كه واقعيت مرگ را به مثابه‌ی بيماری تفسير می‌كنند يا به مثابه‌ی حادثه‌يی مربوط به دوران نياكان ما كه موروثی گشته و يا جادويی كه از سوی يك جادوگر يا اسطوره، فرد شوم‌پی و يا چيزی ناخجسته به ما رسيده.

اما در ورای اين مطلب، چيز ديگری وجود دارد. مراسم كفن و دفن – كه خاك‌سپاری تنها يكی از مراحل نهايی آن است – در نقطه‌يی حد فاصل مرگ و تحصيل جاودانه‌گی‌ست. اين مراسم ضمن هدايت و تعيين مجموعه‌يی از اعمال قداست‌بخش و دگرگون‌كننده‌ی وضع و حال مرده، هم‌چنين مجموعه‌يی از عواطف را نير نهادينه می‌كنند. اين آيين بازتاب اختلاف شومی‌ست كه مرده در دنيای زنده‌گان ايجاد می‌كند. به رغم گفته‌ی «بيكن» Pompa mortis magis terret quam mors ispa (تشريفات كفن و دفن بيش‌تر از خود مرگ باعث رعب و وحشت می‌شود)، نبايد فراموش كرد كه اين تشريفات خود زاييده‌ی مرگ است. اين جادوگران يا كشيشان نيستند كه به مرگ جلوه‌يی مخوف می‌دهند، بل‌كه ترس از مرگ دست‌مايه‌ی كار كشيشان است. با وجود اين، كلام گزيده‌ی بيكن متضمن بخشی از واقعيت است. تشريفات كفن و دفن چيزی فراتر از پديده‌ی مرگ است. در واقع، بعضی از واكنش‌های عاطفی كه به مناسبت مراسم كفن و دفن بروز می‌كنند، با زياده‌روی هيجانات عمومی در هر مراسم آيينی و به هر شكلی كه باشد، سازگار است. در بين اقوام وارامونگا1 وقتی كه مردان و زنان خود را روی فرد محتضر انداخته و به طرز فجيعی خود را مثله می‌كنند، می‌توان اين پديده‌های قطع عضو را به همان اندازه به التهابِ خاص شكل‌های اوليه‌ی تصوف ارتباط داد كه به خودِ شوكِ ناشی از پديده‌ی مرگ. از طرف ديگر، ابراز احساسات سوگ‌واره‌يی كه در دست‌گاه آيينی خاص و مبالغه‌آميزی قالب‌ريزی شده، می‌تواند از احساسات واقعی ايجادشده توسط مرگ فراتر رود و آن را ناديده انگارد و يا اين كه به آن‌ها معنايی غير از معنای اصلی ببخشد. به اين ترتيب، مبالغه در ابراز تألم و داغ ناشی از مرگ كه در بعضی از مراسم خاك‌سپاری شاهد آن هستيم، به اين منظور است كه به مرده ثابت شود كه زنده‌ها ماتم‌زده اند و از خيرخواهی او اطمينان حاصل شود. اما در بين برخی اقوام، به هنگام خاك‌سپاری، شور و شعف ابراز می‌شود. اين شادی از آن روست كه هم به زنده‌ها هم به مرده‌ها نشان داده شود كه مرده خوش‌بخت است.

اما از همين جا می‌توان تصور كرد كه حركات و رفتار تقليدی (و يا شكلك‌ها) برای ابراز درد، متضمن احساس اوليه است. و اين همان حسی‌ست كه سعی در بر هم زدن و از بين بردن شادی رسمی دارد كه بدون شك شكل تحليل يافته‌ی آن را در اين گفته‌ی عموم به هنگام ابراز هم‌دردی می‌توان يافت: "چرا بگرييم؟ مرده از ما خوش‌بخت‌تر است." و به اين ترتيب است كه مركز ثقل در هم ريخته‌گی خاص مربوط به پديده‌ی مرگ را می‌توان باز شناخت. اگر ما بخواهيم حدود و ثغور اين مركز ثقل را مشخص كرده و آن را دريابيم، بايد آن بخش از آشفته‌گی‌هايی را كه جنبه‌يی خشونت‌بار دارند، تشخيص دهيم، چراكه اين آشفته‌گی‌ها در نهاد بس قديمی سوگ كه به اندازه‌ی مراسم خاك‌سپاری جهان‌شمول است، امتداد يافته است. از همين جا می‌توان دريافت كه ترس از تجزيه‌ی جسد ريشه‌ی تمامی مراسم تدفين است.

تمامی رفتاری كه انسان به آن دست يازيده از اين وحشت نشأت گرفته و اين پديده كه از همان دوره‌ی ما قبل تاريخ وجود داشته، به قصد تسريع در روند تجزيه‌ی جسد (مثلا سوزاندن و يا هم‌ديگر خواری) و نيز بر حذر بودن از مرگ (مانند عطرآگين كردن) و با هدف واپس زدن (كالبد انتقال‌يافته به جای ديگر و يا فرار زنده‌ها) انجام می‌گرفته است. آلوده‌گی كالبد در حال تجزيه مشخص‌كننده‌ی رفتار سوگ‌واره‌يی در برابر جنازه است.

تجزيه‌ی موحش [كالبد] فرد ديگر واگير تصور می‌شود. در بين مردم اوناليتس2 آلاسكا، ساكنان روستا روز بعد از وقوع مرگ يكی از اهالی، همه‌گی احساس می‌كنند به جای ديگری تغيير مكان داده‌اند (در فرانسه اصطلاحا می‌گويند «مرگ دست و پا را قطع می‌كند»). روز بعد آن‌ها كمی بيش‌تر خود را مصيبت‌زده می‌بينند و روز سوم رو به به‌بودی می‌روند. كالبد در حال يخ زدن است. در جزاير آندامان3، بوميان پس از مرگ هر فردی از قبيله، روستا را چند ماه ترك می‌كنند و در آن‌جا حلقه‌يی از برگ را به علامت هش‌دار به بی‌گانه‌يی كه احتمالا از آن‌جا عبور می‌كنند، می‌آويزند. اهالی تنها زمانی به روستا باز می‌گردند كه استخوان‌ها از آلوده‌گی پاك شده‌اند و در اين زمان است كه مراسمی خانواده‌گی برای خاتمه‌ی عزا بر پا می‌دارند.

بخش عمده‌يی از آداب كفن و دفن و مراسم پس از آن با هدف مراقبت خود از مرگ واگير انجام می‌شود. حتا زمانی  اين آداب هيچ منظوری جز دفاع شخص در برابر مرگ ندارد. مرگی كه شبح شوم آن چسبيده به جسد در حال پوسيدن، خاطر زنده‌ها را می‌آزارد. وضع ناخوشی كه شبح جسد در حال تجزيه در آن غوطه‌ور است، چيزی جز انتقال شگفت‌آور حال ناخوش زنده‌ها نيست. همان‌طور كه «روبر هرتز» آن را نشان داده، دوره‌ی عزا با دوره‌ی تجزيه و فساد جسد مطابقت دارد. ناپاكی مرده، فساد و گنديده‌گی آن است و تابوی ناپاكی كه والدين را متأثر و وادر كرده تا روی خود نشانه‌يی بگذارند و يا اين كه خود را پنهان سازند، خودِ عزاست. اين يعنی در قرنطينه قرار دادن خانواده‌يی كه در آن مرگ واگير است. به اين ترتيب، قوی‌ترين امواج اختلال و آشفته‌گی در مراسم خاك‌سپاری و سوگ، آشفته‌گی و اختلالی كه مركز ثقل آن جسد مرده است، رخ می‌نمايد: جسدی كه می‌گندد، وحشت‌آور است و هيچ زمانی نامی برای آن نمی‌توان يافت.

اما تجزيه‌ی جنازه تنها منبع اختلال و آشوب نيست. به اين دليل كه جدا از جسد، تجزيه و مراسم خاك‌سپاری و مرگ كه همه‌گی در ورای زنده‌گی انسان قرار دارند، نظامی ثابت از وسوسه و هول و هراس قابل تشخيص است كه اهميت خارق‌العاده‌ی «اقتصاد مرگ» در محدوده‌ی زنده‌گی انسان ابتدايی آن را آف‌تابی می‌سازد. اين اقتصاد مرگ در متن زنده‌گی روزمره قرار دارد و می‌تواند تمام آن را تحت الشعاع قرار دهد.

در سطح فلات‌های بلند ماداگاسكار، اقوام كيبوريس4 در تمام طول دوران زنده‌گی خود خانه‌يی از سنگ برای مرده‌ی خود می‌سازند. مراسم خاك‌سپاری در بسياری مواقع، خانواده‌ی چينی را به ورطه‌ی فنا می‌كشاند، چراكه اينان تمام  اندوخته‌ی زنده‌گی‌شان را صرف آرام‌گاه‌سازی برای مرده می‌كنند. كم نيستند فرهنگ‌ها و تمدن‌هايی كه در آن‌ها خانه‌های مرده‌گان باشكوه‌تر از خانه‌های زنده‌هاست. «باخوفن» حق داشت با شگفتی اعلام كند كه «انسان بيش‌تر برای مرده‌ها ساختمان بنا كرده تا برای زنده‌ها». اساسا از هزاره‌های باستانی چه چيزی جز بقايای مقابر به يادماندنی و معابد به ما رسيده است؟

اين زخم‌های وحشت‌ناكی كه بر پيكره‌ی زنده‌گی انسانی رشد می‌كنند، اين تشويش خاطر دوران مرگ، اين دست‌گاه مخوف آسيب‌زا، همه و همه به وضوح وجود غده‌ی سرطان‌زای مرگ را كه موجب تباهی‌های بسياری می‌شود، برای ما روشن می‌سازد. حضور رازآلودگونه‌ی مرده‌ها را نيز می‌توان از سنخ حضور رازآميز مرگ دانست كه يكی از برجسته‌ترين و شناخته‌شده‌ترين ويژه‌گی‌های تفكر ابتدايی‌ست. ارواح (يعنی مرده‌ها) در حقيقت زنده‌گی روزمره حاضرند و خزانه‌ی رزق و ثروت، شكار، جنگ، درو، بارش باران و هر چيزی زير فرمان آنان است. آن‌ها حتا در خواب نيز حضور دارند، يعنی در جايی كه وسواس مرگ در شكلی ناب خود را نشان می‌دهد. از بين رؤياهای سرخ‌پوستان آمريكای شمالی كه خانم «بلاك‌وود» ثبت كرده، سی‌وهشت تا راجع به مرگ و شبح مرگ است، بيست تا راجع به زنده‌گی روزمره و يك خواب در باره‌ی وسوسه‌های جنسی‌ست. «ج. اس. لينكلن» حضور مرگ را در رؤيا تأييد می‌كند، اما آن را به عقده‌ی اديپ، يعنی وسواس والدين، ارتباط می‌دهد.

اين نوع تجزيه و تحليل را كه بايد به تمامی تجزيه و تحليل‌های موجود راجع به نقش ارواح در زنده‌گی انسان ابتدايی افزود، نشان می‌دهد كه نبايد پيشاپيش و بدون مطالعه وسواس مرده‌گان را كه بسيار فراتر از وسواس مرگ است، به آن تقليل داد. می‌توانيم به روشنی اين گونه استنباط كنيم كه اگر از ابتدا واقعيت آشوب‌گر مرگ وجود نداشت، وسواس مرگ محلی از اعراب نداشت. اين واقعيت را كه در همان لحظه‌ی نخست پيدايش‌اش قابل تشخيص است، می‌توان در آگاهی و شعور كودك باز شناخت.

از ديرباز حضور مرگ را در دوران كودكی كم‌رنگ جلوه می‌دادند. با اين وجود و به رغم اين كه حداقل در جوامع ما، كودك تجربه‌ی تجزيه، فساد و گنديده‌گی جسد را ندارد، اما خيلی زود با هول و وحشت و وسواس‌های مرگ آشنا می‌شود. «آنتونی» در تحقيق مهم خود توانسته قوت احساسات كودك را نسبت به مرگ كه از همان هفت يا هشت ساله‌گی، يعنی زمانی كه مرگ برای او تبديل به مفهومی مشخص می‌شود، نشان دهد.

«ام توما» در تجزيه و تحليل‌های خود برای رديابی عقده‌های كودكی موجود در داستان‌ها مشاهده كرده است كه در شصت‌وشش درصد موارد يك موضوع به غايت غريب خوبی هويداست: مرگ! «اس مورگان شرن» نقل می‌‌كند كه دختربچه‌يی چهارده ساله پس از اين كه فهميد همه‌ی انسان‌ها می‌ميرند، يك شبانه‌روز گريست. مادرش تنها توانست با اين قول كه او نخواهد مرد، آرام‌اش كند.

هول و هراس مرگ از همان آغاز، واكنش‌های جادويی و تابو ايجاد می‌كند. فلان كودك تصميم می‌گيرد هرگز ريش نگذارد، چراكه پيران – كه به زودی خواهند مرد – ريش دارند، و او ريش نخواهد داشت چون كه نمی‌گذارد ريش‌اش بلند شود. كسی كه ريش ندارد، پير نخواهد شد و بنا بر اين نخواهد مرد. كودك ديگری نمی‌خواهد گل‌هايی را كه فردا پژمرده شوند، لمس كند. بعدها غور و تعمق در آينده نشانه‌هايی از هول و هراس از مرگ را به منصه‌ی ظهور می‌رساند. پرنده‌گان بدبختی، اثاثيه‌ی خانه كه صدای شكستن‌شان به گوش می‌رسد، اعداد بديمن و شوم! اوج اين ترس در جوامع كنونی در تعاليم خاص متشرعان مسيحی و وعده‌ی خداوندی مشاهده می‌شود كه با وعده‌يی كه پدران و مادران می‌دهند، مطابقت دارد: "تو نخواهی مرد!" به اين ترتيب، داده‌های اقتصادی مرگ، مراسم تدفين، سوگ،ذهنيت ابتدايی، همان‌طور كه ذهنيت كودك از زمانی كه مرگ را درك می‌كند، همه‌گی به گونه‌يی قطعی وجود واقعيت به همان اندازه ابتدايی و اساسی آگاهی از مرگ و اعتقاد به جاودانه‌گی را تأييد می‌كنند. اين‌ها همه اختلالاتی هستند كه توسط مرگ در حيات انسان وارد می‌شود، چيزی كه می‌توان آن را به «دل‌هره»‌ی مرگ تعبير و تفسير كرد.

همان‌طور كه «اوريپيد» می‌گويد: «چه كودك چه انسان ابتدايی، و چه برده، به مرگ می‌انديشند و از آن وحشت دارند، وحشتی كه هم غوغاگر است هم خاموش». اين ويژه‌گی دوگانه در تمام طول تاريخ بشريت قابل تشخيص است. غوغاگر است وقتی كه به هنگام خاك‌سپاری و سوگ، ضجه‌های گوش‌خراش را می‌شنويم، صداهای رعدآسا از سكوهای وعظ به گوش می‌رسد و اشعار و نوحه‌ها با صدای بلند خوانده می‌شوند.

"ای نمايش رعب و وحشت! ای مرگ دل‌ناپذير و زشت‌روی! چه نفرت‌انگيز است انديشيدن به تو! و چه نفرت‌بار است تحمل كردت تو، ای مرگ!" از اين رو، مرگ انسان را به صورت فرسايشی تحليل می‌برد، غير قابل رؤيت و مرموز است، و در عين حال، آگاهی نسبت به آن در متن زنده‌گی روزمره شرم‌آور است. چه كسی شهامت دارد در حالت لعن و نفرين عموم ناله سر دهد؟ هر كسی مرگ‌اش را پنهان می‌دارد. آن را از ديد عموم به شدت مخفی می‌سازد. همان گونه كه يهوديان محله‌ی ويلنياو ورشو در آن هنگام كه از محكوميت خود توسط نازی‌ها مطلع می‌شوند، به كار خود ادامه می‌دادند، به تفريح و به آواز خواندن می‌پرداختند.در اين‌جا قصد نداريم به اين دل‌هره و ترس جنبه‌يی رمانتيك دهيم يا از آن هسته‌ی «ريلكه‌»يی ميوه‌ی زنده‌گی بسازيم. حتا نمی‌توانيم آن را بسنجيم و يا آن را در متن واقعيت انسانی به صورتی محسوس قرار دهيم. با اين وجود، نمی‌توانيم از آن صرف‌نظر كنيم. اين وحشت در واقعيت فتنه‌انگيز خود جهان‌شمول است و می‌تواند به خشن‌ترين شكل جلوه‌گر شود.

اين وحشت متضمن واقعيت‌های به ظاهر ناهم‌گن است. رنج و درد خاك‌سپاری، ترس از تجزيه و فساد جنازه، وسواس مرگ! اما درد، ترس و وسواس مخرج مشتركی با هم دارند: «محو فرديت»5.  درد ناشی از مرگ در صورتی وجود دارد كه فرديت مرده حاضر باشد و به رسميت شناخته شود. هرچه مرده نزديك‌تر، صميمی‌تر، خودمانی‌تر، دوست‌داشتنی‌تر و يا مورد احترام بيش‌تری باشد، يعنی منحصر به فرد باشد، درد شديدتر احساس می‌شود. اختلالی كه در زمان مرگ فرد ناشناس غير قابل جای‌گزين است، كم‌تر است يا اصلا وجود ندارد. در جوامع باستانی، مرگ كودك كه در صورت وقوع، تمامی وعده‌های حيات را از بين می‌برد، مراسم خاك‌سپاری چندانی به دنبال ندارد. در بين مردم «كفرس»6، مرگ رئيس موجب وحشت خارق العاده‌يی می‌شود. در حالی كه با مرد فرد بی‌گانه يا برده كاملا ساده برخورد می‌شود. به پاره‌يی حرف‌های بی‌ارزش روزمره‌مان گوش دهيم:

مرگ يك ستاره‌ی سينما، يك قهرمان دوچرخه‌سواری، يك رئيس دولت و يا هم‌سايه بيش‌تر از مرگ ده‌هزار نفر در جريان يك سيل‌آب در هند ما را متأثر می‌كند.7 به همين ترتيب، ترس از تجزيه و فسادِ جسد چيزی نيست جز ترس از محو فرديت. نبايد گمان كرد كه پديده‌ی فساد و گنديده‌گی جسد ذاتا وحشت را به دنبال دارد. در اين‌جا می‌توان اين نكته را دقيق‌تر بيان كرد: جايی كه مرده فرديت نيافته، تنها با بی‌تفاوتی و يك فساد يا گنديده‌گی ساده مواجه‌ايم. هنگامی كه در برابر لاشه‌ی يك حيوان، يا دشمن، يا خائنی كه از انجام مراسم خاك‌سپاری محروم‌شان كرده‌ايم، و يا می‌گذاريم ماننديك «سگ» تلف شوند و بگندند، وحشت ديگر معنايی ندارد، زيرا آن‌ها را به عنوان انسان به رسميت نشناخته‌ايم. صرف لاشه يا جسد وحشت‌زا نيست، بل‌كه لاشه يا جسد فردِ شبيه به خودمان، و ناپاكی آن، مسری‌ست.

خوب واضح است كه وسواس بقا، كه اغلب برای خود زنده‌گی‌ست، نزد انسان دغدغه‌ی مكرر و پيوسته‌ی نجات فرديت را در ورای مرگ آشكار می‌كند. ترس از مرگ، هيجان، احساس يا آگاهی نسبت به اضمحلال فرديت است. هيجانی توأم با شوك، ناشی از ماتم، دل‌هره و وحشت، احساس ناشی از نوعی جدايی، ماتم و يا به تعبيری احساس شوك و يا زخم‌خورده‌گی و در نهايت حلول آگاهی نسبت به يك خلاء از نوعی نيستی در جايی كه فرد به كمال فرديت نائل آمده بود، يعنی آگاهی نسبت به اين شوك. اين زخم‌خورده‌گی در حين آگاهی از مرگ، كه از همان وقت در مرحله‌يی جنينی‌ست، ايده‌ی مرگ است – مه چيزی جز ايده‌یمحو فرديت نيست – و به طور تنگاتنگی به آگاهی واقع‌بينانه‌ی پديده‌ی مرگ هم‌بسته است. اين تفكر در عين وابسته‌گی به مجازهای جاودانه‌گی كه مرگ را از محتوای حيات سرشار می‌كند، با آن در تقابل است. تفكر مرگ مشخصا تفكری بدون محتواست. شايد بتوان گفت خلاء بی‌نهايت است، خالی‌ترين تفكر است، چراكه محتوای آن غير قابل توصر و غير قابل تعمق است و اين «نمی‌دانم چيستِ» مفهومی يا «نمی‌دانم چيستِ» مرگ‌آور و حزن‌آلود مطابقت دارد. اين تفكر زخم‌خورده‌گی در شاب ناب خود است.

بنا بر اين عقده‌ی محو فرديت عقده‌يی شوك‌آور است كه در پشت تمامی فتنه‌هايی‌ست كه مرگ ايجاد می‌كند و اين همان چيزی‌ست كه ايده‌ی زخم‌خورده‌گی می‌ناميم.

٭ علی‌رضا خدامی، مدرس دروس جامعه‌شناسی و انسان‌شناسی در دانش‌گاه آزاد اسلامی، در حال اخذ درجه‌ی دكترا از دانش‌گاه سوربن در پاريس است.

 

يادداشت‌ها و اسامی اماكن:

1.         Waramunga (نام يكی از اقوام بومی استراليا)

2.         Unalits

3.         Andamans

4.         Kiboris

5.         اين مفهومی كليدی در كتاب مورن است. به اعتقاد نويسنده، انسان در پرتو شركت فعالانه در عالم هستی، كه لازمه‌ی آن نفی فرديت و پيوند با جهان است، خود را خلق می‌كند. ديالكتيك بين انسان و جهان از يك سو جهره‌يی انسانی به عالم می‌دهد و از سوی ديگر عالم را به وجود انسانی كشانده، كه اين يكی همان نفی فرديت است. اين ديالكتيك روند كلی تاريخ بشری را تعيين كرده، به نوعی كه تمامی مظاهر زنده‌گی انسان، هم‌چون زبان، دين، اسطوره، تكنيك و ... در اين چارچوب قابل فهم‌اند. لازم به گفتن است كه ديالكتيك يادشده يادآور ديالكتيك خدای‌گان و بنده‌ی هگل در كتاب «پديدارشناسی روح» است.

6.         Cafres

7.        البته نويسنده با توجه به شرايط اجتماعی و فرهنگی جامعه‌ی خودش، اين گفته را بيان كرده است.

Ç

 

آثار شماره‌ی «134»

 

   انديشه و نگاه انتقادی

در مرزهای هيچ‌كس‌ستان

«شهريار»: تصوير يك شاعر

   هنرهای تصويری

اعتراف می‌كنم ...

عروس جاودانه‌ی ايران

آتش‌ات در كوزه‌ی خاكی دل‌ام بی‌داد می‌كند

   زنان پارس

جنبش حقوقی زنان در ايران

   فرهنگ و ادب برای هميشه

رابعه، خورشيد بلخ

نقل جنون

   كوچه‌ی آف‌تاب، بن‌بست ستاره

وظيفه

فرق بين آدم‌های مهم و معمولی

فيلمی كه زن توش نباشه!

سيموس! سيموس!

شعرهای بن‌بست ستاره

   تا دل‌تان بخواهد شعر

رنگ كلمه: پنج اثر از چهار شاعر

   ياد

با من عزادارانه وداع مكن!