|
|
|
|
||||||||||||||
|
شعرهای بنبست ستاره: آثاری از هفت شاعر آثاری از حميد اسلامی، رضا چايچی، يزدان سلحشور، مرضيه قوپرانلو، علیرضا مجابی (م. آذرفر)، محمود معتقدی و ايرج ضيايی
حميد اسلامی
بر سر آنام که گر ز دست ... بر نمیآيد نه غصه کف میکند، سر میرود ازليوانهايی که لحظههای سرخوش را سرخ و سفيد میشوند تا سردردی که دستمال پيچ خلوت شال و کلاه میکند به خيابان میزند انبوه انبوه سفيد و سياه، زرد و سرخ ميدان گرفتهاند ديو ضرب میگيرد روی دل تنهايی باباکرم میزند فرشته کلاه شاپو بر سر گذاشته میرقصد میرقصاند اندوههايم را که لباس شب پوشيدهاند و نيشخندهایشان را در هوای هميشه رها میکنند
رضا چايچی
مانده در شب بیخجلت راهی که میرود به سوی سپيده تو را به خود میخواند در حیرتام که چهگونه بخت خویش را از ستارهگان دريوزه میکنی.
يزدان سلحشور
شسته میشوم و میروم مثل لكی از پيراهنی مثل خطی كه از كف دست
مثل لكی كه بماند میخواستم كه نروم مثل خطی كه خالكوبی شود میخواستم كه بمانم
شسته میشوم و میروم مثل كتابی كه از متناش مثل آدمی كه از خاطراتاش
مثل كتابی كه زنده بماند میخواستم كه نميرم مثل آدمی كه به ياد آوَرَد میخواستم كه زنده بمانم
شسته میشوم و میروم مثل لكلكی كه از آشيانهاش مثل خودم كه از اين شهر.
پاييز 74
مرضيه قوپرانلو
يك روز آمدی بالابلند و مهآلود و تمام كبوترهای مرا آب دادی در كنارم نشستی ]هميشه براي پرستوها جايي هست[ من به چشمهای دريايیات زل زدم تو خنديدی ]شاپركی پر زد[ و لانهی پرستوها را نشانام دادی و من چه لبريز بودم از تو اما ناگهان باد همه چيز را با خود برد گياهی از زمين نرست آه ... باران رد پای تو را شست و تو آرام آرام كمرنگ شدی گلدانها خشكيدند كبوترها پر كشيدند باد چشمهايم را برد آسمان فرود آمد من با دستهايی تهی جستوجويت كردم با چشمهايی سفالی اكنون سالهاست كه من در امتدادی بدون پرنده بالبال میزنم
بهار 76
علیرضا مجابی (م. آذرفر)
از اين بالا آن کاغذ نه چندان سفيد را که تنها نقطهی زيبايش تويی دوست دارم. اگر میپذيرم که نقطهيی بر اين صفحه باشم، شايد روزی کسی پيدا شود نقطه بازی را خوب بداند و من را با خطی به تو ختم کند.
21 فروردين 1387
واژههايی برهنه و / آواز دستهای تبعيدیات محمود معتقدی
به ياد «فائقه» مادر افغان
كلمات بيرون تو ايستادهاند در ارتفاعی كوچك و از برزخ تابستانی كه سنگين از شنيدههای تو میآيد چهقدر زمين پست و كمی هم ادامهی خوابهايت همين امروز از پی ضربههای تو زنی عاشقانه سقوط میكند واژههای برهنه و آواز دستهای تبعيدیات اين پرده چرا نمیسوزد به شاعران مرده كسی دو باره شليك میكند نگاه كن اسبهای تشنه چيزی نمیگويند چه روزگار ابلهانهيی دختران ترانههای تلخ دلواپس تو بودهاند چرا نگاه نمیكنی چرخ چرخی بزن اين را مادرت میگويد يادش به خير شايد كسی هم شبيه تو بود بهار هنوز با دهان تو گريه میكند از جنس كبوترانی كه در تو میسوزند چراغهای روشن و انارهای خاموش چه رؤيای كودكانهيیست خاطرههای بريده تنها از نيمههای تو برمیگردند زنی در كوچه پير میشود تو و بهرغم منحنیهای پايين از شنبههای خرداد تا سايههای شهريور چه دقيقههای ساكتی از پشت لبان تو میگذرند راستی از قابهای خالی باران ديگر چه ديدهای اين شناسنامه هم كاری نمیكند چه بغض دروغی میبارد از سفر مرگ و تو از دست رفتهای كاش پرچمی از شانههای تو به تاراج میرود كاش چاه و چاه برادران از بوی كودكانات سفری به گريه دارم لطفا سكانس آخر و پنجره را برداريد و گيسوان زنی سانسورشده را كاش چشمهای فائقه میفهميد مادر از اين همه چه به ياد میآورد بچهها از بچهها چه خبر؟
بهار 87
ايرج ضيايی
در نهضت تنباكو نبودم اهل تنباكو هم نيستم اين ها را گفتم تا هر وقت سوار قطار شدی پشت تپههای تبريز پياده شو بگذار قطار همينطور برود دور شهر بگردد نامههای تبريز را به جای ذغال در آتشدان عمارت شهرداری بريزد دستهای آقای شهردار گرم بشود قطار دارد برمیگردد گلهای چيده را دسته كن تو يك شهروند هستی شايد همسايهی مصدق هم بودهای نهضت ملی شدن نفت چه ربطی به تو دارد دسته گل را به آقای شهردار تقديم كن سوار قطار شو در جاده ابريشم منتظر باش حاج مهدی كوزهكنانی را هم خبر كردهام
26/4/1380، تبريز، هتل ارگ، اتاق 19 از مجموعهی آمادهی چاپ «اين پرنده از دوران سلجوقيان آمده است»
|
|