سال ششم

دو تير 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

ايرج كيا

هم‌راه با او / آثار پيشين

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

پروانه و كارد

ايرج كيا

 

كارد را به زحمت توانست بيرون بكشد. اول می‌خواست همان‌طور بگذار باشد، اما بعد ديد مشكل می‌شود كه با كاردی كه تا دسته فرو رفته اين‌ور و آن‌ور بكشاندش. خودش را روی صندلی رها كرد و از جيب اوركت آمريكايی كه روی ميز افتاده بود پاكت سيگاری بيرون كشيد. يكی روشن كرد و با لذت و ولع دودش را فرو برد و به آرامی از دهان و بينی بيرون داد و به خون لزج و سرخی كه از تابش نوری كه از پنجره راهی برای خود باز كرده بود برق می‌زد، خيره ماند.

"حتم دارم زياد درد نكشيده."

اصلا فكر نمی‌كرد كار به اين راحتی تمام شود.

"مرتيكه‌ی عوضی! هزار بار ازش خواهش كردم، التماس كردم اين مزخرفاتو بذار كنار، بيا زنده‌گی‌مونو بكنيم. مگه قراره چن سال ديگه همين طور جوون بمونيم؟ چرا مثل بقيه از اين سالا لذت نبريم؟ آخه توی لاغر مردنی كه با يه پخ زهره‌ترك می‌شی چه به اين حرفا! فقط بلدين با چند تا مثل خودتون يه گوشه گير بيارين و اون زهرمارو كوفت كنين و هی فلسفه ببافين ... آخرش كه چه؟"

ته سيگار را با نوك انگشتان پرت كرد وسط مايع سرخ و لزج و سعی كرد صدای كی ... ف ... فِ خاموش شدن‌اش را هم بشنود.

حالا وقت زيادی داشت كه تا يارو آرش ــ كه هيچ به قيافه‌اش نمی‌خورد اسم‌اش آرش باشد ــ صدای زنگ را به صدا در بياورد كه: "استاد هستن؟" و تو بگويی: "بله، بفرمايين!" و تا صدای باز شدن در را بشنود، پله‌ها را چند تا يكی بيايد بالا و يك راست برود اتاق بغل حمام و چند لحظه بعد هم قاسم برود پيش‌اش و تا نيمه‌های شب چانه‌درازی كنند.

"پروانه خانم! ببخشين بازم مزاحم شدم."

"پروانه خانم! بچه‌ها رفتن خونه مادربزرگ‌شون، حوصله‌م سر رفت!"

"پروانه خانم! باور كنين به ديدن شما عادت كرديم كه هی شما رو زحمت می‌ديم."

و خلاصه با آن چشم‌های ريز و موذی كه زير آن ته استكان به زور می‌شود اندازه‌ی يك نخود، آن قدر به تو خيره بشود كه تو مجبور بشوی بگويی: "خواهش می‌كنم. اين حرفا چيه، منزل خودتونه ... اتفاقا ما هم خوش‌حال می‌شيم."

و بعد بروی تلويزيون سياه و سفيد مبلی را با صدای بلند روشن كنی كه قاسم از توی اتاق داد بزند: "پروانه! بی‌زحمت يه خرده صداشو كم كن."

و رو به آرش بگويد: "نمی‌دونم اين تلويزيون چی داره؟"

"شب شما به‌خير بيننده‌گان عزيز! تا پايان برنامه‌های ام‌شب در خدمت‌تون هستيم با ..."

كارد را از كنار جسد برداشت و انداخت توی ظرف‌شويی و گذاشت آب داغ با فشار لكه‌های خون را با خود ببرد تا ته.

"لعنت به اين خونه‌های آپارتمانی! نه باغ‌چه‌يی، نه زيرزمينی، نه حتا چاه آبی! يه چارديواری كه چن جاشو تيغه كشيدن كه مثلا اين هاله، اين پذيرايی و اين هم اتاق خواب و دست‌شويی و حمام!"

سيگاری ديگر به لب گذاشت، با دست‌پاچه‌گی روشن كرد، چند پك پياپی زد و بعد روی ميز خاموش‌اش كرد.

كارد را از ظرف‌شويی برداشت، با بشقاب چينی تيزش كرد و رفت نشست كنار جسد. بايد از سر شروع می‌كرد. هرچند دی‌شب بود كه اصلاح كرده بود، اما باز به خوبی می‌شد زبری صورت‌اش را با كف دست لمس كرد.

"اذيت‌ام نكن، صورت‌امو می‌برم. حالا وقت اين كاراس؟"

و تيغ ژيلت را با عصبانيت پرت كرد توی دست‌شويی.

"شوخی كردم. گفتم يه كم بخنديم."

"آخه اين هم شد شوخی؟"

سر را با آب شست و گذاشت توی كيسه‌ی زباله. حالا نوبت دست‌ها بود. هر دست می‌شد دو تكه. از انگشتان تا آرنج و از آرنج تا ته بازو. و فكر كرد به اين ترتيب به هفت هشت كيسه‌ی زباله احتياج دارد. مشكل‌ترين بخش كار پاها بود كه مجبور شد ساطور را از ته كابينت بيرون بياورد.

هر كدام از اين كيسه‌ها می‌شد مال يكی از رفقای قاسم. سر اما بايد مال آرش باشد. او عاشق مغز استاد بود.

"خوش به حال‌تون پروانه خانم! شما بايد به هم‌چو شوهری افتخار كنين، معدن علم و فلسفه و هنر و معرفت."

اما ديگر فرقی نمی‌كرد كه كدام كيسه مال كی باشد.

"می‌گم: بفرمايين، استاد اصلا مال شماها ... ببرين رو سر بذارين حلوا حلواش كنين."

"می‌خوام فردا حلوا درس كنم ببرم سر خاك بابا، يه كم برات بذارم تو يخ‌چال؟"

"حلوا؟ تقصير خودت نيس خانوم! شماها از يك عقب‌مانده‌گی تاريخی كه محصول شرايط اجتماعيه رنج می‌برين. پروفسور هم كه بشين با اون دهاتی هيچ فرقی ندارين. يه خرده به فكر مسائل جدی‌تر باش، خانم! مردم، مردم زنده نون ندارن بخورن، اون وقت تو واسه‌ی مرده‌ها حلوا درس می‌كنی؟"

كيسه‌ها را يكی‌يكی گذاشت وسط حمام، مقداری پودر برف پاشيد كف آش‌پزخانه و با فرچه و آب مشغول شستن شد و گذاشت فيلتر سيگار هم‌راه آب و كف و خون به پيش برود تا محو شود.

"تا من آش‌پزخونه رو تميز می‌كنم بيا بشين يه كم برام حرف بزن!"

"از چی حرف بزنم؟"

"هر چی ... هر چی دوست داری بگو."

"آخه بايد مسأله‌يی باشه كه آدم ..."

"«خوب، باشه حرف نزن! فقط بشين اين‌جا پيشم. طاقت‌ام نمی‌گيره وقتی می‌ری اون اتاق با كتابات ور می‌ری."

"كتابا، كتابا! بازم كه شروع كردی، پس بگو حرف حساب‌ات چيه. من نمی‌دونم اين كتابا چه ظلمی در حق تو كردن. ارث باباتو كه نخوردن. هوو كه سرت نياوردم! اصلا می‌دونی چيه؟ تو بايد شوهر می‌كردی به يه كارمند الكی‌خوش «چوخ‌بختياری» كه از صبح تا شب زير گوش‌ات زمزمه‌های عاشقانه سر بده و به غريزه‌های حيوونی‌تون پر و بال بدين و بعد هم ادعا كنين: «آه! ما بسيار خوشبخت‌ايم!»"

"بسه ديگه! خفه‌م كردی. بسه ديگه ... بسه ... بسـ ..."

هم‌چنان به دسته‌ی كارد تا آخر فرو رفته زل زده بود. لحظه‌يی چشم‌هايش را بست و با يك حركت هندوانه را به دو نيم كرد. مايعی سرخ و زلال به بيرون سرريز شد.

تابستان 79

Ç

 

   آثار شماره‌ی «135»

 

   انديشه و نگاه انتقادی

قالی بی‌گل (يك)

از رنج مميزی (دو)

   هنرهای تصويری

بازآفرينی تحليل «قصه‌های جزيره»

   زنان پارس

بررسی توان‌مندسازی زنان در ايران

نقش جامعه‌پذيری جنسيت در تبعيض (يك)

   فرهنگ و ادب برای هميشه

رابعه، خورشيد بلخ (دو)

چهره‌ی ما، در آيينه‌ی كلام سعدی

   تا دل‌تان بخواهد شعر

رنگ كلمه: چهار طرح و يادداشت از دو شاعر و نويسنده

   كوچه‌ی آف‌تاب، بن‌بست ستاره

پروانه و كارد

ما همه از دسته می‌خوريم

گرفتار

شعرهای بن‌بست ستاره

بازخوانی يك شعر